سه شنبه 11 فروردین 1388

درنگی بر کودتای 28 مرداد و قشقایی ها

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

از كوهستان باز آمدند
نویسنده: كامبیز نجفی

باگذشت نیم قرن، هنوز از اهمیت واكاوی و كالبد شكافی كودتای 28 مرداد كه از موثرترین رویدادهای سیاسی- تاریخی دوره معاصر ایران ) و خاورمیانه( به شمار می رود كاسته نشده است. بویژه آنكه این بررسی ناظر به نگاهی نو و طرح پرسش های تازه باشد. نقش ایلات و عشایر در حوادث سیاسی و اجتماعی از جمله موضوعاتی است كه توجه مورخین و تحلیلگران را كمتر به خود معطوف كرده است. این نوشتار كه تلاشی است برای جستن و یافتن این نقش در كودتا. با اشاره ای مختصر به نقش ایل قشقایی در جنبش ملی شدن نفت، به اهمیت حضور این ایل در روزگار كودتا و چندوچون و چالش های كوه نشینان فارس و دولت كودتا می پردازد.
    
    
    این نوشته ها صرفاً درصدد تحلیل و بازیافت نقش ایل قشقایی در حوادث مقارن با كودتای 28 مرداد است و قصد تمجید و یا تنقید از اشخاص و رجال را ندارد و لذا اگر از امثال خسروخان قشقایی اسم به میان آمده است، ناشی از طبیعت تاریخی موضوع مقاله است و منظور دیگری در كار نبوده است.خسرو قشقایی وقتی كه از خانه مصدق خارج شد در طول مسیر چندبار با گروه های پراكنده ای مواجه شد كه در غیاب و پیش چشم نظامیان، درحالی كه عربده می كشیدند و به مصدق فحاشی می كردند به دفاتر احزاب و مطبوعات از جمله توده ای ها و ملی ها حمله می كردند و به آتش می كشیدند. رفتار و گفتار آنها از جمله ناسزاها و عبارات ركیكی كه به مصدق و ملیون نسبت می دادند بیشتر به چاقوكش ها و قداره بندها می مانست تا مبارزانی كه بعدها پهلوی ها از آنان به عنوان انقلابیون یاد می كردند.
    
    
    خسرو قشقایی كه نماینده مجلس شورای ملی و مشاور مصدق در امور قبیله ای بود، عصر روز 28 مرداد پیش از آنكه تهران را به مقصد جنوب ترك كند، با حبیب رضازاده قشقایی )سخنگوی قشقایی ها( و مردان مسلح قشقایی خودش را از خیابان ها و میادین فتح شده به خیابان كاخ و خانه مصدق رسانده بود تا نخست وزیر را متقاعد كند كه جانش در خطر است و بهتر است همراه آنها به جنوب و میان ایل قشقایی برود تا آنها حفاظت و مراقبت از جان او را برعهده بگیرند. قشقایی همچنین پیشنهاد كرده بود كه او می تواند از رادیو شیراز با مردم ایران سخن بگوید و در صورت اتفاق مقاومت را از آنجا آغاز و در همه جای ایران ادامه دهند. اما پیرمرد موافقت نكرده و گفته بود: <پسرم! برو، من نمی آیم، همین جا می مانم یا این ها از روی جنازه ام رد می شوند و یا مردم خود تصمیم می گیرند.>
    
    
    خسرو قشقایی بعدها در این باره به خانبابا تهرانی گفته بود: <البته او خوب ارزیابی كرده بود. دیگر دیر شده و فایده ای هم نداشت. چون به قدری او را ضعیف كرده و قدرت روحی و نظامی او را گرفته بودند كه كاری از دستش ساخته نبود و در نتیجه هیچ تصمیمی نتوانست بگیرد تا اینكه خانه اش به غارت رفت و خودش دستگیر شد.>
    
    
    مصدق 9 سال بعد، یعنی مرداد 1341 از روستای احمدآباد و در جواب نامه خسرو قشقایی كه از تبعید در آلمان نوشته و از او خواسته بود تا در بنیان جبهه ملی در اروپا نقشی فعال ایفا كند، به این روز اشاره كرده و نوشته بود: <قربانت گردم، از صبح روز 28 مرداد 1332 كه نزد بنده تشریف آوردید و دعوتم فرمودید كه به جنوب حركت كنم، اكنون درست 9 سال می گذرد.>
    
    
    الف ـ و در ادامه با گفتن اینكه به واسطه كبر سن دیگر از او خدمتی ساخته نیست، اضافه كرده بود از آنجا كه وی در امور جبهه ملی دخالتی نمی كند، چنانچه 3 ماه قبل نیز در نامه ای به اللهیار صالح عدم دخالت خود را تذكر داده و عذر خواسته بود )با این توضیح كه هم خسرو و هم ناصر قشقایی بعداز ظهر 28 مرداد را به عنوان روز این اتفاق اعلام كرده اند اما مصدق در نامه خود كه 10 سال بعداز این ماجرا نوشته؛ به صبح 29 مرداد اشاره كرده والا خسروخان عصر 28 مرداد از تهران خارج می شود.(
    
    
    اتومبیل خسرو قشقایی چندبار به خاطر ازدحام جمعیت و یا مسدود بودن خیابان ها متوقف شده بود. علاوه بر نظامیان كودتاچی، تعدادی نیروهای شخصی نیز با آتش زدن لاستیك اتومبیل ها و شكستن درختان، خیابان و معابر را بسته بودند. از جمله سر یك چهارراه، مردی كلاه مخملی با كت وشلوار سیاه و پیراهن سفید روی سقف یك فورد آمریكایی رفته بود و انگار كه مست باشد روبه اجتماع و با صدای بلند فریاد می زد، اقدس! مرگ من بگو مرگ بر مصدق و آنها فریاد می كشیدند، مرگ بر مصدق و بار دیگر، عصمت! این تن بمیره بگو، جاوید شاه! زن كه آرایش غلیظی كرده بود در حالی كه بشكن می زد گفت، زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی. قشقایی وقتی كه از تهران دور می شد، 2 سال پیش را به یادآورد، روزی كه به مصدق هشدار داده بودكه دولت های آمریكا و انگلیس به كمك عوامل داخلی خود در حال تدارك و طراحی عملیاتی برای سرنگونی دولت او و روی كار آوردن دولتی غیرملی هستند. مصدق در نهم مرداد 1331 نوشت: <مخفی نماناد كه عصر روز چهارشنبه، چهارم اردیبهشت ماه 1330 جناب آقای خسروقشقایی نماینده محترم دوره 16 تقنینیه این جانب را از تشكیل دولتی به نفع سیاست بیگانه مستحضر نموده و تصمیم گرفتم نه ماده پیشنهادی خود راجع به ملی شدن صنعت نفت هرچه زودتر تصویب شود، گذشته از اینكه ایشان عضو كمیسیون نفت مجلس شورای ملی بودند و رای موافق دادند در تصویب آن نیز به این جانب كمك بسیار نمودند و همان روز از تصویب گذشت. اطلاعاتی كه داده بودند به وقوع پیوست...
    
    
    پیش از كودتا ناصر قشقایی كه آن روزها نماینده مجلس سنا بود بوی توطئه را شنیده بود. او از مصدق می خواهد كه به وی اجازه دهد تا 500 - 400 نفر از نیروهای كاركشته و جنگجوی قشقایی ها را با هزینه خود به تهران آورد و در باغ انجیره كه ملك شخصی وی در شمال تهران بود به حالت آماده باش نگه دارد، اما مصدق با گفتن اینكه، <نه آقاجان، نه آقاجان، اگر شما این كار را بكنید نظامی ها نگران می شوند> موافقت نكرده بود. ناصرخان هم در جواب گفته بود، <روزی می رسد كه همین نظامی ها پدر شما را درمی آورند. شما را می گیرند، این بساط به هم می ریزد، دو، سه سال شما را حبس می كنند و بعد آزاد می شوید اما ماها را نابود می كنند، مملكت می رود، خون ها ریخته می شود، ثروت ها مصادره می شود...> پیرمرد اما، كه لجاجت او معروف بود قبول نكرد و گفت: <آقاجان این آرزوی من است.> ناصرخان هم دیگر اصراری نكرده و بسنده كرد به این كه <به زودی به آرزویتان می رسید.> شاید مصدق هم با همه اعتماد و اعتقادی كه به قشقایی ها داشت از این مساله غافل نبود كه قشقایی ها، با آنكه در قرون اخیر از موثرترین نیروهای جنوب ایران بوده اند اما همیشه فقط شاهد تغییر سلسله ها و تاجگذاری شاهزاده ها بوده اند. وقتی كه آقامحمدخان از شیراز گریخت نامه ای به جانی خان قشقایی نوشت و با وعده صدارت او را به همكاری دعوت كرد. اما ایلخان قشقایی كه از ملازمان نزدیك و مشاور كریم خان بود و الفتی داشته با او، در جواب آقامحمدخان كه از خیانت خواجه قجر به خشم آمده بود فقط به نوشتن یك دوبیتی بسنده كرد تا كینه خود را در دل آقامحمدخان و بردل سلسله قاجار برای همیشه بگذارد: <نه مهر و وفا كه جانفشانیت كنم، نه جود و سخا كه مدح عالیت كنم/ نه ریش تو را كه ریشخندت سازم، نه... كه ... مالیت كنم.>
    
    
    با این همه، بعداز حادثه بیست و پنجم كه كودتا عقیم ماند، ناصر قشقایی كه آن روزها در ایل بود به مصدق تلگرافی زد و نوشت: 200000 تفنگچی آماده داریم. اگر اجازه فرمایید به سوی تهران حركت كنیم> مصدق هم در پاسخ نوشت: <رسیده بود قضایی ولی به خیر گذشت. شما افراد را آزاد كنید به خانه هایشان بروند. نیازی به تفنگچی نیست.> ماشین جنگی كودتا كه به سودای فتح پایتخت روشن شده بود، روز 25 مرداد دچار یك سكته ناقص شد، اما مصدق با آن كه پیش از این و بارها توسط قشقایی ها از خطر كودتا آگاه شده بود به جای واكنش سریع، آگاهی بخشی و اطلاع رسانی و همچنین بسیج نیروهای نظامی موافق و عشایر همراه، دست روی دست گذاشت تا این بار كودتاگران مصمم تر و هوشیارتر و این بار با رفع نواقص و ضعف های خود برگردند و برسر او و بر جنبش ملی ایران خراب شوند. 3 روز بعد از كودتای نافرجام 25 مرداد، قضا دوباره برگشت و این بار سخت تر و تلخ تر بر قامت ایران فرود آمد. كودتای انگلیسی - آمریكایی پیروز شد و چنان شد كه نباید می شد. روزولت چنان از این پیروزی هیجان زده بود كه خود گزارش كودتا را نزد چرچیل برد. او نوشته بود، وقتی گزارش را خواندم و تمام شد، چرچیل سیگار خود را به تانی در لیوان ویسكی خود خاموش كرد و گفت: <هیچ وقت نمی شود به این قشقایی های لعنتی اعتماد كرد. در جنگ جهانی اول و دوم آنها پدر ما را درآوردند. شما خیلی عاقلانه رفتار كردید كه از رفتن شاه به شیراز جلوگیری كردید وگرنه قشقایی ها او را سر به نیست می كردند.> شاه كه قبلا دنبال بهانه ای بود تا دل قشقایی ها را به دست آورد و قبل از كودتا در جواب هندرسون، سفیر آمریكا كه از او پرسیده بود شما با قشقایی ها بد هستید؟ گفته بود <من با قشقایی ها بد نیستم، آنها از من بدشان می آید.>
    
    
    الف ـ سال ها پیش طرح ازدواج محمدرضا پهلوی با هما بی بی، دختر ناصرخان قشقایی و چند سال بعد پیشنهاد وصلت خسرو قشقایی با فاطمه پهلوی كه از جانب دربار مطرح شده بود با تمسخر قشقایی ها مسكوت ماند. قشقایی ها با تبار دیرینه ای كه نسب آنها را به قرون دور و آق قویونلوها می برد ـ با توجه به فرهنگ اشرافی آن روزگار و غرور قومی خود ـ خانواده رضاشاه را خانواده ای بی اصل و نسب و به اصطلاح نوكیسه می دانستند و رضاخان را صراحتا به عنوان قاطرچی ارتش قاجار تحقیر می كردند. همچنین سال های پیش از كودتا و دوران اقامت خسروخان در تهران، چنانچه شایع بود صفات سه گانه شجاعت، سخاوت و زیبایی )چنانچه شولتسه هولتوس در كتاب سپیده دم در ایران می نویسد، از زیبایی و وجاهت او به وجد و حیرت آمده بود كه از او به عنوان آشیل، قهرمان افسانه ای یونان یاد كرده بود( به علاوه محبوبیت فوق العاده وی نزد مصدق و ملیون كه او را در پایتخت بر سر زبان ها انداخته بود، از اشرف دل برده و او را شیفته خود كرده بود. اما در برابر دلبستگی شدید اشرف، بی توجهی خان جوان این عشق را در دل اشرف به نفرت و كینه ای عمیق تبدیل كرد تا این نفرت را در كودتای 28 مرداد آشكار كند كه روایات و البته شایعات زیادی از این باب در تهران و در ایل نقل محافل و مجالس بود.
    
    
    شاه همچنین به روزولت اضافه كرده بود <شما هر نوع بگویید حاضرم با آنها همكاری كنم.> حالا اما كه در موضع اقتدار بود و مست باده بادآورده پیروزی، به روزولت می گوید كه مصدق را حبس اما فاطمی را اعدام می كند و این كه ...< قشقایی ها دیگر حق ندارند در كشور من زندگی كنند.> روزولت هم به او تاكید كرده بود: <بهتر است مواظب آنها باشید كه مبادا از تبعیدگاه مخفیانه برگردند. آنها دشمنانی هستند كه باید جدی شان گرفت.>
    
    
    به هرحال، دوستی و آشنایی قشقایی ها با مصدق به سال های پیش برمی گشت. به زمانی كه او مصدق السلطنه بود و با سمت والی فارس به شیراز رفته بود اما این جنبش ملی شدن نفت بود كه مصدق و برادران قشقایی را بیش از پیش به هم نزدیك تر كرده بود و رفیق و حریف گرمابه و گلستان. در این دوره ناصر قشقایی نماینده مجلس سنا، محمدحسین و خسرو قشقایی نمایندگان مجلس شورای ملی و ملك منصور قشقایی كه مدتی پیش از آكسفورد فارغ التحصیل شده بود، بیشتر در ایل بود و در رتق و فتق امور تركان جنوب. خسرو قشقایی كه در دوره های پانزدهم و شانزدهم در مجلس شورای ملی بود آنقدر مورد توجه و محبوب مصدق واقع می شود كه واكنش و اعتراض مخالفین را موجب می شود. از جمله، عبدالحسین مسعود انصاری، استاندار فارس معتقد بود كه: <دولت مصدق به خسرو قشقایی كه دشمن سرسخت انگلیس بود پروبالی داده و اختیاراتی به او سپرده بود، به طوری كه در دستگاه دولت وقت نفوذ و قدرتی غیرقابل انكار داشت. در انتخابات همه فكر می كردند انجمن نظارت طوری طراحی شده كه به منظور نظر آقای قشقایی است.> در مقابل اعتماد و حمایت مصدق از قشقایی ها، آنها هم در همراهی و اتفاق با مصدق چیزی كم نگذاشتند. طرفه آنكه در همین دوران ملی شدن صنعت نفت، عده ای از روسای ممسنی از جمله ولی خان بكش با ناصر قشقایی تماس می گیرند و ولی خان از قول حسینقلی خان رستم می گوید: <ما همه نوع حاضر به خدمتیم و انگلیسی ها هم حاضرند و می گویند هرچه قدر پول و تفنگ می خواهید می دهیم كه برعلیه دكتر مصدق قیام كنید.> گویا، انگلیسی ها قبلا با خوانین ممسنی برای اقدام برعلیه مصدق هماهنگ شده بودند اما مانع عمده آنها در منطقه قشقایی ها بودند. هرچند به قول ناصرخان، جواب تندی به آنها می دهد ولی بعد از چند روز در شیراز و تهران شایع می شود كه انگلیسی ها به قشقایی ها پول داده اند تا با تحریك ایل قشقایی برعلیه دولت مصدق قیام كنند، وی در مجلس سنا نطقی در حمایت از دولت مصدق ایراد و اعلام می كند كه همه مردم پشتیبان مصدق هستند، مخصوصا قشقایی ها، حتی پیرزن های ایلات و دهاتی ها او را می پرستند. با این همه، مطبوعات، بویژه روزنامه های فرانسه مطالبی دال بر مخالفت ایلات جنوب با مصدق منتشر می كنند. همین ها باعث می شود تا ناصرخان نامه مهم و معروف خود را به مصدق بنویسد و در مطبوعات منتشر شود. او در این نامه بخش مهمی از املاك ییلاقی خود كه مناطق وسیعی از استان اصفهان و فارس را شامل می شود )یك سوم املاك وی( به نام دكتر مصدق و به نام دولت ملی كرده بود تا به مصرف مبارزات ملی برسد. در پایان هم اضافه كرده بود در صورت لزوم از تقدیم مابقی اموال و دارایی خود دریغ نخواهد كرد.
    
    
    پس از پیروزی جنبش ملی شدن نفت كه دولت های آمریكا و انگلیس از خرید نفت ایران خودداری و دیگران را نیز منع می كردند، در سفر ناصر قشقایی به آمریكا، مصدق از وی می خواهد تا برای پیدا كردن مشتری برای نفت ایران تلاش كند.
    
    
    10 سال پیش از این وقتی شولتسه هولتوس به عنوان مشاور نظامی ناصرخان انتخاب شده بود تا به ایل برود، رئیس مجلس به او اشاره كرده بود كه ناصرخان با داشتن 20 هزار سوار مسلح قشقایی، ثروتمندترین و قدرتمندترین شخص ایران بعد از شاه است. روزنامه الاهرام چاپ قاهره، در روزهای سفر ناصرخان به آمریكا نوشت: <اكنون ناصر قشقایی، نماینده مجلس سنای ایران و یكی از طرفداران آقای مصدق و رئیس قبیله قشقایی كه در جنوب ایران سكونت داشته و نزدیك به نیم میلیون نفر عضو دارد از آمریكا دیدن می كند. آقای قشقایی در یك مصاحبه مطبوعاتی كه دیروز در نیویورك بر پا كرده بود اظهار داشت كه 3 شركت آمریكایی حاضر بودند در صنایع نفت، ایران را كمك كنند، لیكن مستر اچسن وزیرامورخارجه آمریكا آنها را از این كار بازداشت. قشقایی گفت افراد قبیله او متعهد شده اند كه در برابر سربازان شوروی اگر وارد خاك ایران شوند جنگ پارتیزانی را آغاز كنند. افراد این قبیله كسانی بودند كه در سال 1946 دویست نفر طرفدار روس ها را كه در ایران روی كاربودند وادار به استعفا كردند. مشارالیه مجددا تاكید كرد كه در خلال مسافرت خود به آمریكا با شركت های بزرگ آمریكا برای بهره برداری از نفت ایران وارد مذاكره شده است.>
    
    
    همان روز بیست وپنجم وقتی كه خبر كودتا و شكست آن به ناصرخان می رسد، در تلگرافی به مصدق ضمن ابراز علاقه و بیعت با مصدق، می خواهد كه با كسب اجازه از نخست وزیر به اتفاق جنگجویان ایل به تهران حركت كند و اضافه كرده بود: <مصدق مظهر اراده ملت ایران است و بلاشك اراده یك ملت قهرمان و رنجدیده پیروز خواهد شد.>
    
    
    كمی پیش از كودتا گودوین از سفارت آمریكا با محمدحسین و خسرو قشقایی تماس گرفته و به صراحت و با جرات نقشه آمریكا برای سرنگونی دولت مصدق را توضیح داده بود. خسروخان با گفتن اینكه <ملت پشتیبان مصدق است و از شما نگرانی ندارد> می خواست دل او را خالی كند، اما گودوین مطمئن و مصمم جواب داد: <به تان قول می دهم دو ماه طول نمی كشد كه این دولت از بین می رود.> و برای جلب توجه و نظر قشقایی ها این پیشنهاد را به آنها داد: <حال شما بیایید نقدا پنج میلیون دلار بگیرید و سرلشكر زاهدی را بردارید ببرید داخل ایل قشقایی، در آنجا فرمان نخست وزیری كه شاه به زاهدی داده اعلام كنید و از آنجا زاهدی را بردارید بیایید به طرف تهران. آن وقت ما همه نوع تضمین می كنیم، دو نفر از خودتان وزیر شوید، یك نفر هم سفیركبیر در هر جا كه مایلید. كلیه اختیارات فارس و جنوب هم برای شما. بعداز آن هم ماهی پنج میلیون دلار می دهیم مرتبا از آن سهم بگیرید.>
    
    
    جواب خسروخان هم كه قابل پیش بینی است: <ما با مصدق همكار بوده ایم و حالا نمی توانیم خیانت كنیم ولو این كه شما پانصدمیلیون دلار بدهید، غیرممكن است كه ما مرتكب چنین كاری شده و فامیل خودمان را ننگین و لكه دار كنیم. دوم اینكه ما با شاه مخالفیم...>
    
    
    واشنگتن پست همان زمان نوشت: <پولی كه ناصرخان قبول نكرد در ایتالیا به اشرف دادند و او آورد در ایران خرج كرد.>
    
    
    هندرسون، سفیركبیر آمریكا در ایران در 31 ژوئیه 1952 در گزارش خود به وزارت خارجه نوشته بود كه هیچ گزینه ای برای جانشینی مصدق وجود ندارد و تنها راه ممكن را كودتای نظامی دانسته و تنها رهبر نظامی را كه شرایط برای توفیق كودتا دارد سرلشكر زاهدی و یا سرلشكر حجازی اعلام كرده بود. او در ادامه قشقایی ها را مانع كودتا می داند و می نویسد: <بنابر اطلاعاتی كه به دست ما رسیده است دردسری كه ممكن است قشقایی ها ایجاد كنند بیش از آن است كه انگلیسی ها تصور كرده اند.>
    
    
    این فقط آمریكایی ها نبودند كه روی قشقایی ها این همه حساب بازكرده بودند. روزنامه <اجیبشن گازت> چاپ مصر با مقایسه اوضاع ایران در آستانه كودتا و كودتای افسران ارتش به رهبری نجیب پاشا، نوشت: <در ایران عشایر مسلح نقش بسیار مهمی را بازی می كنند. بخصوص ایلات قشقایی كه جدا طرفدار حكومت مصدق هستند. و در وقایع اخیر حاضر بودند علیه قوام دست به شورش مسلحانه بزنند. ایلات قشقایی و بعضی از عشایر كرد، ترك و عرب در صورت وقوع كودتا، علیه ارتش قیام خواهند كرد.>
    
    
    فردای كودتا، ناصر قشقایی اولین واكنش و اعتراض خود را به صورت یك تلگراف به زاهدی آشكار می كند. وی در این نامه زاهدی را نه به عنوان نخست وزیر كه با عنوان سرلشكر زاهدی خطاب كرده بود.
    
    
    او ضمن اشاره به دوستی بی غل و غش، سی ویك ساله خود با زاهدی از وی شكوه كرده بود كه با آنكه وی )زاهدی( را از ذخایر ملی می دانستند ولی امید همه آزادیخواهان به یاس تبدیل گردید و در پایان آورده بود كه از همه چیز گذشته، می دانید همكاری با مومن و مومنین )منظور از مومن، پهلوی و مومنین ایادی اوست( بدیمن است و عاقبت نداشته و نخواهد داشت. بیش از این مصدع نمی شوم، مراد ما نصیحت بود گفتیم، حوالت به خدا كردیم و رفتیم. دوست قدیم شما، محمدناصر قشقایی.
    
    
    و فردای آن روز یعنی سی ام مرداد اطلاعیه ای منتشر و در آن انزجار خود را نسبت به بیگانگان و عوامل آنان آشكار و پیام <افراد وطن پرست: و بی هراس ایلات و بلوكات قشقایی> را اعلام كرده و علاوه بر برائت از <سوداگران كمپانی غاصب سابق> ادامه داده بود: <ما تا آخرین قطره خون خود با نوكران اجنبی و دشمنان ایران می جنگیم... تلگراف به زاهدی و اطلاعیه بعدی، خشم دولت كودتا را سبب شده و واكنش فرمانده لشكر اصفهان، سرتیپ دولو را درپی داشت )در آن فصل ایل هنوز از ییلاق و از استان اصفهان كوچ نكرده بود.(
    
    
    فرمانده لشكر اصفهان اطلاعیه ای شدیداللحن كه به وسیله هواپیما در مناطق عشایرنشین پخش كرده بود می نویسد: <برابر اطلاع رسیده مطالبی به امضای آقای محمدناصر قشقایی در منطقه سمیرم منتشر شده كه خلاصه مضمون آن تحریك اهالی و ایلات وطن پرست و شاهدوست به مخالفت دولت قانونی و ملی می باشد...
    
    
    و این انتشارات اگر حقیقتا به امضای آقای محمدناصر قشقایی باشد، اخطار می گردد كه ایشان و آقایان محمدحسین و خسرو بدون فوت وقت با اعتراف به گناه خود و تقاضای بخشش به اصفهان بیایند... ناصرخان كه انتظار نداشت یك نظامی درحد فرمانده لشكر اصفهان وی را تهدید كند از این اطلاعیه سخت برمی آشوبد و در اطلاعیه بعدی باروت حمله خود را بیشتر می كند و تلگراف خود را با عنوانی كنایه آمیز آغاز كرده بود: <تیمسار سرتیپ دولو، فرمانده لشكر دولت ملی جناب آقای دكتر مصدق و فرمانده فعلی و كفیل استانداری دولت مقتدر تیمسار سرلشكر زاهدی در اصفهان؛ اعلامیه آن تیمسار كه مبنی بر تهدید و الدرم و بلدرم یك مشت مردم این مملكت بود زیارت شد. این جانبان پدر در پدر خدمتگزار این آب و خاك بوده و خون خود را به شهادت تاریخ در راه این مملكت ریخته و هیچ وقت ترس و هراس از حمله های هوایی و زمینی و دریایی نداشته ایم...
    
    
    خلاصه، این برخوردها و بویژه اطلاعیه دولو می رفت كه خشم و اعصاب قشقایی ها را تحریك كند و از طرفی دولت كودتا را در برابر عمل انجام شده قرار دهد. اما مقامات ترجیح دادند راه صبر و مماشات را در پیش بگیرند. برای همین هم سی ویكم شهریور، كاشفی اصفهانی و چند نفر دیگر برای مذاكره به ملاقات ناصر قشقایی می آیند، اما قشقایی پیغام می دهد كه بعد از آن اعلامیه اهانت آمیز حاضر به مذاكره نیستم. تا اینكه چند روز بعد علی هیئت و فرمانده لشكر رسما و با پیشنهادات جدید به ایل و نزد قشقایی ها می آیند. علی هیئت علاوه براین كه از ناصرخان گلایه می كند كه چرا به سرلشكر زاهدی تلگراف تبریك نخست وزیری نفرستاده است، از وی می خواهد كه ابتدا به زاهدی تلگراف و بعد به همراه وی به تهران برود، ناصرخان هم در جواب می گوید: <من هواخواه مصدق بوده و هستم و ایشان را یگانه نخست وزیر ملی می دانم و آقای سرلشكر زاهدی را به رسمیت نمی شناسم. هم شاه و هم نخست وزیر شما هر دو نوكری آمریكا را قبول كرده اند. چنین اشخاصی داخل آدم نیستند...>
    
    
    همین روزها، بویراحمدی ها نامه ای به ناصرخان می نویسند كه: <همه نوع حاضریم و هرچه زودتر حمله را شروع نماییم> حبیب رضا زاده قشقایی هم كه سخنگوی قشقایی ها بود در تهران به یونایتدپرس گفت: <قشقایی ها مصراً> خواستار آزادی دكتر محمدمصدق و برگزاری انتخاباتی سالم و آزاد هستند كه اگر دولت به این تقاضاها ترتیب اثر ندهد، شهر شیراز را كه الان در محاصره 70 هزار قشقایی است در اختیار خواهند گرفت و مسلما در چنین موقعیتی بختیاری ها و بویراحمدی ها بیكار نخواهند نشست و جنوب ایران را از دست رفته فرض كنید.>


برچسب ها: خسرو قشقایی ، ناصر قشقایی ، دکتر مصدق ، ایل قشقایی ، سرلشکر زاهدی ،

دوشنبه 10 فروردین 1388

دولت مصدق و براداران قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

حاکمیت ملی و دشمنان آن

دکتر فخر الدین عظیمی

مصدق در تاریخ ایران نو چه جایگاهی دارد؟ با اینکه شاید درباره مصدق و کارنامه سیاسی او بیش از هر دولتمرد دیگری در تاریخ ایران صد سال اخیر پژوهش و کاوش شده است بازهم شمار نوشته های دانشورانه در این باره انگشت شمار است. اگر انبوه نوشته های موجود و کتابهایی را که همه ساله، مثلا درباره چرچیل، به چاپ می رسد، با آنچه درباره مصدق منتشر شده است مقایسه کنیم درمی یابیم که دامنه پژوهشگری درباره دولتمردان، و دیگر جنبه های تاریخ ایران نو، تا چه اندازه ناچیز است. با این همه، بر اساس دانسته های موجود و نوشته هایی که تاکنون به دست ما رسیده است، می توان پرسش یاد شده را، کمابیش، پاسخ گفت و جایگاه تاریخی مصدق را از چند دیدگاه بررسی کرد. در اینجا تنها به پردامنه ترین تلاش مصدق، یعنی کوشش او در برکشیدن حاکمیت ملی ایران، می پردازم و بررسی جنبه های دیگر کارنامه و بینش او را به مجموعه دیگری وامی گذارم که پس از این به چاپ خواهد رسید.
تنها با کاوشگری ژرفانگرانه در تاریخ گذشته این سرزمین می توان دریافت که امپراتوری بریتانیا تا چه اندازه، به پشتوانه چه امکانات و نیروهایی، و چگونه بر ایران و سیاست آن چیره بود. یکی از مهم ترین ابزارهایی که این چیرگی را تسهیل و از جهتی توجیه می کرد امتیاز نفتی بود که انگلیسیان در سال
۱۹۰۱، درسالهای افول قاجارها، به دست آوردند. پس از آنکه کمتر از ده سال بعد، جست و جوی نفت به نتیجه رسید و سپس، در آستانه جنگ جهانی اول، ناوگان نیروی دریای آن امپراتوری- که هنوز توانمند ترین ناوگان دریایی جهان بود- سوخت خود را از ذغال سنگ به نفت تبدیل کرد، نفت ایران و در نتیجه خود ایران، به عاملهای اساسی تداوم حیات آن امپراتوری و پایداری نفوذ و منافعش تبدیل شدند.
در ارزیابی پی آمدهای چیرگی شبه استعماری انگلستان بر ایران شناخت واقعیتها از اسطوره ها و سخنان سنجیده از شعارهای سبکسرانه آسان نیست. اما برای کسانی از همروزگاران مصدق که قرارداد
۱۹۰۷ روسیه و انگستان برای تقیسم ایران به دو حوزه نفوذ، تیره روزیها و تلخیهای سالهای جنگ جهانی اول و دیگر رویدادهای سیاه پس از آن را به یاد داشتند، آن چیرگی واقعیتی بود که با تمام وجود آن را لمس کرده بودند. واقعیت آن چیرگی از مفروضات هستی شناختی و از دستمایه های اصلی جهان بینی آنان بود. برخی آن چیرگی را گریز ناپذیر یا سودمند می دانستند، اما از دیدگاه مصدق و کسانی که همانند او می اندیشیدند تلاش برای پایان دادن به امتیازات گسترده انگلستان در ایران از لوازم اصلی دستیابی به دولت ملی استوار و استقلال واقعی کشور بود که در عمل، به سبب چیرگی انگلستان، همچنان مخدوش مانده بود. با کودتای ۲۸ مرداد تلاش برای تحقق حاکمیت ملی نافرجام ماند ولی حساسیتها درباره معنای استقلال و مشروطیت دامنه دارتر شد و شکاف میان ملت و نظام پادشاهی خودکامه که به پشتوانه آمریکا و انگلستان روزبه روز یکه تازتر می شد فزونی گرفت. از سوی دیگر، ایرانیان تجربه های مهم دیگری اندوختند؛ نفی همه آرمانهای مصدق نیز ممکن نشد. انگلستان پس از سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ نیز با انگلستان روزگار پیشین یکی نبود.
ستیز مصدق با شرکت نفت و دولت انگلستان، با بیگانه ستیزی حقارت آلود متعارف یکی نبود. هدف تلاش او استعمارزدایی از ایران و استقرار هویت سیاسی و فرهنگی- مدنی ایرانی نو و آزاد بود که در کنار ملتهای سربلند دیگر بر منافع و سرنوشت خود حاکم باشد- ایرانی که بتواند سخن خود را به ضرب منطق و به پشتوانه قانون و پایمردی و مقاومت بر کرسی بنشاند. در تمام دوران نخست وزیری مصدق کاری از او صورت نگرفت که در پیشگاه جهانیان و عرف بین المللی، ایرانیان را واپس مانده، قانون ستیز و تمدن گریز جلوه دهد. از شعارهای ناسزاگویانه و خودنماییهای نابخردانه پرهیز شد. هنگامی که کارمندان انگلیسی شرکت نفت از ماندن و کار در ایران خودداری کردند و راهی کشور خود شدند به دستور مصدق به شماری از سران آنان قالیچه ای هدیه شد. در مدتی که هیاتی از تهران برای "خلع ید" از شرکت نفت به خوزستان رفته بود، کوشش مصدق بر آن بود که کسانی مانند حسین مکی را از دست یازیدن به کاری که بر آزرم و آبروی ایران آسیبی برساند بازدارد.
شرکت مصدق در جلسه شورای امنیت سازمان ملل، یا آمادگی برای دفاع از حقوق ایران در دیوان دادگستری بین المللی لاهه، یا برای پرداخت غرامت منصفانه به شرکت نفت در چارچوب قوانین و هنجارهای متعارف بین المللی، همه حاکی از دلبستگی او به این بود که ایران باید نه با دستیازی به خشم و تازشگری و قانون شکنی، بلکه با جنگ افزار قانون و به پشتوانه حق، اقتدار اخلاقی وخرد، سخن خود را به کرسی بنشاند. شاید اگر تاروپود همبستگی ملی گسسته نشده بود، و مدعیان و ستیزه جویان اندکی به ادعاهای وطن دوستانه خود دلبستگی نشان داده بودند سرنوشت نهضت ملی چیزی دیگر بود. اما دلایل فروپاشی همبستگی ملی خود بسی پیچیده است. باید پرسید دشمنان دیرین به انگیزه چه برداشتها، منفعت جوییها، و محاسبه هایی در ستیزه جویی خود سرسخت تر شدند و یاران گریزان و سپس کینه توز، چرا به راهی رفتند که با اندکی تامل و دوراندیشی می توانستند فرجام آن را پیش بینی کنند.
به رغم تلاشهای دامنه داری که برای بی اعتبار کردن مصدق صورت گرفت او به نماد جنبشی تبدیل شد که درسده بیستم، یا دست کم پس از جنگ جهانی دوم، از مهمترین جنبشهای استعمارستیزانه جهان بود. او از پیشگامان اصلی این جنبشها درسده بیستم و پیشرو رهبرانی دیگر، از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور، مصر بود. اما مصدق برخلاف برخی دیگر از سران این گونه جنبشها، با تمدن مدرن و هنجارها و ارزشهای آن سرستیز نداشت و برای ایران همان جایگاه، فرصتها و بهروزیهایی را می خواست که کشورهای آزاد و سرافراز از آنها برخوردار بودند. از دیدگاه او دلبستگی به تمدن مدرن با آنچه از فرهنگ دیرین ایران ماندگار بود، به ویژه با فضیلتهای مدنی کهن، آمیزه ای فراهم می کرد که می توانست دستمایه ای برای پیشرفت به سوی دموکراسی مدرن در کشور باشد، پایه های فرهنگ ملی را استوار کند و کشورداری را بر بینش و منش "ملی" استوارگرداند. این بینش و منش آمیزه ای از دلبستگیهای وطن دوستانه و آزادیخواهانه و مسئولیتهای مدنی بود. هدف آن دامن زدن به اعتماد به خود و برکشیدن روح تلاش برای پیشبرد مشروطیت و استقلال و سربلندی ایران بود. آمیزه ای از ارزشهای مدرن روزگار روشنگری و گزیده ای از سنتها و ذخیره های فرهنگی- اخلاقی تاریخ گذشته ایران بود.
دلبستگی به ارزشهای تمدن مدرن در شرایطی که وجوهی از این تمدن چیرگی کشورهای غربی، به ویژه انگلستان، بر ایران را امکان پذیر می کرد کارآسانی نبود. پس از شهریور
۱۳۲۰ سفارتخانه هایی مانند سفارت انگلستان، دوباره جایگاه و نفوذ پیشین خود را باز یافتند. برخورد ایدئولوژیکی دامنه داری که اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم نمایان شد، نقش سفارتخانه ها را گسترده تر کرد. جهان آوردگاه زورآزمایی دو ابر قدرت و هواداران آنها شد. به جای برخورد خردمندانه و روادارانه اندیشه ها، حوزه عمومی زندگی در ایران، میدان کشمکشهای ایدئولوژیکی – سیاسی پردامنه و تلخی شد. کشورهای جهان سوم، به ویژه ایران، به سبب جایگاه استراتژیکی- جغرافیایی خود، از این کشمکشها آسیب فراوان دیدند. در روزگار غلبه استالینیسم در شوروی و بر بیشتر نیروهای چپ، مک کارتیسم یا کمونیسم ستیزی در آمریکا، فرهنگ سیاسی ایران زهرآگین تر شد و زمینه تساهل ناچیزتر. "لیبرالها"، محافظه کاران، و راستگریان دیگر، وابسته انگلستان و آمریکا دانسته شدند و چپها اغلب سرسپرده شوروی. در این فضای تیره هرکس وابسته به جایی پنداشته می شد و سرسپرده یا خدمتگزار قدرتی بیگانه.
همزمان با گسترش جنبش ملی دامنه و تلخی این رویارویی گسترده تر شد و هواداران غرب و یاران شوروی در بسیج کینها و پیش داوریها به زیان یکدیگر اندازه نشناختند. ایرانیان کهنسالتر هنوز داستانهای چیرگی عمل انگلستان و ستمهای روسیه را به یاد داشتند. بسیاری از جوانترها نیز جهان را نه تنها عرصه رویارویی دو جهان بینی بلکه میدان نبرد نیروهای خیروشر می دیدند. این وضع، آسیب پذیری ایرانیان را که ذهنی توطئه یاب، بیمناک یا نگران داشتند، بیشتر کرد. خودسامانی فکری به چیزی گرفته نمی شد؛ هر اندیشه ای به زمینه طبقاتی یا عواملی دیگر فروکاسته می شد؛ همه در جست و جوی انگیزه های "واقعی"، هدفهای پنهان و پیوندهای مرموز یکدیگر بودند. کمتر رخدادی بود که بیگانگان در آن دخیل دانسته نشوند.
این نگرش پی آمدهای فکری- عملی ناگواری داشت. از سوی دیگر، یکسره هم خیالپردازانه نبود. در روزگار نخست وزیری مصدق پولهای هنگفتی برای به بازی گرفتن ترتیبات پارلمانی ایران، و در نتیجه بی پایه تر و سست تر کردن آن ترتیبات، هزینه شد. از هیچ تلاشی برای جلب یاری و همکاری شماری از ایرانیان و همراه کردن آنان به پشتوانه پاداش یا وعده حمایت، برای به ستوه آوردن و برافکندن دولت مصدق فروگذار نشد. زمینه های گسترش باج پردازی، رشوه خواری، مزدوری و رفتارهای پرآسیب دیگری که با دلبستگیها و مسئولیتهای ملی و مدنی سخت ناسازگار بود فراهمتر شد. مقامات سفارتخانه ها و دستگاههای اطلاعاتی انگلستان و سپس آمریکا به کارهایی دست یازیدند که نه با هیچ معیاری از قانون و اخلاق و عرف هماهنگی داشت و نه با ادعاهای آزادیخواهانه فریب آمیز و نیرنگ آلود خود آنان سازگار بود. در چنین فضایی، در ایران، زمینه برای رشد اتکا به نفس ملی، غرور مدنی، مدارا و خودسامانی فکری تنگ بود. کمتر کسی از اهل سیاست می توانست به دیگری به دیده تردید و بدگمانی ننگرد، یا خود را آماج دسیسه های بدخواهانه نپندارد. زمینه پیدایش اعتماد که از بنیادیترین لوازم همکاری مدنی و پیدایش روحیه دموکراتیک است، سخت ناچیز بود.
یادآوری این نکته بجاست که به هیچ روی نباید پنداشت همه مخالفان مصدق وابسته این و آن یا مزدور بیگانه بودند. بی گمان گروهی به انگیزه های اعتقادی یا مسلکی و براساس برداشتهای متفاوتی از منافع ملی و مصلحت عمومی، یا برای پاسداری از منافع خود، با او در ستیز بودند؛ اما شماری از سیاست پیشگان فرصت طلب و ماجراجویان موقع شناس از گشاده دستیهایی که به پادرمیانی کارگشایان سیاسی انجام می شد بهره ها بردند. در فضای غبارآلود و تیره ای که برشمرده شد تفاوت میان کسانی که به انگیزه باورها و برداشتهای خود به میدان ستیز گام نهاده بودند و کسانی که مزدی گرفته بودند تا به خدمتی کمربندند آسان نبود. شماری از ستیزه گران، مخالفان دیگر مصدق را دست آموز می کردند و از کسانی نیز، بی آنکه خود آنان بدانند، بهره برمی داشتند، اما واقعیتی که بیشتر مخالفان مصدق را در رویارویی با او گستاخ و توانا می کرد بهره مندی آنان از پشتیبانیهای گوناگون مقامات انگلیسی و آمریکایی بود و این مقامات نیز برای پیشبرد هدفهایشان بر یاوران ایرانی خود تکیه می کردند.
کرمیت روزولت، از کارگزاران سازمان جاسوسی- اطلاعاتی آمریکا (سیا
CIA) در نوشته گمراه کننده، آشفته و پرازتحریف خود، ضد کودتا، این تصور را دامن زده است که ماموران آمریکا و انگلستان با صرف اندکی پول و با بسیج اوباش دولت مصدق را به آسانی فروافکندند؛ اما این تصور بسیار ساده نگرانه و نادرست است. کودتا پی آمد تلاشهای پیگیر بود که از نخستین روزهای زمامداری مصدق آغاز شده بود و کارگزاران انگلستان و آمریکا پولهای هنگفتی صرف به فرجام رساندن آن کردند.
برخی گمان کرده اند که اگر مصدق قاطعیت بیشتری نشان داده بود کودتاگران شکست می خوردند و ماجرا تمام می شد. برخی نیز ساده نگری درباره شرایط آن روزگار ایران و جهان را تا بدانجا رسانده اند که گمان می کنند اگر مصدق به حزب توده روی آورده بود بر کودتاگران و اوباش بسیج شده غلبه می کرد و کودتا را ناکام می گذاشت. اما شرایط آن روز ایران و جهان به گونه ای بود که مقامات آمریکایی و انگلیسی، نه تنها کمونیسم، بلکه ناسیونالیسم بی طرفانه را نیز تحمل ناپذیر می دانستند.آنان برآن بودند که با هرابزار و به هر بهایی چیرگی دوباره خود را بر ایران و ذخایر نفتی آن برقرار کنند و این کار را مستلزم برافکندن دولت مصدق می دانستند. اگر کوششهای
۲۵ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آنان نیز به فرجام نرسیده بود به هیچ روی از تلاش پیگیر و خشونت آمیز برای به روی کارآمدن رژیمی دلخواه خود در ایران دست برنمی داشتند.
در آغاز تیرماه
۱۳۸۳ موسسه ای پژوهشی موسوم به آرشیو امنیت ملی (وابسته به دانشگاه جرج واشینگتن، در آمریکا) اسنادی سری به دست آورد که روشنگر برخی از سیاستهای وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی آن کشور از پائیز سال ۱۳۳۱ به بعد است. از این اسناد چنین برمی آید که در صورت شکست تلاشهای آمریکا و انگلستان برای برافکندن دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲، کوششهای آنان به صورتهای دیگر ادامه می یافت. مقامات آمریکایی از مدتها پیش از مرداد ۱۳۳۲ برنامه ریزی کرده بودند که اگر کودتا نافرجام بماند و حزب توده توانا شود، به پشتوانه نیروهای نظامی خود درخاورمیانه، جنگی چریکی درجنوب ایران به راه اندازند؛ بنا بود حزب توده و سیاستمداران ملی ایران آماج این جنگ باشند. حکومت جمهوریخواه آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا بسیار نگران بود که کودتا ناکام بماند و توده ایها با استفاده از فرصت ناشی از بی ثباتی و گسست اقتصادی، قدرت را در ایران به دست گیرند. از دیدگاه مقامات آمریکایی، رویارویی با این خطر اقدام نظامی را توجیه می کرد. براساس یادداشتی که والتر اسمیت، معاون وزارت امور خارجه آمریکا، در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۳۲(۲۰ مه ۱۹۵۳) برای رئیس جمهور تهیه کرده بود، سیا با برخی از سران ایل قشقایی به توافق رسیده بود که پناهگاه پنهان امنی در منطقه جنوب فراهم کنند که پایگاهی برای چریکهای بهره مند از پشتوانه مالی آمریکا و کارگزاران اطلاعاتی آن کشور باشد. سازمان یاد شده حدود ده نفر ایرانی را برای به کاراندازی فرستنده های رادیویی مخفی آموزش داده، تجهیزات لازم را در اختیار آنها نهاده بود. بنا بود این افراد در مناطق گوناگون کشور مستقر شوند و هنگام نیاز به کار برقراری ارتباط رادیویی با سیا فراخوانده شوند. سیا سرگرم آموزش دادن به شماری دیگر بود. انبوهی جنگ افزار در پایگاه هوایی آمریکا در لیبی آماده شده بود که برای تجهیز ده هزار چریک کفایت می کرد تا بتوانند دست کم شش ماه، بدون نیاز به کمکی تازه، به عملیات بپردازند. تجهیزات دیگری نیز در خاورمیانه آماده شده بود که طی سه یا چهار هفته می شد آنها را از طریق پایگاههایی در تهران و تبریز به مناطق عشایر نشین جنوب ایران منتقل کرد. زمینه مادی از جمله طلا و ارز، و افراد لازم نیز فراهم شده بود. سیا سرگرم تهیه نقشه تشکیل هشت تیم سه نفره برای اداره ارتش چریکی مخفی خود بود و پیش بینیهای دیگر در مورد گامهایی که می بایست برداشته شود انجام شده بود. بنا بود شمار زیادی هواپیما در جنوب ترکیه مستقر شود و یک نیروی دریایی در نزدیکی بصره گرد آید تا بتوانند از "گسترش کمونیسم" جلوگیری کنند. همچنین بنا بود از پایگاهی نطامی در عربستان سعودی نیز بهره بگیرند.
براساس مدارکی دیگر می دانستیم که سیا برنامه ای داشت که در صورت شکست کودتا و ناگزیر شدن به ترک ایران، نیرویی را در کشور برجا بگذارد که با قشقاییها و احتمالا عشایر دیگر همکاری کنند. ظاهرا در بهار
۱۳۳۲ یکی از ماموران اطلاعاتی آمریکا با برخی از قشقاییها در این مورد به توافق رسیده بود. اردشیر زاهدی نیز در نوشته ی درباره کودتا مدعی شده است که پدرش برنامه ای برای برپا کردن "ایران آزاد" در جنوب کشور داشت. در اینجا نکته درخور یادآوری این است که در تابستان سال ۱۳۲۵ که کابینه احمد قوام سه تن از سران حزب توده را به وزارت برگماشته بود و خطر آن می رفت که حکومت مرکزی با سید جعفر پیشه وری که در آذربایجان خودمختاری اعلام کرده بود کنار آید، قشقاییها و عشایر دیگر در جنوب به واکنش تهدید آمیز و عملا به طغیان دست زدند. مقامات انگلیسی در آن رویدادها از درگیری برکنار نبودند. سرلشکر فضل الله زاهدی- جانشین مصدق پس کودتا- برای مهار کردن عشایر به جنوب گسیل شد. او که در خلال جنگ جهانی دوم در کنار سران قشقایی هوادار آلمان بود و با قشقاییها ارتباط داشت از اقدام علیه آنها خودداری کرد. تهدید یا تکاپوی قشقاییها و عشایر دیگر در تغییر موضع قوام در برابر پیشه وری و حزب توده، یا فراهم کردن بهانه لازم برای او در این مورد، موثر بود.
اینکه آیا رویدادهای سال
۱۳۲۵ می توانست با تحولات احتمالی در ۱۳۳۲ مشابهتی داشته باشد یا نه، نیازمند تامل بیشتری است. درباره اسناد نویافته نیز هنوز نمی توان بدون بررسیهای بیشتر با اطمینان داوری کرد و تفسیر این سندها به فرصتی بیشتر نیاز دارد. درخور یادآوری است که بر اساس آنچه می دانیم دست کم دوتن از سران سرشناس ایل قشقایی، یعنی ناصرخان و خسروخان، از یاوران نهضت ملی بودند. خسروخان در مقام نمایندگی مجلس، مصدق را از دامنه ماجراجوئیها علیه دولت آگاه می کرد. او و ناصرخان از یاری کردن مصدق فرو نماندند. ناصرخان شکست مرحله نخستین کودتا را به مصدق شادباش گفت و زاهدی را سرزنش کرد. مصدق نیز از آنان با بزرگداشت و حقشناسی یاد کرده است. قشقاییها با پشتیبانی از مصدق شاه را با خطری جدی روبه رو کرده بودند. این موجب شد پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، از چهارخان بلند پایه قشقایی، تنها یک نفر- ناتوانترین آنان- در امان بماند و دیگران روانه تبعید شوند.
چنین برمی آید که آمادگی قشقاییها برای همکاری با آمریکائیان- اگر حقیقت داشته باشد و روایت سیا درست و دقیق باشد و برخی از سران اصل ایل در آن درگیر بوده باشند- نه برای مقابله با نهضت ملی، بلکه برای رویارویی یا به قدرت رسیدن حزب توده بوده است. شاید کارگزاران اطلاعاتی آمریکا موفق شده بودند کسانی از سران قشقایی را متقاعد کنند که ادامه نخست وزیری مصدق به چیزی جز چیرگی کمونیسم نخواهد انجامید؛ یا آنها باید به انگیزه وطن پرستی برای رویارویی یا امکان به قدرت رسیدن حزب توده آماده باشند. به یاد بیاوریم که دستاویز قرار دادن خطر حزب توده و غلبه کمونیسم و آوازه گری گسترده در این مورد و دامن زدن به نگرانیها به هر ترفند دروغ پردازانه ای، کارآمدترین ابزار موجود در دست مقامات آمریکا و انگلستان برای برافکندن دولت مصدق بود. برای داوری سنجیده تر در این مورد باید منتظر سندهای دیگر و آگاهیهای بیشتر بود. در هر صورت، بی آنکه ادعاها یا ارزیابیهای گزافه گویانه سیا را درباره توانائیها و دستاوردهایش در سالهای آغازین دهه
۱۹۵۰ یکسره بپذیریم، نمی توانیم در مصمم بودن دولتهای آمریکا و انگلستان در برافکندن نخست وزیری مصدق تردیدی به خود راه دهیم.

نگارنده در کتابی که در پیش رو دارید کوشیده است تصویری از تلاشهایی به دست دهد که از یک سو برای به کرسی نشاندن حاکمیت ملی ایران و از سوی دیگر برای دست نیافتنی کردن این هدف و برانداختن دولت مصدق صورت گرفت؛ نقشی از نیروهای درگیر، اهمیت نسبی آنها و پیوندهای ستیزه گران بومی و بیگانه، ترسیم کند و جنبه هایی از کارنامه سیاسی دولت مصدق را نیز بکاود. بررسی نقش، ترکیب، و انگیزه های یاوران مصدق، و به ویژه مخالفان او، و ارزیابی قلمرو یا حوزه اقتدار و امکانات و دشواریهای گوناگونی که وی در روزگار نخست وزیری پیش رو داشت، درک دوران مهمی از زندگی سیاسی ایرانیان را آسانتر می کند. بدون ژرفانگری درچندوچون آنچه به مرداد
۱۳۳۲ انجامید، درک بسیاری از دگرگونیها و کامیابیها و ناکامیهای بعدی ناممکن است.
این پژوهش بر تازه ترین سندها و منبعهایی تکیه دارد که تاکنون از آرشیوهای انگلستان و آمریکا یا از منابع ایرانی به دست آمده است. از بازگفت رودیدادهای دانسته، مانند آنچه در سی ام تیر یا نهم اسفند
۱۳۳۱ یا در ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ داد و از توضیح درباره تلاشهایی مانند آنچه برای حل مسئله نفت صورت گرفت و از برشمردن جزئیاتی که تاکنون بارها درباره آنها نوشته شده است، پرهیز شده است. بی گمان نکته های نادانسته درباره موضوع این پژوهش- با آنکه درباره بسیاری مسائل ابهام چندانی برجا نمانده است- کم نیست و در آینده جزئیات بیشتری در دسترس پژوهشگران قرار خواهد گرفت؛ هرچند که اسناد اطلاعاتی- جاسوسی انگلستان همچنان از دسترس دور خواهد ماند. امید به انتشار جزئیات بیشتری از منابع آمریکایی موجه تر است. شاید کاوش در منابع روسی روشنگر برخی نکته های نادانسته باشد. باید امیدوار بود سندهایی از منابع ایرانی و خاطرات و نوشته های دیگری در آینده در دسترس قرار گیرد یا منتشر شود و بردامنه و ژرفای دانسته های موجود بیفزاید و موجب بازنگری در داوریها و تفسیرهای رایج شود. شناخت شناسی یا دانش تاریخی، مانند همه دانشهای انسانی- اجتماعی، هیچ گاه از منزلتی قطعی و حتمی برخوردار نیست و همیشه درسایه یافته ها، پژوهشها و تفسیرهای تازه مورد بازاندیشی و بازنگری قرار می گیرد.
با توجه به مقتضیات و شرایط سیاسی روزگار مصدق و قلمرو تنگ امکانات و دامنه دشواریهایی که او با آنها روبه رو بود، تصور کامیابی وی در تلاشهایش ساده دلانه به نظر می آید؛ ولی این چیزی از اهمیت تاریخی مصدق و تلاشهای او نمی کاهد. هر سندی که تاکنون درباره مصدق به دست آمده است جایگاه او را در تلاشهای آزادیخواهانه ایرانیان استوارتر و باورهای هواداران او را درباره دلبستگیهای سیاسی- اخلاقی اشت موجه تر کرده است. نمی توان شکست جنبش ملی و ناکامی حکومت مصدق را فرصت بزرگ از دست رفته ای ندانست- فرصتی برای گریز از پی آمدهای تلخ خودکامگی شاهانه و وابستگی به غرب، به ویژه به آمریکا، و برای پی افکندن نظامی سیاسی که آرمانهای دیرین ایرانیان را برای دستیابی به حاکمیت ملی و مردمی، جامه عمل بپوشاند.
تاملی در آنچه از سوی کارگزاران انگلستان و آمریکا و یاوران ایرانی آنها برای شکست جنبش ملی و تلاشهای آزادیخواهانه ایرانیان صورت گرفت، آگاهی از برخورد دو گانه و فریبکارانه سران آن کشورها را، که آزادی و دموکراسی را برای خود می خواستند و دیگران را شایسته یا آماده بهره مندی از این نعمتها نمی دانستند، آشکارتر و آزاردهنده تر می کند. بی آنکه به شعارهای ساده دلانه دل ببندیم و کاستیهای بنیادین جامعه ایران و مسئولیتهای سترگ خود ایرانیان را از یاد ببریم، نمی توانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که کشورهای باختری فرصتهای خود را برای برخورداری از آزادی و رفاه تا حد زیادی وام دار بی بهره گذاشتن مردم سرزمینهای دیگر از این موهبتها هستند.
نگاهی حسرت آمیز به گذشته و افسوس خوردن بر آنچه رخ داده است نه سودمند است نه آموزنده؛ اما درنگی در چندوچون و سببهای شکست جنبش ملی، ما را در شناخت ساختارها و نیروهایی که یاور یا بازدارنده پیشرفت به سوی حاکمیت ملی، آزادیخواهی و جامعه ای باز در ایران بوده اند، تواناتر و در راهیابیهای آینده سنجش گرتر و دوراندیشتر خواهد کرد.

 


                                                        برگرفته از کتاب "حاکمیت ملی و دشمنان آن"


 


برچسب ها: برادران قشقایی ، دکتر مصدق ، خسرو قشقایی ، ناصر قشقایی ، فخر الدین معظمی ، فضل الله زاهدی ، عشایر قشقایی ، ایل قشقایی ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic