ملا بهرام

روزی در اتاق کارم بودم. خبر دادند که یکی از کدخدایان طایفه کوهمره به نام ملابهرام تقاضای ملاقات دارد، پذیرفتم، وارد شد.

ملابهرام هیکل عظیمی داشت. از یاغیان معروف منطقه بود. نصف عمرش را در کوه و جنگل و نصف دیگر را در زندان به سرآورده بود. همیشه سر و وضعی ژولیده داشت ولی این بار ژولیده‏تر و درهم و برهم‏تر بود. موی سر و گردنش به یال شیر شباهت داشت. سبیلش با چندین پیچ و تاب فاصله بین دو گوشش را به راحتی پوشانده‏بود. از میان ابروهای پرپشت و شانه نکرده، چشم‏هایش وحشی‏تر و یاغی‏تر شده‏بودند. صدای سلامش رعدآسا بود.

احوالپرسی و گفت‏وگو شروع شد. گفت:

«آقا، من با یک گرگ گرسنه بیابان چه تفاوتی دارم؟» گفتم:«شما از مردان محترم عشایر و یکی از کدخدایان مشهور طوایف کوهمره هستید. این چه سوءالی است؟»

گفت:«اگر محترم بودم دولت شما هر روز به

بهانه تازه‏ای آواره و دربه‏درم نمی‏کرد.»

این را گفت و ناگهان دو دست را که به دو شاخه درخت بلوط شبیه بود بر زمین نهاد و روی قالیچه‏ای که وسط اتاق پهن بود به جست‏وخیز درآمد.

بی‏اختیار خنده‏ام گرفت و پرسیدم: «مقصودت چیست؟»

گفت: مگر نشنیده‏ای که دولت می‏خواهد خانه‏هامان را بر سرمان فرو ریزد؟ مگر نمی‏دانی که دولتی‏ها می‏خواهند ما را آواره بیابان کنند و به جایشان شیر و ببر و پلنگ و حیوانات درنده و چرنده و پرنده بیاورند؟»

از داستان تصمیم و طرح دولت و اوامر زمامداران برای ایجاد پارک طبیعی در مناطق کوهمره بی‏خبر نبودم ولی گمان نمی‏بردم که سازمان محیط زیست به این زودی دست به بکار شود.

اولیای سازمان زیست گناهی نداشتند. مأمور بودند و معذور. اولیای دولت هم بی‏گناه بودند. مگر می‏شد کشورشان پارک طبیعی حیوانات نداشته‏باشد؟ مگر می‏شد، چنان کشور توسعه‏یافته و متمدن از حمایت حیوانات غافل بماند؟

تمدن بزرگ، با جلال و شکوه، سوار بر بال خیال وارد مملکت شده‏بود. خاطر زمامداران جزیره ثبات از هر حیث جمع بود. هوس کرده‏بودند که کشورشان از نظر حمایت حیوانات و جلوگیری از انقراض نسل‏های جانوران نیز در شمار ممالک مترقی وبزرگ درآید.

پس از مشورت با مستشاران داخلی و خارجی، سرزمین کوهمره را در فارس، در فاصله بین دو دریاءه فامور و دشت ارژن، نقطه مطلوبی برای ایجاد پارک طبیعی دست‏چین کرده‏بودند. بودجه‏ای هنگفت برای خرید آبادی‏ها، مزارع، مراتع، باغ‏ها، خانه‏ها و همچنین برای انتقال و اسکان مردم منطقه به مناطق دیگر به تصویب رسانده بودند.

ملابهرام از من که مسئول آموزش عشایر بودم انتظار و توقع یاری و کمک داشت و می‏خواست که با این نیرنگ و گرگم به هوا وادارم کند تا شکایت او و مردمش را به گوش بزرگان برسانم و از اجرای طرح جلوگیری کنم.

از من چنین کمکی برنمی‏آید. لیکن برای آن که از کم و کیف قضیه بیشتر سردربیاورم و در ضمن اندکی همدردی و دلسوزی هم به ملا بهرام نشان دهم با رئیس سازمان محیطزیست تلفنی صحبت کردم و جریان شکایت و ناراحتی کدخدا را که در اتاقم بود و همراهانش را که در اتاق مجاور جمع شده‏بودند شرح دادم.

قرار براین شد که یکی از مهندسان خبره محیطزیست را برای دیدار من و مجاب‏کردن ملابهرام بفرستد.

اداره‏های ما دور ازیکدیگر نبود. پس از مدتی کوتاه، مهندس وارد شد. جوانی بود که سن وسالش به زحمت به بیست و پنج می‏رسید. کت و شلوار اسپرت دورنگ خوش‏دوختی بر تن داشت. کار فرنگ بود. خودش هم کار فرنگ بود. در کودکی رفته و درجوانی بازگشته بود. سرتاپایش ساخته و پرداخته خارج بود، شکل و شمایلش درست نقطه مقابل ملابهرام بود. بی‏اندازه شسته و رفته بود. پوست صورتش می‏درخشید. سبیلش نازک و نازنین بود. اصلا سبیل نبود. خط سیاه ظریفی بود که در فاصله‏ای مساوی بین دو لب و بینی رسم شده‏بود. یک مو کم و زیاد نداشت. ابروهایش نوازش دیده و چشم‏هایش شب‏زنده‏داری کشیده‏بود. انگشتان باریک و بلندش انسان را به یاد پیانو می‏انداخت. بر حلقه انگشترش، نگینی روشن برق‏می‏زد. ساعتش را به دست راست بسته بود. دست چپش را یک پلاک نقره با چند حرف لاتین آراسته بود. حرکات موزون، اطوارمتناسب و تکان‏های خفیف بدنش هنرمندان رقص وباله را به خاطر می‏آورد. از وجودش نورمی‏بارید.

همین که مهندس جوان، لبخند زنان و با لهجه‏ای شیرین و برون مرزی ازدیدار ملابهرام اظهارشادمانی کرد، ناگهان گویی انفجاری رخ داد! صدای مردانه وخشم آلود ملا بهرام درفضای محدود اتاق طنین انداخت:

«چرا می‏خواهید ما را آواره کنید؟ چرا از خدا بی‏خبرید؟سنگهای کوه و درخت‏های جنگل مرا می‏شناسند. خشت‏ها و آجرهای زندان کریم خانی شیراز مرا می‏شناسند. من تا حالا ملابهرام بودم. ملابهرام جروقی کوهمره بودم. ولی از حالا به بعد دیگر ملا بهرام نیستم. دیگر انسان نیستم. حیوانم.گرگ و گفتار بیابانم.

می‏خواهید ما را از خانه وکاشانه بیرون کنید و به جایمان حیوان بیاورید. چرا بیهوده زحمت می‏کشید. ما با حیوان چه تفاوتی داریم؟

من و همه کسانم التزام می‏دهیم که با چهار دست و پا راه برویم. ما حیوانیم پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود.»

کدخدای جان به لب رسیده کوهمره این را گفت وباردیگر، نعره زنان روی قالی پرید و بازبه جست وخیزپرداخت. با نعره‏های او، همراهانش نیز که گوش به زنگ شدند بی‏آن که اجازه بگیرند با همهمه و هیاهو وارد اتاق شدند وهمگی با هم دنبال پیشوای خود دست به زمین نهادند و به جست و خیز و قیل و قال پرداختند!

من با تلاش بسیار، ملابهرام و یارانش را قانع کردم که دست از حرکات عجیب و غریب خود بردارند و آرام بگیرند.جوانک کارشناس را هم که هاج و واج شده بود به صبر و حوصله دعوت کردم و از او خواهش کردم که جریان کار و راه حل مشکل را بگوید.

مهندس وحشت زده پس ازآن که اندکی به حال آمد، با نیم نگاهی به ورقه‏ای که به دست گرفته و با عبارات و کلماتی که به ترجمه متن یک نوشته غربی شبیه بود داد سخن داد:

«ملت ما به دلیل پیشرفت‏های غول آسای فیزیکی، درقلمرو اشتغالات فرهنگی و ذوقی اندکی عقب افتاده است. تمدن و ترقی را نمی‏توان فقط درفنومن‏های سودبخش اقتصادی جست وجو کرد.

آهنگ ترقیات مادی کشور به اندازه‏ای شتابنده بوده که برنامه‏ریزان ما را ازدیدار بخشی از حقایق معنوی بازداشته است.

ما با مقام والایی که درجهان متمدن داریم نمی‏توانیم ازحمایت حیوانات و حفظ نباتات کشورمان چشم بپوشیم.

تصمیم برگشت ناپذیر دولت این است که درمنطقه زیبای کوهمره، عالی‏ترین پارک طبیعی جهان را به وجود آورد.

اکولوژیست‏ها واندیشمندانی که از رابطه ارگانیسم و محیط نشو و نمای آن آگاهی دارند به این نتیجه رسیده‏اند که فاصله بین دو دریاچه فامور و دشت ارژن منطقه ایده‏آل برای پارک طبیعی است.

دراین خطه، شرایط بی‏نظیرآب، خاک، هوا، حرارت و روشنایی به ما اجازه می‏دهد که ازانقراض

نسل‏های کنونی جانوران ایران جلوگیری کنیم و شاید بتوانیم بسیاری ازمهاجران را نیز به آغوش میهن بازگردانیم!»

من دراین جا با چند جمله فاضلانه و با به کاربردن چند کلمه قلمبه خارجی که برای این قبیل آدم‏ها ذخیره کرده‏ام صحبت مهندس را بریدم و به او فهماندم که خودم اهل فضل و کمالم ولی برای ملابهرام و همراهانش ساده‏تر و خودمانی‏تر حرف بزند و به خصوص ازاستعمال لغات خارجی بپرهیزد.

کارشناس خبره محیط زیست ایرادم را پذیرفت و پس از آه و ناله‏ای جگرسوزگفتارش ادامه داد:

«آقایان عزیز! شیریک جوان ایرانی بوده است. امروز ازاو فقط تصویری برپرچم ما مانده است. از شاهین طلایی که فرنگی‏ها آن را (گلدان ایگل) می‏گویند تنها نامی درادبیات ما مانده است (در این جا از استعمال کلمه خارجی پوزش خواست).

شما تا دیروزدربیشه‏های دشت ارژن شیر ودرقله‏های کوهمره شاهین طلایی داشتید. ما باید این پادشاهان تبعید شده حیوانات و پرندگان را به لانه و آشیانه خود بازگردانیم.

کبک دری این ملکه زیبای کوهستان شما کجاست؟ آسمان شما جولانگاه درناها و ترلان‏ها بود. اکنون جز زاغ و زغن چه دارید؟

تپه‏های شما پر ازکبک و تیهو بود. نیزارهای شما پراز دراج بود. این نغمه سرایان دشت و کوه به کجا رفته‏اند؟ ازنرگس زار معطر ساحل فامور چه برجای مانده است؟(دوقطره اشک درچشم‏های نیم خفته مهندس درخشید).

چوپان‏های چادرنشین با چرای بی‏رویه، ریشه انواع بوته‏ها وگل وگیاه‏ها را کنده‏اند. شکارچیان خون آشام عشایر نسل غزال، آهو و گورخر را نیست و نابود کرده‏اند. قوچهای رشید وحشی شما راحتی کوه‏های آلپ وپیرنه و کلیمانجارو هم نداشت ولی حالا...»

بغض گلوی مهندس را گرفت. چیزی نمانده بود که حسابی گریه کند ولی پس از چند لحظه درنگ و نگاهی به قیافه غضبناک ملابهرام توانست براحساسات خود غلبه کند و با صدای مرتعش به نطقش ادامه دهد:

«ما به اندازه کافی کویر وبیابان داریم. اجازه نمی‏دهیم که کوهمره عزیز که نخل و لیمو و سیب وگردو را دردو قدمی هم می‏پرورد تبدیل به کویر دیگری شود. سرزمینی که می‏تواند انوع وحوش و طیور را با طبیعت‏های گوناگون درکنار یکدیگر نشو و نما دهد نباید ویران شود.

ما خیلی آهسته گام برداشته‏ایم. ازنظر بین‏المللی شرمنده‏ایم. باید غفلت پدران را جبران کنیم و اسباب روسفیدی وسرفرازی فرزندان شویم!

اهالی کوهمره باید همت ومساعدت کنند. بودجه هنگفت در اختیار ماست. این بودجه عظیم به ما توانایی داده است. که برای کلیه مردم وطن پرست کوهمره، درمناطق دیگر فارس و کشور مزارع، مراتع، خانه‏ها و باغ‏های دیگری تهیه کنیم.»

بیانات آقای مهندس برای ملابهرام جروقی که به هزار بدبختی آرام وساکت شده بود و دیگران را هم آرام و ساکت نگاه داشته بود غیرقابل درک بود. ملابهرام ومهندس دریک اتاق بودند. درکنار هم بودند. ولی خیلی دور از هم بودند. از دو قطب مخالف دنیا بودند. از دوسوی متضاد دنیا بودند. دردو انتهای یک خط فرضی بسیار طویل قرارداشتند. هر دو فارسی صحبت می‏کردند. لیکن مطلقاً زبان یکدیگر را نمی‏فهمیدند. ترجمه و تفسیرمطالب هریک برای دیگری دشوار و بلکه محال بود.

یکی می‏خواست که پادشاه حیوانات و ملکه پرندگان را به سرزمین باستانی بازگرداند و دیگری آرزو داشت که چرخ زندگی کوچک خود را بچرخاند.

یکی ازشکار شیرو گورخر داستان می‏سرود و دیگری برای نگهداری مزار مادر وگورپدرش تقلا می‏کرد.

یکی درویلای قشنگی درمیان باغ‏های شیراز می‏آسود و تازه آن را نمی‏پسندید و دیگری وحشت داشت که کلبه خرابش را بر سرش خراب‏تر کنند.

یکی درخیال پاسپورت، ویزا، پرواز، پارتی، فیلم و فستیوال بود و دیگری درفکرنان گندم و خرمای جهرم.

نوع حرکات، توقعات، آرزوها، خیال‏ها، نوع لباس، نوع سبیل، همه چیز و همه چیز این دو نفر و این دونفرها با هم نه تنها ناهماهنگ بلکه تضاد بود. با این حال هردو هموطن بودند. هردو ایرانی بودند.

دریای مازندران درشمال هر دو قرار داشت. خلیج فارس درجنوب هر دو بود. ارتفاع قله دماوند مایه فخر و مباهات هر دو بود.

دخالت و میانداری من برای حل و فصل مشکل به جایی نرسید و معلوم شد که گروه مجهز مهندسان و خبرگان با بودجه هنگفت و نقشه‏های خیالی و جهانی ناچار به اجرای طرح بلند پروازانه حکومت هستند و ناله‏ها و نعره‏های ملابهرام و یارانش سود و ثمری ندارد.

هنگام خداحافظی هنگامه و قشقرق دیگری برخاست. ملابهرام مثل شیر می‏غرید و روی قالی چهار چنگول می‏چرخید. همراهانش هم چرخ می‏زدند، به هوا می‏پریدند، به تقلید جانوران گوناگون زوزه می‏کشیدند و همه با همه فریاد می‏کردند.:«ما حیوانیم. پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود. تا عمر داریم با چهاردست و پا راه می‏رویم و از لانه‏هامان بیرون نمی‏رویم...»

مهندس کارشناس با لبخندی تلخ درحالی که با زنجیر ظریف طلای گردنش بازی می‏کرد اتاق را ترک گفت و همه را به خدا سپرد.

ملابهرام پس از چک و چانه بسیار مجاب شد که با کسانش به طایفه خود بازگردد ومنتظر اقدامات دولت بماند و به من اطمینان داد که تا سازمان محیط زیست دست به کار نشود نظم منطقه را بر هم نزند ولی سوگند یاد کرد که با آغاز عملیات طرح، هیچ کس حتی معلمان عشایر را، مگر آن که با چهاردست و پا راه بروند، اجازه اقامت درکوهمره نخواهد داد.

من همه این مطالب را با استاندار فارس درمیان نهادم. گوش شنوا داشت. به سرانجام کارها خوش بین نبود. توانست چند ماهی مهلت بگیرد و پیاده کردن برنامه را به تعویق بیندازد.

درهمین ماهها بود که زمزمه انقلاب به گوش‏ها رسید و تحقق این قبیل آرزوها و نقشه‏ها دچار اشکال گشت.

چند سالی است که من درتهرانم و به فارس نرفته‏ام. شنیده‏ام که مردم کوهمره درست مثل سابق روی دو پا راه می‏روند


برچسب ها: ملا بهرام ، محمد بهمن بیگی ، کهمره ، خاطره ای از استاد محمد بهمن بیگی ،

تا یاد چین زلف تو شد پای بست ما

 

                                                     رفت اختیار عقل وسلامت زدست ما

 

رخسار خود درآینه دید وبه خنده گفت

 

                                                      بس فتنه ها که خیزد از این چشم مست ما

 

 از صرف نیستی چوکسی راخبر نشد

 

                                                     عشقت چگونه کرد حکایت زهست ما

 

برخاستیم از سر کویش ،غبارسان

 

                                                       تادل نگیردش زغبار نشست ما

 

غمگین مشو گر از ستمش دل شکسته ای

 

                                                     کارزد به صدهزار درم،این شکست ما

 

از دشمنان ملامت واز دوستان جفا

                                                      بوده است سرنوشت ،ز روز الست ما

گشتم زهجر ،غرقه دریای اشک خویش

                                                     تا ماهی وصال،کی افتد به شست ما

***************************************************************************

هوای ساحت چین باد صبحدم دارد

 

                                                        مگر گذار بر آن زلف خم به خم دارد

 

بکش بساط به صحرا که باد نوروزی

 

                                                         حدیث های خوش از روضه ارم دارد

 

به روزگارهمین شادیم بس است که دل

                                                        زعشق روی تو چون لاله داغ غم دارد

********************************************************************************

کس نبرد از آب هرگز پی به آتش این عجب

 

                                                             شد دلیل آتش دل مرمرا چشم پرآب

 

کبک رفتاری ز مژگانی چوچنگ شاهباز

 

                                                           روزگارم تیره تر کردست از پر غراب

 

دل گرفت از مدرسه   یاران کجا کوی حبیب

                                                            جان فسرد ازوسوسه ،ساقی بده جام شراب

 

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ،

مصاحبه محمد بهمن بیگی با کیهان فرهنگی

از مدت‏ها پیش دراندیشه گفت‏وگو با استاد بهمن بیگی بنیانگذار آموزش عشایری درایران بودیم؛ اما او در شیراز مقیم بود و راه دور.

مراسم بزرگداشت بهمن بیگی در انجمن آثار و مفاحر فرهنگی و حضور استاد درتهران، فرصت خوبی بود که نباید از دست می‏رفت.

دیدار ما با استاد بهمن بیگی در هتل لاله به یاری همسر گرانقدر استاد، در عصر روزی سرد و در اتاقی گرم صورت گرفت؛ گرمایی که استاد را کلافه کرده‏بود! برای تعادل هوا ناگزیر پنجره را گشودیم، صدای تردد و بوق خودروها درخیابان فاطمی لحظه‏ای قطع نمی‏شد. صدا درمصاحبه‏ای که ضبط شد اختلال ایجاد می‏کرد، اما ظاهرا چاره‏ای نبود.

بهمن بیگی 85 ساله، مردم‏دار و مهربان و صریح و صمیمی است. درهیچ جمعی اصالت فردی و ایلیاتی خود را از دست نمی‏دهد. در گفت‏وگو با او به راستی دچارحیرت می‏شویم. آیا بهمن‏بیگی روشنفکری است که از شهر به ایل رفته تا با سنت‏ها و باورهای ناروا ازطریق فرهنگ و آموزش بجنگد؟ آیا ایلیاتی سنت‏گرایی است که از ایل به شهر آمده تا ما را از خطرات خودفراموشی درشهرها و بیگانگی با طبیعت زیبا آگاه کند؟

دربرابر انسان فرهیخته و فرزانه‏ای قرار داریم که در فرصتی 30 ساله، بیش از پانصد هزار نفر را در شرایط دشوار سیاسی و طبیعی باسواد کرده و از آنها، هزاران معلم و مهندس و پزشک ساخته‏است. نویسنده چیره‏دستی که در فاصله‏های زمانی نامنظم، با چاپ یکی از آثارش، ما را به میهمانی گنجشک‏ها و به رودخانه قره‏قاج، به ییلاق و قشلاق ایل می‏برد و با نثری شاعرانه و چشمی که همه زیبایی‏ها را می‏بیند، برایمان از آب و خاک و گل و اسب و ایل و رود می‏گوید.

جملاتش زیبا و کوتاه و همراه با طنزی پنهان است. دلخواه ما این بود که ساعت‏ها با استاد گفت‏وگو کنیم، اما سهم ما از دیدار با استاد تنها دوساعت بود، زیرا استاد در جایی میهمان بود و باید می‏رفت. فرصت کوتاه ما گهگاه با تلفن‏ها و حضور ناگهانی و سرزده برخی از شاگردان ایلیاتی استاد در اتاق، از آنچه بود کوتاهتر می‏شد و در چنان شرایطی، امکان طرح همه پرسشهایمان میسر نبود. اما حضور استاد درتهران مغتنم بود وارمغانش برای خوانندگان کیهان فرهنگی، همین گفت‏وگویی است که درپیش رو دارید.

محمد بهمن بیگی در سال 1299 از پدر و مادری ایلیاتی در جنوب فارس، در منطقه‏ای بین شهرک‏های خنج و فیروز آباد، در چادر سیاه عشایری به دنیا آمده و به تعبیر زیبای خویش، زندگی را در چادر با تیر و تفنگ و شیهه اسب آغاز کرد. در چهارسالگی پشت قاش زین نشست و تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبرد. پدر و مادرش علاقه‏مند بودند که محمد خواندن و نوشتن بیاموزد، از اینرو، مرد باسوادی از اهالی شهرضای اصفهان را برای این کار در نظر گرفتند آن مرد، طی دو سال و اندی به محمد خواندن و نوشتن و حساب و هندسه آموخت. پدر محمد در زمره کدخداهای ایل و ازجمله کسانی بود که در شورش قشقایی‏ها علیه اقدامات جائرانه رضاخان شرکت داشت و به همین جهت همراه عده‏ای، سال1310 به تهران تبعید شد. چهارماه پس از آن، مادر محمد نیز به اتهام آذوقه‏رسانی به یاغیان همراه دو زن دیگر دستگیر و با شرایطی سخت و توان فرسا همراه فرزندان، به تهران تبعید شد. در دوران 11 ساله تبعید پدر محمد در تهران، اموال آنها در ایل به غارت رفت و محمد ده ساله همراه پدر و مادر، در شرایطی تلخ و دشوار، زندگی را طی کردند. محمد را در تهران به مدرسه علمیه در ولی‏آباد سپردند. مسوولان مدرسه پس از آزمون معلوماتش، او را در کلاس پنجم ابتدایی نشاندند. طولی نکشید که محمد سرآمد همه شاگردان کلاس شد و به همین دلیل، از کلاس ششم به کلاس هشتم دبیرستان ایرانشهر و از کلاس هشتم به کلاس دهم رفت؛ کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان شد و تیمش در پایتخت به جام پیروزی دست یافت و او مدال گرفت.

هنوز چند هفته‏ای از تحصیل محمد در کلاس دهم نگذشته بود که مادرش پس از چهارسال تبعید آزاد شد و اجازه یافت که به ایل بازگردد. چنین بود که محمد جوان نیز همراه مادر، برادر کوچک و خواهرانش به سوی ایل بال و پرگشود.

با سقوط رضاخان در شهریور 20، دوران یازده ساله تبعید و تحقیر پدر محمد نیز پایان گرفت و او نیز به ایل بازگشت. محمد جوان برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و از دبیرستانی که دکتر مهدی حمیدی شاعر بلند آوازه ایران، دبیر آن بود، دیپلم گرفت. در دوران تحصیل در دبیرستان،

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، کیهان فرهنگی ، ایل قشقایی ، آموزش عشایر ،

اعتراض‏کنندگان بود؟

استاد بهمن بیگی: بله، پدرم هم از جمله معترضین بود. البته، نه این که پدرم آدم بزرگی بوده باشد، نه. او از کدخداهای محلی بود. دولت پهلوی هم هنوز آن قدرت لازم را برای سنکوب کردن آن جماعت نداشته و در نهایت مصلحت خودش را در این می‏بیند که خان قشقایی را که در تهران بوده، به ایل برگرداند؛ از او هم قول می‏گیرند که نظم را در ایل به پا کند. خان به ایل بر می‏گردد، و دو سال طول می‏کشد تا نظم برقرار شود. در این دو سال، دولت فرصت تفتین در بین عشایر را پیدا می‏کند و شروع می‏کند به ایجاد اختلاف بین آنها، به هر حال، بعد از دو سال، اتحاد ایلی چنان در هم می‏شکند که دولت موفق می‏شود و باز هم یک بازی جدیدی را طرح می‏کند. صولت‏الدوله قشقایی را تشویق می‏کند که برای وکالت مجلس شورای ملی به تهران بیاید، چون طبق قانون آن موقع، قشقایی‏ها باید در مجلس وکیل می‏داشتند. به هر حال، بعد از این که صولت‏الدوله وکیل می‏شود و به تهران می‏رود، دولت جمعی از انقلابیون را دستگیر می‏کند و به تهران می‏برد، از جمله پدر مرا.

کیهان فرهنگی: این واقعه در چه سالی اتفاق افتاد؟

استاد بهمن بیگی: فکر می‏کنم سال 1310 بود. بعد از چهار ماه که از تبعید پدرم و 20 نفر دیگر از قشقایی‏ها می‏گذرد، دولت، سه زن بدبخت ایلی را هم به جرم شرکت در قیام دو سال قبل ایل، دستگیر می‏کند و به عنوان تبعیدی به تهران می‏برد.

کیهان فرهنگی: واقعا این سه زن در آن انقلاب عشایری شرکت داشتند؟

استاد بهمن بیگی: دستگیری و تبعید این سه زن که یکی از آنها مادر من بود، واقعا با هیچ استدلالی قابل توجیه و توضیح نیست. آخر دولت چرا باید آن سه زن را که نه سواد داشتند، نه زبان فارسی را می‏توانستند درست صحبت کنند و نه دخالتی در سیاست داشتند، دستگیر و تبعید کند؟! باور کنید من هر چه تفحص کردم تا دلیلی برای این عمل دولت پهلوی پیدا کنم، نتوانستم، فقط به یک نتیجه رسیدم که گویا دشمن، به حکومت نظامی وقت خبر می‏دهد که این سه زن برای بقایای یاغی‏ها، آذوقه فرستاده‏اند، یکی از آنها هم مادر بدبخت من بود. ارتش شاهنشاهی با یک تعداد چریک خودفروخته، ناگهان می‏ریزند توی ایل و به ما می‏گویند 24 ساعته باید حرکت کنید به تهران! به هر حال، ما را حرکت دادند. بعد از مدتی سواری روی اسب و قاطر، ما را رساندند به یک ماشین بدبوی کثیف برای تبعید به تهران. من یادم هست که ماه‏های اول، ما را در یک طویله جا دادند، یعنی جایی که آخور داشت! اینجاست که نطفه‏های یک اراده نسبتا قوی در آدم‏هایی مثل من ایجاد می‏شد، با چند پرسش از سران حکومت؛ چرا پدر مرا تبعید کردید؟ مادرم را به چه جرمی گرفتید و تبعید کردید؟

آقا نمی‏دانید این زن بدبخت ایلی چه گریه‏هایی می‏کرد، تمام زندگی‏اش را از او گرفتند، چه گلیم‏ها و چه اسب‏هایی از او گرفتند، ما را آوردند توی خیابان و پشت ماشینی بدبو انداختند تا به تبعید ببرند. در تهران هم همانطور که گفتم، ما را در یک طویله انداختند و دم در هم یک آجودان (پاسبان) گذاشتند که گریه هم نکنیم! گفتند: حق گریه هم

ندارید! خب، یکی از حقوق انسان‏ها این است که بتوانند گریه کنند، اما ماموران دولت این حق را هم از زن‏ها گرفته بودند!

شما خیال می‏کنید ظلم آدمیزاد حدی دارد؟! یادم هست یکی از ماموران می‏گفت: حالا گریه می‏کنید؟ می‏خواستید آن روزی که نظامی‏ها را می‏کشتید گریه کنید! مادر من، این زن بدبخت فهمید او چه می‏گوید، با زبانی نیمه فارسی و نیمه ترکی گفت: ما که کاری نکرده‏ایم، آنهایی که نظامی‏ها را کشته‏اند ما نبودیم. به هر حال، این وضع ما بود. برای همین می‏گویم شانس چیز مهمی است. من این شانس را داشتم که علاوه بر پدر، مادرم هم تبعید شده بود!

کیهان فرهنگی: استاد! در تهران توانستید به تحصیلتان ادامه بدهید؟

استاد بهمن بیگی: بله، بله. خود آن تبعیدها سبب شد که من به مدرسه بروم. در تهران مرا به مدرسه علمیه ولی‏آباد بردند که از مدرسه‏های خوب آن زمان بود.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، ایل قشقایی ، کیهان فرهنگی ، آموزش عشایر ،

انسانم آرزوست


آمد بهار وسیر گلستانم آرزوست                                مستم زشوق وصحبت مستانم آرزوست

پایی رود به کوی دل آرام طالبم                                 دستی رسد به چاک گریبانم آرزوست

مخمور آن دوچشم و مشتاق یک نگاه                        بیمار آن دو لعلم و درمانم آرزوست

گنجی نهفته در دل و جویای مشتری                          جانی رسیده بر لب و جانانم آرزوست

در کام اژدهایم و راه نجات کو                                      دلتنک ز تنگنایم و میدانم آرزوست

مستم چو مست نعره مستانه می زنم                      هردم چو مرد خدمت مردانم آرزوست

از تنگی خزان حوادث دلم گرفت                                 سیر ریاض و سنبل و ریحانم آرزوست

دیری است تا به کوه وبیابان ز دیو و دد                        اینک ملول گشتم و انسانم آرزوست

تضمینی طنز از غزل حافظ


در ره زدند دزدان حاجی غلامرضا را                                   دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را

ما غافل از کمینگاه ناگه خروش بر خواست                       هات الصبوح هیو یا ایهاالسکارا

هی بر جناب حاجی شش پر زدند و گفتند                         گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

کاین ضرب شش پر ما با قدرت جوانی                              در وجد و حالت آرد پیران پارسا را

حاجی به عین و ذلت تفسیر و وعظ می کرد                    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

گفتا به میر دزدان چشم مرا مبندید                                 شاید که باز بینم دیدار آشنا را

ناکنده زیر جامه حاجی به عجز گفتا                                دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

رفتند رو به خورجین دیدند پول و گفتند                           کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

بر داشتند عمامه کردند عذر خواهی                             کای شیخ پاکدامن معذور دار مارا            

منبع :سیه چادرها نوشته منوچهر کیانی


برچسب ها: میرزا ماذون قشقایی ، شعر ایل قشقایی ، مفاخر ایل قشقایی ، شعرای ایل قشقایی ،


یوسفعلی بیگ فرزند خسرو بیگ از طایفه قره قانلو است . در جوانی نزد حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری منشی بوده و او را "میرزا" خطاب می کردند . در آنجا با دختری به نام سلطان آشنا می شود و عشق و علاقه شدید به سلطان و شکست در عشق از طایفه دره شوری جدا شده و به طایفه عمله هجرت می کند . او مردی بلند قد و با وقار بوده که شال باریکی از روی آرخالوق به کمر می بسته و همیشه لوله ای کاغذ و قلمدانی به شالش میزده . از تاریخ تولد و وفاتش اطلاع دقیقی در دست نیست اما حدود وفاتش را بین سالهای1325 و 1332 حدس زده اند که در مسافرت به دهاقان دار فانی را وداع گفته است .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

با ماذون سمت استاد و شاگردی داشته ، خود او این مطلب را در دو بند شعر که به دوست شاعرش محمد ابراهیم می نویسد و مرگ ماذون را خبر می دهد بیان کرده است .

ابراهیم گل سنه ورم بیر خبر
بو خبر چوخ ادمش بیزلر اثر
ماذون بو دنیادان ایلده سفر
آخرت ملکنه یاد اتدی گتده
بیزه مرشدده خوب کامل استاد
بوندان بله چوخ ایلرگ اونه یاد
وفا پیشه مجنون،جفاکش فرهاد
عجوزه دنیادان داد اتده گتده

در عین تنگدستی و فقر تمام عمر خود را با عزت و احترام سپری کرده و همیشه در میان مردم ایل محترم و عزیز بوده است . او شاعری است عاشق و عاشقی است شاعر . دلی آتش گرفته دارد و سخنش جانسوز است .

اما سلطان کیست که چنین نامش در ادبیات قشقایی جاودانه است و بدون شک تا زبان قشقایی باقی است همچنان جاودانه خواهد ماند . سلطان دختر موطلایی یکی از کارگزاران حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری است که چونان آهوی وحشی در اوج شیدایی و جوانی شاعر،او را افسون زیبایی خود می کند . آتش عشق شعله می کشد . جلوه ای از رخ یار کار خود را می کند و دختر افسونگر ایل بر دل و جان شاعر، آتش زده و خود آسوده و بی خیال می خرآمد. شاعر که در دلش شوری برپاست غزلهای شورانگیزی می آفریند که هر دلی از شنیدن آنها می لرزد .عشق روز به روز بیشتر اوج می گیرد . کلانتر و ریش سفیدان طایفه را برای خواستگاری از سلطان نزد پدر سلطان می فرستد اما چنین پاسخ می گیرد : میرزا به دخترم شعر گفته است به او دختر نمی دهم .

آری رسوم متداول قبیله ای که بسیاری از آنها پایبند هیچ منطقی نیستند یکی نقش خود را بی رحمانه ایفا می کند و در کار عشق گره می افتد . درهای امید یکی یکی بسته می شود . از دست کسانی که خیرخواهانه پندش می دهند فغانش به آسمان بلند می شود . اما سلطان نصیب رقیب می گردد . عشق یوسفعلی بیگ و نام سلطان پا به پای اشعار شیرین یوسف خسرو سیر ابدی می کنند .

اینک غزلهایی زیبا از این شاعر را خدمتتان ارائه می کنم که تمام آن به زبان ترکی است در صورتی که مایل به ترجمه این اشعار هستید برایم پیام دهید تا ترجمه کنم .

قربانلوق گجسه

قربانلوق گجسه آیرولوب گدمه
سحر کیملر اولور قوربانونگ سننگ
قربان که دیللر ایلده بیر اولور
هر گونده من اولام قوربانونگ سننگ
گوزل هجرانونگدان چوخ تاب ایلدم
هانسه گجه لرده من خواب ایلدم
اجل جان ایسته ده جواب ایلدم
قویموشام که ادم قوربانونگ سننگ
سن منه رحم ایله سن بیلنگ تاره
بو دنیا فانی دور یوخ اعتباره
یوسف خسرونگ وفاله یاره
بیر شیرین جانوم وارقوربانونگ سننگ

سن بیر بهشت باغه


سلطان تلنگ سنبل ایزنگ قزل گول
گلدان نازکتردر ایزنگ قوربانه
سن بیر بهشت باغه من غمله بولبول
سوسنله سنبلله یازونگ قوربانه
سلطان تلنگ دارایوبان توکنده
توکولان یرلردن زولفونگ بیکنده
آلا گوزلرنگ سرمه چکنده
محو ادر عاشقه گوزنگ قوربانه
سلطان بلور صراحی در بوخاقونگ
قزل گولونگ غنچه سودور دوداغونگ
شیرین دانوشماگونگ شیرین مذاقون
او شیرین صحبتنگ سوزونگ قوربانه
هاچان اولور یازا دونه بو قیشلر
هاچان اولور دوغره گله بو ایشلر؟
بویونگا گیدیرام زری قماشلار
گلاباتون سراندازونگ قوربانه
یوسف خسرو دیر یار مشکبو
گل اوتوراگ بیر بیرنان روبرو
بیر خلوتده اولاگ گرم گفتگو
سن نازاد من چکم نازونگ قوربانه


برچسب ها: شعر قشقایی ، مشاهیر قشقایی ، مفاخر قشقایی ،

دوشنبه 21 بهمن 1392

حکیم قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

حکیم جهانگیر خان قشقایی(قسمت اول)

تولد
جهانگیر خان قشقایی در سال 1243 هـ . ق. در خانواده‌ای تحصیل کرده به دنیا آمد. پدرش محمد خان نام داشت و از ایل قشقایی، طایفة دره شوری، تیره جانبازلو و از ساکنان «وردشت» سمیرم
[1] و مادرش اهل «دهاقان»، از شهرهای تابع سمیرم بود.
تحصیل
جهانگیرخان از هنگام تولد، در کنار مادرش می‌زیست و در اوایل کودکی خود از کوچ کردن با ایل، ممنوع بود.
شوق بسیاری به تحصیل داشت. چندی که از عمرش گذشت و بزرگ شد، با ایل در کوچ کردن ییلاق و قشلاق، همراه شد، پدرش معلم خصوصی برایش استخدام کرده بود که در سفر به آموزش وی می‌پرداخت. استعداد و قابلیت وی در کسب علم تا حدی بود که احساس کرد ماندن در ایل و حرکت با آنها در کوچ زمستانی و تابستانی، با تحصیل او سازگاری ندارد، بنابراین تصمیم گرفت از آنها جدا شود و در اصفهان بماند و به تحصیل بپردازد.
[2]
ورود به حوزة علمیه
دربارة چگونگی گرایش و نحوة ورود حکیم جهانگیرخان قشقایی به حوزة علمیه، سخنانی گفته شده است که در خور توجه است.
استاد قدسی به نقل از جلال الدین همایی، فرزند طرَب، دربارة جریان آشنایی حکیم قشقایی با همای شیرازی در ابتدای ورودش به اصفهان می‌نگارد:
«در برخوردی که بین همای شیرازی (پدربزرگ جلال الدین همایی که نام کامل او رضا قلی و متخلص به همای شیرازی بود) با حکیم قشقایی پیش می‌آید. حکیم قشقایی از مرحوم همای شیرازی نشانی تارساز را جویا می‌شود. ایشان ضمن راهنمایی وی به سوی تارساز، در اثنا سؤال و جواب متوجه می‌شود که (این مرد میان سال) آیتی از هوش و درایت و ذکاوت است.
به وی می‌گوید: با این استعداد حیف است ضایع شوی. میل داری درس بخوانی؟ جهانگیر خان پاسخ می‌دهد: از خدا می‌خواهم. بدین ترتیب حکیم قشقایی( به راهنمایی همای شیرازی در چهل سالگی راهی مدرسه طلاب می‌گردد و در سلک دانشوران علوم دینی جای می‌گیرد(.»
[3]
صفای باطن و فطرت پاک آن حکیم الاهی بود که چنین تحول غیرقابل تصوری را خداوند در زندگی وی به وجود آورد. حکیم جهانگیر خان بعد از نصیحت «هما» به او می‌گوید: «نیکو گفتی و مرا از خواب غفلت بیدار نمودی. اکنون بگو چه باید کنم که خیر دنیا و آخرت در آن باشد؟»
[4] آن عارف فرزانه چنان که گفته شد، وی را توصیه به فراگیری دانش می‌کند.[5] همت بلند حکیم قشقایی سبب می‌شود که بعد از گذشت 40 سال ـ که بهار جوانیش در ایل قشقایی سپری شده بود ـ بقیة عمر شریفش را به یادگیری علوم مختلف ـ به ویژه فلسفه، حکمت، عرفان، فقه، اصول، ریاضی و هیئت، بگذراند.[6]
هم چنین نقل می‌کنند:
«در حالی که متأثر از گفتة شخص راهنما بوده است؛ در بازار (اصفهان) مشاهده می‌کند جماعتی در اطراف شخصی، با خضوع و خشوع حرکت می‌کنند و ادای احترام می‌نمایند. علت را جویا می‌شود؟ می‌گویند: وی یکی از علمای اصفهان است. حکیم جهانگیر خان در اراده‌اش مصمم‌تر می‌شود و با جدیت پی تحصیل دانش می‌رود.»
[7]
استاد همایی در خصوص ارتباط پدرش میرزا ابوالقاسم محمد نصیر ـ که متخلص به «طرَب» بود ـ با حکیم جهانگیر خان می‌نویسد:
«طرب با جهانگیر خان رابطه دوستی و ارادتمندی داشت که پیوند اصلی آن موروثی بود. به دلالت این که همای شیرازی (عارف، شاعر) از جهت هدایت و تشویق و ترغیب جهانگیر خان به تحصیل و ترک زندگانی ایلی بر وی حقی بود.»
[8]
مورخ دیگری چنین نوشته است:
«در یکی از تابستان‌ها که ایل قشقایی به ییلاق سمیرم آمده بود، جهانگیر خان نیز مانند سایر افراد ایل که برای خرید و فروش و رفع حوائج شخصی خود به اصفهان می‌آمدند، او هم به اصفهان آمد؛ و در ضمن تارش هم خراب شده بود و می‌خواست آن را تعمیر نماید. از شخصی سراغ تارساز را گرفت و او یحیی ارمنی، تارساز معروف مقیم جلفا(ی) اصفهان را به او نشان داد. ضمناً به او گفت: برو پی کار بهتری و علم بیاموز، از تار زدن بهتر است. گفتة آن شخص به جهانگیر خان خیلی اثر کرد. او در مدرسة صدر حجره‌ای برای خود گرفت و با یک عشق و علاقه مفرطی پی تحصیل رفت و رتبه‌اش به جایی رسید که یکی از بزرگان از حکما و فقها و مدرسین اصفهان شد.»
[9]
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده‌اند
تحصیل در اصفهان
حکیم قشقایی در قسمت شرقی مدرسة صدر بازار اصفهان، حجره شمارة دوم بعد از ایوان سکونت داشت.
[10]
او با آخوند کاشی (متوفا: 1332 هـ . ق.) هم مباحثه بود. آنان ارتباط قلبی خاصی با هم داشتند. هر دو از شاگردان آقا محمد رضا قمشه‌ای بودند. بعد از رحلت حکیم قشقایی، حکیم خراسانی و سپس آیت الله صادقی در این حجره تدریس می‌کردند.
[11]
هجرت به تهران
جهانگیر خان که سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشه‌ای بود، پس از هجرت استادش از اصفهان، به شوق استفاده از محضر وی به تهران می‌رود. او دربارة استادش می‌گوید:
«همان شب اول خود را به محضر او رساندم. وضع لباسهای او علمایی نبود، به کرباس فروشهای سِدِهْ می‌ماند. حاجت خود را به دو گفتم. گفت:‌میعاد من و تو فردا در خرابات. خرابات محلی بود در خارج خندق قدیم تهران. در آن جا قهوه‌خانه‌ای بود که درویشی آن را اداره می‌کرد. روز بعد اسفار ملاصدرا را با خود بردم. او را در خلوتگاهی دیدم که بر حصیری نشسته بود. اسفار را گشودم. او آن را از بر می‌خواند. سپس به تحقیق مطلب پرداخت. مرا آن چنان به وجد آورد که از خود بی‌خود شدم، می‌خواستم دیوانه شوم. حالت مرا دریافت. گفت: آری! قوت می، بشکند ابریق را.»
[12]
شیوه زندگی
حکیم قشقایی از هنگامی که وارد حوزة علمیه اصفهان شد، تا موقعی که خاکیان را بدرود گفت، با همان لباس سادة ایل قشقایی شامل کلاه پوستی، موهای نسبتاً بلند
[13] سر و صورت و پالتو پوست، زندگی را در حجره سپری نمود و در همان حجره دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.
شاید او برای تأسی به استادش، آقا محمد رضا قمشه‌ای این گونه لباس می‌پوشید. بعضی از شاگردان حکیم قشقایی مثل حاج آقا رحیم ارباب و شیخ غلام حسین ربانی چادگانی نیز تغییر لباس ندادند.
حکیم قشقایی هنگام اقامة نماز جماعت ـ به علت استحباب گذاشتن عمامه در موقع نماز ـ کلاه از سر برمی‌گرفت و با شال
کمر عمامه‌ای درست می‌کرد و بر سر می‌نهاد.[14]
عدم استفاده از سهم امام
«حکیم قشقایی از مال الاجارة زمینی که داشته است؛ روزگار می‌گذرانده.
[15] و از سهم امام و شهریه استفاده نمی‌کرده است. مال الاجارة زمین کشاورزی متعلق به وی درشهر دهاقان سالی 40 تومان و از زمین روستای آغداش، 15 الی 20 تومان، برای وی می‌فرستاده‌اند.»[16]
استادان
1. معروفترین استاد حکیم قشقایی، فیلسوف نامی و حکیم صمدانی، محمد رضا صهبا قمشه‌ای (متوفا: 1306 هـ . ق.) از حکما و عرفای اصفهان بوده است. استاد مطهری (ره) دربارة‌ او می‌نویسد:
«وی مردی به تمام معنی وارسته و عارف مشرب بود، با خلوت و تنهایی مأنوس بود و از جمع گریزان. در جوانی ثروتمند بود و خشکسالی 1288 هـ . ش. تمام مایملک منقول و غیرمنقول خود را صرف نیازمندان کرد و تا پایان عمر درویشانه زیست. حکیم قمشه‌ای در اوج شهرت آقا علی حکیم مدرس زنوزی و میرزا ابوالحسن جلوه به تهران آمد و با آن که مشرب اصلیش صدرایی بود، کتب بوعلی را تدریس کرد و بازار میرزای جلوه را که تخصصش در فلسفه بود، شکست؛ به طوری که معروف شد: جلوه از جلوه افتاد. حکیم قمشه‌ای در تهران از دنیا رفت و در شهر ری و در گورستان مشهور به ابن بابویه، نزدیک مزار حاجی آخوند محلاتی مدفون شد.»[17]
2. مولی حسین علی تویسرکانی (متوفا: 1286 هـ . ق.)
یکی دیگر از استادان حکیم قشقایی، حاج مولی حسین علی تویسرکانی است.[18] که در حوزة علمیة اصفهان به تدریس مشغول بود و بسیاری از مردم مقلد وی بودند. کشف الاسرار (11 جلد) در شرح شرایع، شرح بر جامع عباسی، فصل الخطاب در اصول و رساله‌ای در ردّ اخباریّه از آثار اوست. وی در اصفهان از دنیا رخت بر بست و به دیار باقی شتافت و در تخت فولاد اصفهان، در ایوان بقعة تکیه آقا حسین خوانساری مدفون گردید.[19]
3. حاج شیخ محمد باقر نجفی مسجد شاهی
وی از شاگردان سید محمد باقر شفتی در اصفهان و شیخ مرتضی انصاری در نجف بود.[20]
4. ملا حیدر صباغ لنجانی (متوفا 1288 هـ . ق.)
حکیم جهانگیرخان قشقایی علوم عقلی را نزد او فرا گرفت.[21]
5. میرزا محمد حسن نجفی (متوفا: 1317 هـ . ق.)
حکیم قشقایی شرعیّات را نزد این مجتهد عالی مقام فرا گرفت. میرزا محمد حسن نجفی از شاگردان سید ابراهیم قزوینی، شیخ مرتضی انصاری و میرزای شیرازی بود.[22]
6. ملا اسماعیل اصفهانی درب کوشکی (متوفا: 1304 هـ . ق).[23]
7. میرزا عبدالجواد حکیم خراسانی (متوفا: 1327 هـ . ق).[24]
برکرسی تدریس
آیت الله جهانگیر خان قشقایی در علوم نقلی و عقلی، به ویژه در حکمت به مرحلة کمال رسید و در مدرسة صدر[25] به تدریس پرداخت. بزرگان از اهل علم و ادب برای استفاده از مکتب متعالی وی شتافتند.
حکیم قشقایی گاه در شبستان مسجد جارچی[26] تدریس می‌کرد.[27]
او روزهای پنجشنبه و جمعه، به تدریس ریاضی و هیئت می‌پرداخت. وی گاهی به تدریس نهج البلاغه می‌پرداخت و آن را با حکمت، تحلیل می‌کرد.[28] نزدیک به 130 نفر در درس شرح منظومه وی شرکت می‌کردند.[29]


[1] . سمیرم نام یکی از شهرهای استان اصفهان و در 180 کیلومتری اصفهان واقع شده است.
[2] . حدیقة الشعراء، ج 1، ص 388.
[3] . شعوبیه، ص 113.
[4] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 23.
[5] . تاریخ حکما، ص 84.
[6] . اصفهان، لطف الله هنرفر، ص 299.
[7] . فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، شماره 4، سال 1367، ص 127.
[8] . دیوان طرب، مقدمه، ص 69.
[9] . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج 1، ص 284.
[10] . نشریه انجمن فلسفه، سال اول، شماره 2، ص 57 و 63.
[11] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 45 و 54.
[12] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ج 2، ص 220 و 221.
[13] . تاریخ حکما و عرفا و متأخرین صدرالمتالهین، ص 85.
[14] . تاریخ اصفهان و ری، ص 315.
[15] . سیمای فرزانگان، ج 3، ص 42.
[16] . تاریخ حکما، ص 85.
[17] . مجله یادگار، سال سوم، شماره اول، ص 77.
[18] . اصفهان، ص 229.
[19] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 307.
[20] . تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج 1، ص 313.
[21] . تاریخ اصفهان، جابری انصاری، ج 3، ص 71.
[22] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 226.
[23] . همان، ص 135.
[24] . همان، ص 68.
[25] . مدرسه صدر مشهورترین بنای تاریخی از دوره حکومت حاج محمد حسین خان صدر اصفهانی است. این بنا در بازار بزرگ اصفهان واقع شده است. درختان کهن کاج صفا و طراوت مخصوصی به این مدرسه داده است. (گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص 57) با اندکی تصرف.
[26] . مسجد جارچی در بازار بزرگ اصفهان و نزدیک مدرسه صدر واقع شده است. بانی آن، سلطان جارچی باشی شاه عباس اول است. (آثار اصفهان، ص 524).
[27] . گلزار معانی، حسین مدرس رفسنجانی، ص 632.
[28] . اصفهان، ص 320.
[29] . گلزار معانی، ص 632.


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic