اعتراض‏کنندگان بود؟

استاد بهمن بیگی: بله، پدرم هم از جمله معترضین بود. البته، نه این که پدرم آدم بزرگی بوده باشد، نه. او از کدخداهای محلی بود. دولت پهلوی هم هنوز آن قدرت لازم را برای سنکوب کردن آن جماعت نداشته و در نهایت مصلحت خودش را در این می‏بیند که خان قشقایی را که در تهران بوده، به ایل برگرداند؛ از او هم قول می‏گیرند که نظم را در ایل به پا کند. خان به ایل بر می‏گردد، و دو سال طول می‏کشد تا نظم برقرار شود. در این دو سال، دولت فرصت تفتین در بین عشایر را پیدا می‏کند و شروع می‏کند به ایجاد اختلاف بین آنها، به هر حال، بعد از دو سال، اتحاد ایلی چنان در هم می‏شکند که دولت موفق می‏شود و باز هم یک بازی جدیدی را طرح می‏کند. صولت‏الدوله قشقایی را تشویق می‏کند که برای وکالت مجلس شورای ملی به تهران بیاید، چون طبق قانون آن موقع، قشقایی‏ها باید در مجلس وکیل می‏داشتند. به هر حال، بعد از این که صولت‏الدوله وکیل می‏شود و به تهران می‏رود، دولت جمعی از انقلابیون را دستگیر می‏کند و به تهران می‏برد، از جمله پدر مرا.

کیهان فرهنگی: این واقعه در چه سالی اتفاق افتاد؟

استاد بهمن بیگی: فکر می‏کنم سال 1310 بود. بعد از چهار ماه که از تبعید پدرم و 20 نفر دیگر از قشقایی‏ها می‏گذرد، دولت، سه زن بدبخت ایلی را هم به جرم شرکت در قیام دو سال قبل ایل، دستگیر می‏کند و به عنوان تبعیدی به تهران می‏برد.

کیهان فرهنگی: واقعا این سه زن در آن انقلاب عشایری شرکت داشتند؟

استاد بهمن بیگی: دستگیری و تبعید این سه زن که یکی از آنها مادر من بود، واقعا با هیچ استدلالی قابل توجیه و توضیح نیست. آخر دولت چرا باید آن سه زن را که نه سواد داشتند، نه زبان فارسی را می‏توانستند درست صحبت کنند و نه دخالتی در سیاست داشتند، دستگیر و تبعید کند؟! باور کنید من هر چه تفحص کردم تا دلیلی برای این عمل دولت پهلوی پیدا کنم، نتوانستم، فقط به یک نتیجه رسیدم که گویا دشمن، به حکومت نظامی وقت خبر می‏دهد که این سه زن برای بقایای یاغی‏ها، آذوقه فرستاده‏اند، یکی از آنها هم مادر بدبخت من بود. ارتش شاهنشاهی با یک تعداد چریک خودفروخته، ناگهان می‏ریزند توی ایل و به ما می‏گویند 24 ساعته باید حرکت کنید به تهران! به هر حال، ما را حرکت دادند. بعد از مدتی سواری روی اسب و قاطر، ما را رساندند به یک ماشین بدبوی کثیف برای تبعید به تهران. من یادم هست که ماه‏های اول، ما را در یک طویله جا دادند، یعنی جایی که آخور داشت! اینجاست که نطفه‏های یک اراده نسبتا قوی در آدم‏هایی مثل من ایجاد می‏شد، با چند پرسش از سران حکومت؛ چرا پدر مرا تبعید کردید؟ مادرم را به چه جرمی گرفتید و تبعید کردید؟

آقا نمی‏دانید این زن بدبخت ایلی چه گریه‏هایی می‏کرد، تمام زندگی‏اش را از او گرفتند، چه گلیم‏ها و چه اسب‏هایی از او گرفتند، ما را آوردند توی خیابان و پشت ماشینی بدبو انداختند تا به تبعید ببرند. در تهران هم همانطور که گفتم، ما را در یک طویله انداختند و دم در هم یک آجودان (پاسبان) گذاشتند که گریه هم نکنیم! گفتند: حق گریه هم

ندارید! خب، یکی از حقوق انسان‏ها این است که بتوانند گریه کنند، اما ماموران دولت این حق را هم از زن‏ها گرفته بودند!

شما خیال می‏کنید ظلم آدمیزاد حدی دارد؟! یادم هست یکی از ماموران می‏گفت: حالا گریه می‏کنید؟ می‏خواستید آن روزی که نظامی‏ها را می‏کشتید گریه کنید! مادر من، این زن بدبخت فهمید او چه می‏گوید، با زبانی نیمه فارسی و نیمه ترکی گفت: ما که کاری نکرده‏ایم، آنهایی که نظامی‏ها را کشته‏اند ما نبودیم. به هر حال، این وضع ما بود. برای همین می‏گویم شانس چیز مهمی است. من این شانس را داشتم که علاوه بر پدر، مادرم هم تبعید شده بود!

کیهان فرهنگی: استاد! در تهران توانستید به تحصیلتان ادامه بدهید؟

استاد بهمن بیگی: بله، بله. خود آن تبعیدها سبب شد که من به مدرسه بروم. در تهران مرا به مدرسه علمیه ولی‏آباد بردند که از مدرسه‏های خوب آن زمان بود.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، ایل قشقایی ، کیهان فرهنگی ، آموزش عشایر ،

انسانم آرزوست


آمد بهار وسیر گلستانم آرزوست                                مستم زشوق وصحبت مستانم آرزوست

پایی رود به کوی دل آرام طالبم                                 دستی رسد به چاک گریبانم آرزوست

مخمور آن دوچشم و مشتاق یک نگاه                        بیمار آن دو لعلم و درمانم آرزوست

گنجی نهفته در دل و جویای مشتری                          جانی رسیده بر لب و جانانم آرزوست

در کام اژدهایم و راه نجات کو                                      دلتنک ز تنگنایم و میدانم آرزوست

مستم چو مست نعره مستانه می زنم                      هردم چو مرد خدمت مردانم آرزوست

از تنگی خزان حوادث دلم گرفت                                 سیر ریاض و سنبل و ریحانم آرزوست

دیری است تا به کوه وبیابان ز دیو و دد                        اینک ملول گشتم و انسانم آرزوست

تضمینی طنز از غزل حافظ


در ره زدند دزدان حاجی غلامرضا را                                   دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را

ما غافل از کمینگاه ناگه خروش بر خواست                       هات الصبوح هیو یا ایهاالسکارا

هی بر جناب حاجی شش پر زدند و گفتند                         گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

کاین ضرب شش پر ما با قدرت جوانی                              در وجد و حالت آرد پیران پارسا را

حاجی به عین و ذلت تفسیر و وعظ می کرد                    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

گفتا به میر دزدان چشم مرا مبندید                                 شاید که باز بینم دیدار آشنا را

ناکنده زیر جامه حاجی به عجز گفتا                                دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

رفتند رو به خورجین دیدند پول و گفتند                           کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

بر داشتند عمامه کردند عذر خواهی                             کای شیخ پاکدامن معذور دار مارا            

منبع :سیه چادرها نوشته منوچهر کیانی


برچسب ها: میرزا ماذون قشقایی ، شعر ایل قشقایی ، مفاخر ایل قشقایی ، شعرای ایل قشقایی ،


یوسفعلی بیگ فرزند خسرو بیگ از طایفه قره قانلو است . در جوانی نزد حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری منشی بوده و او را "میرزا" خطاب می کردند . در آنجا با دختری به نام سلطان آشنا می شود و عشق و علاقه شدید به سلطان و شکست در عشق از طایفه دره شوری جدا شده و به طایفه عمله هجرت می کند . او مردی بلند قد و با وقار بوده که شال باریکی از روی آرخالوق به کمر می بسته و همیشه لوله ای کاغذ و قلمدانی به شالش میزده . از تاریخ تولد و وفاتش اطلاع دقیقی در دست نیست اما حدود وفاتش را بین سالهای1325 و 1332 حدس زده اند که در مسافرت به دهاقان دار فانی را وداع گفته است .

روحش شاد و یادش گرامی باد .

با ماذون سمت استاد و شاگردی داشته ، خود او این مطلب را در دو بند شعر که به دوست شاعرش محمد ابراهیم می نویسد و مرگ ماذون را خبر می دهد بیان کرده است .

ابراهیم گل سنه ورم بیر خبر
بو خبر چوخ ادمش بیزلر اثر
ماذون بو دنیادان ایلده سفر
آخرت ملکنه یاد اتدی گتده
بیزه مرشدده خوب کامل استاد
بوندان بله چوخ ایلرگ اونه یاد
وفا پیشه مجنون،جفاکش فرهاد
عجوزه دنیادان داد اتده گتده

در عین تنگدستی و فقر تمام عمر خود را با عزت و احترام سپری کرده و همیشه در میان مردم ایل محترم و عزیز بوده است . او شاعری است عاشق و عاشقی است شاعر . دلی آتش گرفته دارد و سخنش جانسوز است .

اما سلطان کیست که چنین نامش در ادبیات قشقایی جاودانه است و بدون شک تا زبان قشقایی باقی است همچنان جاودانه خواهد ماند . سلطان دختر موطلایی یکی از کارگزاران حاجی بابا خان کلانتر طایفه دره شوری است که چونان آهوی وحشی در اوج شیدایی و جوانی شاعر،او را افسون زیبایی خود می کند . آتش عشق شعله می کشد . جلوه ای از رخ یار کار خود را می کند و دختر افسونگر ایل بر دل و جان شاعر، آتش زده و خود آسوده و بی خیال می خرآمد. شاعر که در دلش شوری برپاست غزلهای شورانگیزی می آفریند که هر دلی از شنیدن آنها می لرزد .عشق روز به روز بیشتر اوج می گیرد . کلانتر و ریش سفیدان طایفه را برای خواستگاری از سلطان نزد پدر سلطان می فرستد اما چنین پاسخ می گیرد : میرزا به دخترم شعر گفته است به او دختر نمی دهم .

آری رسوم متداول قبیله ای که بسیاری از آنها پایبند هیچ منطقی نیستند یکی نقش خود را بی رحمانه ایفا می کند و در کار عشق گره می افتد . درهای امید یکی یکی بسته می شود . از دست کسانی که خیرخواهانه پندش می دهند فغانش به آسمان بلند می شود . اما سلطان نصیب رقیب می گردد . عشق یوسفعلی بیگ و نام سلطان پا به پای اشعار شیرین یوسف خسرو سیر ابدی می کنند .

اینک غزلهایی زیبا از این شاعر را خدمتتان ارائه می کنم که تمام آن به زبان ترکی است در صورتی که مایل به ترجمه این اشعار هستید برایم پیام دهید تا ترجمه کنم .

قربانلوق گجسه

قربانلوق گجسه آیرولوب گدمه
سحر کیملر اولور قوربانونگ سننگ
قربان که دیللر ایلده بیر اولور
هر گونده من اولام قوربانونگ سننگ
گوزل هجرانونگدان چوخ تاب ایلدم
هانسه گجه لرده من خواب ایلدم
اجل جان ایسته ده جواب ایلدم
قویموشام که ادم قوربانونگ سننگ
سن منه رحم ایله سن بیلنگ تاره
بو دنیا فانی دور یوخ اعتباره
یوسف خسرونگ وفاله یاره
بیر شیرین جانوم وارقوربانونگ سننگ

سن بیر بهشت باغه


سلطان تلنگ سنبل ایزنگ قزل گول
گلدان نازکتردر ایزنگ قوربانه
سن بیر بهشت باغه من غمله بولبول
سوسنله سنبلله یازونگ قوربانه
سلطان تلنگ دارایوبان توکنده
توکولان یرلردن زولفونگ بیکنده
آلا گوزلرنگ سرمه چکنده
محو ادر عاشقه گوزنگ قوربانه
سلطان بلور صراحی در بوخاقونگ
قزل گولونگ غنچه سودور دوداغونگ
شیرین دانوشماگونگ شیرین مذاقون
او شیرین صحبتنگ سوزونگ قوربانه
هاچان اولور یازا دونه بو قیشلر
هاچان اولور دوغره گله بو ایشلر؟
بویونگا گیدیرام زری قماشلار
گلاباتون سراندازونگ قوربانه
یوسف خسرو دیر یار مشکبو
گل اوتوراگ بیر بیرنان روبرو
بیر خلوتده اولاگ گرم گفتگو
سن نازاد من چکم نازونگ قوربانه


برچسب ها: شعر قشقایی ، مشاهیر قشقایی ، مفاخر قشقایی ،

دوشنبه 21 بهمن 1392

حکیم قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

حکیم جهانگیر خان قشقایی(قسمت اول)

تولد
جهانگیر خان قشقایی در سال 1243 هـ . ق. در خانواده‌ای تحصیل کرده به دنیا آمد. پدرش محمد خان نام داشت و از ایل قشقایی، طایفة دره شوری، تیره جانبازلو و از ساکنان «وردشت» سمیرم
[1] و مادرش اهل «دهاقان»، از شهرهای تابع سمیرم بود.
تحصیل
جهانگیرخان از هنگام تولد، در کنار مادرش می‌زیست و در اوایل کودکی خود از کوچ کردن با ایل، ممنوع بود.
شوق بسیاری به تحصیل داشت. چندی که از عمرش گذشت و بزرگ شد، با ایل در کوچ کردن ییلاق و قشلاق، همراه شد، پدرش معلم خصوصی برایش استخدام کرده بود که در سفر به آموزش وی می‌پرداخت. استعداد و قابلیت وی در کسب علم تا حدی بود که احساس کرد ماندن در ایل و حرکت با آنها در کوچ زمستانی و تابستانی، با تحصیل او سازگاری ندارد، بنابراین تصمیم گرفت از آنها جدا شود و در اصفهان بماند و به تحصیل بپردازد.
[2]
ورود به حوزة علمیه
دربارة چگونگی گرایش و نحوة ورود حکیم جهانگیرخان قشقایی به حوزة علمیه، سخنانی گفته شده است که در خور توجه است.
استاد قدسی به نقل از جلال الدین همایی، فرزند طرَب، دربارة جریان آشنایی حکیم قشقایی با همای شیرازی در ابتدای ورودش به اصفهان می‌نگارد:
«در برخوردی که بین همای شیرازی (پدربزرگ جلال الدین همایی که نام کامل او رضا قلی و متخلص به همای شیرازی بود) با حکیم قشقایی پیش می‌آید. حکیم قشقایی از مرحوم همای شیرازی نشانی تارساز را جویا می‌شود. ایشان ضمن راهنمایی وی به سوی تارساز، در اثنا سؤال و جواب متوجه می‌شود که (این مرد میان سال) آیتی از هوش و درایت و ذکاوت است.
به وی می‌گوید: با این استعداد حیف است ضایع شوی. میل داری درس بخوانی؟ جهانگیر خان پاسخ می‌دهد: از خدا می‌خواهم. بدین ترتیب حکیم قشقایی( به راهنمایی همای شیرازی در چهل سالگی راهی مدرسه طلاب می‌گردد و در سلک دانشوران علوم دینی جای می‌گیرد(.»
[3]
صفای باطن و فطرت پاک آن حکیم الاهی بود که چنین تحول غیرقابل تصوری را خداوند در زندگی وی به وجود آورد. حکیم جهانگیر خان بعد از نصیحت «هما» به او می‌گوید: «نیکو گفتی و مرا از خواب غفلت بیدار نمودی. اکنون بگو چه باید کنم که خیر دنیا و آخرت در آن باشد؟»
[4] آن عارف فرزانه چنان که گفته شد، وی را توصیه به فراگیری دانش می‌کند.[5] همت بلند حکیم قشقایی سبب می‌شود که بعد از گذشت 40 سال ـ که بهار جوانیش در ایل قشقایی سپری شده بود ـ بقیة عمر شریفش را به یادگیری علوم مختلف ـ به ویژه فلسفه، حکمت، عرفان، فقه، اصول، ریاضی و هیئت، بگذراند.[6]
هم چنین نقل می‌کنند:
«در حالی که متأثر از گفتة شخص راهنما بوده است؛ در بازار (اصفهان) مشاهده می‌کند جماعتی در اطراف شخصی، با خضوع و خشوع حرکت می‌کنند و ادای احترام می‌نمایند. علت را جویا می‌شود؟ می‌گویند: وی یکی از علمای اصفهان است. حکیم جهانگیر خان در اراده‌اش مصمم‌تر می‌شود و با جدیت پی تحصیل دانش می‌رود.»
[7]
استاد همایی در خصوص ارتباط پدرش میرزا ابوالقاسم محمد نصیر ـ که متخلص به «طرَب» بود ـ با حکیم جهانگیر خان می‌نویسد:
«طرب با جهانگیر خان رابطه دوستی و ارادتمندی داشت که پیوند اصلی آن موروثی بود. به دلالت این که همای شیرازی (عارف، شاعر) از جهت هدایت و تشویق و ترغیب جهانگیر خان به تحصیل و ترک زندگانی ایلی بر وی حقی بود.»
[8]
مورخ دیگری چنین نوشته است:
«در یکی از تابستان‌ها که ایل قشقایی به ییلاق سمیرم آمده بود، جهانگیر خان نیز مانند سایر افراد ایل که برای خرید و فروش و رفع حوائج شخصی خود به اصفهان می‌آمدند، او هم به اصفهان آمد؛ و در ضمن تارش هم خراب شده بود و می‌خواست آن را تعمیر نماید. از شخصی سراغ تارساز را گرفت و او یحیی ارمنی، تارساز معروف مقیم جلفا(ی) اصفهان را به او نشان داد. ضمناً به او گفت: برو پی کار بهتری و علم بیاموز، از تار زدن بهتر است. گفتة آن شخص به جهانگیر خان خیلی اثر کرد. او در مدرسة صدر حجره‌ای برای خود گرفت و با یک عشق و علاقه مفرطی پی تحصیل رفت و رتبه‌اش به جایی رسید که یکی از بزرگان از حکما و فقها و مدرسین اصفهان شد.»
[9]
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده‌اند
تحصیل در اصفهان
حکیم قشقایی در قسمت شرقی مدرسة صدر بازار اصفهان، حجره شمارة دوم بعد از ایوان سکونت داشت.
[10]
او با آخوند کاشی (متوفا: 1332 هـ . ق.) هم مباحثه بود. آنان ارتباط قلبی خاصی با هم داشتند. هر دو از شاگردان آقا محمد رضا قمشه‌ای بودند. بعد از رحلت حکیم قشقایی، حکیم خراسانی و سپس آیت الله صادقی در این حجره تدریس می‌کردند.
[11]
هجرت به تهران
جهانگیر خان که سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشه‌ای بود، پس از هجرت استادش از اصفهان، به شوق استفاده از محضر وی به تهران می‌رود. او دربارة استادش می‌گوید:
«همان شب اول خود را به محضر او رساندم. وضع لباسهای او علمایی نبود، به کرباس فروشهای سِدِهْ می‌ماند. حاجت خود را به دو گفتم. گفت:‌میعاد من و تو فردا در خرابات. خرابات محلی بود در خارج خندق قدیم تهران. در آن جا قهوه‌خانه‌ای بود که درویشی آن را اداره می‌کرد. روز بعد اسفار ملاصدرا را با خود بردم. او را در خلوتگاهی دیدم که بر حصیری نشسته بود. اسفار را گشودم. او آن را از بر می‌خواند. سپس به تحقیق مطلب پرداخت. مرا آن چنان به وجد آورد که از خود بی‌خود شدم، می‌خواستم دیوانه شوم. حالت مرا دریافت. گفت: آری! قوت می، بشکند ابریق را.»
[12]
شیوه زندگی
حکیم قشقایی از هنگامی که وارد حوزة علمیه اصفهان شد، تا موقعی که خاکیان را بدرود گفت، با همان لباس سادة ایل قشقایی شامل کلاه پوستی، موهای نسبتاً بلند
[13] سر و صورت و پالتو پوست، زندگی را در حجره سپری نمود و در همان حجره دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.
شاید او برای تأسی به استادش، آقا محمد رضا قمشه‌ای این گونه لباس می‌پوشید. بعضی از شاگردان حکیم قشقایی مثل حاج آقا رحیم ارباب و شیخ غلام حسین ربانی چادگانی نیز تغییر لباس ندادند.
حکیم قشقایی هنگام اقامة نماز جماعت ـ به علت استحباب گذاشتن عمامه در موقع نماز ـ کلاه از سر برمی‌گرفت و با شال
کمر عمامه‌ای درست می‌کرد و بر سر می‌نهاد.[14]
عدم استفاده از سهم امام
«حکیم قشقایی از مال الاجارة زمینی که داشته است؛ روزگار می‌گذرانده.
[15] و از سهم امام و شهریه استفاده نمی‌کرده است. مال الاجارة زمین کشاورزی متعلق به وی درشهر دهاقان سالی 40 تومان و از زمین روستای آغداش، 15 الی 20 تومان، برای وی می‌فرستاده‌اند.»[16]
استادان
1. معروفترین استاد حکیم قشقایی، فیلسوف نامی و حکیم صمدانی، محمد رضا صهبا قمشه‌ای (متوفا: 1306 هـ . ق.) از حکما و عرفای اصفهان بوده است. استاد مطهری (ره) دربارة‌ او می‌نویسد:
«وی مردی به تمام معنی وارسته و عارف مشرب بود، با خلوت و تنهایی مأنوس بود و از جمع گریزان. در جوانی ثروتمند بود و خشکسالی 1288 هـ . ش. تمام مایملک منقول و غیرمنقول خود را صرف نیازمندان کرد و تا پایان عمر درویشانه زیست. حکیم قمشه‌ای در اوج شهرت آقا علی حکیم مدرس زنوزی و میرزا ابوالحسن جلوه به تهران آمد و با آن که مشرب اصلیش صدرایی بود، کتب بوعلی را تدریس کرد و بازار میرزای جلوه را که تخصصش در فلسفه بود، شکست؛ به طوری که معروف شد: جلوه از جلوه افتاد. حکیم قمشه‌ای در تهران از دنیا رفت و در شهر ری و در گورستان مشهور به ابن بابویه، نزدیک مزار حاجی آخوند محلاتی مدفون شد.»[17]
2. مولی حسین علی تویسرکانی (متوفا: 1286 هـ . ق.)
یکی دیگر از استادان حکیم قشقایی، حاج مولی حسین علی تویسرکانی است.[18] که در حوزة علمیة اصفهان به تدریس مشغول بود و بسیاری از مردم مقلد وی بودند. کشف الاسرار (11 جلد) در شرح شرایع، شرح بر جامع عباسی، فصل الخطاب در اصول و رساله‌ای در ردّ اخباریّه از آثار اوست. وی در اصفهان از دنیا رخت بر بست و به دیار باقی شتافت و در تخت فولاد اصفهان، در ایوان بقعة تکیه آقا حسین خوانساری مدفون گردید.[19]
3. حاج شیخ محمد باقر نجفی مسجد شاهی
وی از شاگردان سید محمد باقر شفتی در اصفهان و شیخ مرتضی انصاری در نجف بود.[20]
4. ملا حیدر صباغ لنجانی (متوفا 1288 هـ . ق.)
حکیم جهانگیرخان قشقایی علوم عقلی را نزد او فرا گرفت.[21]
5. میرزا محمد حسن نجفی (متوفا: 1317 هـ . ق.)
حکیم قشقایی شرعیّات را نزد این مجتهد عالی مقام فرا گرفت. میرزا محمد حسن نجفی از شاگردان سید ابراهیم قزوینی، شیخ مرتضی انصاری و میرزای شیرازی بود.[22]
6. ملا اسماعیل اصفهانی درب کوشکی (متوفا: 1304 هـ . ق).[23]
7. میرزا عبدالجواد حکیم خراسانی (متوفا: 1327 هـ . ق).[24]
برکرسی تدریس
آیت الله جهانگیر خان قشقایی در علوم نقلی و عقلی، به ویژه در حکمت به مرحلة کمال رسید و در مدرسة صدر[25] به تدریس پرداخت. بزرگان از اهل علم و ادب برای استفاده از مکتب متعالی وی شتافتند.
حکیم قشقایی گاه در شبستان مسجد جارچی[26] تدریس می‌کرد.[27]
او روزهای پنجشنبه و جمعه، به تدریس ریاضی و هیئت می‌پرداخت. وی گاهی به تدریس نهج البلاغه می‌پرداخت و آن را با حکمت، تحلیل می‌کرد.[28] نزدیک به 130 نفر در درس شرح منظومه وی شرکت می‌کردند.[29]


[1] . سمیرم نام یکی از شهرهای استان اصفهان و در 180 کیلومتری اصفهان واقع شده است.
[2] . حدیقة الشعراء، ج 1، ص 388.
[3] . شعوبیه، ص 113.
[4] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 23.
[5] . تاریخ حکما، ص 84.
[6] . اصفهان، لطف الله هنرفر، ص 299.
[7] . فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، شماره 4، سال 1367، ص 127.
[8] . دیوان طرب، مقدمه، ص 69.
[9] . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج 1، ص 284.
[10] . نشریه انجمن فلسفه، سال اول، شماره 2، ص 57 و 63.
[11] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 45 و 54.
[12] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ج 2، ص 220 و 221.
[13] . تاریخ حکما و عرفا و متأخرین صدرالمتالهین، ص 85.
[14] . تاریخ اصفهان و ری، ص 315.
[15] . سیمای فرزانگان، ج 3، ص 42.
[16] . تاریخ حکما، ص 85.
[17] . مجله یادگار، سال سوم، شماره اول، ص 77.
[18] . اصفهان، ص 229.
[19] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 307.
[20] . تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج 1، ص 313.
[21] . تاریخ اصفهان، جابری انصاری، ج 3، ص 71.
[22] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 226.
[23] . همان، ص 135.
[24] . همان، ص 68.
[25] . مدرسه صدر مشهورترین بنای تاریخی از دوره حکومت حاج محمد حسین خان صدر اصفهانی است. این بنا در بازار بزرگ اصفهان واقع شده است. درختان کهن کاج صفا و طراوت مخصوصی به این مدرسه داده است. (گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص 57) با اندکی تصرف.
[26] . مسجد جارچی در بازار بزرگ اصفهان و نزدیک مدرسه صدر واقع شده است. بانی آن، سلطان جارچی باشی شاه عباس اول است. (آثار اصفهان، ص 524).
[27] . گلزار معانی، حسین مدرس رفسنجانی، ص 632.
[28] . اصفهان، ص 320.
[29] . گلزار معانی، ص 632.


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ،

جمعه 7 فروردین 1388

حکیم قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

جهانگیرخان قشقائی -( قسمت دوم)

وی سطوح مختلف دروس حوزوی ـ حتی رتبه عالی درس خارج را ـ تدریس می‌کرد.
او کتابهای اسفار و شفا و شرح منظومه را با بیانی شیوا تدریس می‌نمود.
[1]
آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در درس خارج او شرکت کرده بود.
[2]
آیت الله بروجردی فرمود: «ما در زمان جوانی، درحوزة علمیة اصفهان نزد مرحوم جهانگیرخان، اسفار می‌خواندیم؛ ولی مخفیانه. چند نفر بودیم و خفیةً به درس ایشان می‌رفتیم.
[3]
حکیم قشقایی جزو نامدارترین مدرسان حوزة علمیة تهران بود. «در مدرسه سپهسالار تهران شهرت بود که در مدرسه صدر اصفهان، دو نفر فاضل معمر بی‌نظیر ایران، آخوند ملّا محمد کاشی و جهانگیرخان قشقایی هستند.»
[4]
شیخ عباس قمی می‌نویسد:
«جهانگیر خان در علم و عمل به جایی رسید که از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند.»
[5]
آقا بزرگ تهرانی می‌نویسد: «جهانگیر خان چنان کوشید که به اعلی درجات علم دست یافت ... و از سایر بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش ‌شتافتند.
[6] مورخ دیگری می‌نویسد: «میرزا جهانگیرخان قشقایی در مدرسة صدر اصفهان تدریس می‌کرد و بیشتر استادان معقول خوشه چین خرمن دانش او بوده‌اند.»[7]
چو لطف خدا با جهانگیر شد جهانگیر نامش جهان‌گیر شد
[8]
رونق دهندة فلسفه
عناد متحجرین نسبت به فلسفه در زمان حکیم قشقایی به قدری زیاد بود که استاد جلال الدین همایی می‌نویسد:
«مرحوم قشقایی فلسفه را در اصفهان از تهمت خلاف شرع و بدنامی کفر و الحاد نجات داد. سهل است که چندان به این علم رونق بخشید که فقها و متشرعان نیز آشکارا با میل و علاقه روی به درس فلسفه نهادند؛ و آن را مایه فضل و مفاخرت می‌شمردند.»
[9]
و در «دیوان طَرَبْ» اصفهانی آمده است:
«جهانگیر خان در اثر شخصیت بارز علمی و تسلم مقام قدس و تقوی و نزاهت (پاکدامنی) اخلاقی و حسن تدبیر حکیمانه که همه در وجود وی مجتمع بود؛ تحصیل فلسفه را که بین علما و طلاب سخت موهون (سست) و با کفر و الحاد مقرون بود؛ از آن بدنامی به کلی نجات داد و آن را در سرپوش درس فقه و اخلاق چندان رایج و مطلوب ساخت که نه فقط دانستن و خواندن آن موجب ضلالت و تهمت بی‌دینی نبود؛ بلکه مایه افتخار و مباهات محسوب می‌شد. وی معمولاً یکی دو ساعت از آفتاب برآمده در مسجد جارچی سه درس پشت سر هم می‌گفت؛ که درس اولش شرح لمعه (فقه) و بعد از آن شرح منظومه (حکمت) و سپس درس اخلاق بود و به این ترتیب فلسفه را به مانند «حشو جوز
[10] و قند و لوزینه[11] فقه» با اخلاق بخورد طلاب می‌داد.[12] این مثال کنایه از این است که وی فلسفه را در میان دروس فقه و اخلاق، به سبک شیوایی تدریس می‌کرد.»
مکتب فلسفی صدرایی
«بعد از ملا صدرا (متوفا: 1050 هـ . ق) دو مکتب فلسفی در اصفهان ـ که پایتخت کشور و مرکز علمی ایران در آن زمان بود ـ تشکیل شد:
1. مکتب موافقان فلسفة ملاصدرا، که بیش‌تر آنها اهل ذوق و عرفان بودند.
2. مکتب مخالفان فلسفة ملاصدرا که توسط استاد ملا رجبعلی تبریزی اداره و تدریس می‌شد. شاگردان این مکتب عبارتند از: علی قلی خان بن قرچقای خان، آقا جمال خوانساری، ملا اسماعیل خاتون آبادی و بسیاری دیگر از بزرگان فلسفه و کلام.
[13]
فلسفة ملاصدرا گسترش یافت و میراث این مکتب در قرن 12 ـ 13 هـ . ق توسط میر ابوالقاسم مدرس خاتون آبادی (متوفا: 1202 هـ . ق) از آقا محمد بیدآبادی (متوفا: 1197 ـ 1198 هـ . ق) به آقا علی نوری اصفهانی (متوفا: 1246 هـ . ق) رسید که بزرگترین مدرس فلسفه ملاصدرا در اصفهان بود.مدتی حدود 6 ـ 10 سال متوالی به این خدمت اشتغال داشت و شاگردان معروف و برجسته‌ای مانند ملا اسماعیل اصفهانی، ملا جعفر لنگرودی و میر سید رضی لاریجانی (متوفا: 1270 هـ . ق) استاد آقا محمد رضا قمشه‌ای اصفهانی (متوفا: 1289 هـ . ق) و ملا عبدالله زنوزی و سرانجام حاج ملا هادی سبزواری (متوفا: 1289 هـ . ق) از حوزة درس او برخاستند و آن امانت علمی را به اخلاف تحویل دادند.
در اوایل قرن 13 هـ . ق حوزة ‌تدریس و تعلیم فلسفه صدرایی حدود نیم قرن در اصفهان بوسیلة دو استاد نامدار:
1. علامة بزرگوار آخوند ملا محمد کاشانی؛ 2. حکیم جهانگیرخان قشقایی.
گرمی و رونقی به سزا داشت، چندان که طلاب این علم را از بلاد دور و نزدیک از ممالک مجاور برای درک محضر ایشان به اصفهان می‌شتافتند و سالیان دراز نام «آخوند» (آخوند ملا محمد کاشانی معروف به کاشی) و خان (حکیم جهانگیر خان قشقایی) ورد زبان علما و محصلان علوم قدیم بود.»
[14]
در مقابل مشروطه
آیت الله حاج آقا رحیم ارباب فرمود:
«پس از اعلام مشروطیت، در جلسة علمای اصفهان، مخصوصاً روحانیون مسجد شاهی (مثل حاج نورالله و برادرش) جهانگیر خان مشروطه را از اصالت مبرا دانست و آن را تا حدودی زاییده دسایس استعمارگران فرهنگ خواند، تا جایی که فرمود: اگر چه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند و جان
ها باخته‌اند؛ ولی این ریشه در استبداد دارد. شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند و سپس گفت: آقا رحیم چنین نیست؟ من سکوت کردم. فرمود: آقا رحیم سکوت کن، سکوت اسلم است.[15]
ارتباط با عالمان معاصر
آخوند کاشی از دوستان صمیمی و یار باوفای حکیم جهانگیرخان قشقایی بود.
جهانگیر خان از هنگامی که در مدرسة صدر بازار اصفهان به تحصیل و تدریس مشغول بود، هم مباحثه آخوند کاشی بود. هردو از شاگردان آقا محمد رضا قمشه‌ای بودند. هر دو تا پایان عمر در آن مدرسه می‌زیستند. آخوند ملا محمد کاشی مدت 84 سال عمر نمود و در این مدت همچون حکیم قشقایی مجرد بوده و همسر اختیار ننمود.
[16]
آخوند کاشی از نوادر اعصار بود و در علم، زهد، تقوا و تدریس، از اسوه‌های علم و عمل بود. حکایات عجیب از این عارف صمدانی و متأله ربانی نقل می‌کنند؛ از جمله این که:
«روزی پس از پایان درس، یکی از طلاب به محل درس آن بزرگوار (آخوند کاشی) آمد و گفت: آقا این شیخ می‌گوید: دیشب به وقت سحر دیدم که از در و دیوار صدای «سبّوح قدّوس ربّ الملائکة و الرّوح» برمی‌آید و چون در نگریستم، دیدم که آقای آخوند به سجده افتاده و این ذکر را می‌گوید. آخوند کاشی فرمود: این در و دیوار به ذکر من متذکر گشته باشند، امری نیست؛ بلکه مهم آن است که او از کجا محرم این راز گشته است؟!
در این خصوص، آقای جابری انصاری (یکی از شاگردان حکیم قشقایی و آخوند کاشی) می‌گوید:
هر نیمه شب، با سوز و گداز نماز می‌خواند که بدنش به لرزه می‌افتاد و از بیرون حجره صدای حرکت استخوانهایش احساس می‌شد».
[17]
شاگردان
1. ملا محمد جواد آدینه‌یی (متوفا: 1339 هـ . ق): وی از مدرسان حکمت، هیئت و نجوم و... در مدرسة صدر اصفهان بود. قبر وی در تخت فولاد اصفهان است.
[18]
2. سید محمد علی ابطحی سدهی (متوفا: 1371 هـ . ق): وی 50کتاب نوشته است، از جمله شرح فارسی برکفایه، تعلیقه بر فرائد و ختام الغرر.
[19]
3. میرزا محمود ابن الرضا (1285 ـ 1355 هـ . ق): وی جزوِ شاگردان آخوند کاشی و میرزا محمد هاشم چهار سوقی خوانساری در اصفهان و سید محمد کاظم یزدی، آخوند خراسانی و شریعت اصفهانی در نجف اشرف بود.
[20]
4. آقا ضیاء الدین عراقی (1278 ـ 1361 هـ . ق): وی از نام آوران علم اصول است. مقالات الاصول و شرح تبصرة علامه از آثار اوست.
[21] زندگی این فقیه بزرگ در همین مجموعة گلشن ابرار آمده است.
5. حاج آقا رحیم ارباب (1297 ـ 1396 هـ . ق): وی سطوح عالی فلسفه و حکمت (مثل شرح اشارات و شفا) و نهج البلاغه و یک دوره اخلاق را نزد جهانگیر خان قشقایی و قسمت اعظم علوم عقلی را نزد آخوند کاشی فرا گرفت و مدتی طولانی در درس خارج فقه علامه سید محمد باقر درچه‌ای شرکت کرد.
[22] شرح حال وی در همین مجموعة گلشن ابرار آمده است.
6. عبدالله اشراق (1235 ـ 1345 هـ . ق).
[23]
7. میرزا مصطفی جعفر طیاری (متوفا: 1335).
[24]
8. سید ابوالحسن اصفهانی (1284 ـ 1365 هـ . ق): آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در روستای «مَدیسِهْ» از توابع لنجان اصفهان به دنیا آمد، پدرش (سید محمد) همراه سید عبدالحمید (پدر خود) از بهبهان به اصفهان و سپس به کربلا مهاجرت کرده بودند، آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی تا پایان عمر در نجف به تدریس و انجام امور مسلمانان اشتغال داشت. وی در کاظمین دیده از جهان فانی فروبست و در صحن مطهر امیرالمؤمنین در کنار قبر فرزند شهیدش سید محمد حسن مدفون گردید.
[25]
9. شیخ حسنعلی اصفهانی، معروف به شیخ نخودکی (1279 ـ 1361 هـ . ق): وی فلسفه را نزد حکیم قشقایی فرا گرفت. او دارای کرامات بسیاری بوده است. هزاران بیمار ممتنع العلاج با دعای او، شفا پیدا کردند.
[26]
10. میرزا محمد باقر امامی (متوفا: 1364 هـ . ق): وی از سادات امامی اصفهان، عالم، ‌حکیم، فاضل، زاهد و از شاگردان جهانگیر خان قشقایی، آقا سید محمد باقر درچه‌ای و آخوند کاشی بود. او کتاب گرانسنگی در حکمت و کلام تألیف نموده است.
[27]
11. حسین امین جعفری دهاقانی (1295 ـ 1369 هـ . ق).
12. اسدالله ایزد گشسب (1303 ـ 1366 هـ . ق): وی دارای تألیفات بسیاری است.
[28]
13. سید حسین بروجردی (متوفا: 1380 هـ . ق): وی زعیم جهان اسلام، حضرت آیت الله العظمی بروجردی از شاگردان نامی حکیم قشقایی است.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


[1] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 58.
[2] . مجله نور علم، شماره 7، دوره سوم، شماره 28، ص 98.
[3] . مهر تابان، سید محمد حسینی تهرانی، ص 61.
[4] . تاریخ جرائد ایران، محمد هاشمی، ج 1، ص 238.
[5] . فوائد الرضویه، ص 88.
[6] . طبقات اعلام الشیعه، ج 1، ص 344.
[7] . تاریخ مشاهیر ایران و عرب، ص 32.
[8] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، احمد گرسیوز، ص 10.
[9] . دو رساله همایی، ص 18.
[10] . هلو یا شفتالوی خشک شده که درون آن را با مغز جوز (گردو) پر می‌کنند.
[11] . یک نوع شیرینی که با مغز بادام، پسته، گلاب و شکر درست می‌کنند.
[12] . دیوان طرب، مقدمه، ص 70.
[13] . دو رساله همایی، ص 21 و 22.
[14] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 77 و 78.
[15] . از مضراب تا محراب، خسرو احتشامی، ص 34.
[16] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 7.
[17] . تاریخ و حکما، ‌عرفان و...، ص 75.
[18] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 241.
[19] . همان، ص 185.
[20] . گنجینه دانشمندان، محمد شریف رازی، ج 5، ص 55.
[21] . زندگینامه رجال و مشاهیرایران، ص 110.
[22] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 91.
[23] . بزرگان جهرم، محمد کریم اشراق، ص 10.
[24] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 92.
[25] . گلشن ابرار، ج 2، ص 589.
[26] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 101.
[27] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 73.
[28] . همان، ص 130. ...


ادامه مطلب

برچسب ها: میرزا جهانگیر خان قشقایی ، ایل قشقایی ، مفاخر ایل قشقایی ،

جهانگیر خان قشقایی در سال 1243 هـ.ق. در خانواده‌ای تحصیل كرده به دنیا آمد. پدرش محمد خان نام داشت و از ایل قشقایی، طایفه دره شوری، تیره جانبازلو و از ساكنان «وردشت» سمیرم و مادرش اهل «دهاقان»، از شهرهای تابع سمیرم بود.

جهانگیرخان از هنگام تولد، در كنار مادرش می‌زیست و در اوایل كودكی خود از كوچ كردن با ایل، ممنوع بود. شوق بسیاری به تحصیل داشت. چندی كه از عمرش گذشت، با ایل در كوچ كردن ییلاق و قشلاق، همراه شد، پدرش معلم خصوصی برایش استخدام كرده بود كه در سفر به آموزش وی می‌پرداخت. استعداد و قابلیت وی در كسب علم تا حدی بود كه احساس كرد ماندن در ایل و حركت با آنها در كوچ زمستانی و تابستانی، با تحصیل او سازگاری ندارد، بنابراین تصمیم گرفت از آنها جدا شود و در اصفهان بماند و به تحصیل بپردازد. صفای باطن، فطرت پاك آن حكیم الهی بود كه تحول غیر قابل تصوری را خداوند در زندگی وی به وجود آورد. و با همت عالی خود در سن 40 سالگی تحت تعلیم معروفترین استاد حكیم قشقایی، فیلسوف نامی و حكیم صمدانی، محمد رضا صهبا قمشه‌ای عمر شریفش را به یادگیری علوم مختلف مانند فلسفه، حكمت، عرفان، فقه، اصول، ریاضی، هیئت پرداخت. معروفترین استاد حكیم قشقایی، فیلسوف نامی و حكیم صمدانی، محمد رضا صهبا قمشه‌ای بود. جهانگیر خان سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشه‌ای بود و پس از هجرت استادش از اصفهان، به شوق استفاده از محضر وی به تهران رفت. جهانگیر خان قشقایی در علوم نقلی و عقلی، به ویژه در حكمت به مرحله كمال رسید و در مدرسه صدر به تدریس پرداخت، كه بسیاری از بزرگان اهل علم و ادب از محضر وی استفاده نموده اند.
مرحوم حكیم قشقایی جزو نامدارترین مدرسان حوزه علمیه تهران بود. در مدرسه سپهسالار تهران شهرت بود كه در مدرسه صدر اصفهان، دو نفر فاضل معمر بی‌نظیر ایران، آخوند ملّا محمد كاشی و جهانگیرخان قشقایی هستند. حكیم قشقایی از هنگامی كه وارد حوزه علمیه اصفهان شد، تا موقعی كه خاكیان را بدرود گفت، با همان لباس ساده ایل قشقایی شامل كلاه پوستی، موهای نسبتاً بلند سر و صورت و پالتو پوست، زندگی را در حجره سپری نمود و در همان حجره دعوت حق را لبیك گفت و به دیار باقی شتافت.

شیخ عباس قمی (ره) درباره این بزرگوار می‌نویسد:
«جهانگیر خان در علم و عمل به جایی رسید كه از اقطار بلاد به حوزه درسش آمدند.»
آقا بزرگ تهرانی (ره) نیز می‌نویسد: «جهانگیر خان چنان كوشید كه به اعلی درجات علم دست یافت ... و از سایر بلاد به قصد استفاده از او به حوزه درسش ‌شتافتند. روحش شاد.

 


برچسب ها: میرزا جهانگیر خان قشقایی ، مفاخر ایل قشقایی ، مشاهیر ایل قشقایی ، تاریخ ایل قشقایی ،

پنجشنبه 6 فروردین 1388

ملک منصور خان قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

از زندگی ایلی تا مبارزه ملی


نویسنده: منصور نصیری طیبی جاوید احمدی قشقایی


    .
    ایل قشقایی از حیث خلق و خوی ضداستعماری و استبدادی از دورترین نقطه تاریخ معاصر ایران زبانزد خاص و عام بوده است. تقریبا از ظهور جنگ اول جهانی و حمله نابرابر ارتش دولت انگلیس از جنوب ایران و مقاومت تاریخی سردار عشایر صولت الدوله قشقایی تا پایان حكومت پهلوی و ظهور انقلاب اسلامی ویژگی های متفاوتی از سایر وقایع دارد.
    از صولت الدوله قشقایی مرزدار تاریخی ایران زمین تا فرزندان وی آخرین بازماندگان نهضت جنوب ملك منصورخان قشقایی كه هر كدام به وسع خود مهره تاثیرگذار وقایع جاری سیاسی كشور در زمان خود به شمار می رفتند هیچ كدام با رضایت خاطر از این دنیا خداحافظی نكردند. زندگی پرفراز و نشیب آنها و اینكه دائما در تبعید و مقاومت و مبارزه با عناصر بیگانه به سر می برده اند قابل تعمق و قلمفرسایی است. روزهای پایانی زندگی صولت الدوله در زندان رضاخان پهلوی و فرزند وی در تبعیدگاه های مختلف. ملك منصورخان قشقایی فرزند دوم اسماعیل خان قشقایی صولت الدوله، در
۱۲۸۲ ش در میان ایل قشقایی متولد شد. هنوز وی دوران كودكی را پشت سر ننهاده بود كه با جنگ نابرابر صولت الدوله علیه انگلیسی ها مواجه شد. جنگ و گریز و فشارهای ناشی از نیروهای انگلیسی و ائتلاف داخلی كه متشكل از دشمنان و رقبای صولت الدوله بودند موجب شد كه از همان دوران نفرت انگلیسی ها در دل ایشان جای گیرد. پس از خاتمه جنگ مدتی به عنوان گروگان در نزد والی فارس فرمانفرما در شیراز اقامت داشت. ملك منصورخان تحصیلات متعارف خود را در نزد معلمان اختصاصی طی كرد. با تبعید اجباری صولت الدوله و خانواده وی در زمان سلطنت رضاشاه به تهران او نیز به تهران منتقل شد و در كالج البرز مشغول به تحصیل در دوره متوسطه گردید. اما هنوز دوران تحصیلی خود را به پایان نرسانده بود كه واقعه ای موجب شد تا از كلاس درس، خود را به ریاست ایل قشقایی برساند. ماجرا از این قرار بود كه ظلم و جور نظامیان رضاشاه موجب شده بود كه یك قیام عمومی علیه حكومت پهلوی توسط قشقایی ها به وجود آید. ۱۳۰۸ حكومت مركزی كه به شدت مستاصل شده بود، به دنبال راه حلی برای بحران مزبور می گشت. از این رو متوجه ملك منصورخان شده و وی را از سر كلاس درس به دربار فرا خواند و از همانجا برای آرام ساختن قشقایی ها مستقیما به شیراز اعزام كرد. اما وی پس از دیدار با سران قشقایی نه تنها اوضاع را آرام نساخت بلكه خود رهبری قیام كنندگان را برعهده گرفت. در نتیجه ضربات سنگینی به نیروهای دولتی وارد گردید كه بارزترین آن حمله به نیروهای موتوریزه سرلشگر شیبانی در پل خان مرودشت تحت فرماندهی وی بود كه نیروهای مزبور تارومار شدند. به دنبال وقایع مزبور پس از مذاكرات متعدد بین طرفین با شرایط آزادی صولت الدوله كه در زندان به سر می برد و انتصاب ملك منصورخان به ایلخانی گری قشقایی این قیام فروكش كرد. انتصاب مذكور آخرین تایید رسمی منصب ایلخانی گری قشقایی از سوی حكومت مركزی شد. مدتی بعد از آرامش اوضاع، نظامیان به دستور رضاشاه مجددا دخالت خود را در امور ایل آغاز كردند و با برقراری حكومت نظامی عملا ادامه كار را برای ایشان مشكل كردند. از این رو وی عازم تهران و از آنجا برای ادامه تحصیل راهی اروپا شد. وی در انگلستان به برادرش محمدحسین خان كه یك سال قبل به این كشور رفته بود پیوست و هر دو به تحصیل در رشته كشاورزی در دانشگاه ردینگ پرداختند.
    پس از فراغت از تحصیل در حالی كه برادر برای ادامه تحصیل به آلمان رفته بود وی وارد دانشگاه آكسفورد شده و به تحصیل در رشته تاریخ پرداخت. لیكن در تابستان
۱۳۱۸ش ۱۹۳۹م برای دیدار از برادر خود به آلمان مسافرت كرده بود كه بازگشت به انگلیس به لحاظ آغاز جنگ جهانی دوم برایش غیرممكن شد و در آلمان ماندگار گردید.
    از آنجایی كه صولت الدوله در زندان رضاشاه به قتل رسیده بود و برادران قشقایی این عمل را ناشی از تحركات دشمن دیرینه قشقایی ها یعنی دولت بریتانیا می دانستند لذا با بهره گیری از فرصت پیش آمده به فعالیت علیه انگلیسی ها و دولت وقت ایران پرداختند. آنان با همكاری سایر ایرانیان از جمله كیخسرو شاهرخ فرزند ارباب كیخسرو مجری رادیو فارسی برلن این مبارزه را عملی كردند. اندك زمانی بعد پس از سقوط رضاشاه در شهریور
۱۳۲۰ آنان تصمیم گرفتند پس از سال ها دوری از وطن به كشور بازگردند اما در راه بازگشت به ایران در شهر حلب سوریه توسط انگلیسی ها توقیف شده و مدتی در قاهره مصر در زندان به سر بردند.
    آنان پس از رهایی از زندان متفقین در فروردین
۱۳۲۳ به ایران بازگشتند و در فیروزآباد فارس هنگام ورود به ایل مورد استقبال بی نظیر مردم ایل قشقایی قرار گرفتند.
    در حالی كه برادران قشقایی در این دوران به شدت وارد جریانات سیاسی شده بودند ملك منصورخان زندگی در دامن طبیعت و مدیریت ایل قشقایی را به زندگی شهری و فعالیت سیاسی ترجیح داد. اما از آنجایی كه وی از دوران تحصیل در دانشگاه آكسفورد مطالعات جامعی در ارتباط با تاریخ و فرهنگ ایل قشقایی آغاز كرده بود و همچنین تسلطی كه به زبان های مختلف از جمله انگلیسی، آلمانی، فرانسه و تركی استانبولی داشت پیوسته مورد توجه جهانگردان، پژوهشگران و خبرنگاران رسانه های داخلی و خارجی بود. از این رو كمتر پژوهشی را می توان یافت كه در ارتباط با ایل قشقایی انجام شده باشد و از مطالعات وی بهره مند نگردد.
    با پیشامد نهضت ملی شدن نفت و قدرت گیری دكتر مصدق، برادران قشقایی ناصرخان، ملك منصورخان، محمدحسین خان و خسروخان به شدت به حمایت از این جریان پرداختند. در جریان كودتای
۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت دكتر مصدق برادران قشقایی با جمع آوری نیروهای خود به مقابله با دولت كودتای سرلشگر زاهدی پرداختند. در آن زمان قشقایی ها تنها جریانی بودند كه عملا در مقابل دولت كودتا ایستاده بودند.
    لیكن پس از تسلط حكومت مركزی بر اوضاع دیگر تحمل برادران قشقایی برای شاه غیرممكن بود. از این رو به انتقام مخالفت آنان با خاندان پهلوی پس از مصادره املاك برادران قشقایی به خارج از كشور تبعید شدند.
    ملك منصورخان كه در این دوران در شهر ژنو سوئیس اقامت داشت با استفاده از فرصت پیش آمده به تدوین مطالعات خود در باره ایل قشقایی و همچنین مكتوب كردن خاطرات پرفراز و نشیب خود پرداخت. كه این اقدام وی تا سال های پایانی عمر ادامه یافت و از آن مرحوم یادگار ارزشمندی باقی مانده كه هم اكنون مراحل پایانی چاپ و انتشار خود را طی می كند.
    از دیگر اقدامات شایسته فرهنگی وی سفارش گردآوری اشعار شاعر نامی قشقایی میرزا ماذون و همچنین تحریر تاریخ معاصر ایل قشقایی است كه به وسیله نصرالله قهرمانی معین دفتر منشی مخصوص صولت الدوله صورت پذیرفته است. ملك منصورخان قشقایی سرانجام بیش از یك قرن زندگی پرثمر در پنجم تیرماه
۱۳۸۵ دیده از جهان فروبست. 
    


برچسب ها: ملک منصور خان قشقایی ، مشاهیر قشقایی ، تارخ ایل قشقایی ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic