سیزدهم ذی حجة الحرام:  گاه برخاسته، وضو ساخته با جناب حاج به مسجدالحرام رفته، خیلی نماز قضا کرده. بعد وقت شده، نماز فجر با جماعت ادا کرده. هفت شوط طواف کرده با دو رکعت نماز طواف جهت برادران و به منزل آمده راحت شده.

ولی مسجدالحرام چنان شلوغ و ازدحام هست که نمی‌شود عبور نمود. بعد، ظهر وضو ساخته، رفته نماز ظهر و عصر خوانده، هفت شوط طواف نموده، آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. بعد نماز مغرب و عشا با جماعت خوانده به منزل آمده.

حال همه در خیال مدینة طیّبه می‌باشیم. شب راحت شده، آمده خوابیده و آن شب چهاردهم ذی حجة الحرام و روز سه‌شنبه بود.

چهاردهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته با جناب حاج در مسجدالحرام رفته و نماز فجر با جماعت ادا کرده. در منزل آمده با جناب حاج، خدمت جناب مستطاب اعلی مرتبه حاج سید عبدالحسین شرف الدین مجتهد جبل عاملی رفته، دیدن کرده و جناب حاج مسئله جواب سئوال نمودند. و خود من فقط خواهش کردم که یا برود خانه شریف حسین  یا آن‌كه او را بخواهد قرار بدهد به جهت راه مدینه طیبه. بلکه یک نفر از پسرهای شریف با عده‌ای سوار [و] توپ همراهی کند که اهل حاج آسوده برود. و خیلی هم مهربانی نمود. قبلِ ظهر عودت به منزل شد. و اهل مجلس، تمام ازین خواهش و تأکید من در حضور این مجتهد، عُموم خیلی خوششان آمد که همه دعا می‌نمودند.

و بعد از ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در مسجدالحرام رفته نماز ظهر و عصر با جماعت خوانده. و بعد، از بس جنجال و ازدحام بود نتوانستم [ادامه دهم]

 قدری گردش در دُكان‌ها می‌نمودم، یک ‌روح [کذا] قرآن [با] عكس‌های...[33] پیدا کرده، به جهت حضرت اجل و اشرف‌زاده، آقای خسروخان حفظه‌الله تعالی هدیه کرده، به پول‌های خودمان دو تومان کمتر. چون حاجی‌های جلو خریده بودند گیر نمی‌آمد. و بعد یك‌ روح دیگر پیدا کرده و آن را هم به ‌خیال و اسم فرزندی عبدالحسین هدیه نموده که ان شاءالله به ‌خواست خداوند...[34] و بعد قرآنی دیگر هم به ‌تولای[35] همین‌ها هدیه شد. بزرگ بود. بعد نماز مغرب و عشا را با جماعت ادا کرده و بعد در منزل آمده راحت شده، خیال به ‌جا آوردن عمره مفرده شدیم. آن شب پونزدهم ذی حجة الحرام و روز چهارشنبه می‌باشد.

پونزدهم ذی حجة الحرام: و شب خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته، با جناب فخرالحاج و سائر همراهان همه در مسجدالحرام رفته. چون وقت بود خیلی نماز قضا خوانده. بعد نماز نافله صبح را خوانده. بعد وقت شده، نماز فجر با جماعت ادا نموده و از در دارالصفا بیرون رفته.

نه چنین هنگامه است. اولاغ سفید و همه رنگ، پالانُ دهنه و افسار کرده، همین جور نگه داشته. و ما هم دو رأس گرفته، یکی به جهت جناب مستطاب حاج ملاباشی و یک‌ رأس هم برای خودم. همراهان هم گرفتند. زود سوار شده، طرف مغربی مکه معظمه حرکت شد، چاه فخ‌ و ‌تنعیم می‌گویند، به ‌قدر یک‌ فرسخ نیم همین جورها هست. و در بین راه دشت مسطح قشنگی دیده شد. چند دانه کُنارِ باغی و درخت سبز خوب و عمارت‌های عالی و دو سه بقعه، گُنبز داشت. از عربی جویا شده، به ‌اشاره گفت «شهداء شهید شده، ابوجهل لعین دشمن». دیگر بیش از این حالی نشد.

بعد گردنه‌ای بود، در گشته[36]. گردنة دیگر بود، شرح ایضاً که دیدیم. دشتی بزرگ هست، میانه آن خیلی چادر زده شده. عمارت برج مسجد بزرگ چاه فخ ‌و ‌تنعیم در آن‌جا بود. ما هم رفته پیاده شده. فوری یک قوری چای قهوه‌چی حاضر کرده صرف شد. و بعد احرام‌ها را برداشته با دعا و شکر و ذکر داخل مسجد شده، دو رکعت نماز خوانده و دعاهای مستحبی خوانده و نیت کرده، لنگ ردا پوشیده، لبیک گویان بیرون آمده. سوار اولاغها شده، با تلبیه و لبیک‌گویان آمده تا داخل کعبه از در دارالسلام داخل شده. هفت شوط طواف کرده و دو رکعت نماز طواف در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ نموده. بعد از در دارالصفا بیرون رفته، هفت شوط سعی از صفا به مروه و از مروه به صفا و با هروله کرده. بعد شاربُ ناخن گرفته. داخل خانه کعبه هفت شوط طواف نسا نموده، آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف کرده و عمره مفرده هم تمام شد. بیش از این اعمال ندارد.

و منزل آمده، احرامی‌ها را برداشته، همان لباس عربی که در بر بود پوشیده راحت شده. ظهر برخاسته با جناب حاج وضو ساخته، به مسجدالحرام رفته، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده. چون کار داشته به منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل ادا کرده. و جناب حاج از مسجد آمده، قدری کسالت داشتند. آن شب شانزدهم و روز پنجشنبه شهر ذی حجة ‌الحرام بود.

شانزدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته، خودم تنها به مسجدالحرام رفته، مالِ دو روز و دو شب نماز قضا کرده. و بعد نماز نافله صبح خوانده که وقت شده نماز فجر ادا کرده. بعد هفت شوط طواف مستحبی دور خانه کعبه نموده. بعد در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف کرده، به منزل آمده. و ظهر وضو ساخته به مسجد رفته، نماز ظهر و عصر ادا کرده و در همان‌جا مشغول دعا و تعقیبات بوده که نماز مغرب و عشا هم ادا کرده. بعد به منزل آمده راحت شده و آن شب جمعه و هفدهم شهر ذی حجة الحرام بود.

هفدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته به مسجدالحرام رفته، به جهت طواف. دو روزُ دو شب نماز قضا خوانده و بعد دو رکعت نماز نافله صبح خوانده. بعد وقت شده، نماز فجر را در تاق بنی‌شیبه خوانده.[37]

و بعد هفت شوط طواف دور کعبه به نیابت از جهت حضرت سید تاج الدین محمد که در [شهر] قیر[38] بقعه دارد و یك‌ دفعه گنبدُ بقعة بارگاه او را خودم قربتاً الی الله تعمیر کرده‌ام.

و هفت شوط طواف از جانب حضرت آقای ما نُه‌تَن[39] که اسم او حضرت شاه‌یار می‌باشد، در بالای [روستای] کردیل واقع است، کرده.

آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. از حضرت آقایی هم شهادت گرفته و هم به شهادت طلبیده، استدعا نموده. و بعد در منزل آمده، مشغول ترتیبات منزل،  و در خیال حرکت به جهت مدینه طیبه، خرید، ترتیب منزل و خیالات جمّال‌های عرب بدو [بودیم]. و ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در منزل جناب مستطاب حاج ذوالریاستین رفته، بعضی کار داشته، ناهار صرف شده. چون دور[40] شد دیگر به مسجدالحرام نرفته، در همان منزل حاج ذوالریاستین با همان جناب اقتدا کرده، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده.

بعد منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل ادا کرده و آن شب هجدهم ذی حجة الحرام و روز شنبه بود راحت شده. خیلی خوش هوا و سرما بود، با پوشن خوابیده. و روز هجدهم عید غدیر‌خُم می‌باشد. آن روزی است که حضرت عالی مرتبه محمد مصطفی ـ علیه‌السّلام ـ در غدیر‌خم از جهاز شتر منبر ساخته، در بالای منبر بازوی حضرت والا مرتبه امیرالمومنین ـ علیه‌السّلام ـ را گرفته، بلند نموده و وصی و جانشین خود قرار داده و اول کسی‌که آمد بیعت کرد عمر بن خطاب بود که دست حضرت امیر (ع) بوسید و گفت: «بِخ بِخ لَکَ یا علیّ». و شب راحت شده.

هجدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته در مسجدالحرام رفته، نماز نافله صبح خوانده. و بعد هفت شوط طواف به نیّت هفت امامزاده (ع) که در میانِ قبله و شمال «مکویه» می‌باشد، یکی از پنج‌‌تن[41]، شاه‌زاده ابراهیم علیه‌السّلام تا اسم اون‌ها معین شود. و همه در یک بقعه می‌باشند، زیارت کرده آمده، در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. بعد رفته در حجر حضرت اسماعیل ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز هدیه کرده، در زیر ناودان طلا خیلی استغاثه و استدعا کرده که ان شاءالله به ‌خواست خلاق عالم به ‌اجابت برسد.

 و بعد از طرف غربی به ‌طرف رکن یمانی رفته، بر درِ مستجار خیلی خیلی استدعا کرده و بعد رفته در رکن یمانی زیارت کرده، خیلی خیلی استغاثه و استدعا به نیابت از حضرت اشرف اعظم آقایی آقای سردار عشائر و اهل بیت‌شان کرده، یک یک اسم برده که ان شاءالله به ‌خواست خداوند عالم به ‌اجابت برسد.

و بعد به منزل آمده و راحت شده. بعد از ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در مسجدالحرام رفته، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا کرده و بعد رفته هفت شوط طواف به نیابت حضرت شاه‌چراغ (ع) کرده، در مقام حضرت ابراهیم (ع) آمده، دو رکعت نماز طواف کرده. بعد هفت شوط طواف به نیابت حضرتین سید میرمحمد (ع) و سید میراحمد (ع) کرده، آمده در مقام حضرت ابراهیم (ع) دو رکعت نماز طواف خوانده. در منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل خوانده.

و آن شب نوزدهم شهر ذی حجة الحرام بود و روز یکشنبه. راحت شده و آن شب قدری گرم شد، جزئی پشه هم پیدا شد، صدا می‌داد، اذیت نمی‌رساند.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

ششم ذی حجة الحرام: شب برخاسته، نماز قضا كرده و نماز فجر با وقت خود ادا نموده. یك‌ ساعت از روز بالا آمده بنا گذاشتند اوّل شلیك عسکر و توپ و قورخانه با شیفور طبل بالابان به جهت نظم منی حركت شد. و پیش از ظهر بنا گذاشتند اهل تَسنُّن چه خلق مكه و چه سائر بلد كه در مكه بود حركت كند.

چه گویم و چه نویسم كه مطابق با نزدیك شود. و شب و روز نبود پیاپی پشت در پشت می‌رفت. و ظهر وضو ساخته، در مسجد‌الحرام رفته، نماز ظهر و عصر ادا نموده، مشغول طواف شده، پنج شوط طواف به نیت پنج تن آل عبای ـ علیهم ‌السّلام ـ نموده و پنج دو ركعت نماز در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نموده مغرب شده. جناب مستطاب مولائی آقا سید ابوالحسن مجتهد جبل عاملی برادر همان جناب مستطاب مولائی آقائی، آقا سید عبدالحسین شرف الدین مجتهد جبل عاملی بود، تشریف آوردند مسجدالحرام. اقتدا نموده نماز مغرب و عشا را ادا نموده و منزل آمده راحت شده. و آن شب هفتم و روز سه‌شنبه شهر ذی حجة الحرام بود.

هفتم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته در مسجد‌الحرام رفته، نماز نافله صبح خوانده. بعد نماز فجر ادا كرده. بعد طواف رفته، سه هفت شوط طواف به ‌اسمُ رَسم به جهت سه نفر از امامان ـ علیهم ‌السّلام ـ ادا كرده، آمده در مقام حضرت ابراهیم علیه‌السّلام شش ركعت نماز دو ركعتی به نیت طواف خوانده و به منزل آمده.

و دو ساعت از روز بالا آمده، بنای توپ و شلیك توپ گذاشته، تا هوای ظهر، همان ازدحامُ شادكامی و شلیك توپ بود و ثانیاً هوای ظهر كه شد بنا به رفتن گذاشتند. و ما هم وضو ساخته به حرم رفته نماز ظهر و عصر با جماعت ادا كرده بعد به منزل آمده. و روز چهار‌شنبه شهر حال می‌باشد و نماز مغربُ عشا در منزل ادا نموده و راحت شده.

و پیراهن كعبه را همان غروبی آورده بودند، كشیده برده بودند بر سر بام كعبه كه آماده باشد و پیراهن چهار وِقر[24] است كه شتر آن را با زحمت می‌آورد. خیلی سنگین است ماشاءالله، كه فردا كه هشتم شهر ذی حجة الحرام است، بدوزند و كلید كرده برِ كعبه بنمایند.

هشتم ذی حجة الحرام:  شب خیلی گاه برخاسته، با جناب حاج در حرم رفته، مشغول نماز قضا شده. و بعد نماز نافله صبح خوانده كه وقت نماز شده، اقتدا نموده، نماز فجر را با جماعت ادا نموده. و بعد سه هفت شوط طواف به ‌اسم حضرت امام موسی كاظم ـ علیه السلام ـ  و امام علی بن موسی رضا و امام محمد تقی ـ علیهما السلام ـ نموده. بعد سه نماز دو ركعتی طواف در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نموده، آمده به منزل كه دستُ‌پا دیده[25]، مستعد شده از برای منی.

نزدیك به ظهر با جناب حاج و چند نفر دیگر احرامی‌ها را برداشته، به بِئرِعلی ـ علیه السلام ـ رفته و غسل مستحبی به نیت دخول حرم نموده، وضوی واجب ساخته، از همان راه به مسجدالحرام رفته، نماز فریضة ظهر نموده و لنگ ردا بسته شد، به نیت پونزده اعمال واجب و نیت چهار چیز متروك كه در عمل عمره تمتع ذكر شده، بنای تلبیه‌خوانی گذاشته، تلبیه همان لبیك، اللهم لبیك، لبیك لا شریك لك لبیك انّ الحمد و نعمت لك و الملك لك لا شریك لك» است، و دعای مستحبات عقب این دارد [که] در رساله‌ها ذكر است. و بعد نماز فریضه عصر با جماعت ادا كرده، در منزل آمده كه بنای توپ و شلیك توپ گذاشتند. از هر جا از كوچه‌های شهر مكه بار شده و می‌رفتند و یعنی ما‌ها دست نگه داشته كه قدری خُنك هم بشود و نیم ساعت به ‌غروب مانده حركت نمودیم.

خداوندا چه هنگامه‌ای بود. از هر كوچه مكه شُقدُف و كجاوه سر به ‌هم داده، به همین جور ایستاده. از یك كوچه هم محمل عایشه آوردند. مزغان[26] و شیفور بالابان با عسکر، فوج فوج جلوِ او.

به ‌هرحال تا غروب از شهر مكه رد شده می‌رفتیم. كوه دیده شد. سر كوه بقعه‌ای نمایان بود، سؤال نموده گفتند آن جبل‌ نور است و غار ثور هم می‌گویند. رد شده، قدری راه رفته، جلوِ بعضی از شتر شُقدُف گرفته شد. پیاده شده نماز مغرب و عشا با جماعت ادا نموده روانه شدیم. تمام،  فرسخی كمتر بود، رسیدیم در منی.

در منی چه اسباب فراهم نموده بودند. بنای توپ و شلیك توپ و مزغان و طبل بالابان متعدد بود. تا صبح همین حاج و غیر حاج می‌آمد. و ما هم جائی كه از اول رسم هست كه شیعه و ایرانی منزل می‌نماید، منزل گرفته شام صرف شده.

فرستادیم خدمت جناب مستطاب فخرالحاج ذوالریاستین كه تشریف بیاورند برویم در مسجد «خیف» و آن جناب تشریف آورده، با جناب مستطاب فخرالحاج حاجی ملاباشی سه نفری، چراغ...[27] هم دادیم برداشتند، رفتیم مسجد خیف. مسجد بزرگی می‌باشد كه تمام انبیا و اولیا از حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و خاتم انبیا كه محمد مصطفی ـ علیه‌السّلام ـ بوده باشد و آقایان تمام نماز خوانده‌اند. و ما هم رفته در مسجد خیف شش ركعت نماز مستحبی دارد خواندیم. هر قدر پیشرفت شد، علاوه نماز كرده و استدعا به ‌درگاه قاضی الحاجات نموده كه ان شاءالله به ‌اجابت برسد. بعد به منزل آمده، قدری راحت شده و بنای حركت شد و آن شب نهم ذی حجة الحرام و روز پنجشنبه بود.

نهم ذی حجة الحرام:  وضو ساخته نماز فجر با جماعت ادا نموده. و از صدای توپ، شیفورُ دُهُل چه عرض شود. و از شهر مكه كه بیرون آمده، همه رو به شرقی رفته می‌شود، خصوصاً در این جا بلكه قدری هم از راست به شرق رفته می‌شود، میانه دو كوه است، ولی راه لازم نیست، كوه تا كوه می‌رود. و در رفتن صحرائی بود [به آن] وادی ‌مُحسّر می‌گفتند یا سوار شتر یا پیاده باید هروله شود. زمین هست كه خیلی قوم آن محل فسقُ فجورُ فساد می‌نموده، خداوند عالم غضب نازل نموده، حالیه هم باید تند رفته رد شده، بر آن فسادكُن‌ها[ی] لعین، لعن كنند. ما هم لعن كرده رد شدیم.

بعد مشعرالحرام را نشان دادند. رد شدیم تا ساعت سه از روزْ گذشته، كوه‌های عرفات نمایان شد. كه این چادر و دست‌گاه كه قبل رفته، زده شده چه نویسم، به ‌نوشتن درست نمی‌آید، مگر خلاق عالم نصیب كند بروند و ببینند. و ماهای اهل ایران هم به منزل‌گاه خود كه دست چپ كوه عرفات [بود] رسیده، چادر زده، بنای اعمال حج تمتع گذاشته. اوّل غسل مستحبی نموده، بعد نیّت نموده مشغول نماز، دعا و واجبات كه باید به ‌عمل بیاید به ‌موقع خود ادا می‌شود. از هر جا تمام [صدای] روضه است و گریه است و شكرُ ذكر به ‌درگاه خداوند عالم است.

كه ظهر شده تلبیه قطع شد. از نو تجدید نیت نموده و بنای توپ و شلیك توپ گذاشته و ما هم مشغول نماز ظهر و عصر با جماعت شده، ادا نموده. و حضرات تَسنُّن از ظهر كه گذشت، بنای حركت گذاشت، بیله بیله مراجعت نموده برای مشعرالحرام. و شیعه‌ها توقف كرده تا مغرب شرعی، آن وقت حركت نمودیم. ولی از غروب، توپ و غماره و آتش‌بازی بنا كردند و بعد عسکر و سرباز و جمّال‌ها كه عرب‌های بدو باشند، بنای مشق تفنگ هم نهادند كه تمام زوّار تا بعد از مغرب حركت نمودیم.

ساعت دو وارد مشعر الحرام شدیم. و آن شب دهم و روز جمعه و به ‌لفظ ایران، عید قربان است. و بعد وضو ساخته، تجدید نیّت نموده و نماز مغرب و عشا ادا با جماعت كرده و مشغول ریگ جمره جمع نمودن شدیم. نفری هفتاد دانه ریگ به ‌قدر سر انگشت و ریگ او هم سیاه خالی نباشد و سفید خالی نباشد و قرمز خالی نباشد، رنگ مخصوص دارد، جوهری و نقطه نقطه می‌باشد. بعد از صرافی، هفتاد دانه باید باشد. جمع كرده نیّت نموده راحت شده.

دهم ذی حجة الحرام: صبح گاه برخاسته. وضو ساخته نماز فجر با جماعت ادا نموده، مشغول دعا شده. همان‌كه آفتاب طلوع كرد، بنای حمل نمودن شده حركت شد. ولی توپِ مشقِ سرباز از قبل از طلوع هیچ كوتاه نمی‌شود. در همان بین راه هم گذر بر گذر توپ، قورخانه و محملِ‌ عایشه كه واقعاً حجله‌خانة زینت كرده است، ایستاده شلیك توپ و مشق مزغانُ طبلُ دُهُل زده می‌شود و حركت می‌نماید.

همان كه قدری راه رفتیم به ‌وادی محسّر رسیدیم. باز شتر را تند كرده و مردم هم هروله، لُكه و اَلَخدَر[28] كرده رد شدیم. به ‌قدر فرسخی كم‌تر رفته كه رسیدیم به منی كه واقعاً قربانگاه حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ است كه می‌خواست آن حضرت عالی مرتبه اسماعیل ـ علیه‌السّلام ـ را قربانی كند و هدیه در راه خداوند عالم بفرستد. مشیّتُ الله قرار نگرفت، رحم در حق حضرت اسماعیل نمود، كاوة[29] قربانی به ‌امر الله حضرت جبرئیل از آسمان آورد.

كوه سیاه بالای منی طرف شرقی منی هست، ظاهراً می‌گویند همان وقت به ‌نظر مخلوق از همان كوه پائین آمده.

و ماها یعنی اهل ایران و شیعه طرف راست همان كوه منزل‌گاه دارد، منزل گرفته و تجدید نیّت كرده، از ریگ‌ها هفت دانه برداشته با جناب حاج نیّت كرده، دعا خوانده روانه شدیم، رفته رمی جمرۀ عقبه کرده. ولی چنان ازدحام بود كه نمی‌توانستیم ریگ را با چرتیك[30] بزنیم. همان با انگشت یكی یكی دعا خوانده زدیم و مراجعت به منزل نموده. و شلیك توپ پیاپی متّصل، وصل است. پول برداشته به قربانگاه رفته، كاوة لازمه خرید كرده، با نیّت، با دعا قربانی‌ها را برای رضای خلاق عالم كرده مراجعت به منزل نموده.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

ماه ذی حجة الحرام 1340[13]

غُرّه ذی حجة الحرام: و روز غُرّه و چهارشنبه خیلی‌گاه برخاسته با جناب حاج وضو ساخته رفتیم در مسجد الحرام نماز فجر با جماعت ادا نموده، هفت شوط طواف مستحبی نموده، در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو ركعت نماز طواف هم خوانده.

بعد هفت شوط طواف به جهت جنابه علیه عالیه، نوش‌آفرین بی‌بی[14] و جهان بی‌بی و زیور بی‌‌بی. چون آن‌ها خیلی مایلِ آمدن بودند و بعضی نگذاشتند. من‌ هم یادم افتادند در غریبی یاد كردم. و بی‌بی بزرگ خیلی حق در گردن من دارد، از صاحبی گذشته، حق مادری در گردن من دارد و خداوند اجر او را بدهد.

و چون ماه نو شُد، قدری احرام نو داشته، با قدری بُرد یمانی به جهت خودم و اهل‌بیت خودم كه خرید كرده بودم، در بِئر مرتضی علی ـ علیه السلام ـ طاهر كرده كه در همه جا طواف بدهم به جهت كفنی كه آماده باشد كه هرگاه امر خلاق عالم رسید، وفات یافتم آماده باشد.

و ظهر وضو ساخته با جناب حاج به مسجد الحرام رفته، نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با وقت خود با جماعت ادا نموده. و میانه عصر و مغرب رفتم از در دارالسلام تا در دارالعمره كه یك طرف مسجد‌الحرام است قدم زدم. كفش‌كَن تا كفش‌كَن سیصدُ نوزده قدم می‌باشد كه سیصدُ نوزده عرش هم می‌گویند. دیگر آن سه طرف را نتوانستم نرفتم. و آن دویُّم شهر ذی حجة الحرام و روز پنجشنبه می‌باشد. بعد از نمازها رفتیم منزل راحت شده خوابیده.

دویم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، با جناب حاج رفته در مسجد الحرام با وضو، چون گاه بود مشغول نماز قضا شده، یك شبُ روز قضا خوانده شد. بعد نماز نافله صبح خوانده شد. بعد نماز فجر با جماعت ادا كرده. بعد رفته سه هفت شوط طواف مستحبی كرده كه بیستُ یك شوط باشد. از عقب هر هفت شوط دو ركعت نماز طواف كه شش ركعت باشد، در زیر قفل حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ نموده.

 

نزدیك طلوع شد دیدم خدمه‌ها آمدند در كعبه را باز نمودند و من هم در پشت مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ تكیه داده. چون در بزرگوار روبرو بود، خیلی با چشمِ گریه و دل زار التماس كرده و دعا خوانده. و خدمه‌ها رفتند داخل كعبه جارو كرده، بُخوری بود در ظرف نقره بود مثال گلدان طوری، بردند داخل، بُخار دادند.

خیال كردم شاید بنا گذاشتند راه به مردم دادند، ثانیاً تركی خرج داده بروم، دیدم خیر در را بستند. خودشان كه آمدند بیرون، لباسشان كه كشیده شد به‌خانه كعبه، مردم از لباس آن‌ها بوسه می‌دادند به‌ عوض خانه كعبه.

و در آن‌جا مَثَلِ مرحوم مرحمت و رضوان پناه حاج سلیمان خان كشكولی خیالم افتاد. بارها می‌گفت: «شخص بی‌چاره‌ای داخل ایلی بود با عسرت و بدبختی گذران می‌نمود. یك‌ روز آن ایل غارت رفت. مردم تمام به‌گریه افتادند. یكی می‌گفت اسب رفت، یكی می‌گفت شترم رفت، یكی می‌گفت خانه و هستی رفت. این شخص بی‌چاره، سرِ سنگی نشسته بود گفت قربان بِرَم بی‌چاره‌گی، آخر بِكارم خوردی». حال من مزه تركی را فهمیدم. دو سه جای واجب به كارم به ‌خواست خداوند خوب خورد كه قبل هر اتفاق افتاده عرض شده، ولی به ‌نظرم آمد تَشَر تركی بد نباشد، در غربت و داخله و هر خارجه‌ای و هر دُوَلی كه بوده باشد.

و ظهر وضو ساخته با جناب حاج به حرم رفته، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده و بعد رفته هفت شوط طواف مستحبی نموده و در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو ركعت نماز طواف خوانده و چون شب جمعه بود، رفته هفت شوط طواف، نیت شش نفر از اموات و قبیله خودم، به ‌اسم و رسم نموده و آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو ركعت نماز طواف خوانده. بعد، علاوه فاتحه داده شد و با چند نفر همراه كه بود جمع شده، وقت مغرب نشده چهار ركعت نماز قضا، همراهی به ‌حضرات تَسنُّن داخل نموده شد. بعد نماز مغرب شد، نماز مغرب با جماعت ادا شد.

بعد جناب مستطاب عمدة الاعیان والاعلام آقائی آقا سید عبدالحسین جبل عاملی كه مجتهد بود، از طرف بیروت و شام آمده بود و لقب او هم شریف سادات[15] بود، آمده مشغول نماز شده و نماز عشا را با آن اقتدا كرده. خیلی تَسنُّن از برای تماشا آمدند. خوب نماز تقریر نموده و ما هم ادا كرده و بعد به منزل آمده راحت شده.

سِیم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته وضو ساخته با جناب حاج به حرم كعبه معظمه رفته. و آن شب سِیُّم و جمعه و ذی حجة الحرام بود. خیلی گاه برخاسته در مسجد‌الحرام رفته نماز قضا خیلی خوانده. بعد دو ركعت نماز نافله صبح خوانده و بعد وقت شده نماز فجر با جماعت ادا كرده و بعد هفت شوط طواف مستحبی نموده و دو ركعت نماز طواف در مقام حضرت ابراهیم (ع) ادا كرده و به منزل آمده.

و از آب هوای مكه عرض شود. جنابه علیا مخدّره زبیده خاتون ـ رحمها‌ الله ـ زن ‌‌هارون‌الرّشید بود و خیلی دین‌دار، مسلمان شیعه خالص بود.[16] و هارون رشید كافر بوده است. [برای آوردن] آب فرات، اشرفی و قِران، كیسه كیسه پهلوی هم جمع كرده كه آب را آورده داخل شهر مكه نموده، خیلی شیرین و خیلی گوارا می‌باشد. و چاه زمزم و چاه مرتضی علی ـ علیه السّلام ـ هم هست و آب چاه زمزم تلخ است، ولی خیلی كم صرف می‌شود، بِئرِعلی شیرین‌تر است. و هوای او شب [ها] پشه ندارد و خیلی هم خُنك است. خصوصاً 26 شهر ذی قعدة بود، شب خیلی سرما شد، تمام حاجی چائیده شدند غیر از حقیر. چون احتیاط را از دست نمی‌دهم، [در] سرما با پوشن خوابیده بودم، سرما نخوردم.


ادامه مطلب

شرح کعبه معظّمه

بیست و هشتم ذی قعدة الحرام: خیلی گاه پیش از طلوع برخاسته، با جناب حاج وضو ساخته به مسجد الحرام رفته مشغول نماز قضا شده. خیلی نماز قضا ادا كرده كه وقت نماز تَسنُّن‌ها شده، آن‌ها نماز خواندند و ما هم قضا خواندیم. بعد هوا روشن شده نماز فجر با جماعت ادا كرده.

و بعد از نماز فجر دو هفت شوط كه چهارده شوط باشد نیابتاً قربتاً الی الله از برای تمام قبیله و دوستان از چاه‌ ‌كاظما از سمیرم تا ونك كه با ما مراوده دارند، نظراًً و نیابتاً طواف شد، چهار ركعت نماز طواف هم ادا شد ان شاءالله اجابت برسد.و آن شب بیست و هشتم شهر ذی قعدة الحرام و روز دوشنبه بود. و حقیر یك روپیه به ‌یك نفر از حضرات خدمه‌ها داده همراه برداشته، هرچه آن می‌دانست كه بر من حقیر حالی شد، باب‌های مسجدالحرام را و ستون‌ها و گلدسته‌ها و هر چه دیده و شنیده و فهمیده شد، سئوال كرده، سیاهه نموده، عودت به منزل شده، نوشته شد.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از خود كعبه معظمه «ان اعلی علّیّین» عرض كنم، مرتبه به‌ مرتبه.اوّل باب الصفا، طرف شرقی داخل شدن، مطابق است به حجرالاسود كه نصب است به‌‌ رُكن شرقی كعبه مبارك و آن پنج باب است وصل با یكدیگر، به‌طرف راست.دویُّم باب البغله، و آن دو باب دارد وصل یكدیگر. سِیُّم باب النّسا، و آن دو باب دارد وصل یكدیگر.

چهارم باب حضرت علی (ع) و آن سه باب دارد وصل یكدیگر.پنجم باب عباس، عم حضرت الرسول(ص) و آن سه باب دارد وصل یكدیگر.ششم باب نبی كه حضرت الرسول (ص) باشد و آن دو باب دارد وصل یكدیگر.هفتم باب سلطان قاید بیك[2] مصری، یك باب دارد. چون یك‌ زمان سلطنت مكه را داشته، گلدسته به جهت نشانه، طرف مروه را ساخته و دری هم به ‌اسم خود ساخته و حالیه حاجی‌ها تا پای آن مناره هروله می‌نمایند.هشتم باب السلام، و آن سه باب دارد وصل یكدیگر كه اغلب خلق ایران از همان باب السلام داخل حرم می‌شود.نهم باب زمامیه [؟]، و آن یك در دارد.دهم باب دوریبه [دریبه]، و آن هم یك در دارد.یازدهم باب حضرت سلیمان (ع) و آن هم یك در دارد.دوازدهم باب زیاده، و آن سه باب وصل یكدیگر است. یكی از آن‌ها باب محكمه می‌گویند، چون داخل محكمه می‌رود.سیزدهم باب قطب، و آن یك باب دارد.چهاردهم باب بسیطیه، و آن یك در دارد.پونزدهم باب العتیق، یك‌ در دارد.شانزدهم باب العمره، یك ‌در دارد.هفدهم باب داوودیه، و آن دو در دارد وصل یكدیگر.هجدهم باب حضرت ابراهیم (ع)، و آن یك در دارد.نوزدهم باب الوداع، و آن دو در دارد.بیستم باب ام هانی، و آن دو در دارد.بیستُ یکم باب تكیه، دو در دارد متصل به یكدیگر.

بیستُ دُویُّم باب جیاد، دو در دارد متصل به یكدیگر.باب بیستُ سوم باب شریف مكه، دو در دارد وصل یكدیگر.كه جملتان از طرف راست تاب می‌خورد تا می‌رسد به مشرق [و] ملحق می‌شود به‌ درِ باب صفا، [که] چهلُ چهار باب است.و مرتبة دویُّم كه داخل می‌شود به مسجدالحرام. و ستون‌های مسجد، جناب فخرالحاج، حاج ملاباشی با حاج غلامرضای حمله‌دار كه شماره نمودند، با ستون تكیه بر طاق عقب، شش‌صد دانه، همه سنگی و بعضی از ستون‌های عقب كه تكیه بر طاق است گچ سنگ می‌باشد.

و تمام مسجد از طاق و صحن، همه چراغهای لنتر[3] قدیمه، از بزرگ و كوچك آویخته. حال از چراغهای لنتر، كم روشن می‌شود ولی یك‌ در میان همه چراغ برقی روشن می‌نمایندو مرتبة سِیُّم، گلدسته‌ها كه داخل مسجد كه نگاه می‌نمائی، در دور مسجد روی سر مسجدالحرام نصب است. آن هفت عدد می‌باشد، دور تا دور است.

و مرتبة چهارم می‌رسد به بقعه زمزم كه چاه زمزم داخل آن می‌باشد كه جنابه علیا مخدّره هاجر سلامٌ علیها، حضرت والا مرتبه اسماعیل (ع) را بعد از تولد در آن‌جا گذاشته و خودش را تشنگی غلبه می‌نماید كه به طلب آب، به صفا و مروه می‌دویده است كه بعد از مراجعت می‌بیند كه از قدرت كامله الهی، از پس پاشنه آن حضرت، از شدت به زمین كشیدن، آب بیرون آمده. حضرت هاجر از شدت تشنگی و از ذوق، گِل و ریگ را می‌كشد به‌دورِ آب، به‌زبان عربی می‌گوید زمزم، یعنی به‌ایست. حال چاه زمزم است.

و دست راست آن، پله نقره مال بارگاه كعبه است و دست راست‌تر آن، پله طلای خانه كعبه است و پله نقره سیزده پله می‌خورد و پله طلا یازده پله می‌خورد كه هرگاه لازم باشد چرخ دارد از آهن، می‌كشند می‌برند دم در كعبه كه هركس بخواهد ازین پله‌ها برود داخل كعبه معظمه.

و دست راست‌تر می‌رسد به ‌طاق بنی‌شیبه. قدری هم راست‌تر بلكه هم جلوتر، می‌رسد به‌ مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ كه در آن‌جا نماز می‌خوانده است. و قدری راست‌تر بقعه پله مرمری هست سر او گلدسته‌ طَور از طلا است و او را منبر خطبه می‌گویند و از سنگ مرمر. و خیلی دست راست می‌رود، می‌رسد طاق طرف شاهی هست به آن. و از آن‌جا رد می‌شود طرف غربی طاق هست. و از آن‌جا می‌رود به ‌طرف یمانی طاق هست.

مختصر، با بقعه چاه زمزم، چهار معبر به جهت نماز چهار مذهب معین كرده‌اند. ‌رُكن شرقی كه ‌رُكن عراقی است به حجرالاسود می‌رسد حضرات شافعی نماز می‌خوانند. و دست راست ‌رُكن شامی حضرات حنفی نماز می‌خوانند. ‌رُكن غربی حضرات مالكی نماز می‌خوانند. و ‌رُكن یمانی حضرات حنبلی نماز می‌خوانند.

و به جهت اثنی‌عشری جایی به جهت نماز معین نكرده‌اند و آقای جلالت الملك آقا حسین، شریف مكه خیلی بدش آمده كه چرا جا به جهت اثنی‌عشری [که] مذهب جعفری می‌باشد [و] مسلمان جلیل‌القدر است، معین نكرده‌‌اند. و آن‌ها هم هر جا كه بخواهند نماز بخوانند كسی حق ندارد مزاحم [شود] و تقیه ندارد. و از آن جهت، شیعه اغلب در همان مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نماز می‌نماید و هر جا بخواهد نماز نماید، كسی مزاحم نمی‌شود، [و] مثل قبل مانع برای آن‌ها ندارند.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،


حاج ایاز خان شاکری قشقایی(تولد سال ۱۲۸۷ قمری/ ۱۲۴۸ خورشیدی) مشاور و صندوق‌دار صولت‌الدوله ایلخانی قشقایی بود. او در سفر به مکه، مدینه و عتبات عالیات، شرح این سفر را نوشته است. سفرنامه او به نام سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی در سال ۱۳۸۸ به کوشش پرویز شاکری در تهران منتشر شد. وی در سفر حج، با شریف حسین سلطان مکه دیدار می‌کند و در بازگشت از سفر خود، به همراه صولت‌الدوله و رضاخان سردار سپه از احمدشاه قاجار که از دومین سفر به فرنگ بازمی‌گردد، استقبال می‌کندحاج ایازخان زاده ایل قشقایی است. تبار او به ایل شاملو برمی‌گردد. ایل شاملو در کنار سایر ایلات و طوایف از جمله تکه‌لو، استاجلو، قاجار، افشار، روملو و زنگنه، هسته مرکزی قوای قزلباش را تشکیل دادند. قدرت قزلباش‌ها تا زمان شاه عباس برقرار بود. وی اندک اندک از تعداد و قدرت آنان کاست و برخی از آنان را از آذربایجان کوچ داد که بخشی از آنها به ایل قشقایی پیوسته‌اند. ابوطالب آقا که نَسَب حاج ایازخان به او می‌رسد، از ایل شاملو است که به ایل قشقایی وارد شده است. حاج ایاز خان در زمان صدور شناسنامه (در سال ۱۳۱۲ خورشیدی) با توجه به اعتقادات دینی خود، نام خانوادگی «شاكری» به مفهوم شكرگزار بودن را برگزیده    است اسماعیل خان صولت‌الدوله که مدتی در زمان ایلخانیگری عبداله خان ضرغام الدوله (برادر بزرگش)، با اقتدار به عنوان ایل‌بیگی در مسند قدرت بود، در سال ۱۳۲۴ قمری/ ۱۲۸۴ خورشیدی به عنوان ایلخانی انتخاب می‌شود. او به واسطه اعتماد و اطمینانی که به ایازخان دارد او را به عنوان مشاور و معتمد خود برمی‌گزیند. ایاز خان به واسطه کِبَر سنّ نسبت به صولت‌الدوله، علاوه بر همراهی وی در امور دیوانی، گاه در امور خانوادگی او نیز ایفای نقش می‌کند. به عنوان نمونه، صولت‌الدوله طی نامه‌ای (احتمالاً) در سال ۱۳۰۳ خورشیدی هنگام راهی شدن به تهران حهت حضور در مجلس شورای ملی که به فرزندش ناصرخان نوشته، حاج ایازخان‌ را به عنوان وکیل و نماینده برای جلب رضایت فامیل و پیشگیری از دلخوری احتمالی در رابطه با ازدواج ناصرخان تعیین می‌کند.

حاج ایازخان، به نیابت از صولت الدوله، مدتی سرپرستی حکومت بهبهان را داشته است. وی به مدت بیش از بیست سال (از دوره ایل بیگی شدن صولت الدوله قبل از سال ۱۳۲۰ قمری/ ۱۲۸۰ خورشیدی تا زمان آغاز سفر حج در سال ۱۳۴۰ قمری/۱۳۰۱ خورشیدی) در دستگاه ایلخانی، همواره دارای منصب و قدرت بوده است.. ایازخان طی جنگ جهانی اول (در سال‌های ۳۳۳قمری/۱۲۹۳خورشیدی تا ۱۳۳۷قمری/ ۱۲۹۷خورشیدی)، در نبرد قشقایی‌ها بر علیه قوای استعمارگر انگلیس در خطه جنوب شرکت داشته است. در نبرد سال ۱۳۳۶قمری/ ۱۲۹۶خورشیدی، چند خانوار از جمله خانوار حاج ایاز خان توسط نیروهای حامی قوای بیگانه، به اسارت گرفته شده و اموال آنان غارت شد که با رشادت و پایمردی قشقایی‌ها به سرعت آزاد شدند. حدود چهار سال پس از خاتمه جنگ جهانی اول، در سال ۱۳۴۱قمری/ ۱۳۰۱خورشیدی توفیق سفر حج و زیارت عتبات عالیات، نصیب حاج‌ایازخان می‌شود. او در این سفر با عبور از خلیج فارس، اقیانوس هند، دریای سرخ و شهرها و کشورهای مسیر، به سبک روزنامه‌ای، سفرنامه ای تدوین نموده که حائز ارزش تاریخی فراوانی است و اولین سفرنامه مکتوب و مستند در ایل قشقایی است.

وی پس از بازگشت از این سفر، از خدمات دیوانی و دستگاه ایلخانی قشقایی کناره‌گیری می‌کند. حاج ایازخان پایبند به اعتقادات دینی بوده و با مراجع و روحانیون به نامِ روزگار خود مکاتبه و مراوده داشته و عکس‌ها و نامه‌های اشخاصی از جمله آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بنیانگذار مدرسه فیضیه قم به یادگار مانده است.

حاج ایازخان باتوجه به باورهای دینی، در برگزاری مراسم مذهبی در ایل پیشگام بوده است. وی در تعمیر اماکن مذهبی نیز کوشا بوده است. علاوه بر تعمیر و احیای مسجد روستای ظفرآباد در جنوب‌شرقی شیراز، حاج ایازخان به موارد دیگری نیز همت گمارده که به بیان خود او در کتاب سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی، تعمیر بقعه سید تاج‌الدین محمد در شهر قیر از آن جمله است. با توجه به مشکلات سیاسی در ایل قشقایی و شورش بزرگ این ایل در سال ۱۳۰۸، در سالهای ابتدای حکومت پهلوی، وی ناچار به دور شدن از ایل و تخته‌قاپوی اجباری در شهر سمیرم شد.

حاج ایاز خان در زمستان سال ۱۳۱۸خورشیدی (۱۳۵۸ قمری) در املاکش در سمیرم، وفات یافت. آرامگاه او در امامزاده‌ای در داخل شهر سمیرم واقع است.

منابع

    سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی، ناشر: کتابخانه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، به کوشش پرویز شاکری، ۱۳۸۸

    گفتاری درباره ایلات و عشایر فارس، مظفر قهرمانی ابیوردی، ۱۳۵۵ ص449


 

یادی از جهانگیرخان قشقایی

در تاریخ پانزدهم تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد در خدمت یکی از استادان اخلاق حوزه علمیه قم که در اصفهان تحصیل کرده و هم اهل آنجا هستند بودم، ایشان نقل می‌فرمودند: من خادم مرحوم جهانگیر خان قشقایی را درحالی که نود سال داشت دیده بودم. ایشان جناب حاج جعفر دهاقانی بود. مرحوم خان یک خادم جوان هم داشت که براتعلی نام داشت. مرحوم حاج جعفر دهاقانی می‌گفت: مرحوم جهانگیر خان خیلی به مدرسه صدر علاقمند بود و می‌گفت«آیا خدا جایی بهتر از مدرسه‌ی صدر هم آفریده است» چون خودش با مدرسه‌ی صدر انس داشت این طوری می‌فرمود.

وقتی جهانگیرخان رحلت کرد آخوند کاشی آمده بود در گوشه‌ای از مدرسه صدر در حیات نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: کمرم شکست.[1]

 

کم کردن اثرات ملاقات با حاکم جابر

حاج آقا رحیم ارباب (ره) می‌فرمودند: آقای جهانگیرخان مایل نبود ارتباط یا ملاقاتی داشته باشد با شاهزاده‌های قاجار حاکم بر اصفهان و یا امثال ذلک ولی آنها در صدد بودند بروند دیدار خان، لکن جهانگیرخان کراهت داشت برود بازدید، با توجه به چند مرتبه دیدار آنها، خان نیز یکی دو مرتبه رفته بود بازدید اما وقتی برمی‌گشت به مدرسة صدر، مستقیم می‌رفت در حجرة آخوند کاشی و هدفش این بود که یک مقداری که در بازدید حکام قاجار وقت صرف شده بود با رفتن به حجرة آخوند و بودن در جوار وی جبران اثرات منفی آن بازدید باشد.[2]

 

جهانگیر خان قشقایی و موسیقی

مرحوم مدرس به نقل از استادش شیخ محمود مفید «ره» نقل می‌فرمود که : جهانگیر خان با چند نفر از تلامذه‌اش وارد قیصریه شدند. در آنجا در یکی از حجرات سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد . یکی از شاگردان ایشان گفت: حضرت آقا ببینید!!؟ اجازه بدهید من الان می‌روم واینها را به هم می‌زنم. خان فرمود: قدری تأمل کنید:

این طریق امر به معروف و نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید اینها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند. و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است شما را تحت فشار و ناراحتی قرار بدهند. حالا بیائید همراه من که طریقه امر به معروف و نهی از منکر را نشانتان بدهم. آنگاه خان با شاگردانش به داخل آن حجره رفته و پرده را عقب زده و فرمود: آقایان سلامٌ علیکم! میهمان می‌خواهید؟ چند نفر از افراد داخل حجره دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید و نگران شدند. خان فرمود: نه من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم... حالا طلبه‌ها و شاگردان خان هم همین طور مات و مبهوت ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. جهانگیر خان به افراد مذکور گفت: خوب آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم! آنها هم شروع کردند به نواختن. جهانگیر خان شروع کرد به ایراد گرفتن و اینکه شما این دستگاه را دارید اشتباه می‌زنید. رو به آن دیگری کرد و فرمود شما بزن ببینم و همین طور یک یک همه افراد داخل حجره آن دستگاه را زدند و خان هم یک یک ایرادشان را گفت. اهل حجره و آقایان طلاب همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و استادی خان در موسیقی شگفت زده شدند. آنگاه جناب خان رو به همه آنها کرد و فرمود: آقایان من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سروکار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههای موسیقی مسلط بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این هرزه‌گی‌ها و امور لغو و بیهوده نماید و شروع کرد به خواندن آیه و حدیث و آنقدر گفت و گفت تا این که مجلس طرب و ساز و آواز، مبدل به مجلس توبه شد و همه سخت گریستند. آنگاه افراد داخل حجره، شیشه‌های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز درهم ریختند و مجلس، یک مجلس روحانی گشت. آنگاه جهانگیرخان در حقشان دعا کرد و فرمود: خدای شما را به توبه‌ای که کردید، بخشید و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤید گرداند. همانگونه که من هم از گذشتة خود توبه کردم و به حمد الله مؤفق گشتم.[3]

مقام علمی و معنوی

گویند: کارش (کار جهانگیرخان) به جایی رسید که ظل السلطان حاکم مقتدر اصفهان، خواست به دیدارش برود، به او اجازه نداد. لذا یک روز بدون اطلاع قبلی به مدرسه رفته وارد اتاق می‌شود و می‌گوید جناب جهانگیرخان ! اگر سابق می‌خواستید مرا ببینید، چند ماه طول می‌کشید، اما امروز من باید از شما وقت بگیرم و این به خاطر مقام ارجمند علمی شماست.[4]

 

امر به معروف و نهی از منکر

جمعی از اصحاب خان از جمله ملا محمّد علی خوانساری از ملازمان خدمتش که در مجلسی حاضر بوده است حکایت کردند:

یکی از مریدان مقدّس خان همسایه‌یی ساز زن داشت که تعلیم ساز می‌کرد و اکثر صدای تار و کمانچه و سنتور از خانة او بلند بود. چون با دستگاه ظلّ السّلطان و شاهزادگان و بزرگان وقت ارتباط داشت احدی از ملاها و متشرّعین محل جرأت نهی و ممانعت او را نداشتند. بنده فراموش کرده‌ام گویا اسم این شخص را (نوّاب سنتوری) می‌گفتند؟

در یکی از ایام که خان به منزل آن مرد رفته بود هنگامة مشق و تعلیم تار بیش از همه روز آوازه داشت. مرد مقدّس به تصور اینکه خان به علت حرام بودن موسیقی از شنیدن این صدا رنج می‌برد، سخت به قلق و اضطراب افتاد و چاره نمی‌دانست! خان چون ناراحتی او را دید ابتدا از در مسئلة فقهی درآمد: بر فرض که استماع غنا حرام باشد. سماعش حرمت شرعی ندارد یعنی اگر به عمد و اختیار گوش ندهی و آواز تغنّی بدون قصد از جایی بگوش شما برسد حرام نیست، وانگهی موضوع غنا و حدود حرمت و اباحة آن از معضلات فقهی است و هر آوازی را غناء و هر تغنّی را حرام نمی‌توان دانست!

مقداری از این مسائل گفته شد باز آثار ناراحتی از وجنات آن مرد هویدا بود.

در این موقع خان به او گفت برو در خانة این ساز زن را آهسته بزن و به وی بگو فلان سیم تار را سست بسته‌یی و فلان پرده‌اش ناساز است. استاد سازنده که این سخن را از همسایة خشک مقدّس شنید بی‌اندازه تعجّب کرد و گفت خواهش دارم اندکی صبر کنی تا تار خود را وارسی کنم. در مراجعت تعجبش بیشتر بود که دانست ایرادی بسیار بجا بر وی گرفته است. با تواضع و التماسی که مخصوص طالبان کمال است پرسید این مایه مهارت و استادی از کجاست که این نوع خرده‌گیری و دقیقه سنجی را جز از بزرگترین اساتید فنّ انتظار نتوان داشت!

مرد مقدّس گفت من خود از این هنر سر رشته ندارم، مهمانی در منزل من است که این پیغام را داد.

استاد نوازنده فوراً به خانه برگشته سر و صدا را خاموش و به شاگردان سفارش کرد که هان پنجه به مضراب نبرید که بزرگترین استادان فنّ امروز در همسایگی ماست. بیش از این آبروی ما ریخته نشود، و خود لباس بر تن مرتب ساخته با ادب پیش آمد و اجازة شرفیابی خواست، بخیال اینکه واقعاً یکی از تار زنهای درجه اول دنیا را خواهد دید. به محض اینکه چشمش به جهان دانش و اخلاق جهانگیرخان افتاد که از پیش هم او را دیده بود و به قیاس سایر پیشوایان علمی و مذهبی پیش خود تصوّر کرده بود، پیش وی به دو زانوی ادب نشسته سر در قدمش نهاد و به توبه و استغفار درآمد که اگر پیشوا و راهنمای مذهب تو باشی من بندة مطیع فرمانبردارم.

«رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی»

راه ارتزاق من از این هنر است، اگر دستور بفرمایید به ترک این عمل خواهم گفت هر چند کار به گدایی بکشد. خان او را با تفقّد و دلداری چنان راهنمایی کرد که نه او بزحمت گدایی افتاد و نه همسایگان دیگر از دست وی بزحمت و عذاب بودند.[5]

جهانگیرخان و نشان دادن نقش استعمار

از جمله مطالبی که مرحوم آیت الله ارباب دربارة استادش حکیم متأله جهانگیرخان قشقایی فرموده بودند این است که : پس از اعلام مشروطیت، در جلسة علمای اصفهان مخصوصاً روحانیون مسجد شاهی، جهانگیرخان مشروطه را از اصالت مبرا دانست و آن را تا حدودی زائیده دسایس استعمارگران فرنگ خواند. تا جایی که فرمود: اگر چه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند و جانها باخته‌اند ولی این شرط ریشه در استبداد دارد شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند و سپس گفت آقا رحیم چنین نیست؟ من سکوت کردم . فرمود: آقا رحیم سکوت کن، سکوت اسلم است.[6]

تولد دوباره

یکی از مطالبی که آقای ارباب راجع به استادشان جهانگیرخان داشتند اینکه می‌فرمودند: مرحوم خان دو مرتبه بدنیا آمده بود به جهت اینکه تجربه داشت از دنیا و یک شخصی از عالمی پرسیده بود جهانگیرخان اعلم هستند یا فلان آقا، آن عالم گفته بود جهانگیرخان اعقل هستند.[7]

 

جهانگیرخان و ورزش

وقتی از وی ظلّ السّلطان دعوت کرده به ملاحظة شیخوخت و مقام روحانیت الاغ برای او فرستاده بود. جهانگیرخان را خوش نیامد. پیغام داد تا بهترین اسبهای عربی را که مخصوص سوارکاران ممتاز است بفرستاد. درجة چابکی و شکوه اسب سواری او ظلّ السّلطان و زبده سواران درگاه او را به تعجّب و اعجاب انداخت.

در مسافرتهای خارج شهر نیز عموماً اسبهای خوب سوار می‌شد و در راههای بیابانی با سوارکاران استاد همتازی می‌کرد. تیراندازی و نشان‌زنی را نیز تا آخر عمر فراموش نکرده بود و لیکن به شکار و هوی و هوسهای دیگر تیر نمی‌انداخت.[8]

دقت در پرتاب

مرحوم آقا شیخ محمّد [ حکیم خراسانی]  می‌گفتند که گاهی یکی از حوزه‌های درس را در بام آفتاب روی مدرسه تشکیل می‌داد. کلاغها از درختان کاج چندان سروصدا می‌کردند که حواس پرتی ایجاد می‌کرد: خان همچنانکه بر سر جای خود نشسته ریگی میان دو انگشت دست چپ گرفته با سبّابة دست راست چنان به نشانه می‌زد که از صد بار یکی خطا نمی‌رفت.[9]

 

جریان فوت

محمّد جعفر دهاقانی گوید:

خان که فوت شد، اول خواستند در تکیه مادر شاهزاده دفن کنند ولی دور بود رفتیم اجازه گرفتیم در تکیه ترک دقت کردند. بیماری ایشان درد کبد بود. میرزا مسیح خان دکترش بود وقتی خان بیماریش شدید شد، من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان گفت: شما چه نسبتی دارید، گفتم: خادمش هستم، دکتر گفت: من نمی‌آیم. خان آدم کوچکی نیست. من برای عیادت می‌آیم آمدم جریان را برای خان گفتم، خان فهمید گفت: برو بگو برای عیادتم بیاید. آنگاه دکتر به خدمتش آمد. خان تبسم کرد و به او گفت هر چه تو می‌دانی من هم می‌دانم، من خوب شدنی نیستم، میرزا مسیح خان رفت دکتر شافتر را آورد. دکتر شافتر نسخه نوشت و دواها را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم ولی خان آنها را نخورد. سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خوردن خواست. پس از نوشیدن آن به ذکر حق مشغول شد، و چند لحظه بعد خلاص شد. تمام علماء در همان شب حاضر شدند. جماعت انبوهی آمده بودند. صبح فردا تشییع جنازه به عمل آمد. آقا نجفی (گویا شیخ محمّد تقی نجفی) بر او نماز خواند.[10]

الحق که حق رفاقت را به جا آوردی

 چنانکه نقل است جهانگیرخان زودتر از آخوند کاشی درگذشت. در این زمان آخوند کاشی به قدری مریض احوال بود که نمی‌توانست راه برود. اما وقتی جنازه‌ی مرحوم خان را داخل «مدرسه صدر» آوردند که بر او نماز بخوانند. آخوند کاشی بسیار بی‌تابی می‌نمود. ایشان به شاگردانش اشاره می‌کند که زیر بغل‌های او را بگیرند تا وی نیز چند قدمی به مشایعت جنازه‌ی دوست عزیزش برود. اما بیشتر از چند قدم نتوانست جلوتر برود. سه شب از ماجرا نگذشته بود که یکی از شاگردان حکیم جهانگیرخان، او را در خواب می‌بیند که به وی می‌گوید: از آخوند تشکّر کن که به مشایعت جنازه‌ی من آمد. زیرا در چند قدمی که آمدند اذکاری را دنبال جنازه‌ام گفت که این اذکار سبب شد من از برزخ نجات پیدا کنم. برو از او تشکّر کن و به او بگو : «الحق که حق رفاقت را بجا آوردی».[11]

 


1- نور محمدی: ناگفته های عارفان، ص 166.

2- ریاحی:  ارباب معرفت، به نقل از مصاحبه با استاد مرحوم شیخ رمضانعلی املایی، ص55.

3- کرباسی زاده: نگاهی به احوال و آراء حکیم مدرس اصفهانی ، صص 114-115.

4- باقی: مدرس مجاهدی شکست ناپذیر،ص161.

5- همایی: تاریخ اصفهان، صص269-271.

6- احتشامی : از مضراب تا محراب ، ص34.

7- ریاحی: ارباب معرفت: ص 54.

8-همایی: تاریخ اصفهان ، ص 272.

9- همان.

10- قرقانی: زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 33  

11-میرخلف زاده: داستان‌هایی از مردان خدا، صص138-139

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ، آقا رحیم ارباب ، مدرس ، ظل السلطان ،

سه شنبه 18 خرداد 1389

"بهمن" و"بیگ"

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :شعر وشاعران قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

  شعری از سلمان احمدیاز نور آباد ممسنی

"بهمن" و"بیگ"

کوچ پر زحمت و بی باری بود
در گذر گاه پر از خوف و خطر
درّه و معبر پر گرگ وشغال
یرد، راحتگه پر خاری بود
دشت سرسبز وعلوفه بسیار
پای هر بوته ی آن ماری بود
شب مهتابی ییلاق درآن گستره دشت
که عجین بود ز عطر گل صد گونه ی مست
تابش زر صفت شعله خورشید به صبح
که بپاشید در آن حجله ی صحرای صفا
به سراپای عروسان خوش اندام چمن
ساز می کرد درآن پایه ی کوه خنده کبک
و در آن بزمگه رنگ به رنگ شیهه ی اسب
وز هیاهوی شبانان و سباق اسبان
طشت پر شیر و گلیم رنگین
وآن سیه چادر پر تار و طناب و پایه
خوش صدا اسلحه ی قاتل دهها آهو
هیچ یک هیچ، سروری به دلش راه نداد
نی چوپان ، که می خاست ز نای جانش
بر زلال دل پر مسأله اش شور نداشت
شادی وعشق و خوش و ناخوش ایل
بر کران دل دریایی او موج نداشت
جمله اندیشه و فکر و همه ی تدبیرش
حول یک مسأله و حلّ یکی معضله بود
باب علمی بگشاید بر این دشت سیاه
وارهاند همگان را از این خوف و تباه
خوش صدا اسلحه ی خوش رقم صف شکنش
قلم و جوهر و زرّین ورق دفتر بود
قهقه کبک و همه شیهه ی اسب کهرش
خواندن شعر طرب زای یکی دختر بود
شعله ی شمس قدر شوکت تابنده ی او
تابش علم جهالت کش پر گوهر بود
آن سپید چادر گردش که به سان خورشید
بر سیه چادر بی دانشی و جهل یکی اخگر بود
در زمستان سیاه و ستم آن برهه
فصل شاداب بهار و گل خوش منظر بود
"بهمن " علم و خرد بود در آن شیب زمان
"بیگ " خوش پا و فروزنده تر از اختر بود ( بیگ در زبان لری به معنای "عروس")
قالب شعر من از وصف جمالش بشکست
هم غزلواره و هم نو ولی ابتر بود
وصف دردانه ی ما را نتوان کرد بیان
او بر ابناء زمانش ز همه برتر بود
نام او تا به ابد در دل تاریخ به جاست
نجم پر شعشعه ی تار شب کشور بود
او تعلق به یکی قوم ویکی ایل نداشت
بر همه کرد و لر و ترک و عرب رهبر بود
پنجشنبه 1388/2/16 نور آباد ممسنی
سلمان احمدی


برچسب ها: بهمن بیگی ،

تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic