حاج ایاز خان شاکری قشقایی(تولد سال ۱۲۸۷ قمری/ ۱۲۴۸ خورشیدی) مشاور و صندوق‌دار صولت‌الدوله ایلخانی قشقایی بود. او در سفر به مکه، مدینه و عتبات عالیات، شرح این سفر را نوشته است. سفرنامه او به نام سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی در سال ۱۳۸۸ به کوشش پرویز شاکری در تهران منتشر شد. وی در سفر حج، با شریف حسین سلطان مکه دیدار می‌کند و در بازگشت از سفر خود، به همراه صولت‌الدوله و رضاخان سردار سپه از احمدشاه قاجار که از دومین سفر به فرنگ بازمی‌گردد، استقبال می‌کندحاج ایازخان زاده ایل قشقایی است. تبار او به ایل شاملو برمی‌گردد. ایل شاملو در کنار سایر ایلات و طوایف از جمله تکه‌لو، استاجلو، قاجار، افشار، روملو و زنگنه، هسته مرکزی قوای قزلباش را تشکیل دادند. قدرت قزلباش‌ها تا زمان شاه عباس برقرار بود. وی اندک اندک از تعداد و قدرت آنان کاست و برخی از آنان را از آذربایجان کوچ داد که بخشی از آنها به ایل قشقایی پیوسته‌اند. ابوطالب آقا که نَسَب حاج ایازخان به او می‌رسد، از ایل شاملو است که به ایل قشقایی وارد شده است. حاج ایاز خان در زمان صدور شناسنامه (در سال ۱۳۱۲ خورشیدی) با توجه به اعتقادات دینی خود، نام خانوادگی «شاكری» به مفهوم شكرگزار بودن را برگزیده    است اسماعیل خان صولت‌الدوله که مدتی در زمان ایلخانیگری عبداله خان ضرغام الدوله (برادر بزرگش)، با اقتدار به عنوان ایل‌بیگی در مسند قدرت بود، در سال ۱۳۲۴ قمری/ ۱۲۸۴ خورشیدی به عنوان ایلخانی انتخاب می‌شود. او به واسطه اعتماد و اطمینانی که به ایازخان دارد او را به عنوان مشاور و معتمد خود برمی‌گزیند. ایاز خان به واسطه کِبَر سنّ نسبت به صولت‌الدوله، علاوه بر همراهی وی در امور دیوانی، گاه در امور خانوادگی او نیز ایفای نقش می‌کند. به عنوان نمونه، صولت‌الدوله طی نامه‌ای (احتمالاً) در سال ۱۳۰۳ خورشیدی هنگام راهی شدن به تهران حهت حضور در مجلس شورای ملی که به فرزندش ناصرخان نوشته، حاج ایازخان‌ را به عنوان وکیل و نماینده برای جلب رضایت فامیل و پیشگیری از دلخوری احتمالی در رابطه با ازدواج ناصرخان تعیین می‌کند.

حاج ایازخان، به نیابت از صولت الدوله، مدتی سرپرستی حکومت بهبهان را داشته است. وی به مدت بیش از بیست سال (از دوره ایل بیگی شدن صولت الدوله قبل از سال ۱۳۲۰ قمری/ ۱۲۸۰ خورشیدی تا زمان آغاز سفر حج در سال ۱۳۴۰ قمری/۱۳۰۱ خورشیدی) در دستگاه ایلخانی، همواره دارای منصب و قدرت بوده است.. ایازخان طی جنگ جهانی اول (در سال‌های ۳۳۳قمری/۱۲۹۳خورشیدی تا ۱۳۳۷قمری/ ۱۲۹۷خورشیدی)، در نبرد قشقایی‌ها بر علیه قوای استعمارگر انگلیس در خطه جنوب شرکت داشته است. در نبرد سال ۱۳۳۶قمری/ ۱۲۹۶خورشیدی، چند خانوار از جمله خانوار حاج ایاز خان توسط نیروهای حامی قوای بیگانه، به اسارت گرفته شده و اموال آنان غارت شد که با رشادت و پایمردی قشقایی‌ها به سرعت آزاد شدند. حدود چهار سال پس از خاتمه جنگ جهانی اول، در سال ۱۳۴۱قمری/ ۱۳۰۱خورشیدی توفیق سفر حج و زیارت عتبات عالیات، نصیب حاج‌ایازخان می‌شود. او در این سفر با عبور از خلیج فارس، اقیانوس هند، دریای سرخ و شهرها و کشورهای مسیر، به سبک روزنامه‌ای، سفرنامه ای تدوین نموده که حائز ارزش تاریخی فراوانی است و اولین سفرنامه مکتوب و مستند در ایل قشقایی است.

وی پس از بازگشت از این سفر، از خدمات دیوانی و دستگاه ایلخانی قشقایی کناره‌گیری می‌کند. حاج ایازخان پایبند به اعتقادات دینی بوده و با مراجع و روحانیون به نامِ روزگار خود مکاتبه و مراوده داشته و عکس‌ها و نامه‌های اشخاصی از جمله آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری بنیانگذار مدرسه فیضیه قم به یادگار مانده است.

حاج ایازخان باتوجه به باورهای دینی، در برگزاری مراسم مذهبی در ایل پیشگام بوده است. وی در تعمیر اماکن مذهبی نیز کوشا بوده است. علاوه بر تعمیر و احیای مسجد روستای ظفرآباد در جنوب‌شرقی شیراز، حاج ایازخان به موارد دیگری نیز همت گمارده که به بیان خود او در کتاب سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی، تعمیر بقعه سید تاج‌الدین محمد در شهر قیر از آن جمله است. با توجه به مشکلات سیاسی در ایل قشقایی و شورش بزرگ این ایل در سال ۱۳۰۸، در سالهای ابتدای حکومت پهلوی، وی ناچار به دور شدن از ایل و تخته‌قاپوی اجباری در شهر سمیرم شد.

حاج ایاز خان در زمستان سال ۱۳۱۸خورشیدی (۱۳۵۸ قمری) در املاکش در سمیرم، وفات یافت. آرامگاه او در امامزاده‌ای در داخل شهر سمیرم واقع است.

منابع

    سفرنامه حاج ایاز خان قشقایی، ناشر: کتابخانه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، به کوشش پرویز شاکری، ۱۳۸۸

    گفتاری درباره ایلات و عشایر فارس، مظفر قهرمانی ابیوردی، ۱۳۵۵ ص449


 

یادی از جهانگیرخان قشقایی

در تاریخ پانزدهم تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد در خدمت یکی از استادان اخلاق حوزه علمیه قم که در اصفهان تحصیل کرده و هم اهل آنجا هستند بودم، ایشان نقل می‌فرمودند: من خادم مرحوم جهانگیر خان قشقایی را درحالی که نود سال داشت دیده بودم. ایشان جناب حاج جعفر دهاقانی بود. مرحوم خان یک خادم جوان هم داشت که براتعلی نام داشت. مرحوم حاج جعفر دهاقانی می‌گفت: مرحوم جهانگیر خان خیلی به مدرسه صدر علاقمند بود و می‌گفت«آیا خدا جایی بهتر از مدرسه‌ی صدر هم آفریده است» چون خودش با مدرسه‌ی صدر انس داشت این طوری می‌فرمود.

وقتی جهانگیرخان رحلت کرد آخوند کاشی آمده بود در گوشه‌ای از مدرسه صدر در حیات نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: کمرم شکست.[1]

 

کم کردن اثرات ملاقات با حاکم جابر

حاج آقا رحیم ارباب (ره) می‌فرمودند: آقای جهانگیرخان مایل نبود ارتباط یا ملاقاتی داشته باشد با شاهزاده‌های قاجار حاکم بر اصفهان و یا امثال ذلک ولی آنها در صدد بودند بروند دیدار خان، لکن جهانگیرخان کراهت داشت برود بازدید، با توجه به چند مرتبه دیدار آنها، خان نیز یکی دو مرتبه رفته بود بازدید اما وقتی برمی‌گشت به مدرسة صدر، مستقیم می‌رفت در حجرة آخوند کاشی و هدفش این بود که یک مقداری که در بازدید حکام قاجار وقت صرف شده بود با رفتن به حجرة آخوند و بودن در جوار وی جبران اثرات منفی آن بازدید باشد.[2]

 

جهانگیر خان قشقایی و موسیقی

مرحوم مدرس به نقل از استادش شیخ محمود مفید «ره» نقل می‌فرمود که : جهانگیر خان با چند نفر از تلامذه‌اش وارد قیصریه شدند. در آنجا در یکی از حجرات سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد . یکی از شاگردان ایشان گفت: حضرت آقا ببینید!!؟ اجازه بدهید من الان می‌روم واینها را به هم می‌زنم. خان فرمود: قدری تأمل کنید:

این طریق امر به معروف و نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید اینها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند. و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است شما را تحت فشار و ناراحتی قرار بدهند. حالا بیائید همراه من که طریقه امر به معروف و نهی از منکر را نشانتان بدهم. آنگاه خان با شاگردانش به داخل آن حجره رفته و پرده را عقب زده و فرمود: آقایان سلامٌ علیکم! میهمان می‌خواهید؟ چند نفر از افراد داخل حجره دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید و نگران شدند. خان فرمود: نه من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم... حالا طلبه‌ها و شاگردان خان هم همین طور مات و مبهوت ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. جهانگیر خان به افراد مذکور گفت: خوب آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم! آنها هم شروع کردند به نواختن. جهانگیر خان شروع کرد به ایراد گرفتن و اینکه شما این دستگاه را دارید اشتباه می‌زنید. رو به آن دیگری کرد و فرمود شما بزن ببینم و همین طور یک یک همه افراد داخل حجره آن دستگاه را زدند و خان هم یک یک ایرادشان را گفت. اهل حجره و آقایان طلاب همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و استادی خان در موسیقی شگفت زده شدند. آنگاه جناب خان رو به همه آنها کرد و فرمود: آقایان من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سروکار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههای موسیقی مسلط بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این هرزه‌گی‌ها و امور لغو و بیهوده نماید و شروع کرد به خواندن آیه و حدیث و آنقدر گفت و گفت تا این که مجلس طرب و ساز و آواز، مبدل به مجلس توبه شد و همه سخت گریستند. آنگاه افراد داخل حجره، شیشه‌های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز درهم ریختند و مجلس، یک مجلس روحانی گشت. آنگاه جهانگیرخان در حقشان دعا کرد و فرمود: خدای شما را به توبه‌ای که کردید، بخشید و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤید گرداند. همانگونه که من هم از گذشتة خود توبه کردم و به حمد الله مؤفق گشتم.[3]

مقام علمی و معنوی

گویند: کارش (کار جهانگیرخان) به جایی رسید که ظل السلطان حاکم مقتدر اصفهان، خواست به دیدارش برود، به او اجازه نداد. لذا یک روز بدون اطلاع قبلی به مدرسه رفته وارد اتاق می‌شود و می‌گوید جناب جهانگیرخان ! اگر سابق می‌خواستید مرا ببینید، چند ماه طول می‌کشید، اما امروز من باید از شما وقت بگیرم و این به خاطر مقام ارجمند علمی شماست.[4]

 

امر به معروف و نهی از منکر

جمعی از اصحاب خان از جمله ملا محمّد علی خوانساری از ملازمان خدمتش که در مجلسی حاضر بوده است حکایت کردند:

یکی از مریدان مقدّس خان همسایه‌یی ساز زن داشت که تعلیم ساز می‌کرد و اکثر صدای تار و کمانچه و سنتور از خانة او بلند بود. چون با دستگاه ظلّ السّلطان و شاهزادگان و بزرگان وقت ارتباط داشت احدی از ملاها و متشرّعین محل جرأت نهی و ممانعت او را نداشتند. بنده فراموش کرده‌ام گویا اسم این شخص را (نوّاب سنتوری) می‌گفتند؟

در یکی از ایام که خان به منزل آن مرد رفته بود هنگامة مشق و تعلیم تار بیش از همه روز آوازه داشت. مرد مقدّس به تصور اینکه خان به علت حرام بودن موسیقی از شنیدن این صدا رنج می‌برد، سخت به قلق و اضطراب افتاد و چاره نمی‌دانست! خان چون ناراحتی او را دید ابتدا از در مسئلة فقهی درآمد: بر فرض که استماع غنا حرام باشد. سماعش حرمت شرعی ندارد یعنی اگر به عمد و اختیار گوش ندهی و آواز تغنّی بدون قصد از جایی بگوش شما برسد حرام نیست، وانگهی موضوع غنا و حدود حرمت و اباحة آن از معضلات فقهی است و هر آوازی را غناء و هر تغنّی را حرام نمی‌توان دانست!

مقداری از این مسائل گفته شد باز آثار ناراحتی از وجنات آن مرد هویدا بود.

در این موقع خان به او گفت برو در خانة این ساز زن را آهسته بزن و به وی بگو فلان سیم تار را سست بسته‌یی و فلان پرده‌اش ناساز است. استاد سازنده که این سخن را از همسایة خشک مقدّس شنید بی‌اندازه تعجّب کرد و گفت خواهش دارم اندکی صبر کنی تا تار خود را وارسی کنم. در مراجعت تعجبش بیشتر بود که دانست ایرادی بسیار بجا بر وی گرفته است. با تواضع و التماسی که مخصوص طالبان کمال است پرسید این مایه مهارت و استادی از کجاست که این نوع خرده‌گیری و دقیقه سنجی را جز از بزرگترین اساتید فنّ انتظار نتوان داشت!

مرد مقدّس گفت من خود از این هنر سر رشته ندارم، مهمانی در منزل من است که این پیغام را داد.

استاد نوازنده فوراً به خانه برگشته سر و صدا را خاموش و به شاگردان سفارش کرد که هان پنجه به مضراب نبرید که بزرگترین استادان فنّ امروز در همسایگی ماست. بیش از این آبروی ما ریخته نشود، و خود لباس بر تن مرتب ساخته با ادب پیش آمد و اجازة شرفیابی خواست، بخیال اینکه واقعاً یکی از تار زنهای درجه اول دنیا را خواهد دید. به محض اینکه چشمش به جهان دانش و اخلاق جهانگیرخان افتاد که از پیش هم او را دیده بود و به قیاس سایر پیشوایان علمی و مذهبی پیش خود تصوّر کرده بود، پیش وی به دو زانوی ادب نشسته سر در قدمش نهاد و به توبه و استغفار درآمد که اگر پیشوا و راهنمای مذهب تو باشی من بندة مطیع فرمانبردارم.

«رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی»

راه ارتزاق من از این هنر است، اگر دستور بفرمایید به ترک این عمل خواهم گفت هر چند کار به گدایی بکشد. خان او را با تفقّد و دلداری چنان راهنمایی کرد که نه او بزحمت گدایی افتاد و نه همسایگان دیگر از دست وی بزحمت و عذاب بودند.[5]

جهانگیرخان و نشان دادن نقش استعمار

از جمله مطالبی که مرحوم آیت الله ارباب دربارة استادش حکیم متأله جهانگیرخان قشقایی فرموده بودند این است که : پس از اعلام مشروطیت، در جلسة علمای اصفهان مخصوصاً روحانیون مسجد شاهی، جهانگیرخان مشروطه را از اصالت مبرا دانست و آن را تا حدودی زائیده دسایس استعمارگران فرنگ خواند. تا جایی که فرمود: اگر چه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند و جانها باخته‌اند ولی این شرط ریشه در استبداد دارد شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند و سپس گفت آقا رحیم چنین نیست؟ من سکوت کردم . فرمود: آقا رحیم سکوت کن، سکوت اسلم است.[6]

تولد دوباره

یکی از مطالبی که آقای ارباب راجع به استادشان جهانگیرخان داشتند اینکه می‌فرمودند: مرحوم خان دو مرتبه بدنیا آمده بود به جهت اینکه تجربه داشت از دنیا و یک شخصی از عالمی پرسیده بود جهانگیرخان اعلم هستند یا فلان آقا، آن عالم گفته بود جهانگیرخان اعقل هستند.[7]

 

جهانگیرخان و ورزش

وقتی از وی ظلّ السّلطان دعوت کرده به ملاحظة شیخوخت و مقام روحانیت الاغ برای او فرستاده بود. جهانگیرخان را خوش نیامد. پیغام داد تا بهترین اسبهای عربی را که مخصوص سوارکاران ممتاز است بفرستاد. درجة چابکی و شکوه اسب سواری او ظلّ السّلطان و زبده سواران درگاه او را به تعجّب و اعجاب انداخت.

در مسافرتهای خارج شهر نیز عموماً اسبهای خوب سوار می‌شد و در راههای بیابانی با سوارکاران استاد همتازی می‌کرد. تیراندازی و نشان‌زنی را نیز تا آخر عمر فراموش نکرده بود و لیکن به شکار و هوی و هوسهای دیگر تیر نمی‌انداخت.[8]

دقت در پرتاب

مرحوم آقا شیخ محمّد [ حکیم خراسانی]  می‌گفتند که گاهی یکی از حوزه‌های درس را در بام آفتاب روی مدرسه تشکیل می‌داد. کلاغها از درختان کاج چندان سروصدا می‌کردند که حواس پرتی ایجاد می‌کرد: خان همچنانکه بر سر جای خود نشسته ریگی میان دو انگشت دست چپ گرفته با سبّابة دست راست چنان به نشانه می‌زد که از صد بار یکی خطا نمی‌رفت.[9]

 

جریان فوت

محمّد جعفر دهاقانی گوید:

خان که فوت شد، اول خواستند در تکیه مادر شاهزاده دفن کنند ولی دور بود رفتیم اجازه گرفتیم در تکیه ترک دقت کردند. بیماری ایشان درد کبد بود. میرزا مسیح خان دکترش بود وقتی خان بیماریش شدید شد، من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان گفت: شما چه نسبتی دارید، گفتم: خادمش هستم، دکتر گفت: من نمی‌آیم. خان آدم کوچکی نیست. من برای عیادت می‌آیم آمدم جریان را برای خان گفتم، خان فهمید گفت: برو بگو برای عیادتم بیاید. آنگاه دکتر به خدمتش آمد. خان تبسم کرد و به او گفت هر چه تو می‌دانی من هم می‌دانم، من خوب شدنی نیستم، میرزا مسیح خان رفت دکتر شافتر را آورد. دکتر شافتر نسخه نوشت و دواها را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم ولی خان آنها را نخورد. سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خوردن خواست. پس از نوشیدن آن به ذکر حق مشغول شد، و چند لحظه بعد خلاص شد. تمام علماء در همان شب حاضر شدند. جماعت انبوهی آمده بودند. صبح فردا تشییع جنازه به عمل آمد. آقا نجفی (گویا شیخ محمّد تقی نجفی) بر او نماز خواند.[10]

الحق که حق رفاقت را به جا آوردی

 چنانکه نقل است جهانگیرخان زودتر از آخوند کاشی درگذشت. در این زمان آخوند کاشی به قدری مریض احوال بود که نمی‌توانست راه برود. اما وقتی جنازه‌ی مرحوم خان را داخل «مدرسه صدر» آوردند که بر او نماز بخوانند. آخوند کاشی بسیار بی‌تابی می‌نمود. ایشان به شاگردانش اشاره می‌کند که زیر بغل‌های او را بگیرند تا وی نیز چند قدمی به مشایعت جنازه‌ی دوست عزیزش برود. اما بیشتر از چند قدم نتوانست جلوتر برود. سه شب از ماجرا نگذشته بود که یکی از شاگردان حکیم جهانگیرخان، او را در خواب می‌بیند که به وی می‌گوید: از آخوند تشکّر کن که به مشایعت جنازه‌ی من آمد. زیرا در چند قدمی که آمدند اذکاری را دنبال جنازه‌ام گفت که این اذکار سبب شد من از برزخ نجات پیدا کنم. برو از او تشکّر کن و به او بگو : «الحق که حق رفاقت را بجا آوردی».[11]

 


1- نور محمدی: ناگفته های عارفان، ص 166.

2- ریاحی:  ارباب معرفت، به نقل از مصاحبه با استاد مرحوم شیخ رمضانعلی املایی، ص55.

3- کرباسی زاده: نگاهی به احوال و آراء حکیم مدرس اصفهانی ، صص 114-115.

4- باقی: مدرس مجاهدی شکست ناپذیر،ص161.

5- همایی: تاریخ اصفهان، صص269-271.

6- احتشامی : از مضراب تا محراب ، ص34.

7- ریاحی: ارباب معرفت: ص 54.

8-همایی: تاریخ اصفهان ، ص 272.

9- همان.

10- قرقانی: زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 33  

11-میرخلف زاده: داستان‌هایی از مردان خدا، صص138-139

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ، آقا رحیم ارباب ، مدرس ، ظل السلطان ،

دوشنبه 20 بهمن 1393

خاطرات ایرج کشکولی و ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

پست مطلب ذیل فقط برای آشنایی با بعضی وقایع تاریخی اتفاق افتاده در ایل قشقایی است تا روشن نماید  در پشت بعضی وقایع تاریخی چه انگیزه ای بوده است. بنا براین قصد تمجید ویا تایید کسی در میان نیست. وطن پرستی و پشتیبانی  ایل قشقایی از انقلاب و امام خمینی (ره)چنان مستحکم بوده است که  چهره های معلوم الحالی همچون ایرج کشکولی و خسرو قشقایی و بهمن قشقایی هرگز نتوانستند با وجود داشتن پایگاه مقتدر خوانین از ایل قشقایی به نفع خود وبیگانگان استفاده نمایند.

 

عبدالحسین آذرنگ، مترجم و پژوهشگر

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران *

عنوان سه کتاب که تا این تاریخ (زمستان ١٣٨١) انتشار یافته است.

١)گفت‌وگو با مهدی خانبابا تهرانی (تهران، شرکت سهامی انتشار، با مقدمه سرهنگ غلامرضا نجاتی،

٥۰٤ ص، قطع وزیری)

٢) گفت‌وگو با ایرج کشکولی (تهران، اختران، ١٣٨٠، ٤١١ص، رقعی)

۳) گفت‌وگو با کورش لاشایی (تهران، اختران ، ١٣٨١، ٤٦٤ص، رقعی)

 

هر سه کتاب، پرسش و پاسخ و پرسش‌ها از حمید شوکت است و از پرسش‌های دقیق و حساب‌شده‌ی او به نظر می‌رسد که به زیر و بم ماجراهای این سه تن و آن جریان چپ‌گرایی که می‌خواهد پیشینه و تاریخ آن را آشکار سازد، آگاه است. پاسخ دهندگان به پرسش‌های او، ظاهراً قصد همکاری دارند و گفت‌وگوها مجموعاً گر اطلاع و روشنگرانه است. البته پیداست که سخن ناگفته در هر سه کتاب، بسیار است، و هر کسی که اندکی سرش در حساب و کتاب باشد می‌داند که این‌گونه ماجراهای سیاسی مثل کوه یخ است، و در بهترین حالت فقط بخشی از کوه نمایان، و بخش عمده‌تر پنهان است. نام‌ها، حادثه‌ها، مناسبات و بسیاری از چیزهای دیگر هست که نمی‌توان بر زبان آورد تا تاریخ بگذرد، امکان هرگونه خطر احتمالی برطرف شود، تهدیدی متوجه هیچ کس نباشد، یادداشت‌ها، اسناد و اوراق دیگری از همه کسانی که در ماجراها درگیر بوده‌اند منتشر شود، و سرانجام ابعاد حقیقت از زاویه‌های مختلف آشکار گردد، و تا رسیدن به چنان مرحله‌ای راهی دراز در پیش است. هم‌اکنون کسانی هستند که در این کتاب‌ها از آن‌ها به مناسبت‌هایی نام برده شده است، اما روایت‌هایی که از ماجرا دارند با روایت نقل شده در این کتاب‌ها متفاوت. داوری درباره این تفاوت‌ها زمانی ممکن خواهد بود که امکان مقایسه‌ی روایت‌های مختلف و داوری درباره‌ی همه جوانب قضیه میسر باشد، و تا رسیدن به چنین مرحله‌ای راه بسیار درازی در پیش است.

این سه کتاب از دیدگاه‌های مختلف، به ویژه از لحاظ سیاسی، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، تشکیلاتی و نیز شروع ادبیات جدیدی در تاریخ ایران، که به یقین مطالب مختلف دیگری از منظرهای مختلف به دنبال خواهد داشت، شایسته‌ی بررسی است. شاید بتوان گفت نوع جدیدی از رویکرد به گذشته‌ی سیاسی در انتشارات سال‌های اخیر ایران آغاز شده است که همانند آن را در گذشته به ندرت سراغ داریم. این‌ها همه به سهم خود باارزش است. اما برای نسلی که من هم به آن متعلق هستم، یعنی نسلی که نوجوانی و جوانی خود را در دهه‌های ١٣٤٠و ١۳٥۰گذرانده‌اند، محیط‌ها و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی آن سال‌ها را احساس کرده‌اند و گاه به طور روزمره رویدادهای سیاسی و خبرهای سیاسی روزمره را به ولع دنبال نموده‌اند، در ذهن خود اسطوره‌ها و افسانه‌ها پرداختند و چه بسا با همان‌ها نیز زندگی کرده‌اند، کتاب خوانده‌اند، شعر سروده‌اند، داستان نوشته‌اند، نظریه‌ی سیاسی پرداخته‌اند، به عمل سیاسی دست زده‌اند و حتا جهان و رویدادها را تبیین کرده‌اند، این کتاب‌ها بار احساسی- عاطفی دیگری دارد. انگار که برگردی به گذشته‌ات بنگری، آن را بکاوی، رویدادهای پیرامون‌ات را با رویدادهایی که در این کتاب وصف شده است مقایسه کنی و به خود و در خود بنگری.

به یاد دارم چند سال پس از کشته شدن بهمن قشقایی، جوان آرمان‌گرای شورشی، که به همراه عده‌ای مناظره‌ای از اصطهبانات و حوالی نیریز را بازدید می‌کردیم، فضای حاکم بر جمع ما به گونه‌ای بود که انگار همه جا ردپایی، اثری و بویی از او حس می‌شد. تاثیر اسطوره‌ی بهمن به حدی در نسل ما عمیق بود که بعضی از اعضای جمع پنداری در آن منطقه به ارض موعودی پای نهاده بودند که محل وقوع معجزات بوده است. هر تکه سنگ و خاربنی معنا و راز و رمزی داشت، و این فضایی بود که در آن زمان بر ذهن ما حاکم بود و حالا در این سه کتاب گاه از رخ افسانه‌ها نقاب برداشته می‌شود و جنبه‌ی دیگری از واقعیت یا روایت دیگری از آن - نمی‌خواهم بگویم درست یا غلط- جلوه‌گری می‌کند، جنبه‌هایی که لاجرم اسطوره‌ها و افسانه‌ها را به چالش می‌خواند، و این خود آغاز اندیشگری و بازاندیشی است، و فرصت مغتنمی در اختیار خوانندگان جوینده حقیقت گذارده شده است.

خانبابا تهرانی و ایرج کشکولی هر دو از اعضای گروهی چپ با اندیشه های تندروانه بودند که در عصر حکومت پهلوی دوم و به دنبال واکنش‌های سیاسی پس از کودتای ٢٨مرداد ١۳۳٢به مبارزه بر ضد آن رژیم  سیاسی دست زدند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ١۳٥٧سعی کردند مشی سیاسی خود را در شرایط فعالیت علنی سیاسی دنبال کنند، اما پس از فراز و فرودهایی با نظام تازه تاسیس جمهوی اسلامی رودرو شدند و به ناگریز، و با تحمل تلفات و خسارت‌های بسیار سنگین، و در واقع کاملاً جبران‌ناپذیر، کشور را ترک کردند، به خارج گریختند و ظاهراً ناگریز شدند از فعالیت سیاسی سازمان یافته چشم‌پوشی کنند.

.

کتاب  دوم سلسله گفت‌وگوهایی با ایرج کشکولی است که در ١٣٧٦در خارج از کشور انجام گرفته است. ایرج کشکولی، از ایل قشقایی، چریکی بود حرفه‌ای که عمر سیاسی خود را به زندگی چریکی، زندگی سنگری، گریز و اختفا و در عمل صرف سیاسی گذراند؛ مردی کمتر اهل حرف و نظر و بیشتر اهل ماجرا و حرکت. زندگی سیاسی او در این کتاب چنان پرحادثه و ماجرا توصیف شده است که شاید اگر به قلمی دیگر و به شیوه‌ای دیگر نگاشته می‌شد، یکی از خواندنی‌ترین ماجراهای جهانی و در سطح جهانی از کار درمی‌آمد، و از همین روایت کنونی هم اهل سینما شاید بتوانند چندین فیلمنامه پر"اکشن" بپردازند.

این کتاب رویهمرفته از پنج گفت‌وگوی مفصل تشکیل شده است: گفت‌وگوی یکم درباره آغاز فعالیت کشکولی در خارج از کشور، شورش فارس و شرکت مسلحانه در آن و دستگیری و اعدام بهمن قشقایی در ١٣٤٣(ماجرایی که نقل و قول در آن بسیار است و خانواده و نزدیکان وی حرف‌های زیادی در این‌باره دارند که هنوز منتشر نکرده‌اند؛ در ضمن ماجرای شورش فارس در آن سال با ابعاد تازه‌ای در این گفت‌وگو مطرح می‌شود). گفت‌وگوی دوم درباره فعالیت‌های سیاسی کشکولی در خارج از کشور، سفر به چین و عراق، آموزش عملی چریکی در کوبا، شرکت در مبارزه‌های مسلحانه کردستان عراق و نیز در جنبش فلسطین است. گفت‌وگوی سوم در خصوص ماجراهای پس از ورود به ایران بعد از انقلاب، تاسیس حزب رنجبران، دیدارها با سران کرد، همکاری با دفتر نخستین رئیس جمهور ایران و سفری دیگر به چین و ملاقات با مقامات سیاسی چین است. گفت‌وگوی چهارم درباره سیاست مقابله با نظام جمهوری اسلامی، برخوردهای مسلحانه با این نظام، شرکت در مبارزه چریکی مسلحانه در جنگل‌های شمال و در میان عشایر فارس و ماجرای شکست این مقابله‌ها و دستگیری و اعدام خسروخان قشقایی است. و آخرین گفت‌وگوی کتاب که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ و تازه‌ای است، درباره خروج از ایران، شرکت در اردوهای کرد و مبارزات کردان عراق، مذاکره با سازمان جاسوسی عراق برای گرفتن کمک از خارجیان، و جدایی از حزب رنجبران و بازگشتن به اروپا و آغاز زندگی جدیدی، احتمالاً بی‌ماجرا، کم ماجرا یا به دور از سیاست عملی است، که از کم و کیف آن فعلاً اطلاع نداریم.

صفحه‌ای از گفت‌و گوهای کشکولی در این کتاب نیست که خواننده علاقه‌مند به ماجراهای سیاسی را تکان ندهد. شیوه برخورد او با رویدادهای گذشته به گونه‌ای است که صراحت و بی‌پردگی بیان در آن، خواننده بی‌طرف را، حتا خواننده‌ای که از گذشته‌ی او را نشناسد، تحت تاثیر قرار می‌دهد. البته ماجراها و افراد و ملاقات‌های بسیاری هست که یا به اشاره از آن‌ها می‌گذرد یا فقط به نام از آن‌ها یاد می‌کند. کشکولی سیاسی کارکشته‌ای است که با حواس جمع کاملاً توجه دارد چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید. این خودهشیاری او از نظر پنهان نمی‌ماند، اما در عین حال هم حس نمی‌شود که بخواهد خواننده را به بی‌راهه ببرد یا او را از حقیقت دور کند، لفاظی کند و ادبیات ببافد و حرف و نقل‌ها را در پس تحلیل‌های "تئوریک" پنهان سازد. در واقع به رویداد، فرد یا ماجرایی که نمی‌خواهد از آن صحبت کند نزدیک نمی‌شود، یا به ترفندی از کنار آن رد می‌شود، و خواننده هوشیار هم متوجه می‌شود که ماجرا از چه قرار است. گفت‌وگوها در هر حال به قدری برانگیزاننده است که هر کسی را که در ماجراها دست یا به گونه‌ای از آن‌ها اطلاع مستقیم و دست اول داشته است، بی‌تفاوت باقی نخواهد گذارد. به راستی خصلت نزدیک شدن به واقعیت همین است. این گفت‌وگوها به این دلیل افراد درگیر در ماجراها را بی‌تفاوت نمی‌گذارد که آرمان‌ها، اندیشه‌ها، سرشت سیاسی و گاه حتا معنای هستی و زندگی آن‌ها را به چالش می‌خواند. شماری از فعالان سیاسی، قطع‌نظر از نوع اندیشه‌هایشان، آرمان‌گرایان جان برکف پاکباخته‌ای بوده‌اند که زندگی‌شان را سودا نمی‌کرده‌اند، و نمی‌توانند ساکت یا بی‌تفاوت بمانند! آرمان‌گرایانی که لابد گمان می‌کردند در جریان عمل سیاسی همان‌قدر اطلاعی که از مبانی نظری دارند، برای تحلیل و عمل آن‌ها کفایت می‌کند و اگر کم و کسری یا انحراف‌هایی از اصول باشد، تکمیل یا اصلاح خواهد شد. این تکه را که آخرین گفت‌وگو میان سه چریک بر سر راهی است که پس از مبارزه‌ی مسلحانه سخت و سنگینی باید انتخاب کنند، ببینید:

در خستگی او [بهمن قشقایی] و این که مستاصل شده بود تردید نداشتیم [یعنی ایرج و عطا کشکولی تردید نداشتند]... بهمن تصور می‌کرد شاه او را خواهد بخشید... همه جا اعلامیه پخش کرده بودند که هر کس دست از اقدام مسلحانه بردارد بخشوده خواهد شد... امید داشت که [اسداله] علم به خاطر دوستی با قشقایی‌ها موفق شود مساله را به نحوی فیصله دهد ... شب آخر دیگر کارمان به مشاجره کشید. عطا می‌گفت: «برای من مثل روز روشن است که عباسقلی [کسی که بهمن به او پناه برد] ما را تحویل رژیم خواهد داد... شکی ندارم که تو را خواهند کشت» ... عطا از عصبانیت تفنگش را به سمت بهمن نشانه گرفت و گلنگدنش را کشید و گفت: «اگر بروی شلیک خواهم کرد.» ... اما بهمن راهش را کشید و رفت ... ما هم بلافاصله از آن منطقه دور شدیم ... از بالای کوه، چادرها و دهات زیرپایمان را می‌دیدیم ... (ص ٦٤و ٦٥)

انگیزه‌های بهمن قشقایی را برای شرکت در مبارزات چریکی به درستی و فعلا نمی‌شناسیم. برخی از کسانی که او و خانواده‌اش را از نزدیک می‌شناخته‌اند، در گرایش‌های انقلابی وی تردید دارند. داوری در این باره به لحاظ فقدان مدارک کافی، فعلا ممکن نیست. قدر مسلم آن که مرگی دردناک داشت و بخشی از زندگی خود را بی‌باکانه جنگید؛ گرچه در نیمه راه از دوستان خود جدا شد. پس از او ایرج و عطا خود را به جهرم و لار و بندرعباس رساندند و پس از سرکوب شدن شورش شماری از عشایر فارس و قتل بهمن قشقایی به دست ماموران رژیم شاه، موفق شدند از ایران خارج شوند. این ماجرا از خواندنی‌ترین قسمت‌های کتاب است.

ماجرای دیگری که به همین اندازه خواندنی است، دیدار اوست با ماموران امنیتی عراقی، وقتی که پس از ماجراهای ١٣٦٠از ایران به عراق پناه برده‌اند و دنبال پشتیبان می‌گردند و کمک مالی و تسلیحاتی می‌خواهند. دولت چین صراحتاً دست رد به سینه آن‌ها زده و گفته است علیه دولت مرکزی مستقر، آن هم دولتی که نه شرقی است و نه غربی، به هیچ قیمتی نمی‌ایستد. مطلب را بخوانید:

پس از رسیدن به کرکوک ... ماموران استخبارات [سازمان امنیت عراق] آمدند و ما را با اتومبیل به محلی ... بردند. ساختمان خیلی مجللی بود که در اتاق پذیرایی آن با مرد شیک و مودبی، که خود را ابواحسان معرفی کرد، روبه‌رو شدیم ... انگار مدت‌هاست با هم دوست هستیم (ص ٣٢٥) پرسید چه برنامه‌ای داریم و چه کمکی از دست دولت عراق برمی‌آید؟ گفتیم تصمیم داریم با جمهوری اسلامی مسلحانه مبارزه کنیم و خواستیم که اسلحه در اختیارمان بگذارد (ص ٣٢٦) ... ملاقات کوتاه ما در این‌جا [بغداد] به پایان رسید. پیش از خداحافظی هم پاکتی به دست من دادند و هر دو، ما را تا دم در بدرقه کردند.

کنار در که رسیدیم یکی از آن‌ها به من گفت: «ما به همه گروه‌های ایرانی کمک می‌کنیم ...» پاکت را باز کردم. ٢٠هزار دلار امریکایی در پاکت بود. نکته ظریف آن که دلارها در باندرول بانک ملی عربستان پیچیده شده بود (ص ٣٣٧) ... قرار شد برای دریافت کمک مالی و وسایل دیگر من رابط حزب رنجبران با ابواحسان در کرکوک باشم (ص ٣٢٨) گرفتن این تصمیم به هر حال دشوار بود، اما عامل اجرای آن بودن دشواری بزرگتری بود ... می‌دانستم که برای گرفتن کمک باید با استخبارات عراق صحبت کنم. این رابطه، رابطه میان دو حزب برادر نبود. استخبارت عراق یعنی سازمان جاسوسی عراق، یعنی نشست و برخاست با یک مشت پلیس حکومتی چون عراق، اما چنان که اشاره کردم، چاره دیگری نمی‌دیدم (ص ٣٣٩).

انفعال و شرمساری مبارز‌ی سیاسی که به بن‌بست رسیده است، به خوبی پیداست ،اما نخست باید شجاعت و صراحت مردی را در گفتار ستود که نمی‌خواهد خوانندگانش را فریب دهد، و البته بهای تلاش در راه حقیقت را هم با قیمت بسیار سنگینی می‌پردازد، قیمتی که سنگینی آن را خوب می‌توان حس کرد.

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتگو با ایرج کشکولی بی‌تردید بر وجدان خواننده علاقه‌مند به مسائل سیاسی تاریخ معاصر ایران ضربه‌های هولناکی وارد می‌کند. ضربه‌هایی که درد و رنج و اندوه و تاسف و دریغ و خشم و هشیاری را با هم به دنبال دارد. این گفت‌وگوها از چهره‌ی آرمان‌گرایی نقاب برمی‌گیرد که از آرزوهای بلند و دور و دراز آغاز کردند، به امید آزادی و رهایی ملتی، پای در راه مبارزه‌ای بی‌امان نهادند، اما سرانجام به همکاری با یکی از پلیدترین، شریرترین، تبهکارترین، و از این‌ها هم مهم‌تر، به همکاری با دشمن قدر و قهار وطن خود کشیده شدند. آیا این، تراژیک‌ترین پایان زندگی سیاسی برای آرمان‌گرایان انسان دوست نیست؟

کتاب سوم، سلسله‌ی پنج گفت‌وگو با کورش لاشایی است که در سال‌های 2001 و 2002،و این‌ها هم در خارج از کشور صورت گرفته است. این کتاب، مانند دو کتاب دیگر، بسیار با اهمیت و از جهاتی از کتاب گفتگو با کشکولی هم غم‌انگیزتر است؛ سرنوشت بدانجامی که کورش لاشایی، پزشک‌ آرمانگرا، مردی بسیار با استعداد، سخنور و ظاهرا آماده‌ی فداکاری در راه دیگران و جامعه به آن دچار شد. یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های انسانی درجامعه‌های استبدادی با حکومت‌های خودکامه است.

ماجراهای این کتاب می‌تواند مضمون تراژیک  آثاری هنری قرار گیرد. یکی از فرجام‌های سیاه بیدادی که نظام شاهنشاهی در حق مخالفان دربندش روا می‌داشت، در حق لاشایی هم روا شده است. انسانی در هم شکسته و فرو ریخته، هدر رفته، نابود شده، تنها، منزوی، بدنام شده، سیاه کام، با آمالی بربادرفته که گویی مدام از ته چاه فریاد می‌کشد و پای‌بندی‌ و وفاداری‌اش را به آرمان‌های انسانی، به خدمت به میهنش، به مردم محروم و زحمتکش، به استقلال و آزادی و هر آنچه نزد انسانی آزاد نکو و زیباست، بیان می‌کند، اما گویی که خود به خوبی آگاه است کسی گفته‌های او را باور ندارد، و پنداری که او فقط تاریخ و آینده یا وجدان بی‌طرف بشری را در روزگاری دیگر مخاطب گفته‌های خود قرار داده است. گمان می‌کنم خواندن این کتاب برای همه نویسندگان و علاقمندان به نویسندگی، شاعران، فعالان سیاسی و پژوهشگران سیاسی و اجتماعی  تاریخ معاصر ایران، و حتا کسانی که در گفته‌های لاشایی از هر حیث شک کنند، بسیار سودمند باشد. این کتاب از چند جهت دیگر هم دارای ارزش است که اجمالاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

کورش لاشایی، همان‌طور که یاد شد، پس از ورود مخفیانه‌ به ایران و مدتی زندگی پنهانی در تهران، ظاهراً نتوانست با هیچ بخشی از جامعه ارتباط سیاسی و تشکیلاتی برقرار سازد. حمید شوکت در سوالی از او می‌پرسد: «وقتت را چگونه می‌گذراندی؟» (ص ١٨٢) و او در پاسخ می‌گوید: «بیشتر وقتم در گفت‌وگو و بحث سیاسی با واعظ‌زاده و نهاوندی می‌گذشت. با مریم دختر صاحباخانه نیز جلسات بحث سیاسی می‌گذاشتم... و برای اوایل کار قرار بود با مطالعه تاریخ مشروطه کسروی شروع کنیم» (ص ١٨۳). شوکت سپس می‌پرسد: «تمام این برنامه‌ریزی‌ها و مخاطرات، سرانجام صرف این شده بود که با هزار و یک بدبختی به ایران بروی و با یکی از هواداران ... تاریخ مشروطه بخوانی؟» و لاشایی در پاسخ می‌گوید: «کار دیگری به عقل ما نمی‌رسید» (همان ص). در هر حال ابعاد کوشش او را برای فراهم ساختن زمینه به قصد بازگشتن کسانی که خود را یا رهبر جنبش چپ می‌دانستند یا درصدد احیای آن رهبری بودند، می‌توان از نوع فعالیت او تخمین زد. در ضمن، تحلیل و تفسیرش از اوضاع، با دیدگاه‌های همرزمش پرویز واعظ‌زاده، که او هم در تهران مخفیانه زندگی می‌کرد و بعدها در زد و خورد با نیروهای امنیتی کشته شد، متفاوت بود و واعظ‌زاده در نامه‌ای تشکیلاتی به خارج به این اختلاف دیدگاه‌ها اشاره کرده است (پیوست کتاب، ص ٤۳٩تا ٤٤١).

کورش لاشایی پس از مدتی دستگیر و هویتش فاش شد، اما پس از زمانی کوتاه در رسانه‌های همگانی ظاهر گردید و از گذشته، اعمال، اقدامات و مشی سیاسی- فکری خود اظهار ندامت کرد و دیری نپایید که در سلک همکاران نظام شاهنشاهی، تفسیرگران سیاسی و مشاورانی از سران همان نظام قرار گرفت. و این ماجرا حدود شش سال ادامه یافت تا پس از پیروزی انقلاب، دوستش پرویز نیک‌خواه اعدام شد و او احساس خطر کرد و مخفیانه از ایران گریخت و تا پایان عمر و دور از غوغای سیاست و در تلاش معاش و گذران سختی‌های زندگی روزمره در خارج از کشور به سر برد.

لاشایی مدعی است ابتدا هویت او را کشف نکرده بودند و برای کشف هویت، او را کتک می‌زده‌اند یا شکنجه می‌داده‌اند. ماجرای بازجویی او در ساواک و این‌که چه کسانی و چگونه از او بازجویی کرده‌اند و در گفت‌وگوها یا احیانا توافق‌ با مقامات امنیتی شاه چه گذشته است که او ظرف مدت کوتاهی ناگهان به مدافع "نظام شاهنشاهی"، مبلغ "انقلاب سفید" و طرفدار "واقعیت و وضعیت موجود" تبدیل شده است، از پاسخ‌های لاشایی به پرسش‌های زاویه‌کاویانه‌ی حمید شوکت آشکار نمی‌شود، و هر کس اکنون بخواهد در این‌باره بی‌سند اظهار نظر کند، فقط حدس و تخیل را در کار گرفته است. آن‌چه از پاسخ‌های لاشایی استنباط می‌شود، این است که توضیحات و توجیهات او، خواننده‌ی شکاک، سخت‌گیر یا علاقه‌مند به کشف حقیقت را متقاعد نمی‌کند، به ویژه سیر بعدی زندگی لاشاِیی، گویی روش تکروانه‌ی انقلابی راه عوض کرده‌ای است که مستقلا با نظامی قاهر پیمان عدم تخاصم و بعد هم صلح و سازش بسته، و به گمان خود خواسته است یک تنه جناح "اپوزیسیون" نظام را به واقعیت‌ها متوجه کند و از خطرها و زیان‌ها دور سازد، و چه و چه. اگر هیچ صفت و نسبت دیگری به نگرش و برآورد او از ترفندهای حریف داده نشود، انتساب ساده‌لوحی، خیالبافی، خودفریبی، وهم اندیشی ،خوش‌خیالی و امثال این‌ها از سوی دیگران به او شاید دقیق‌ترین نسبت‌ها باشد. اگر روزی حتا ثابت شود که او با حسن نیت تمام و پاکی درونی دست به این کارها زده است، و زندگی منزه و ناآلوده‌ای داشته، و عمر را به راستی، درستی و شرافت گذرانده است، فرجام زندگی غم‌انگیز او باز هم آیینه‌ای در برابر آرمان‌گرایان تندرو و تک‌رویی است که با خود می‌پندارند واقعیت‌ها را پیش‌روی و قوه‌ی تاریخ و زمان را پس خود دارند و مشعلی به دست گرفته‌اند که فرا راه دیگران است، اما همان مشعل، یا آن‌چه مشعل پنداشته‌اند، راه‌پله‌هایی را به آن‌ها نشان می‌دهد که به اعماق و سردابه‌ها و سیاه‌چال‌های تباهی می‌انجامند. قدرت قاهر نیرنگ‌باز و خشونت سازمان یافته‌ی تبه اندیشی که برای آرمان‌گرایی‌های ساده‌انگارانه نقشه‌ها در آستین دارد و از این تجربه‌ی مکرر به خوبی آگاه است که از اعماق درون ساده انگاران، دیوهای پلیدی خفته را چگونه بیدار کند و در وهله نخست چه سان به جان خود آن‌ها، و سپس به جان هم‌اندیشان و همتایان آن‌ها بیندازد، از هیچ دام و خدعه و ترفند غیرانسانی برای حفظ و بقای خود فروگذار نیست. شاید گفت‌وگو با لاشایی به همین دلیل پیش از آنکه اثری سیاسی باشد، اثری روانشناختی و جامعه‌شناختی، و متن مناسبی است برای دقت بیش‌تر در روانشناسی سرخوردگی، روانشناسی قدرت و خشونت، جامعه‌شناسی سیاسی عصر اختناق و مباحث دیگری از این دست. شاید اگر این کتاب و کتاب‌های همانند آن، به زبان‌های دیگر ترجمه و با توضیحات روشنگر در خصوص اوضاع سیاسی – اجتماعی آن روز ایران همراه شود، توجه پژوهش‌گران و تحلیل‌گرانی را برانگیزد که بخواهند در برخوردهای سیاسی رژیمی خودکامه بیش‌تر دقیق شوند، و ببینند چنین رژیمی برای درهم شکستن فرد به چه قیمتی، و تایید و توجیه خود به چه بهایی، به کدام شیوه‌ها متوسل می‌شود. حفظ قدرت، هزار و هزاران اسرار دارد و این هم نمایی است از سری از آن اسرار.

گفت‌وگو با کورش لاشایی، سوای این‌ها، از جنبه‌های دیگری نیز شایسته توجه است. برای مثال، او مدتی در میان کردان عراقی بود و در کنار چریک‌های کرد جنگید. اطلاعاتی که درباره وضعیت آن روز کردستان عراق به دست می‌دهد، برخوردهای میان کردان بارزانی و طالبانی، رویارویی آن‌ها در نیمه دوم دهه ١٣٤٠ش، سیاستی که رژیم شاه در قبال آنان در پیش گرفته بود و پیچیدگی سیاست گروه‌های مختلف در قبال نیروهای مؤثر بر اوضاع منطقه، قابل مطالعه و تأمل است. جلال طالبانی، سیاستمدار کهنه‌کار کرد، در گفت‌وگوهای او بسیار زنده و از منظر دیگری تصویر شده است. لاشایی با فلسطینی‌ها هم مرتبط بوده و مدتی نیز در چند کشور عربی زندگی و کار بدنی کرده، و وصف همه خواندنی است. ماجرای سفر او به چین زمان مائو و گذراندن دوره‌های سیاسی و چریکی در آن کشور، در این گفت‌وگوها حاوی اطلاع چندان تازه‌ای نیست و بر اطلاعاتی که قبلا دیگران، به ویژه‌ خانبابا تهرانی، به خوانندگان داده‌اند، احتمالا نکته‌های بیش‌تری اضافه نمی‌کند. توضیحات او درباره مدرسه عشایری قشقایی‌ها و مدیریت بهمن بیگی شنیدنی است و از ارزش‌های کتاب است.

اطلاعاتی که درباره ساز و کار لژیون خدمتگزاران بشر به دست می‌دهد ،از زمره اطلاعات دست اول درباره این نهاد تزیینی قلمداد می‌شود. وصف او از اوضاع سیاسی حکومت ایران، به ویژه در سال‌های پایانی نظام شاهنشاهی و منتهی به انقلاب، از برخی رجال سیاسی راس حکومت، از آشفتگی و از هم‌پاشیدگی امور در بخش رهبری و اتاق فرمان نظام، البته در آن حدی که لاشایی دیده و احساس کرده است، وجه دیگری از امتیازهای کتاب است. به هر حال روایت او، روایت کسی است که سال‌ها مخالف آن نظام بوده، بعد به موافق و مدافع آن تبدیل شده، به شماری از بالاترین مقام‌های کشور دسترسی داشته، برای حفظ نظام تقلا کرده، اما در عین حال در داوری منصفانه، بر کژی‌ها و کاستی‌های آن چشم حقیقت‌بین را نبسته، و زوال و تباهی و مرگ آن را از دیدگاه خود گزارش داده است، و چنین گزارشی از این منظر، پیداست که ارزش خاص خود را دارد. برای مثال، حمید شوکت از او می‌پرسد(ص٢٦٢ ) از زمانی که تو (لاشایی) به ایران بازگشتی تا آستانه انقلاب، خشونت، فشار و استبداد در افزایش بود و تو «مقوله اصلاحات و کوشش در جهت دموکراتیک کردن جامعه را چگونه توجیه می‌کنی؟» (همان‌جا) لاشایی این پاسخ را می‌دهد که مهم است:

«... هرچه فشار ساواک بیش‌تر می‌شد، گرایش اپوزیسیون به راه حل‌های قهرآمیز و پناه بردن به اسلحه برای دستیابی به هدف ‌های سیاسی فزونی می‌گرفت. بر این روال هرچه اپوزیسیون در ادامه‌ی مشی خود مصمم‌تر می‌شد، اعمال فشار هم خشونت‌بارتر و خونین‌تر می‌شد. گویی دایره‌ی منحوسی بود که گردشی بی‌پایان داشت.  و این همه در موقعیتی که ایران در حال رساندن خود به دنیای صنعتی، متجدد، و متمدن بود» (ص ٢٦٢).

کورش لاشایی به راس هرم نظامی راه یافته بود که در "دایره منحوس"، گرفتار "گردش بی‌پایان" شده بود، و او نخواست یا نتوانست- شاید معما این است- از آن دایره خود را بیرون بکشد. اگر پاسخ‌های لاشایی را بر اساس حسن نیت کامل تعبیر کنیم و نخواهیم بگوییم که او سازش کار، خودفروخته، قدرت‌طلب، فرصت‌جو و نظیر این‌ها بوده است، پس هدف بلند او به ادعای خودش، حفظ و اصلاح رژیم شاهنشاهی و هدایت کردن جبهه‌ی چپ‌گرایان مخالف آن رژیم به راه راست بوده است. انگار که لاشایی می‌خواسته است یک تنه، یا به کمک چند تن دوست و همکاری که در راس، یا در میان آن رژیم داشته است، آن هدف بلند را عملی سازد. آیا چنین هدفی، با هر محاسبه‌ای، عملی بود؟ عمل لاشایی به حدی از واقع‌بینی دور است که به دشمنان و مخالفانش جواز می‌دهد هر نسبتی به او بدهند. اما نکته قابل تامل این‌که این نسبت‌ها چیزی را حل نمی‌کند، زیرا تراژدی زندگی لاشایی عمیق‌تر از آن است که نسبت و نسبت‌ها به ژرفا یا به سرشت نهان آن برسد. شاید لاشایی مظهر بارز یکی از آرمان‌گرایانی باشد که پاِیی بر ابرها نهادند و پای دیگر را پایاب واقعیت برداشتند، به ویژگی‌های زمان خود دست نیافتند و در رویارویی با آن، همه چیز خود را از دست دادند، حتا خویشتن خویش را. دستانی تهی، روزگار تباه و شهرتی شوم، اما مدعایی انسان گرایانه و نشانه‌هایی بیرونی از رنج و عذاب درونی جانکاه. آیا این‌ می‌تواند چیزی جز نشانه‌های تراژدی باشد؟

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، ایرج کشکولی ، عطا حسن آقایی ، خسرو قشقایی ، کورش لاشایی ، جنبش چپ ، مهدی خان باباتهرانی ،

سه شنبه 11 فروردین 1388

درنگی بر کودتای 28 مرداد و قشقایی ها

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

از كوهستان باز آمدند
نویسنده: كامبیز نجفی

باگذشت نیم قرن، هنوز از اهمیت واكاوی و كالبد شكافی كودتای 28 مرداد كه از موثرترین رویدادهای سیاسی- تاریخی دوره معاصر ایران ) و خاورمیانه( به شمار می رود كاسته نشده است. بویژه آنكه این بررسی ناظر به نگاهی نو و طرح پرسش های تازه باشد. نقش ایلات و عشایر در حوادث سیاسی و اجتماعی از جمله موضوعاتی است كه توجه مورخین و تحلیلگران را كمتر به خود معطوف كرده است. این نوشتار كه تلاشی است برای جستن و یافتن این نقش در كودتا. با اشاره ای مختصر به نقش ایل قشقایی در جنبش ملی شدن نفت، به اهمیت حضور این ایل در روزگار كودتا و چندوچون و چالش های كوه نشینان فارس و دولت كودتا می پردازد.
    
    
    این نوشته ها صرفاً درصدد تحلیل و بازیافت نقش ایل قشقایی در حوادث مقارن با كودتای 28 مرداد است و قصد تمجید و یا تنقید از اشخاص و رجال را ندارد و لذا اگر از امثال خسروخان قشقایی اسم به میان آمده است، ناشی از طبیعت تاریخی موضوع مقاله است و منظور دیگری در كار نبوده است.خسرو قشقایی وقتی كه از خانه مصدق خارج شد در طول مسیر چندبار با گروه های پراكنده ای مواجه شد كه در غیاب و پیش چشم نظامیان، درحالی كه عربده می كشیدند و به مصدق فحاشی می كردند به دفاتر احزاب و مطبوعات از جمله توده ای ها و ملی ها حمله می كردند و به آتش می كشیدند. رفتار و گفتار آنها از جمله ناسزاها و عبارات ركیكی كه به مصدق و ملیون نسبت می دادند بیشتر به چاقوكش ها و قداره بندها می مانست تا مبارزانی كه بعدها پهلوی ها از آنان به عنوان انقلابیون یاد می كردند.
    
    
    خسرو قشقایی كه نماینده مجلس شورای ملی و مشاور مصدق در امور قبیله ای بود، عصر روز 28 مرداد پیش از آنكه تهران را به مقصد جنوب ترك كند، با حبیب رضازاده قشقایی )سخنگوی قشقایی ها( و مردان مسلح قشقایی خودش را از خیابان ها و میادین فتح شده به خیابان كاخ و خانه مصدق رسانده بود تا نخست وزیر را متقاعد كند كه جانش در خطر است و بهتر است همراه آنها به جنوب و میان ایل قشقایی برود تا آنها حفاظت و مراقبت از جان او را برعهده بگیرند. قشقایی همچنین پیشنهاد كرده بود كه او می تواند از رادیو شیراز با مردم ایران سخن بگوید و در صورت اتفاق مقاومت را از آنجا آغاز و در همه جای ایران ادامه دهند. اما پیرمرد موافقت نكرده و گفته بود: <پسرم! برو، من نمی آیم، همین جا می مانم یا این ها از روی جنازه ام رد می شوند و یا مردم خود تصمیم می گیرند.>
    
    
    خسرو قشقایی بعدها در این باره به خانبابا تهرانی گفته بود: <البته او خوب ارزیابی كرده بود. دیگر دیر شده و فایده ای هم نداشت. چون به قدری او را ضعیف كرده و قدرت روحی و نظامی او را گرفته بودند كه كاری از دستش ساخته نبود و در نتیجه هیچ تصمیمی نتوانست بگیرد تا اینكه خانه اش به غارت رفت و خودش دستگیر شد.>
    
    
    مصدق 9 سال بعد، یعنی مرداد 1341 از روستای احمدآباد و در جواب نامه خسرو قشقایی كه از تبعید در آلمان نوشته و از او خواسته بود تا در بنیان جبهه ملی در اروپا نقشی فعال ایفا كند، به این روز اشاره كرده و نوشته بود: <قربانت گردم، از صبح روز 28 مرداد 1332 كه نزد بنده تشریف آوردید و دعوتم فرمودید كه به جنوب حركت كنم، اكنون درست 9 سال می گذرد.>
    
    
    الف ـ و در ادامه با گفتن اینكه به واسطه كبر سن دیگر از او خدمتی ساخته نیست، اضافه كرده بود از آنجا كه وی در امور جبهه ملی دخالتی نمی كند، چنانچه 3 ماه قبل نیز در نامه ای به اللهیار صالح عدم دخالت خود را تذكر داده و عذر خواسته بود )با این توضیح كه هم خسرو و هم ناصر قشقایی بعداز ظهر 28 مرداد را به عنوان روز این اتفاق اعلام كرده اند اما مصدق در نامه خود كه 10 سال بعداز این ماجرا نوشته؛ به صبح 29 مرداد اشاره كرده والا خسروخان عصر 28 مرداد از تهران خارج می شود.(
    
    
    اتومبیل خسرو قشقایی چندبار به خاطر ازدحام جمعیت و یا مسدود بودن خیابان ها متوقف شده بود. علاوه بر نظامیان كودتاچی، تعدادی نیروهای شخصی نیز با آتش زدن لاستیك اتومبیل ها و شكستن درختان، خیابان و معابر را بسته بودند. از جمله سر یك چهارراه، مردی كلاه مخملی با كت وشلوار سیاه و پیراهن سفید روی سقف یك فورد آمریكایی رفته بود و انگار كه مست باشد روبه اجتماع و با صدای بلند فریاد می زد، اقدس! مرگ من بگو مرگ بر مصدق و آنها فریاد می كشیدند، مرگ بر مصدق و بار دیگر، عصمت! این تن بمیره بگو، جاوید شاه! زن كه آرایش غلیظی كرده بود در حالی كه بشكن می زد گفت، زنده و جاوید باد سلطنت پهلوی. قشقایی وقتی كه از تهران دور می شد، 2 سال پیش را به یادآورد، روزی كه به مصدق هشدار داده بودكه دولت های آمریكا و انگلیس به كمك عوامل داخلی خود در حال تدارك و طراحی عملیاتی برای سرنگونی دولت او و روی كار آوردن دولتی غیرملی هستند. مصدق در نهم مرداد 1331 نوشت: <مخفی نماناد كه عصر روز چهارشنبه، چهارم اردیبهشت ماه 1330 جناب آقای خسروقشقایی نماینده محترم دوره 16 تقنینیه این جانب را از تشكیل دولتی به نفع سیاست بیگانه مستحضر نموده و تصمیم گرفتم نه ماده پیشنهادی خود راجع به ملی شدن صنعت نفت هرچه زودتر تصویب شود، گذشته از اینكه ایشان عضو كمیسیون نفت مجلس شورای ملی بودند و رای موافق دادند در تصویب آن نیز به این جانب كمك بسیار نمودند و همان روز از تصویب گذشت. اطلاعاتی كه داده بودند به وقوع پیوست...
    
    
    پیش از كودتا ناصر قشقایی كه آن روزها نماینده مجلس سنا بود بوی توطئه را شنیده بود. او از مصدق می خواهد كه به وی اجازه دهد تا 500 - 400 نفر از نیروهای كاركشته و جنگجوی قشقایی ها را با هزینه خود به تهران آورد و در باغ انجیره كه ملك شخصی وی در شمال تهران بود به حالت آماده باش نگه دارد، اما مصدق با گفتن اینكه، <نه آقاجان، نه آقاجان، اگر شما این كار را بكنید نظامی ها نگران می شوند> موافقت نكرده بود. ناصرخان هم در جواب گفته بود، <روزی می رسد كه همین نظامی ها پدر شما را درمی آورند. شما را می گیرند، این بساط به هم می ریزد، دو، سه سال شما را حبس می كنند و بعد آزاد می شوید اما ماها را نابود می كنند، مملكت می رود، خون ها ریخته می شود، ثروت ها مصادره می شود...> پیرمرد اما، كه لجاجت او معروف بود قبول نكرد و گفت: <آقاجان این آرزوی من است.> ناصرخان هم دیگر اصراری نكرده و بسنده كرد به این كه <به زودی به آرزویتان می رسید.> شاید مصدق هم با همه اعتماد و اعتقادی كه به قشقایی ها داشت از این مساله غافل نبود كه قشقایی ها، با آنكه در قرون اخیر از موثرترین نیروهای جنوب ایران بوده اند اما همیشه فقط شاهد تغییر سلسله ها و تاجگذاری شاهزاده ها بوده اند. وقتی كه آقامحمدخان از شیراز گریخت نامه ای به جانی خان قشقایی نوشت و با وعده صدارت او را به همكاری دعوت كرد. اما ایلخان قشقایی كه از ملازمان نزدیك و مشاور كریم خان بود و الفتی داشته با او، در جواب آقامحمدخان كه از خیانت خواجه قجر به خشم آمده بود فقط به نوشتن یك دوبیتی بسنده كرد تا كینه خود را در دل آقامحمدخان و بردل سلسله قاجار برای همیشه بگذارد: <نه مهر و وفا كه جانفشانیت كنم، نه جود و سخا كه مدح عالیت كنم/ نه ریش تو را كه ریشخندت سازم، نه... كه ... مالیت كنم.>
    
    
    با این همه، بعداز حادثه بیست و پنجم كه كودتا عقیم ماند، ناصر قشقایی كه آن روزها در ایل بود به مصدق تلگرافی زد و نوشت: 200000 تفنگچی آماده داریم. اگر اجازه فرمایید به سوی تهران حركت كنیم> مصدق هم در پاسخ نوشت: <رسیده بود قضایی ولی به خیر گذشت. شما افراد را آزاد كنید به خانه هایشان بروند. نیازی به تفنگچی نیست.> ماشین جنگی كودتا كه به سودای فتح پایتخت روشن شده بود، روز 25 مرداد دچار یك سكته ناقص شد، اما مصدق با آن كه پیش از این و بارها توسط قشقایی ها از خطر كودتا آگاه شده بود به جای واكنش سریع، آگاهی بخشی و اطلاع رسانی و همچنین بسیج نیروهای نظامی موافق و عشایر همراه، دست روی دست گذاشت تا این بار كودتاگران مصمم تر و هوشیارتر و این بار با رفع نواقص و ضعف های خود برگردند و برسر او و بر جنبش ملی ایران خراب شوند. 3 روز بعد از كودتای نافرجام 25 مرداد، قضا دوباره برگشت و این بار سخت تر و تلخ تر بر قامت ایران فرود آمد. كودتای انگلیسی - آمریكایی پیروز شد و چنان شد كه نباید می شد. روزولت چنان از این پیروزی هیجان زده بود كه خود گزارش كودتا را نزد چرچیل برد. او نوشته بود، وقتی گزارش را خواندم و تمام شد، چرچیل سیگار خود را به تانی در لیوان ویسكی خود خاموش كرد و گفت: <هیچ وقت نمی شود به این قشقایی های لعنتی اعتماد كرد. در جنگ جهانی اول و دوم آنها پدر ما را درآوردند. شما خیلی عاقلانه رفتار كردید كه از رفتن شاه به شیراز جلوگیری كردید وگرنه قشقایی ها او را سر به نیست می كردند.> شاه كه قبلا دنبال بهانه ای بود تا دل قشقایی ها را به دست آورد و قبل از كودتا در جواب هندرسون، سفیر آمریكا كه از او پرسیده بود شما با قشقایی ها بد هستید؟ گفته بود <من با قشقایی ها بد نیستم، آنها از من بدشان می آید.>
    
    
    الف ـ سال ها پیش طرح ازدواج محمدرضا پهلوی با هما بی بی، دختر ناصرخان قشقایی و چند سال بعد پیشنهاد وصلت خسرو قشقایی با فاطمه پهلوی كه از جانب دربار مطرح شده بود با تمسخر قشقایی ها مسكوت ماند. قشقایی ها با تبار دیرینه ای كه نسب آنها را به قرون دور و آق قویونلوها می برد ـ با توجه به فرهنگ اشرافی آن روزگار و غرور قومی خود ـ خانواده رضاشاه را خانواده ای بی اصل و نسب و به اصطلاح نوكیسه می دانستند و رضاخان را صراحتا به عنوان قاطرچی ارتش قاجار تحقیر می كردند. همچنین سال های پیش از كودتا و دوران اقامت خسروخان در تهران، چنانچه شایع بود صفات سه گانه شجاعت، سخاوت و زیبایی )چنانچه شولتسه هولتوس در كتاب سپیده دم در ایران می نویسد، از زیبایی و وجاهت او به وجد و حیرت آمده بود كه از او به عنوان آشیل، قهرمان افسانه ای یونان یاد كرده بود( به علاوه محبوبیت فوق العاده وی نزد مصدق و ملیون كه او را در پایتخت بر سر زبان ها انداخته بود، از اشرف دل برده و او را شیفته خود كرده بود. اما در برابر دلبستگی شدید اشرف، بی توجهی خان جوان این عشق را در دل اشرف به نفرت و كینه ای عمیق تبدیل كرد تا این نفرت را در كودتای 28 مرداد آشكار كند كه روایات و البته شایعات زیادی از این باب در تهران و در ایل نقل محافل و مجالس بود.
    
    
    شاه همچنین به روزولت اضافه كرده بود <شما هر نوع بگویید حاضرم با آنها همكاری كنم.> حالا اما كه در موضع اقتدار بود و مست باده بادآورده پیروزی، به روزولت می گوید كه مصدق را حبس اما فاطمی را اعدام می كند و این كه ...< قشقایی ها دیگر حق ندارند در كشور من زندگی كنند.> روزولت هم به او تاكید كرده بود: <بهتر است مواظب آنها باشید كه مبادا از تبعیدگاه مخفیانه برگردند. آنها دشمنانی هستند كه باید جدی شان گرفت.>
    
    
    به هرحال، دوستی و آشنایی قشقایی ها با مصدق به سال های پیش برمی گشت. به زمانی كه او مصدق السلطنه بود و با سمت والی فارس به شیراز رفته بود اما این جنبش ملی شدن نفت بود كه مصدق و برادران قشقایی را بیش از پیش به هم نزدیك تر كرده بود و رفیق و حریف گرمابه و گلستان. در این دوره ناصر قشقایی نماینده مجلس سنا، محمدحسین و خسرو قشقایی نمایندگان مجلس شورای ملی و ملك منصور قشقایی كه مدتی پیش از آكسفورد فارغ التحصیل شده بود، بیشتر در ایل بود و در رتق و فتق امور تركان جنوب. خسرو قشقایی كه در دوره های پانزدهم و شانزدهم در مجلس شورای ملی بود آنقدر مورد توجه و محبوب مصدق واقع می شود كه واكنش و اعتراض مخالفین را موجب می شود. از جمله، عبدالحسین مسعود انصاری، استاندار فارس معتقد بود كه: <دولت مصدق به خسرو قشقایی كه دشمن سرسخت انگلیس بود پروبالی داده و اختیاراتی به او سپرده بود، به طوری كه در دستگاه دولت وقت نفوذ و قدرتی غیرقابل انكار داشت. در انتخابات همه فكر می كردند انجمن نظارت طوری طراحی شده كه به منظور نظر آقای قشقایی است.> در مقابل اعتماد و حمایت مصدق از قشقایی ها، آنها هم در همراهی و اتفاق با مصدق چیزی كم نگذاشتند. طرفه آنكه در همین دوران ملی شدن صنعت نفت، عده ای از روسای ممسنی از جمله ولی خان بكش با ناصر قشقایی تماس می گیرند و ولی خان از قول حسینقلی خان رستم می گوید: <ما همه نوع حاضر به خدمتیم و انگلیسی ها هم حاضرند و می گویند هرچه قدر پول و تفنگ می خواهید می دهیم كه برعلیه دكتر مصدق قیام كنید.> گویا، انگلیسی ها قبلا با خوانین ممسنی برای اقدام برعلیه مصدق هماهنگ شده بودند اما مانع عمده آنها در منطقه قشقایی ها بودند. هرچند به قول ناصرخان، جواب تندی به آنها می دهد ولی بعد از چند روز در شیراز و تهران شایع می شود كه انگلیسی ها به قشقایی ها پول داده اند تا با تحریك ایل قشقایی برعلیه دولت مصدق قیام كنند، وی در مجلس سنا نطقی در حمایت از دولت مصدق ایراد و اعلام می كند كه همه مردم پشتیبان مصدق هستند، مخصوصا قشقایی ها، حتی پیرزن های ایلات و دهاتی ها او را می پرستند. با این همه، مطبوعات، بویژه روزنامه های فرانسه مطالبی دال بر مخالفت ایلات جنوب با مصدق منتشر می كنند. همین ها باعث می شود تا ناصرخان نامه مهم و معروف خود را به مصدق بنویسد و در مطبوعات منتشر شود. او در این نامه بخش مهمی از املاك ییلاقی خود كه مناطق وسیعی از استان اصفهان و فارس را شامل می شود )یك سوم املاك وی( به نام دكتر مصدق و به نام دولت ملی كرده بود تا به مصرف مبارزات ملی برسد. در پایان هم اضافه كرده بود در صورت لزوم از تقدیم مابقی اموال و دارایی خود دریغ نخواهد كرد.
    
    
    پس از پیروزی جنبش ملی شدن نفت كه دولت های آمریكا و انگلیس از خرید نفت ایران خودداری و دیگران را نیز منع می كردند، در سفر ناصر قشقایی به آمریكا، مصدق از وی می خواهد تا برای پیدا كردن مشتری برای نفت ایران تلاش كند.
    
    
    10 سال پیش از این وقتی شولتسه هولتوس به عنوان مشاور نظامی ناصرخان انتخاب شده بود تا به ایل برود، رئیس مجلس به او اشاره كرده بود كه ناصرخان با داشتن 20 هزار سوار مسلح قشقایی، ثروتمندترین و قدرتمندترین شخص ایران بعد از شاه است. روزنامه الاهرام چاپ قاهره، در روزهای سفر ناصرخان به آمریكا نوشت: <اكنون ناصر قشقایی، نماینده مجلس سنای ایران و یكی از طرفداران آقای مصدق و رئیس قبیله قشقایی كه در جنوب ایران سكونت داشته و نزدیك به نیم میلیون نفر عضو دارد از آمریكا دیدن می كند. آقای قشقایی در یك مصاحبه مطبوعاتی كه دیروز در نیویورك بر پا كرده بود اظهار داشت كه 3 شركت آمریكایی حاضر بودند در صنایع نفت، ایران را كمك كنند، لیكن مستر اچسن وزیرامورخارجه آمریكا آنها را از این كار بازداشت. قشقایی گفت افراد قبیله او متعهد شده اند كه در برابر سربازان شوروی اگر وارد خاك ایران شوند جنگ پارتیزانی را آغاز كنند. افراد این قبیله كسانی بودند كه در سال 1946 دویست نفر طرفدار روس ها را كه در ایران روی كاربودند وادار به استعفا كردند. مشارالیه مجددا تاكید كرد كه در خلال مسافرت خود به آمریكا با شركت های بزرگ آمریكا برای بهره برداری از نفت ایران وارد مذاكره شده است.>
    
    
    همان روز بیست وپنجم وقتی كه خبر كودتا و شكست آن به ناصرخان می رسد، در تلگرافی به مصدق ضمن ابراز علاقه و بیعت با مصدق، می خواهد كه با كسب اجازه از نخست وزیر به اتفاق جنگجویان ایل به تهران حركت كند و اضافه كرده بود: <مصدق مظهر اراده ملت ایران است و بلاشك اراده یك ملت قهرمان و رنجدیده پیروز خواهد شد.>
    
    
    كمی پیش از كودتا گودوین از سفارت آمریكا با محمدحسین و خسرو قشقایی تماس گرفته و به صراحت و با جرات نقشه آمریكا برای سرنگونی دولت مصدق را توضیح داده بود. خسروخان با گفتن اینكه <ملت پشتیبان مصدق است و از شما نگرانی ندارد> می خواست دل او را خالی كند، اما گودوین مطمئن و مصمم جواب داد: <به تان قول می دهم دو ماه طول نمی كشد كه این دولت از بین می رود.> و برای جلب توجه و نظر قشقایی ها این پیشنهاد را به آنها داد: <حال شما بیایید نقدا پنج میلیون دلار بگیرید و سرلشكر زاهدی را بردارید ببرید داخل ایل قشقایی، در آنجا فرمان نخست وزیری كه شاه به زاهدی داده اعلام كنید و از آنجا زاهدی را بردارید بیایید به طرف تهران. آن وقت ما همه نوع تضمین می كنیم، دو نفر از خودتان وزیر شوید، یك نفر هم سفیركبیر در هر جا كه مایلید. كلیه اختیارات فارس و جنوب هم برای شما. بعداز آن هم ماهی پنج میلیون دلار می دهیم مرتبا از آن سهم بگیرید.>
    
    
    جواب خسروخان هم كه قابل پیش بینی است: <ما با مصدق همكار بوده ایم و حالا نمی توانیم خیانت كنیم ولو این كه شما پانصدمیلیون دلار بدهید، غیرممكن است كه ما مرتكب چنین كاری شده و فامیل خودمان را ننگین و لكه دار كنیم. دوم اینكه ما با شاه مخالفیم...>
    
    
    واشنگتن پست همان زمان نوشت: <پولی كه ناصرخان قبول نكرد در ایتالیا به اشرف دادند و او آورد در ایران خرج كرد.>
    
    
    هندرسون، سفیركبیر آمریكا در ایران در 31 ژوئیه 1952 در گزارش خود به وزارت خارجه نوشته بود كه هیچ گزینه ای برای جانشینی مصدق وجود ندارد و تنها راه ممكن را كودتای نظامی دانسته و تنها رهبر نظامی را كه شرایط برای توفیق كودتا دارد سرلشكر زاهدی و یا سرلشكر حجازی اعلام كرده بود. او در ادامه قشقایی ها را مانع كودتا می داند و می نویسد: <بنابر اطلاعاتی كه به دست ما رسیده است دردسری كه ممكن است قشقایی ها ایجاد كنند بیش از آن است كه انگلیسی ها تصور كرده اند.>
    
    
    این فقط آمریكایی ها نبودند كه روی قشقایی ها این همه حساب بازكرده بودند. روزنامه <اجیبشن گازت> چاپ مصر با مقایسه اوضاع ایران در آستانه كودتا و كودتای افسران ارتش به رهبری نجیب پاشا، نوشت: <در ایران عشایر مسلح نقش بسیار مهمی را بازی می كنند. بخصوص ایلات قشقایی كه جدا طرفدار حكومت مصدق هستند. و در وقایع اخیر حاضر بودند علیه قوام دست به شورش مسلحانه بزنند. ایلات قشقایی و بعضی از عشایر كرد، ترك و عرب در صورت وقوع كودتا، علیه ارتش قیام خواهند كرد.>
    
    
    فردای كودتا، ناصر قشقایی اولین واكنش و اعتراض خود را به صورت یك تلگراف به زاهدی آشكار می كند. وی در این نامه زاهدی را نه به عنوان نخست وزیر كه با عنوان سرلشكر زاهدی خطاب كرده بود.
    
    
    او ضمن اشاره به دوستی بی غل و غش، سی ویك ساله خود با زاهدی از وی شكوه كرده بود كه با آنكه وی )زاهدی( را از ذخایر ملی می دانستند ولی امید همه آزادیخواهان به یاس تبدیل گردید و در پایان آورده بود كه از همه چیز گذشته، می دانید همكاری با مومن و مومنین )منظور از مومن، پهلوی و مومنین ایادی اوست( بدیمن است و عاقبت نداشته و نخواهد داشت. بیش از این مصدع نمی شوم، مراد ما نصیحت بود گفتیم، حوالت به خدا كردیم و رفتیم. دوست قدیم شما، محمدناصر قشقایی.
    
    
    و فردای آن روز یعنی سی ام مرداد اطلاعیه ای منتشر و در آن انزجار خود را نسبت به بیگانگان و عوامل آنان آشكار و پیام <افراد وطن پرست: و بی هراس ایلات و بلوكات قشقایی> را اعلام كرده و علاوه بر برائت از <سوداگران كمپانی غاصب سابق> ادامه داده بود: <ما تا آخرین قطره خون خود با نوكران اجنبی و دشمنان ایران می جنگیم... تلگراف به زاهدی و اطلاعیه بعدی، خشم دولت كودتا را سبب شده و واكنش فرمانده لشكر اصفهان، سرتیپ دولو را درپی داشت )در آن فصل ایل هنوز از ییلاق و از استان اصفهان كوچ نكرده بود.(
    
    
    فرمانده لشكر اصفهان اطلاعیه ای شدیداللحن كه به وسیله هواپیما در مناطق عشایرنشین پخش كرده بود می نویسد: <برابر اطلاع رسیده مطالبی به امضای آقای محمدناصر قشقایی در منطقه سمیرم منتشر شده كه خلاصه مضمون آن تحریك اهالی و ایلات وطن پرست و شاهدوست به مخالفت دولت قانونی و ملی می باشد...
    
    
    و این انتشارات اگر حقیقتا به امضای آقای محمدناصر قشقایی باشد، اخطار می گردد كه ایشان و آقایان محمدحسین و خسرو بدون فوت وقت با اعتراف به گناه خود و تقاضای بخشش به اصفهان بیایند... ناصرخان كه انتظار نداشت یك نظامی درحد فرمانده لشكر اصفهان وی را تهدید كند از این اطلاعیه سخت برمی آشوبد و در اطلاعیه بعدی باروت حمله خود را بیشتر می كند و تلگراف خود را با عنوانی كنایه آمیز آغاز كرده بود: <تیمسار سرتیپ دولو، فرمانده لشكر دولت ملی جناب آقای دكتر مصدق و فرمانده فعلی و كفیل استانداری دولت مقتدر تیمسار سرلشكر زاهدی در اصفهان؛ اعلامیه آن تیمسار كه مبنی بر تهدید و الدرم و بلدرم یك مشت مردم این مملكت بود زیارت شد. این جانبان پدر در پدر خدمتگزار این آب و خاك بوده و خون خود را به شهادت تاریخ در راه این مملكت ریخته و هیچ وقت ترس و هراس از حمله های هوایی و زمینی و دریایی نداشته ایم...
    
    
    خلاصه، این برخوردها و بویژه اطلاعیه دولو می رفت كه خشم و اعصاب قشقایی ها را تحریك كند و از طرفی دولت كودتا را در برابر عمل انجام شده قرار دهد. اما مقامات ترجیح دادند راه صبر و مماشات را در پیش بگیرند. برای همین هم سی ویكم شهریور، كاشفی اصفهانی و چند نفر دیگر برای مذاكره به ملاقات ناصر قشقایی می آیند، اما قشقایی پیغام می دهد كه بعد از آن اعلامیه اهانت آمیز حاضر به مذاكره نیستم. تا اینكه چند روز بعد علی هیئت و فرمانده لشكر رسما و با پیشنهادات جدید به ایل و نزد قشقایی ها می آیند. علی هیئت علاوه براین كه از ناصرخان گلایه می كند كه چرا به سرلشكر زاهدی تلگراف تبریك نخست وزیری نفرستاده است، از وی می خواهد كه ابتدا به زاهدی تلگراف و بعد به همراه وی به تهران برود، ناصرخان هم در جواب می گوید: <من هواخواه مصدق بوده و هستم و ایشان را یگانه نخست وزیر ملی می دانم و آقای سرلشكر زاهدی را به رسمیت نمی شناسم. هم شاه و هم نخست وزیر شما هر دو نوكری آمریكا را قبول كرده اند. چنین اشخاصی داخل آدم نیستند...>
    
    
    همین روزها، بویراحمدی ها نامه ای به ناصرخان می نویسند كه: <همه نوع حاضریم و هرچه زودتر حمله را شروع نماییم> حبیب رضا زاده قشقایی هم كه سخنگوی قشقایی ها بود در تهران به یونایتدپرس گفت: <قشقایی ها مصراً> خواستار آزادی دكتر محمدمصدق و برگزاری انتخاباتی سالم و آزاد هستند كه اگر دولت به این تقاضاها ترتیب اثر ندهد، شهر شیراز را كه الان در محاصره 70 هزار قشقایی است در اختیار خواهند گرفت و مسلما در چنین موقعیتی بختیاری ها و بویراحمدی ها بیكار نخواهند نشست و جنوب ایران را از دست رفته فرض كنید.>


برچسب ها: خسرو قشقایی ، ناصر قشقایی ، دکتر مصدق ، ایل قشقایی ، سرلشکر زاهدی ،

دوشنبه 10 فروردین 1388

دولت مصدق و براداران قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

حاکمیت ملی و دشمنان آن

دکتر فخر الدین عظیمی

مصدق در تاریخ ایران نو چه جایگاهی دارد؟ با اینکه شاید درباره مصدق و کارنامه سیاسی او بیش از هر دولتمرد دیگری در تاریخ ایران صد سال اخیر پژوهش و کاوش شده است بازهم شمار نوشته های دانشورانه در این باره انگشت شمار است. اگر انبوه نوشته های موجود و کتابهایی را که همه ساله، مثلا درباره چرچیل، به چاپ می رسد، با آنچه درباره مصدق منتشر شده است مقایسه کنیم درمی یابیم که دامنه پژوهشگری درباره دولتمردان، و دیگر جنبه های تاریخ ایران نو، تا چه اندازه ناچیز است. با این همه، بر اساس دانسته های موجود و نوشته هایی که تاکنون به دست ما رسیده است، می توان پرسش یاد شده را، کمابیش، پاسخ گفت و جایگاه تاریخی مصدق را از چند دیدگاه بررسی کرد. در اینجا تنها به پردامنه ترین تلاش مصدق، یعنی کوشش او در برکشیدن حاکمیت ملی ایران، می پردازم و بررسی جنبه های دیگر کارنامه و بینش او را به مجموعه دیگری وامی گذارم که پس از این به چاپ خواهد رسید.
تنها با کاوشگری ژرفانگرانه در تاریخ گذشته این سرزمین می توان دریافت که امپراتوری بریتانیا تا چه اندازه، به پشتوانه چه امکانات و نیروهایی، و چگونه بر ایران و سیاست آن چیره بود. یکی از مهم ترین ابزارهایی که این چیرگی را تسهیل و از جهتی توجیه می کرد امتیاز نفتی بود که انگلیسیان در سال
۱۹۰۱، درسالهای افول قاجارها، به دست آوردند. پس از آنکه کمتر از ده سال بعد، جست و جوی نفت به نتیجه رسید و سپس، در آستانه جنگ جهانی اول، ناوگان نیروی دریای آن امپراتوری- که هنوز توانمند ترین ناوگان دریایی جهان بود- سوخت خود را از ذغال سنگ به نفت تبدیل کرد، نفت ایران و در نتیجه خود ایران، به عاملهای اساسی تداوم حیات آن امپراتوری و پایداری نفوذ و منافعش تبدیل شدند.
در ارزیابی پی آمدهای چیرگی شبه استعماری انگلستان بر ایران شناخت واقعیتها از اسطوره ها و سخنان سنجیده از شعارهای سبکسرانه آسان نیست. اما برای کسانی از همروزگاران مصدق که قرارداد
۱۹۰۷ روسیه و انگستان برای تقیسم ایران به دو حوزه نفوذ، تیره روزیها و تلخیهای سالهای جنگ جهانی اول و دیگر رویدادهای سیاه پس از آن را به یاد داشتند، آن چیرگی واقعیتی بود که با تمام وجود آن را لمس کرده بودند. واقعیت آن چیرگی از مفروضات هستی شناختی و از دستمایه های اصلی جهان بینی آنان بود. برخی آن چیرگی را گریز ناپذیر یا سودمند می دانستند، اما از دیدگاه مصدق و کسانی که همانند او می اندیشیدند تلاش برای پایان دادن به امتیازات گسترده انگلستان در ایران از لوازم اصلی دستیابی به دولت ملی استوار و استقلال واقعی کشور بود که در عمل، به سبب چیرگی انگلستان، همچنان مخدوش مانده بود. با کودتای ۲۸ مرداد تلاش برای تحقق حاکمیت ملی نافرجام ماند ولی حساسیتها درباره معنای استقلال و مشروطیت دامنه دارتر شد و شکاف میان ملت و نظام پادشاهی خودکامه که به پشتوانه آمریکا و انگلستان روزبه روز یکه تازتر می شد فزونی گرفت. از سوی دیگر، ایرانیان تجربه های مهم دیگری اندوختند؛ نفی همه آرمانهای مصدق نیز ممکن نشد. انگلستان پس از سالهای ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ نیز با انگلستان روزگار پیشین یکی نبود.
ستیز مصدق با شرکت نفت و دولت انگلستان، با بیگانه ستیزی حقارت آلود متعارف یکی نبود. هدف تلاش او استعمارزدایی از ایران و استقرار هویت سیاسی و فرهنگی- مدنی ایرانی نو و آزاد بود که در کنار ملتهای سربلند دیگر بر منافع و سرنوشت خود حاکم باشد- ایرانی که بتواند سخن خود را به ضرب منطق و به پشتوانه قانون و پایمردی و مقاومت بر کرسی بنشاند. در تمام دوران نخست وزیری مصدق کاری از او صورت نگرفت که در پیشگاه جهانیان و عرف بین المللی، ایرانیان را واپس مانده، قانون ستیز و تمدن گریز جلوه دهد. از شعارهای ناسزاگویانه و خودنماییهای نابخردانه پرهیز شد. هنگامی که کارمندان انگلیسی شرکت نفت از ماندن و کار در ایران خودداری کردند و راهی کشور خود شدند به دستور مصدق به شماری از سران آنان قالیچه ای هدیه شد. در مدتی که هیاتی از تهران برای "خلع ید" از شرکت نفت به خوزستان رفته بود، کوشش مصدق بر آن بود که کسانی مانند حسین مکی را از دست یازیدن به کاری که بر آزرم و آبروی ایران آسیبی برساند بازدارد.
شرکت مصدق در جلسه شورای امنیت سازمان ملل، یا آمادگی برای دفاع از حقوق ایران در دیوان دادگستری بین المللی لاهه، یا برای پرداخت غرامت منصفانه به شرکت نفت در چارچوب قوانین و هنجارهای متعارف بین المللی، همه حاکی از دلبستگی او به این بود که ایران باید نه با دستیازی به خشم و تازشگری و قانون شکنی، بلکه با جنگ افزار قانون و به پشتوانه حق، اقتدار اخلاقی وخرد، سخن خود را به کرسی بنشاند. شاید اگر تاروپود همبستگی ملی گسسته نشده بود، و مدعیان و ستیزه جویان اندکی به ادعاهای وطن دوستانه خود دلبستگی نشان داده بودند سرنوشت نهضت ملی چیزی دیگر بود. اما دلایل فروپاشی همبستگی ملی خود بسی پیچیده است. باید پرسید دشمنان دیرین به انگیزه چه برداشتها، منفعت جوییها، و محاسبه هایی در ستیزه جویی خود سرسخت تر شدند و یاران گریزان و سپس کینه توز، چرا به راهی رفتند که با اندکی تامل و دوراندیشی می توانستند فرجام آن را پیش بینی کنند.
به رغم تلاشهای دامنه داری که برای بی اعتبار کردن مصدق صورت گرفت او به نماد جنبشی تبدیل شد که درسده بیستم، یا دست کم پس از جنگ جهانی دوم، از مهمترین جنبشهای استعمارستیزانه جهان بود. او از پیشگامان اصلی این جنبشها درسده بیستم و پیشرو رهبرانی دیگر، از جمله جمال عبدالناصر، رئیس جمهور، مصر بود. اما مصدق برخلاف برخی دیگر از سران این گونه جنبشها، با تمدن مدرن و هنجارها و ارزشهای آن سرستیز نداشت و برای ایران همان جایگاه، فرصتها و بهروزیهایی را می خواست که کشورهای آزاد و سرافراز از آنها برخوردار بودند. از دیدگاه او دلبستگی به تمدن مدرن با آنچه از فرهنگ دیرین ایران ماندگار بود، به ویژه با فضیلتهای مدنی کهن، آمیزه ای فراهم می کرد که می توانست دستمایه ای برای پیشرفت به سوی دموکراسی مدرن در کشور باشد، پایه های فرهنگ ملی را استوار کند و کشورداری را بر بینش و منش "ملی" استوارگرداند. این بینش و منش آمیزه ای از دلبستگیهای وطن دوستانه و آزادیخواهانه و مسئولیتهای مدنی بود. هدف آن دامن زدن به اعتماد به خود و برکشیدن روح تلاش برای پیشبرد مشروطیت و استقلال و سربلندی ایران بود. آمیزه ای از ارزشهای مدرن روزگار روشنگری و گزیده ای از سنتها و ذخیره های فرهنگی- اخلاقی تاریخ گذشته ایران بود.
دلبستگی به ارزشهای تمدن مدرن در شرایطی که وجوهی از این تمدن چیرگی کشورهای غربی، به ویژه انگلستان، بر ایران را امکان پذیر می کرد کارآسانی نبود. پس از شهریور
۱۳۲۰ سفارتخانه هایی مانند سفارت انگلستان، دوباره جایگاه و نفوذ پیشین خود را باز یافتند. برخورد ایدئولوژیکی دامنه داری که اندکی پس از پایان جنگ جهانی دوم نمایان شد، نقش سفارتخانه ها را گسترده تر کرد. جهان آوردگاه زورآزمایی دو ابر قدرت و هواداران آنها شد. به جای برخورد خردمندانه و روادارانه اندیشه ها، حوزه عمومی زندگی در ایران، میدان کشمکشهای ایدئولوژیکی – سیاسی پردامنه و تلخی شد. کشورهای جهان سوم، به ویژه ایران، به سبب جایگاه استراتژیکی- جغرافیایی خود، از این کشمکشها آسیب فراوان دیدند. در روزگار غلبه استالینیسم در شوروی و بر بیشتر نیروهای چپ، مک کارتیسم یا کمونیسم ستیزی در آمریکا، فرهنگ سیاسی ایران زهرآگین تر شد و زمینه تساهل ناچیزتر. "لیبرالها"، محافظه کاران، و راستگریان دیگر، وابسته انگلستان و آمریکا دانسته شدند و چپها اغلب سرسپرده شوروی. در این فضای تیره هرکس وابسته به جایی پنداشته می شد و سرسپرده یا خدمتگزار قدرتی بیگانه.
همزمان با گسترش جنبش ملی دامنه و تلخی این رویارویی گسترده تر شد و هواداران غرب و یاران شوروی در بسیج کینها و پیش داوریها به زیان یکدیگر اندازه نشناختند. ایرانیان کهنسالتر هنوز داستانهای چیرگی عمل انگلستان و ستمهای روسیه را به یاد داشتند. بسیاری از جوانترها نیز جهان را نه تنها عرصه رویارویی دو جهان بینی بلکه میدان نبرد نیروهای خیروشر می دیدند. این وضع، آسیب پذیری ایرانیان را که ذهنی توطئه یاب، بیمناک یا نگران داشتند، بیشتر کرد. خودسامانی فکری به چیزی گرفته نمی شد؛ هر اندیشه ای به زمینه طبقاتی یا عواملی دیگر فروکاسته می شد؛ همه در جست و جوی انگیزه های "واقعی"، هدفهای پنهان و پیوندهای مرموز یکدیگر بودند. کمتر رخدادی بود که بیگانگان در آن دخیل دانسته نشوند.
این نگرش پی آمدهای فکری- عملی ناگواری داشت. از سوی دیگر، یکسره هم خیالپردازانه نبود. در روزگار نخست وزیری مصدق پولهای هنگفتی برای به بازی گرفتن ترتیبات پارلمانی ایران، و در نتیجه بی پایه تر و سست تر کردن آن ترتیبات، هزینه شد. از هیچ تلاشی برای جلب یاری و همکاری شماری از ایرانیان و همراه کردن آنان به پشتوانه پاداش یا وعده حمایت، برای به ستوه آوردن و برافکندن دولت مصدق فروگذار نشد. زمینه های گسترش باج پردازی، رشوه خواری، مزدوری و رفتارهای پرآسیب دیگری که با دلبستگیها و مسئولیتهای ملی و مدنی سخت ناسازگار بود فراهمتر شد. مقامات سفارتخانه ها و دستگاههای اطلاعاتی انگلستان و سپس آمریکا به کارهایی دست یازیدند که نه با هیچ معیاری از قانون و اخلاق و عرف هماهنگی داشت و نه با ادعاهای آزادیخواهانه فریب آمیز و نیرنگ آلود خود آنان سازگار بود. در چنین فضایی، در ایران، زمینه برای رشد اتکا به نفس ملی، غرور مدنی، مدارا و خودسامانی فکری تنگ بود. کمتر کسی از اهل سیاست می توانست به دیگری به دیده تردید و بدگمانی ننگرد، یا خود را آماج دسیسه های بدخواهانه نپندارد. زمینه پیدایش اعتماد که از بنیادیترین لوازم همکاری مدنی و پیدایش روحیه دموکراتیک است، سخت ناچیز بود.
یادآوری این نکته بجاست که به هیچ روی نباید پنداشت همه مخالفان مصدق وابسته این و آن یا مزدور بیگانه بودند. بی گمان گروهی به انگیزه های اعتقادی یا مسلکی و براساس برداشتهای متفاوتی از منافع ملی و مصلحت عمومی، یا برای پاسداری از منافع خود، با او در ستیز بودند؛ اما شماری از سیاست پیشگان فرصت طلب و ماجراجویان موقع شناس از گشاده دستیهایی که به پادرمیانی کارگشایان سیاسی انجام می شد بهره ها بردند. در فضای غبارآلود و تیره ای که برشمرده شد تفاوت میان کسانی که به انگیزه باورها و برداشتهای خود به میدان ستیز گام نهاده بودند و کسانی که مزدی گرفته بودند تا به خدمتی کمربندند آسان نبود. شماری از ستیزه گران، مخالفان دیگر مصدق را دست آموز می کردند و از کسانی نیز، بی آنکه خود آنان بدانند، بهره برمی داشتند، اما واقعیتی که بیشتر مخالفان مصدق را در رویارویی با او گستاخ و توانا می کرد بهره مندی آنان از پشتیبانیهای گوناگون مقامات انگلیسی و آمریکایی بود و این مقامات نیز برای پیشبرد هدفهایشان بر یاوران ایرانی خود تکیه می کردند.
کرمیت روزولت، از کارگزاران سازمان جاسوسی- اطلاعاتی آمریکا (سیا
CIA) در نوشته گمراه کننده، آشفته و پرازتحریف خود، ضد کودتا، این تصور را دامن زده است که ماموران آمریکا و انگلستان با صرف اندکی پول و با بسیج اوباش دولت مصدق را به آسانی فروافکندند؛ اما این تصور بسیار ساده نگرانه و نادرست است. کودتا پی آمد تلاشهای پیگیر بود که از نخستین روزهای زمامداری مصدق آغاز شده بود و کارگزاران انگلستان و آمریکا پولهای هنگفتی صرف به فرجام رساندن آن کردند.
برخی گمان کرده اند که اگر مصدق قاطعیت بیشتری نشان داده بود کودتاگران شکست می خوردند و ماجرا تمام می شد. برخی نیز ساده نگری درباره شرایط آن روزگار ایران و جهان را تا بدانجا رسانده اند که گمان می کنند اگر مصدق به حزب توده روی آورده بود بر کودتاگران و اوباش بسیج شده غلبه می کرد و کودتا را ناکام می گذاشت. اما شرایط آن روز ایران و جهان به گونه ای بود که مقامات آمریکایی و انگلیسی، نه تنها کمونیسم، بلکه ناسیونالیسم بی طرفانه را نیز تحمل ناپذیر می دانستند.آنان برآن بودند که با هرابزار و به هر بهایی چیرگی دوباره خود را بر ایران و ذخایر نفتی آن برقرار کنند و این کار را مستلزم برافکندن دولت مصدق می دانستند. اگر کوششهای
۲۵ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آنان نیز به فرجام نرسیده بود به هیچ روی از تلاش پیگیر و خشونت آمیز برای به روی کارآمدن رژیمی دلخواه خود در ایران دست برنمی داشتند.
در آغاز تیرماه
۱۳۸۳ موسسه ای پژوهشی موسوم به آرشیو امنیت ملی (وابسته به دانشگاه جرج واشینگتن، در آمریکا) اسنادی سری به دست آورد که روشنگر برخی از سیاستهای وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی آن کشور از پائیز سال ۱۳۳۱ به بعد است. از این اسناد چنین برمی آید که در صورت شکست تلاشهای آمریکا و انگلستان برای برافکندن دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲، کوششهای آنان به صورتهای دیگر ادامه می یافت. مقامات آمریکایی از مدتها پیش از مرداد ۱۳۳۲ برنامه ریزی کرده بودند که اگر کودتا نافرجام بماند و حزب توده توانا شود، به پشتوانه نیروهای نظامی خود درخاورمیانه، جنگی چریکی درجنوب ایران به راه اندازند؛ بنا بود حزب توده و سیاستمداران ملی ایران آماج این جنگ باشند. حکومت جمهوریخواه آیزنهاور، رئیس جمهور آمریکا بسیار نگران بود که کودتا ناکام بماند و توده ایها با استفاده از فرصت ناشی از بی ثباتی و گسست اقتصادی، قدرت را در ایران به دست گیرند. از دیدگاه مقامات آمریکایی، رویارویی با این خطر اقدام نظامی را توجیه می کرد. براساس یادداشتی که والتر اسمیت، معاون وزارت امور خارجه آمریکا، در ۳۰ اردیبهشت ۱۳۳۲(۲۰ مه ۱۹۵۳) برای رئیس جمهور تهیه کرده بود، سیا با برخی از سران ایل قشقایی به توافق رسیده بود که پناهگاه پنهان امنی در منطقه جنوب فراهم کنند که پایگاهی برای چریکهای بهره مند از پشتوانه مالی آمریکا و کارگزاران اطلاعاتی آن کشور باشد. سازمان یاد شده حدود ده نفر ایرانی را برای به کاراندازی فرستنده های رادیویی مخفی آموزش داده، تجهیزات لازم را در اختیار آنها نهاده بود. بنا بود این افراد در مناطق گوناگون کشور مستقر شوند و هنگام نیاز به کار برقراری ارتباط رادیویی با سیا فراخوانده شوند. سیا سرگرم آموزش دادن به شماری دیگر بود. انبوهی جنگ افزار در پایگاه هوایی آمریکا در لیبی آماده شده بود که برای تجهیز ده هزار چریک کفایت می کرد تا بتوانند دست کم شش ماه، بدون نیاز به کمکی تازه، به عملیات بپردازند. تجهیزات دیگری نیز در خاورمیانه آماده شده بود که طی سه یا چهار هفته می شد آنها را از طریق پایگاههایی در تهران و تبریز به مناطق عشایر نشین جنوب ایران منتقل کرد. زمینه مادی از جمله طلا و ارز، و افراد لازم نیز فراهم شده بود. سیا سرگرم تهیه نقشه تشکیل هشت تیم سه نفره برای اداره ارتش چریکی مخفی خود بود و پیش بینیهای دیگر در مورد گامهایی که می بایست برداشته شود انجام شده بود. بنا بود شمار زیادی هواپیما در جنوب ترکیه مستقر شود و یک نیروی دریایی در نزدیکی بصره گرد آید تا بتوانند از "گسترش کمونیسم" جلوگیری کنند. همچنین بنا بود از پایگاهی نطامی در عربستان سعودی نیز بهره بگیرند.
براساس مدارکی دیگر می دانستیم که سیا برنامه ای داشت که در صورت شکست کودتا و ناگزیر شدن به ترک ایران، نیرویی را در کشور برجا بگذارد که با قشقاییها و احتمالا عشایر دیگر همکاری کنند. ظاهرا در بهار
۱۳۳۲ یکی از ماموران اطلاعاتی آمریکا با برخی از قشقاییها در این مورد به توافق رسیده بود. اردشیر زاهدی نیز در نوشته ی درباره کودتا مدعی شده است که پدرش برنامه ای برای برپا کردن "ایران آزاد" در جنوب کشور داشت. در اینجا نکته درخور یادآوری این است که در تابستان سال ۱۳۲۵ که کابینه احمد قوام سه تن از سران حزب توده را به وزارت برگماشته بود و خطر آن می رفت که حکومت مرکزی با سید جعفر پیشه وری که در آذربایجان خودمختاری اعلام کرده بود کنار آید، قشقاییها و عشایر دیگر در جنوب به واکنش تهدید آمیز و عملا به طغیان دست زدند. مقامات انگلیسی در آن رویدادها از درگیری برکنار نبودند. سرلشکر فضل الله زاهدی- جانشین مصدق پس کودتا- برای مهار کردن عشایر به جنوب گسیل شد. او که در خلال جنگ جهانی دوم در کنار سران قشقایی هوادار آلمان بود و با قشقاییها ارتباط داشت از اقدام علیه آنها خودداری کرد. تهدید یا تکاپوی قشقاییها و عشایر دیگر در تغییر موضع قوام در برابر پیشه وری و حزب توده، یا فراهم کردن بهانه لازم برای او در این مورد، موثر بود.
اینکه آیا رویدادهای سال
۱۳۲۵ می توانست با تحولات احتمالی در ۱۳۳۲ مشابهتی داشته باشد یا نه، نیازمند تامل بیشتری است. درباره اسناد نویافته نیز هنوز نمی توان بدون بررسیهای بیشتر با اطمینان داوری کرد و تفسیر این سندها به فرصتی بیشتر نیاز دارد. درخور یادآوری است که بر اساس آنچه می دانیم دست کم دوتن از سران سرشناس ایل قشقایی، یعنی ناصرخان و خسروخان، از یاوران نهضت ملی بودند. خسروخان در مقام نمایندگی مجلس، مصدق را از دامنه ماجراجوئیها علیه دولت آگاه می کرد. او و ناصرخان از یاری کردن مصدق فرو نماندند. ناصرخان شکست مرحله نخستین کودتا را به مصدق شادباش گفت و زاهدی را سرزنش کرد. مصدق نیز از آنان با بزرگداشت و حقشناسی یاد کرده است. قشقاییها با پشتیبانی از مصدق شاه را با خطری جدی روبه رو کرده بودند. این موجب شد پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، از چهارخان بلند پایه قشقایی، تنها یک نفر- ناتوانترین آنان- در امان بماند و دیگران روانه تبعید شوند.
چنین برمی آید که آمادگی قشقاییها برای همکاری با آمریکائیان- اگر حقیقت داشته باشد و روایت سیا درست و دقیق باشد و برخی از سران اصل ایل در آن درگیر بوده باشند- نه برای مقابله با نهضت ملی، بلکه برای رویارویی یا به قدرت رسیدن حزب توده بوده است. شاید کارگزاران اطلاعاتی آمریکا موفق شده بودند کسانی از سران قشقایی را متقاعد کنند که ادامه نخست وزیری مصدق به چیزی جز چیرگی کمونیسم نخواهد انجامید؛ یا آنها باید به انگیزه وطن پرستی برای رویارویی یا امکان به قدرت رسیدن حزب توده آماده باشند. به یاد بیاوریم که دستاویز قرار دادن خطر حزب توده و غلبه کمونیسم و آوازه گری گسترده در این مورد و دامن زدن به نگرانیها به هر ترفند دروغ پردازانه ای، کارآمدترین ابزار موجود در دست مقامات آمریکا و انگلستان برای برافکندن دولت مصدق بود. برای داوری سنجیده تر در این مورد باید منتظر سندهای دیگر و آگاهیهای بیشتر بود. در هر صورت، بی آنکه ادعاها یا ارزیابیهای گزافه گویانه سیا را درباره توانائیها و دستاوردهایش در سالهای آغازین دهه
۱۹۵۰ یکسره بپذیریم، نمی توانیم در مصمم بودن دولتهای آمریکا و انگلستان در برافکندن نخست وزیری مصدق تردیدی به خود راه دهیم.

نگارنده در کتابی که در پیش رو دارید کوشیده است تصویری از تلاشهایی به دست دهد که از یک سو برای به کرسی نشاندن حاکمیت ملی ایران و از سوی دیگر برای دست نیافتنی کردن این هدف و برانداختن دولت مصدق صورت گرفت؛ نقشی از نیروهای درگیر، اهمیت نسبی آنها و پیوندهای ستیزه گران بومی و بیگانه، ترسیم کند و جنبه هایی از کارنامه سیاسی دولت مصدق را نیز بکاود. بررسی نقش، ترکیب، و انگیزه های یاوران مصدق، و به ویژه مخالفان او، و ارزیابی قلمرو یا حوزه اقتدار و امکانات و دشواریهای گوناگونی که وی در روزگار نخست وزیری پیش رو داشت، درک دوران مهمی از زندگی سیاسی ایرانیان را آسانتر می کند. بدون ژرفانگری درچندوچون آنچه به مرداد
۱۳۳۲ انجامید، درک بسیاری از دگرگونیها و کامیابیها و ناکامیهای بعدی ناممکن است.
این پژوهش بر تازه ترین سندها و منبعهایی تکیه دارد که تاکنون از آرشیوهای انگلستان و آمریکا یا از منابع ایرانی به دست آمده است. از بازگفت رودیدادهای دانسته، مانند آنچه در سی ام تیر یا نهم اسفند
۱۳۳۱ یا در ۲۵ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ رخ داد و از توضیح درباره تلاشهایی مانند آنچه برای حل مسئله نفت صورت گرفت و از برشمردن جزئیاتی که تاکنون بارها درباره آنها نوشته شده است، پرهیز شده است. بی گمان نکته های نادانسته درباره موضوع این پژوهش- با آنکه درباره بسیاری مسائل ابهام چندانی برجا نمانده است- کم نیست و در آینده جزئیات بیشتری در دسترس پژوهشگران قرار خواهد گرفت؛ هرچند که اسناد اطلاعاتی- جاسوسی انگلستان همچنان از دسترس دور خواهد ماند. امید به انتشار جزئیات بیشتری از منابع آمریکایی موجه تر است. شاید کاوش در منابع روسی روشنگر برخی نکته های نادانسته باشد. باید امیدوار بود سندهایی از منابع ایرانی و خاطرات و نوشته های دیگری در آینده در دسترس قرار گیرد یا منتشر شود و بردامنه و ژرفای دانسته های موجود بیفزاید و موجب بازنگری در داوریها و تفسیرهای رایج شود. شناخت شناسی یا دانش تاریخی، مانند همه دانشهای انسانی- اجتماعی، هیچ گاه از منزلتی قطعی و حتمی برخوردار نیست و همیشه درسایه یافته ها، پژوهشها و تفسیرهای تازه مورد بازاندیشی و بازنگری قرار می گیرد.
با توجه به مقتضیات و شرایط سیاسی روزگار مصدق و قلمرو تنگ امکانات و دامنه دشواریهایی که او با آنها روبه رو بود، تصور کامیابی وی در تلاشهایش ساده دلانه به نظر می آید؛ ولی این چیزی از اهمیت تاریخی مصدق و تلاشهای او نمی کاهد. هر سندی که تاکنون درباره مصدق به دست آمده است جایگاه او را در تلاشهای آزادیخواهانه ایرانیان استوارتر و باورهای هواداران او را درباره دلبستگیهای سیاسی- اخلاقی اشت موجه تر کرده است. نمی توان شکست جنبش ملی و ناکامی حکومت مصدق را فرصت بزرگ از دست رفته ای ندانست- فرصتی برای گریز از پی آمدهای تلخ خودکامگی شاهانه و وابستگی به غرب، به ویژه به آمریکا، و برای پی افکندن نظامی سیاسی که آرمانهای دیرین ایرانیان را برای دستیابی به حاکمیت ملی و مردمی، جامه عمل بپوشاند.
تاملی در آنچه از سوی کارگزاران انگلستان و آمریکا و یاوران ایرانی آنها برای شکست جنبش ملی و تلاشهای آزادیخواهانه ایرانیان صورت گرفت، آگاهی از برخورد دو گانه و فریبکارانه سران آن کشورها را، که آزادی و دموکراسی را برای خود می خواستند و دیگران را شایسته یا آماده بهره مندی از این نعمتها نمی دانستند، آشکارتر و آزاردهنده تر می کند. بی آنکه به شعارهای ساده دلانه دل ببندیم و کاستیهای بنیادین جامعه ایران و مسئولیتهای سترگ خود ایرانیان را از یاد ببریم، نمی توانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که کشورهای باختری فرصتهای خود را برای برخورداری از آزادی و رفاه تا حد زیادی وام دار بی بهره گذاشتن مردم سرزمینهای دیگر از این موهبتها هستند.
نگاهی حسرت آمیز به گذشته و افسوس خوردن بر آنچه رخ داده است نه سودمند است نه آموزنده؛ اما درنگی در چندوچون و سببهای شکست جنبش ملی، ما را در شناخت ساختارها و نیروهایی که یاور یا بازدارنده پیشرفت به سوی حاکمیت ملی، آزادیخواهی و جامعه ای باز در ایران بوده اند، تواناتر و در راهیابیهای آینده سنجش گرتر و دوراندیشتر خواهد کرد.

 


                                                        برگرفته از کتاب "حاکمیت ملی و دشمنان آن"


 


برچسب ها: برادران قشقایی ، دکتر مصدق ، خسرو قشقایی ، ناصر قشقایی ، فخر الدین معظمی ، فضل الله زاهدی ، عشایر قشقایی ، ایل قشقایی ،

یکشنبه 9 فروردین 1388

خواننده بزرگ ایل قشقایی(حسین کیانی)

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،موسیقی ایل قشقایی ،

آزاده شهمیر نوری

 مسن‌ترین خواننده ایل قشقایی است و 109 سال دارد، اما شناسنامه‌اش را بیست سالی دیر‌تر گرفته تا از خدمت سر بازی معاف شود. سر حال و سر‌زنده است. در افتتاحیه جشنواره موسیقی نواحی، وقتی پرده كنار رفت و استادان یكی یكی شروع كردند به خواندن، نوبت به او که رسید، خواندن را این طور آغاز كرد: «من، حسین كیانی، متولد 1295، شماره شناسنامه 454، صادره از ایل قشقایی شیراز» وقتی صحبت می‌كرد انگشت اشاره‌اش را كه بالا گرفته بود تكان می‌داد انگار می‌دانست كه این حرف‌ها برای مردمی كه روبرویش نشسته‌اند جالب است. بعد هم شروع كرد به خواندن داستان رستم و سهراب:‌
به كشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال كمر
چند بیتی بیشتر نخوانده بود كه شعر را فراموش كرد. بعد از كمی سكوت جمعیت دست زدند، او دوباره شعر را از اول زمزمه كرد و بعد ادامه‌اش را خواند. باز هم جمعیت دست زدند.
با وجودی كه شعر فردوسی را فراموش كرده، اما حافظه خوبی دارد. حوادث دوره رضا‌خان و دوره نخست وزیری مصدق را به خوبی به یاد‌ داشت. می‌گوید در جوانی تمام شاهنامه فردوسی را حفظ بوده است. او تنها یكی از خوانندگان ایل قشقایی است كه شعر‌های فارسی را به زیبایی می‌خواند، اما مسن‌ترین آنهاست.
از هفت سالگی با داوود نكیسا كه نوازنده تار بوده به میهمانی‌های خوان‌ها و بزرگان می‌رفته و لالایی‌ها و آواز‌های تركی می‌خوانده است. اما برای او شاهنامه چیز دیگری بوده است: « خواندنش را بین ایل قشقایی ممنوع كرده بودند. از دوره احمد‌شاه به بعد شعر‌های فردوسی را پنهانی می‌خواندیم. كتاب‌های شاهنامه را از ما گرفتند و سوزاندند. قشقایی‌ها كتاب را در خانه‌هایشان پنهان می‌كردند اما من برای این‌كه نیازی به كتاب نداشته باشم، شعر‌ها را از حفظ می‌خواندم.»
پیر‌مرد به تلخی از آن روز‌ها و حكومت رضا‌خان یاد می‌كند. او می‌گوید: «بی‌حجابی در ایل قشقایی هرگز نبوده لباس زن‌ها آنقدر پارچه داشته كه آنها را می‌پوشاند حتی دختران ایل كه به هر دلیلی از ایل می‌رفتند باید همین لباس‌ها را می‌پوشیدند. ایل با دولت سر‌حجاب دعوای زیادی داشت. مردان می‌گفتند لختی برای زن خوب نیست .دولت «سرپتی» را اجباری كرده بود، اما زن‌ها هرگز تنبان و كینگ را كنار نگذاشتند. مرد قشقایی هم هنوز لباده، شالوار (شلوار)، چقه، كلش و پاپیچش را می‌پوشد و به آن مغرور است.»
«حسین كیانی»، ایل را حامی مصدق می‌داند و از او به نیكی یاد می‌كند: «مگر می‌توانم مصدق را فراموش كنم. قشقایی‌ها حامی مصدق بودند. در جریان جنگ انگلیس و به دریا انداختن انگلیسی‌ها، حاج عبدالحسین لاری از علمای قشقایی فتوای جهاد می‌دهد. انگلیسی‌ها فارس را گرفته بودند. این بسیج شد و ماجرای آب انداختن قوای انگلیس پیش آمد. غائله مصدق هم یكی از حكایت‌ها بود كه ایل را دوباره رودر روی دولت كرد.»
موسیقی در ایل یعنی زندگی، مردان و زنان با آن زندگی می‌كنند زنان هنگام كار آواز می‌خوانند، مردان هنگام جنگ. زنان آرزو‌های دور و دراز خود را در آواز‌ها مرور می‌كنند. آنها هر شب ساز كوك می‌كنند و دور هم جمع می‌شوند و آواز می‌خوانند. داستان‌های شاهنامه بخش مهمی از آواز‌های شبانه ایل است. حسین كیانی، شعر‌های فردوسی را می‌خواند و جوان‌تر‌ها دورش حلقه می‌زنند و گوش می‌دهند. داستان‌های حماسی و عاشقانه مهمترین آواز‌های آنهاست كه نقل آنها سینه به سینه گشته و از قرن‌ها پیش به امروز رسیده است.


برچسب ها: حسین کیانی ، خواننده بزرگ ایل قشقایی ، ایل قشقایی ،

مصاحبه محمد بهمن بیگی با کیهان فرهنگی

از مدت‏ها پیش دراندیشه گفت‏وگو با استاد بهمن بیگی بنیانگذار آموزش عشایری درایران بودیم؛ اما او در شیراز مقیم بود و راه دور.

مراسم بزرگداشت بهمن بیگی در انجمن آثار و مفاحر فرهنگی و حضور استاد درتهران، فرصت خوبی بود که نباید از دست می‏رفت.

دیدار ما با استاد بهمن بیگی در هتل لاله به یاری همسر گرانقدر استاد، در عصر روزی سرد و در اتاقی گرم صورت گرفت؛ گرمایی که استاد را کلافه کرده‏بود! برای تعادل هوا ناگزیر پنجره را گشودیم، صدای تردد و بوق خودروها درخیابان فاطمی لحظه‏ای قطع نمی‏شد. صدا درمصاحبه‏ای که ضبط شد اختلال ایجاد می‏کرد، اما ظاهرا چاره‏ای نبود.

بهمن بیگی 85 ساله، مردم‏دار و مهربان و صریح و صمیمی است. درهیچ جمعی اصالت فردی و ایلیاتی خود را از دست نمی‏دهد. در گفت‏وگو با او به راستی دچارحیرت می‏شویم. آیا بهمن‏بیگی روشنفکری است که از شهر به ایل رفته تا با سنت‏ها و باورهای ناروا ازطریق فرهنگ و آموزش بجنگد؟ آیا ایلیاتی سنت‏گرایی است که از ایل به شهر آمده تا ما را از خطرات خودفراموشی درشهرها و بیگانگی با طبیعت زیبا آگاه کند؟

دربرابر انسان فرهیخته و فرزانه‏ای قرار داریم که در فرصتی 30 ساله، بیش از پانصد هزار نفر را در شرایط دشوار سیاسی و طبیعی باسواد کرده و از آنها، هزاران معلم و مهندس و پزشک ساخته‏است. نویسنده چیره‏دستی که در فاصله‏های زمانی نامنظم، با چاپ یکی از آثارش، ما را به میهمانی گنجشک‏ها و به رودخانه قره‏قاج، به ییلاق و قشلاق ایل می‏برد و با نثری شاعرانه و چشمی که همه زیبایی‏ها را می‏بیند، برایمان از آب و خاک و گل و اسب و ایل و رود می‏گوید.

جملاتش زیبا و کوتاه و همراه با طنزی پنهان است. دلخواه ما این بود که ساعت‏ها با استاد گفت‏وگو کنیم، اما سهم ما از دیدار با استاد تنها دوساعت بود، زیرا استاد در جایی میهمان بود و باید می‏رفت. فرصت کوتاه ما گهگاه با تلفن‏ها و حضور ناگهانی و سرزده برخی از شاگردان ایلیاتی استاد در اتاق، از آنچه بود کوتاهتر می‏شد و در چنان شرایطی، امکان طرح همه پرسشهایمان میسر نبود. اما حضور استاد درتهران مغتنم بود وارمغانش برای خوانندگان کیهان فرهنگی، همین گفت‏وگویی است که درپیش رو دارید.

محمد بهمن بیگی در سال 1299 از پدر و مادری ایلیاتی در جنوب فارس، در منطقه‏ای بین شهرک‏های خنج و فیروز آباد، در چادر سیاه عشایری به دنیا آمده و به تعبیر زیبای خویش، زندگی را در چادر با تیر و تفنگ و شیهه اسب آغاز کرد. در چهارسالگی پشت قاش زین نشست و تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبرد. پدر و مادرش علاقه‏مند بودند که محمد خواندن و نوشتن بیاموزد، از اینرو، مرد باسوادی از اهالی شهرضای اصفهان را برای این کار در نظر گرفتند آن مرد، طی دو سال و اندی به محمد خواندن و نوشتن و حساب و هندسه آموخت. پدر محمد در زمره کدخداهای ایل و ازجمله کسانی بود که در شورش قشقایی‏ها علیه اقدامات جائرانه رضاخان شرکت داشت و به همین جهت همراه عده‏ای، سال1310 به تهران تبعید شد. چهارماه پس از آن، مادر محمد نیز به اتهام آذوقه‏رسانی به یاغیان همراه دو زن دیگر دستگیر و با شرایطی سخت و توان فرسا همراه فرزندان، به تهران تبعید شد. در دوران 11 ساله تبعید پدر محمد در تهران، اموال آنها در ایل به غارت رفت و محمد ده ساله همراه پدر و مادر، در شرایطی تلخ و دشوار، زندگی را طی کردند. محمد را در تهران به مدرسه علمیه در ولی‏آباد سپردند. مسوولان مدرسه پس از آزمون معلوماتش، او را در کلاس پنجم ابتدایی نشاندند. طولی نکشید که محمد سرآمد همه شاگردان کلاس شد و به همین دلیل، از کلاس ششم به کلاس هشتم دبیرستان ایرانشهر و از کلاس هشتم به کلاس دهم رفت؛ کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان شد و تیمش در پایتخت به جام پیروزی دست یافت و او مدال گرفت.

هنوز چند هفته‏ای از تحصیل محمد در کلاس دهم نگذشته بود که مادرش پس از چهارسال تبعید آزاد شد و اجازه یافت که به ایل بازگردد. چنین بود که محمد جوان نیز همراه مادر، برادر کوچک و خواهرانش به سوی ایل بال و پرگشود.

با سقوط رضاخان در شهریور 20، دوران یازده ساله تبعید و تحقیر پدر محمد نیز پایان گرفت و او نیز به ایل بازگشت. محمد جوان برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و از دبیرستانی که دکتر مهدی حمیدی شاعر بلند آوازه ایران، دبیر آن بود، دیپلم گرفت. در دوران تحصیل در دبیرستان،

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، کیهان فرهنگی ، ایل قشقایی ، آموزش عشایر ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic