سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی3

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،فرهنگ ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت سوم
روح اله اژدری
به یاد پدران  و مادران  
بیاد دارم پدر و مادرم را که درانتهای همین دره سیاه چادرمان را بپا کرده بودند و با طبیعت و مثل طبیعت زندگی می کردند. پیر زن و پیر مردی  با موهایی سفید با چهره ای پرچین که گردش زمانه خلل در آرامش انها بوجود آورده بود، دیده به سوی افق دوخته و منتظرم بودند. این درختهای ارجن و کیکم ، شاهد تنهایی آنهاست . از آه و ناله و گریه آنها غمگین می شود و با شادی انها شاد می گردد. این زمین ناهموار می داند که پیرمرد چشمانش بینایی سابق و زانوانش استحکام جوانی  را ندارد  برای همین خود را برای حرکت این پیرمرد هموار ساخته است. بیاد دارم مادرم را که چگونه مهر مادری بر پیمانه دل ما می ریخت. چگونه وقتی به خاطر بازیهای کودکانه خاری بر پای ما می نشست با مهر عطوفت خار از پای بیرون می کشید و بر آن مرحم می گذاشت. بیاد دارم پدرم را که چگونه صبحگاهان همراه  گله به کوهستان می رفت و عصر باز می گشت. پدرم مرد سختی بود اما قلبی مهربان داشت. یاد باد صبحگاهان را که مادر با دست های پینه بسته اش خمیر ورز می کرد  و بر روی ساج می انداخت و ما در کنار اجاق بر روی گبه قدیمی مادر می نشستیم و مادر مشتک می پخت و ما گرما گرم با ماست و کره می خوردیم. سالهاست که دیگر مشتک مادر را نخورده ایم . دیگر در هوای صبحگاهی شهر خدا بر کنار اجاق نشستن و هیزم بر اجاق نهادن و در میان دود و آتش ،آجاق را فوت کردن و تیر نان پزی از دست مادر خوردن آرزو شده است. آن نان های برشته و با مزه آمیخته با جوهر محبت مادر و زحمت دست پدر بود و تا کنون هیچ نانی در دهان من مزه ان نانها را نداشته است. آن چوب که می سوخت  و نان می پخت دل مادرم بود که می سوخت تا ما را نیرو و توان دهد و بنگرید که سالیان سوختن ، چگونه دستهایش را ناتوان و سیمایش را خسته و چروکیده  ساخته است. آن اجاق را من باستان زندگی خود می دانم و او خود شاهد سوختن پدر و مادر برای نیرو و توان گرفتن ما بوده است و به وقت خود شهادت خواهد داد. من بر آن اجاق بوسه خواهم زد و خاکستر آن را سرمه دیده ام خواهم کرد که سرمه محبت و عشق است. من دستهای زمخت و چروکیده پدرم را به نشانه سالها عشق ورزیدن و سوختن می بوسم. ان کس که از ویژگیهای انسانی بهره ای برده باشد نجیب زاده واقعی است. احترام نجیب زادگان با خزیدن زمان به گذشته تغییر نمی کند.


سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی2

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت دوم
روح اله اژدری
صدای ستایش  
همچنان که در زیبایی های درختان و سخره ها و شر شر آبشارها غرق شده ام نسیم فرحبخش کوهستان با هماهنگی برکهای درختان موسیقی دلنوازی می نوازد و فضای روانی ما را می تکاند و موجب تموجات روحی لطیفی می شود که هیچ نوازنده  ماهری توان چنین تغییری در سطوح روانی ما را ندارد. هیچ دستگاه موسیقی که از پیشرفته ترین فنون بهره مند باشد توان تولید چنین آهنگی ندارد. آهنگ عظمت خالق و هماهنگی و ترکیب مخلوق است . صدای ستایش است. باید گوش سپرد و خود و روان خود را بر موجهای این نسیم ستایش سوار کرد و تا فراسوی رهایی از بند بندگی خود رفت و در اوج رهایی فریاد بندگی خالق را لبیک گفت. من صدای ستایش جاندار و بیجان را در این فضای کوهستان بیشتر می شنوم.  
ذکر تسبیحات اجزاء نهان  
غلغلی افکنده در این جهان  
جمله اجزاء زمین و آسمان  
با تو می گویند روزان و شبان  
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم  
با شما نا محرمان ما خاموشیم
خاموشیم و نعره فریادمان  
می رود تا پای تخت جانمان  
دیدار این دره های زیبا  و این دشت های پر بوته و قله هایی که به خدا نزدیکترند و چشمه سارهای شیرین و خنک ، نسیم فرحبخش صبحگاهی و بوی مطبوع  خاک و آب و علف خاطرات شیرین گذشته را همچون کوپه های یک قطار سریع السیر در ریل ذهنم به حرکت در می آورد. چهار فصل اینجا نماد حیات است. پاییز چون سر می رسد رنگ قرمز و زرد و سبز شکوه و عظمت آن را دو چندان می کند. اما کوچ ایل فضای غم انگیزی را بوجود می آورد و احساس تنهایی برای آنان که می مانند شاید نتیجه کوچ ایل یاشد. زمستان فصل خواب است. درختان لخت و سوسویی  که از انعکاس نور آفتاب از سفیدی برف حاصل می شود در همجواری آسمان آبی انسان را در رویای هستی  خالق این تکه از مجموعه هستی فرو می برد. بهار و تابستان فصل امید و حرکت است . علف ها از زیر خروارها خاک و از قلب سخت سنگ ها با همان لطافت خاص و با اراده ای مستحکم به حرکت در می آیند و دیری نمی گذرد که در سراسر این دره ها و دشت ها حیات گسترش می یابد . این دره ها و دشت ها سبز می شوند . سبز رنگ فرحبخشی که حس درونی انسان را به زیبا بینی تحریک می کند. در این دره  و آب و علف و خاک و سنگ و درخت با من و تو آشنا هستند. وفتی بر آن قدم می گذارم زمین های نا هموار هموار می شود. سنگها خود را از جلوی پایم کنار می کشند. چمن ها خود را در زیر پایم پهن می کنند. هر درختی که از کنارش می گذرم شاخه هایش را به نشانه سلام و خوش آمد گویی خم و راست می کنند. در این دره هر گیاهی که با وزش نسیم می لرزد و هر شاخه درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد ، هر صدایی که شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند و هر فصلی که برای سبز شدن و پا پژمردن جنگلها و چمن زارها فرا می رسد با من به زبان خود سخن می گویند. قرص درخشان ماه که به آهستگی از  پشت پرده ای از ابر نهان می شود، ستارگان فروزانی که شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند ، گله گوسفندانی که با رسیدن فصل خزان چراگاههای خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گویند، بوته خارتنگس که گلی کوچک بر فراز آن می شکفد ، شاخه سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد ، توده خرم گیاهی که با وزش نسیم بهاری به هر سو خم می شود ، همه با زبانی با ما سخن می گویند. زبانی که آهنگهای آن از زمزمه جویبار و از ناله باد ترکیب یافته است.


برچسب ها: ایل قشقایی- دلنوشته- روح اله اژدری- اژدهاکش- اژدری-بلوردی- کشکولی - گردانی ،

جمعه 23 مهر 1395

در شبکه های اجتماعی ((قشقایی ))چه می گذرد؟

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،دنیای روز ،

اسماعیل مردانلو
بی تردید حشر و نشر داشتن با انواع و اقسام شبکه های اجتماعی که امروزه در تلفن های همراه، جای ثابتی برای خود باز کرده اند عادات انسانی را از پشت رایانه نشینی به لم دادن روی مبل ها و سر فرو کوفتن (به جای سر فرو بردن) در گوشی های همراه! تغییر داده است. گاهی وقت ها این وابستگی به دستگاههای کوچک الکترونیکی آن چنان عجیب و غریب شده که با انبوهی از دیوانگان و کنج عزلت نشینان روبرو می شویم و خیلی خوب به یاد می آوریم که انشتین وقوع زمانی با عنوان عصر دیوانگان را پیشی بینی کرده بود و مبنای آن را بر وابستگی شدید انسان به صنعت گذاشته بود. حال، کاری به این مسئله ندارم اما آنچه در این گیرودار اهمیت دارد محتوای پیام ها و اطلاعاتی است که بدون پای بندی به هیچ یک از معیارهای عقلایی  رد و بدل می شود. به قولی
هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری می رسد. در حوزه مطالب مربوط به قوم قشقایی، داستان این پیام ها و اطلاعات که نه، خزعبلات فرهنگی بسیار غم انگیزتر و دردناک تر است و اندوهناک تر اینکه پدیدآورندگان و مروجان این پدیده، گاهی فرزندان قوم قشقایی هستند!. از انتشار تصاویر خانوادگی گرفته تا لطیفه های مشمئز کننده و مطالب سطحی و غیر واقعی تا تعصبات کور و خنده دار. آنچه مشاهده نمی شود مطالبی است که درونمایه فرهنگی داشته و دربرگیرنده بخشی از وجوه ناشناخته پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی این قوم شکوهمند باشد. از حق نمی گذرم که عده ای اندک از فرصت شبکه های چند رسانه ای و اجتماعی، استفاده بسیار مطلوبی می برند و گاهگاهی نوشته های زیبایی ، آدمی را غرق اشتیاق می کند. یکی از این موارد گروهی است که خود را( دوستداران استاد بهمن بیگی ) می نامند. وقتی چند روزی با گروه همراه میشوی، انبوهی از سخنان ناپایدار، مشوش، سطحی و گاهی آکنده از توهین و افترا به یادگار در خاک خفته قوم بزرگ قشقایی به سوی شما سرازیر می شود که وجود هر انسان دردمندی را از غم و اندوه لبریز می کند. گروه دیگر نام (تلاشگران فرهنگ قشقایی) بر خود نهاده اند و کارشان فقط به اشتراک گذاشتن تصاویر دخترانی است که در مراسم عروسی با لباس قشقایی عکسی انداخته اند تا در آلبوم شخصی خویش، یادگاری از نجابت مادری!! داشته باشند؛ اما همین تصاویر که دختر شدیدا شهری شده قشقایی فقط یک بار لباس اصالت خویش را می پوشد و به قاب دوربین می سپارد( که البته جای شکرش هم باقی است)، باز دستمایه کسانی از جنس «تلاشگران قوم قشقایی» می شود  تا فرهنگ قشقایی را فقط و فقط در لباس بانوان قشقایی آن هم در نوع خاص خود بیابند. داستان این دردها و رنج ها تمام ناشدنی است. بازار جوک ها و لطیفه ها لبریز از آدمهای ساده، نفهم و به دردنخور!! قوم ترک و لر هست که به جان هم افتاده اند تا بساط خنده فارسی زبان ها را فراهم کنند و خیلی جالب تر اینکه مروّجان این لطیفه ها من و ماهایی هستیم که به زبان ترکی و لری حرف می زنیم. پدران و مادران و جد اندر جد ما هم ترک یا لر بوده است. می گذرم از رنجهای بدتر از این که بسیاری از بچه های ما که پدر و مادری ترک زبان دارند، به فارسی تکلم می کنند تا شأن شان پایین نیاید. از یکی دوستانم که سنگ قشقایی را به سینه می زد و مسئولان دلسوز عشایر! هم بود سؤال کردم؛ توئی که خود و همسر گرامی ات به زبان ترکی حرف می زنی، چرا فرزندانت به زبان فارسی تکلم می کنند؟ گفت: این برای آینده آنها بهتر است. در جواب گفتم: به قول شاملو باید دست خالی را بر سر کوبید. حالا که به اینجا رسیدم و روایت این قصه تلخ همچنان مفصل است، عده ای مرا شوونیست، متعصب بدبخت، مرتجع، ندید پدید و از این حرفها قلمداد خواهند کرد. من کسی را تکفیر نمی کنم و در این دنیای آزاد! هر کسی را توتمی است و بر اساس باورهای شخصی و گروهی خویش، دستی به قلم می برد و چیزی می نویسد. یکی قوم قشقایی را از زمین بلند می کند و کمر خموده آن را نوازشی می دهد و دیگری هم آن را از داشته هایش به زیر می کشد و در گردابی از باورها و پنداشت های غلط دفن می کند. یکی در سایه نام آوران این قوم، شهرتی دست و پا می کند و یکی در گمنامی محض، از واگویه ها و رنجنامه ها سخن می راند. دست همه این دوستان را از هر قماشی که باشند می بوسم و خود در گروه کمترین اینها هستم. آنچه مرا می خواند تا از تعفّن اندیشه های ناصواب بگویم، رنجی است که قوم ما (توجه داشته باشیم نه ایل ما) به روزگار نافرجام آن گرفتار آمده است. روزی روزگاری استاد عزیزم، محسن رجائی پناه؛ خسته از رنج تمدن! نوشت که مرا به زادگاهم کوهستان برگردانید و دوست عزیزم امرالله یوسفی بر تازیانه های زمان تاخت و غبار از فراموشی یاد بهمن بیگی عزیز برگرفت و کسانی دیگر همچون منوچهر کیانی، استاد اسدالله مردانی و همه آن دیگران بزرگوار که یادشان همواره در جان و دل ماست، بر جنبه هایی از زندگی این قوم فرزانه، نوری از معرفت تابانیدند اما دیگر فرزندان قوم قشقایی،  باید قدم در قدمگاه فرهیختگانشان بگذارند و با آفرینش یا دامن زدن به امواج شدید غیرفرهنگی و نامتناسب با انگاره های اجتماعی قوم قشقایی، موجبات اضمحلال ارزشهای ناب نهفته در درونمایه های اصیل آن را فراهم نسازند. شبکه های اجتماعی و چند رسانه ای، می تواند فرصت مناسبی برای بررسی و تحلیل داشته ها و نداشته های ما باشد. در روزگار ما دیگر ارزش فرهنگی هر قومی به اندازه حرفهایی که برای نگفتن یا بد گفتن دارد نیست، بلکه به اندازه حرفهای بر خاسته از عادات، باور ها و ایستارهایی است که قشر جوان و تحصیل کرده آن به عنوان اصلی ترین شاخص توسعه انسانی، از خود به نمایش می گذارند. مبالغه نیست. نگاهی به جوامع خرد و کلان دنیای پیرامون بیاندازیم. آنهایی در بین دیگر جوامع بشری، خودی نشان داده اند که اوقات طلایی خویش را در پدیدآوردن هجوه ها و خزعبلات سپری نکرده اند و میراث معنوی و مادی قوم و جامعه خویش را به تاراج نگذاشته اند، بلکه با نوآوری و تنوع بخشی به جنبه های تأثیرگذار آن، همچون درّی گرانبها در مراقبت از آن کوشیده و در معرفی شایسته آن نیز در مسیری کاملاً عقلائی و روزآمد حرکت می کنند.  میراث معنوی و مادی قوم اصیل و بزرگ قشقایی دربرگیرنده ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی عمیقی است که  پرداختن به هریک از آنها، نیازمند برخورداری از اطلاعاتی عمیق و ریشه دار است و همه باید باور داشته باشیم که نسخه برداری تکراری از مطالب سایت ها و منابع دیگر و درج آن در شبکه ها و سایت، نمی تواند در گسترش مطالعات فرهنگی این قوم تأثیر آنچنانی داشته باشد؛ بلکه پدیدآوردن اثری دیگربا معیارهایی علمی و برخوردار از پشتوانه های استنادی، ما را در ادامه این راه موفق تر خواهد کرد.

به هر تقدیر اشاره اینجانب به الگوهای رفتاری رایج در شبکه های اجتماعی، سایت ها و وبلاگ ها به ویژه در حوزه رسانه های موجود در تلفن های همراه، اشارتی کوتاه به واقعیاتی بزرگ و رنج آور است و نباید برای افراد مختلف به ویژه علاقمندان چنین مطالبی، ناخوشایند باشد. حقیقت این است که احترام امامزاده با متولی است و اگر ما، میراث ماندگار خویش را به سخره بگیریم از بداندیشان و بدخواهان چه انتظاری می توان داشت؟


برچسب ها: شبکه های اجتماعی - ایل قشقایی - ،

جمعه 23 مهر 1395

بهره ایل از مدارس عشایری

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،

    

  نوشته خانم : گیتی قشقایی

این روزها بازار تعریف و تمجید از مرحوم بهمن بیگی سخت رواج دارد و دانش آموختگان مدارس عشایر، نسبت به استاد خود ادای دین می کنند. از درون شهرها و کشورهای مختلف جهان، قلم بدستان میدان را پر کرده اند. متاسفانه من با تعریف و تمجید و ستایش ها زیاد میانه ای ندارم. اما معتقدم که ما در ارزیابی هر کاری باید، قصد و هدف مورد نظر را با دستاوردهای به دست آمده مقایسه کنیم و سپس اعلام نظر کنیم. ودر این راه تنها به عامل بسنده نکینم بلکه عمل و نتیجه عمل را هم مد نظر قرار دهیم.

 بهمن بیگی مردی از میان ایل قشقایی برخاست و در خدمت فرزندان تمام عشایر ایران قرار گرفت. همه از او  به نیکی یاد می کنند و از این که آن ها را سواد آموخته، دکترشان کرده، مهندسشان پرورده، استاد شده اند و ... . هر یک با شیوه ای نو، نغمه های سپاس و درود سر می دهند که جای خوش بختی است

. اما راستی فکر کرده ایم که بهمن بیگی کارش تنها با سواد کردن بچه های ایل بود یا خدمت به مردم ایل. اگر تنها با سواد کردن بود که الحق موفق بود. اما اگر قصد خدمت به کوچ  روان را داشت، وضعیت فرق می کند. ببخشید «ملا شدن» چه آسان اما آدم شدن چه مشکل ؛ علم آموختن سهل باشد، فراگرفتن فرهنگ و ادب اصل و عمده است(امثال و حکم دهخدا).


 

مردم ایل قشقایی همواره در زندگی خود، کمبودهای فراوانی داشته و دارند.  نباید فراموش کنیم که کمتر از صد سال یش بیش از نصف جمعیت ایران زندگی عشایری داشتند و اینک شهری و متمدن شده اند. اگر تمدن را شهر نشینی و زندگی در چهار دبواری بدانیم شهریان و روستا نشینان (متمدن ) هستند. اما اگر فرهنگ و ادب و خرد را ملاک قرار دهیم. فکر نمی کنم کوچ روان چیزی کم داشته باشند. اما زندگی آنان دارای کمبودهای فراوان است. نه دکتر و نه دارویی، نه دامپزشکی و نه دام شناسی. نه نوازشی و نه آسایشی در اختیار ندارند. شصت سال پیش تعداد سواد داران قشقایی معدود و محدود بود. و آن ها همین کمبود و کسری ها را داشتند و حالا که هزاران فارغ التحصیل دارد، درد همان است. زندگی کوچ روان تغییری نکرده است، تنها دلشان خوش است که فرزندانشان در وادی تمدن زندگی می کنند!!

از این همه تحصیلکرده های قشقایی در این 40-50 سال گذشته چه تعدادی برای خدمت به مردم خود به ایل رفته اند. دریغ از یک داوطلب پزشک قشقایی برای معاینه زنان و مردان و کودکان قشقایی. کیمیاست یک دامپزشک داوطلب قشقایی در میان ایل قشقایی. این چه محصولی است که این مدارس عشایری بیرون داده است. یکصد هزار عشایر قشقایی هنور در کوچ هستند و فاقد هر نوع خدمت عشایری. آموزش عشایری، مدرسه عشایری جز با سواد کردن بچه های ایل و تحویل دادنشان به روستا ها و شهرها، نصیبی به مردم ایل نرساند و عشایر سودی از این کار نبرد. جز همان که بچه ها بشان سواد آموختند و تحصیل کردند و راهی شهر ها شدند، و برای این که احساس حقارت نکنند خود را شهری جا زدند و از ترکی سخن گفتن پرهیز کردند. در خیابان شهری، مادرشان را که لیاس محلی بر تن داشت همراه نمی بردند، وقتی میهمان داشتند، آن ها را دور از میهمان نگه می داشتند که نکند، میهمان شهری بداند که پدر دکتر! عشایر است. در قاموس شهر نشینان بی خرد، عشایر بودن یعنی بی تمدن!! گویی تمدن از در و دیوار شهرها می ریزد. از دیو و دد ملولم و انسانم آرزو است.

اما تنها خدمت مستقیمی که آموزش عشایر به مردم کوچ رو کرد همان «مرکز تربیت ما ما برای زنان عشایر» بود و بس و شاید که قالی بافی مدرسه ای؟ ؛ بقیه محصولات مدارس عشایری نصیب شهرها و روستا ها شدند، تربیت برقکار، نجار و امثالهم به چه درد عشایر خورد. برای عشایر باید مراکز دامداری و کشاورزی رواج پیدا می کرد(گرچه دوره هایی هم در دانشگاه شیراز برای این کار برای مدتی دایر شد. قصد من تحصیلکردگان به میان ایل نرفته است و نه این گروه که کارشان برای مدت کوتاهی این بود)، شیوه انسان بودن و خدمت به دیگران باید آموزش داده می شد. نه غزل های حافظ و سعدی. سواد آموزی کار بسیار پر ارجی بود و هست. اما هدف بهینه کردن زندگی مردم عشایر نبود، بلکه آموزش نیروی کار مناسب برای شهریان و شهر نشینان بود که البته باز هم خدمت مهمی است. اما یک صد هزار کوچ روی عشایر در حسرت خدمت دانش آموختگان خود می باشند. معلمان قشقایی در میان ایل برای شهر ها نبرو تربیت می کنند بدون این که در فکر بهبود زندگی کوچ روان باشند. کاری که رضا شاه به زور نتوانست بکند مدارس عشایر با جوانان عشایر کردند. آن ها را یک جا نشین کردند و از تمدن(!!) شهری برخوردارشان نمودند.

در خانمه جمله ای را  از مطلب ارسالی یکی از دوستان قشقایی در فیس بوک (امیر خسرو قشقایی» که احتمالا خود فارغ التحصیل همین مدارس است برایتان بازگو می کنم تا  برخی از محصولات و آموزش دیده های مدارس عشایری را بهتر بشناسید:

«چندی است که تفکری در بین قشقایی ها به وجود آمده که تا از قشقایی و زبان ترکی قشقایی صحبت میکنی، فورا محکوم می شوی که تفکرات تو مال عهد بوق است ، برای مثال تا می گویی ما باید هویت خود را حفظ کنیم یا اینکه وظیفه ی انسانی ما ایجاب می کند که زبان ترکی یعنی این نعمت خداوندی را حفظ نماییم با سوالاتی همچون : آیا ما می خواهیم به زمان کوچ بر گردیم ؟ یا آیا ما می خوایم در سیاه چادر زندگی کنیم و . . . و یا با طرح موضوعاتی از قبیل اینکه دنیا دیگر پیشرفت کرده است و ما نباید به زبان کوه ، سیاه چادر و . . . فکر کنیم؛ زیرا دنیا دارد به طرف دهکده ی جهانی و مدرنیته حرکت می کند ، شما تفکرتون مال هزار سال پیشه و . . . غیره مواجه می شویم »


کدام پیشرفت؟؟ ، فنون زیاد شده و ابزار فنی فراوان اما، انسانیت و درستی به قهقرا رفته است. من مخالف پیشرفت علم و فن نیستم. اما خوشبختی در دنیایی که بیش از سه چهارم آن گرسنه است پیشرفت است؟؟ همه مرا خواهند بخشید که چنین خلاف آب شنا می کنم، ولی سواد دار و تحصیل کرده ای که از زبان مادری می گریزد!! آیا یک قشقایی است؟ اگر هست، چه خدمتی به مردم ایلش کرده و می کند و اگر نیست پس او هم یک دیگری است مثل هزاران دیگری که برون از ایل سواد و تخصیل دارند. دردی از دردهای فراوان ایل را کم نمی کنند. بنا به مثل معرف:

گیرم که هزاران تحصیل کرده قشقایی، همه فاضل -- از فضل آنان مردم ایل را چه حاصل؟

دوستی تعریف می کرد که چند سال قبل برای ایجاد یک بنیاد قشقایی فراخوان داد که جمعی گرد هم آیند و مانند تمام جوامع دیگر، خدماتی داوطلبانه به مردم کوچ روی قشقایی ارائه دهند. از این هزاران مهندس، دکتر، کارشناس و استاد قشقایی تنها 12 نفر اعلام آمادگی کردند. ما مرد سخن هستیم و نه عمل. چون شهری شده ایم و متمدن!

 شما چند انجمن قشقایی را می شناسید که کاری برای ایل (و نه برای شهریان) انجام می دهند.؟  و یا کلا چند موسسه عام المنفع قشقایی می شناسید. در دوران صدارت ایل خان ایل و تبارش آن چنان قشقایی دور از آگهی های جهان نگه داشته شده است و آن قدر کوس دلاوری و مبارزه با انگلیسی ها بر طبل کوبیده شده است که کسی از دردهای بی درمان ایل خبر ندارد و یا خود را به بی خبری و  به بیگانگی می زند.(من یکی از عموهایم در جنگ سمیرم کشته شد. خانواده اش بی سرپرست و درمانده شد. از خانان مبارز  نه تنها کمکی دریافت نکردند حتی یک تسلیت هم نشنیدند. و مجبور شدند که حاشیه نشین ده شوند.) و این بود حاصل مبارزه خان برای افزون کردن قدرتش!!

دل خوش هستیم که نام قشقایی را ژاپنی ها روی یک خود رو گذاشته اند.آیادی ها و سازندگی های سران ایل مان آن چنان حقارت آمیز است که دست به داستان سرایی های دروغین زده ایم. نبرد برای راهداری و تجارت را مبارزه با انگلیسی ها جازده ایم و  سیاست بازی برای خودگردانی و خود اختیاری سران ایل را همراهی با مصدق قالب کرده ایم. گویی تمام ایل قشقایی همان یک خانواده ایلخان بوده است. به جز دو یا سه کتاب که در مورد مردم ایل و زندگی سخت آنان به قلم کشیده شده است. ده ها کتاب های ستایش نامه و اسطورسازی نگاشته شده است.

ما چه مردم بدبختی هستیم. بسیاری از ما نه از نظر تمدن بلکه از نظر فکری عقب مانده هستیم. تا به این حقارت مسلط نشویم از این هم بد تر خواهیم شد. 

بهتر است که ما به جای بدیهه سرایی و شعار مداری، کمی عمل گرا و حقیقت بین باشیم. بهمن بیگی خدمت خود را کرد، و شاید هم راضی از دستاوردش بود، به عنوان یک انسان یک مرد قشقایی، هدفی داشت و مدارس عشایری را راه انداخت و توسعه داد. اما مردم ایل یعنی کوچروان ایلی بهره ای از داشتن سواد آموزان خود نبردند. جز این که گروهی از فرزندان آنان کوچ روی را ترک کرده به شهرنشینان اضافه شدند و تمدن را در چهار دیواری و کت وشلوار و کراوات و حال هم که با ریش و تسبیح به دست آورند. اما مردم ایل همچنان  در حسرت یک پزشک یک بهداشت و آرامش چشم به راه فرزندان افتادند که پاره ای از آنا به جای این که در خدمت ایل باشند: آن چنان بر خود می بالند که به مدیران و مربیان جهان درس می دهند!!

عزیزان از تعارف کم کنید و بر عمل بیفزایید. بیایید در فکر هم توعان و اقوام و فامیل بی پناه خود باشیم. تنها از این راه است که می توانیم ثابت کنیم که تلاش های بهمن بیگی موفق بوده است. و نه تعداد دیپلمه ها و لیسانس ها و دکترها ..... که همه ی این ها وسیله اند و نه هدف.

بله آنان آن چه آموختند، مناسب برای جامعه شهری، پسندیده برای خود  بود. راهی نو، برای یک زندگی نو، بود، آنان آموختند و به دنبال آموخته های دیگر رفتند، و دستاوردهایشان که فرا رفت، دیگر زندگی ایل و کوچ روی، را در شان خود ندیدند، و از آن دوری گرفتند و به آغوش شهرها پناه بردند، و القاب دکتر ، مهندس، و استاد گرفتند، و در شهرهای گوناگون رحل اقامت گزیدند و بی شماری از آنان از کشور خارج شدند و آموخته هایشان را در دانشگاه های آن سوی دریاها به انسان ها عرضه داشتند، تا که نسل آینده آنان از ایل و ایلخان، بهمن بیگی و مدارس ایلی  چیزی به یاد نیاورد و به فراموشی سپارند و شاید که دیگری نوای زبان ترکی قشقایی را هیچگاه به گوش نشوند، و موسیقی آن را بر نتابند، و از بزرگان  دانش آموخته این مدارس که پدرانشان هستند. بپرسند که این شیوه زندگی سرخ پوستان آمریکا در ایران هم سابقه داشته است؟؟ فرزندان ایل اسکان یافتند، کاری که رضا شاه نتوانست بسر انجامش برساند، درس و مکتب و معلم مدرسه عشایری  که به عشق خدمت به همنوعانش تلاش می کرد، همسو با خواسته دولت مردان از آب درآمد، خدمتی ارزشمند به دولت مردان  کرد چون که بنیان ایلی و ایلمداری را متزلزل کرد . تار و پود پوسیده و باقی مانده از ظلم و ستم سران خود را ویران کردند.

چه خوش داشته باشیم و چه از آن غصه دار شویم باید این حقیقت را بپذیریم که زندگی عشایری چون گل های صحرایی به زودی پر پر شده و دیر یا زود، روش و شیوه زندگی این مردمان با تاریخی کهنسال که به هزاران سال پیش بر می گردد، به خط پایان رسیده و به تاریخ سپرده خواهد شد. و شاید که ایلخان ما هم نگران از همین واقعه بود، و با تمام وجودش با اسکان ایل مخالف بود.!!

برادر که دربند خویش است نه برادر و نه خویش است.

هدف باید بهبود زندگی مردم ایل باشد و سواد یک وسیله است، و این بر ماست که کمبودهای دولتی و سران ایل را جبران کنیم و برای این عزیزان کاری بکنیم. و نه به ثناگویی روزگار خوش کنیم!! لااقل به گفته استادتان عمل کنید که می نویسد:

« باید به جنگ، جور و ستم رفت. باید بی سوادی و جهل را ریشه کن ساخت. باید به گسترش فرهنگ و سواد همت گماشت. ولی البته فرهنگ و سوادی که از اخلاق انسانی و شرف خواهی و مظلوم نوازی چدا نشود و از محبت و مهربانی به پدران آواره و مادران داعدیده، به سکینه و به سکینه ها دور نماند»[1].


متتظرم که این دوستان دواطلب به میان رفته و خدمت کرده، مرا از اشتباه درآورند و برایم بنویسند که کدامین یک به ایل خدمت کرده اند!!!


برچسب ها: ایل قشقایی - مدرسه عشایری - بهمن بیگی ،

شرح کعبه معظّمه

بیست و هشتم ذی قعدة الحرام: خیلی گاه پیش از طلوع برخاسته، با جناب حاج وضو ساخته به مسجد الحرام رفته مشغول نماز قضا شده. خیلی نماز قضا ادا كرده كه وقت نماز تَسنُّن‌ها شده، آن‌ها نماز خواندند و ما هم قضا خواندیم. بعد هوا روشن شده نماز فجر با جماعت ادا كرده.

و بعد از نماز فجر دو هفت شوط كه چهارده شوط باشد نیابتاً قربتاً الی الله از برای تمام قبیله و دوستان از چاه‌ ‌كاظما از سمیرم تا ونك كه با ما مراوده دارند، نظراًً و نیابتاً طواف شد، چهار ركعت نماز طواف هم ادا شد ان شاءالله اجابت برسد.و آن شب بیست و هشتم شهر ذی قعدة الحرام و روز دوشنبه بود. و حقیر یك روپیه به ‌یك نفر از حضرات خدمه‌ها داده همراه برداشته، هرچه آن می‌دانست كه بر من حقیر حالی شد، باب‌های مسجدالحرام را و ستون‌ها و گلدسته‌ها و هر چه دیده و شنیده و فهمیده شد، سئوال كرده، سیاهه نموده، عودت به منزل شده، نوشته شد.

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از خود كعبه معظمه «ان اعلی علّیّین» عرض كنم، مرتبه به‌ مرتبه.اوّل باب الصفا، طرف شرقی داخل شدن، مطابق است به حجرالاسود كه نصب است به‌‌ رُكن شرقی كعبه مبارك و آن پنج باب است وصل با یكدیگر، به‌طرف راست.دویُّم باب البغله، و آن دو باب دارد وصل یكدیگر. سِیُّم باب النّسا، و آن دو باب دارد وصل یكدیگر.

چهارم باب حضرت علی (ع) و آن سه باب دارد وصل یكدیگر.پنجم باب عباس، عم حضرت الرسول(ص) و آن سه باب دارد وصل یكدیگر.ششم باب نبی كه حضرت الرسول (ص) باشد و آن دو باب دارد وصل یكدیگر.هفتم باب سلطان قاید بیك[2] مصری، یك باب دارد. چون یك‌ زمان سلطنت مكه را داشته، گلدسته به جهت نشانه، طرف مروه را ساخته و دری هم به ‌اسم خود ساخته و حالیه حاجی‌ها تا پای آن مناره هروله می‌نمایند.هشتم باب السلام، و آن سه باب دارد وصل یكدیگر كه اغلب خلق ایران از همان باب السلام داخل حرم می‌شود.نهم باب زمامیه [؟]، و آن یك در دارد.دهم باب دوریبه [دریبه]، و آن هم یك در دارد.یازدهم باب حضرت سلیمان (ع) و آن هم یك در دارد.دوازدهم باب زیاده، و آن سه باب وصل یكدیگر است. یكی از آن‌ها باب محكمه می‌گویند، چون داخل محكمه می‌رود.سیزدهم باب قطب، و آن یك باب دارد.چهاردهم باب بسیطیه، و آن یك در دارد.پونزدهم باب العتیق، یك‌ در دارد.شانزدهم باب العمره، یك ‌در دارد.هفدهم باب داوودیه، و آن دو در دارد وصل یكدیگر.هجدهم باب حضرت ابراهیم (ع)، و آن یك در دارد.نوزدهم باب الوداع، و آن دو در دارد.بیستم باب ام هانی، و آن دو در دارد.بیستُ یکم باب تكیه، دو در دارد متصل به یكدیگر.

بیستُ دُویُّم باب جیاد، دو در دارد متصل به یكدیگر.باب بیستُ سوم باب شریف مكه، دو در دارد وصل یكدیگر.كه جملتان از طرف راست تاب می‌خورد تا می‌رسد به مشرق [و] ملحق می‌شود به‌ درِ باب صفا، [که] چهلُ چهار باب است.و مرتبة دویُّم كه داخل می‌شود به مسجدالحرام. و ستون‌های مسجد، جناب فخرالحاج، حاج ملاباشی با حاج غلامرضای حمله‌دار كه شماره نمودند، با ستون تكیه بر طاق عقب، شش‌صد دانه، همه سنگی و بعضی از ستون‌های عقب كه تكیه بر طاق است گچ سنگ می‌باشد.

و تمام مسجد از طاق و صحن، همه چراغهای لنتر[3] قدیمه، از بزرگ و كوچك آویخته. حال از چراغهای لنتر، كم روشن می‌شود ولی یك‌ در میان همه چراغ برقی روشن می‌نمایندو مرتبة سِیُّم، گلدسته‌ها كه داخل مسجد كه نگاه می‌نمائی، در دور مسجد روی سر مسجدالحرام نصب است. آن هفت عدد می‌باشد، دور تا دور است.

و مرتبة چهارم می‌رسد به بقعه زمزم كه چاه زمزم داخل آن می‌باشد كه جنابه علیا مخدّره هاجر سلامٌ علیها، حضرت والا مرتبه اسماعیل (ع) را بعد از تولد در آن‌جا گذاشته و خودش را تشنگی غلبه می‌نماید كه به طلب آب، به صفا و مروه می‌دویده است كه بعد از مراجعت می‌بیند كه از قدرت كامله الهی، از پس پاشنه آن حضرت، از شدت به زمین كشیدن، آب بیرون آمده. حضرت هاجر از شدت تشنگی و از ذوق، گِل و ریگ را می‌كشد به‌دورِ آب، به‌زبان عربی می‌گوید زمزم، یعنی به‌ایست. حال چاه زمزم است.

و دست راست آن، پله نقره مال بارگاه كعبه است و دست راست‌تر آن، پله طلای خانه كعبه است و پله نقره سیزده پله می‌خورد و پله طلا یازده پله می‌خورد كه هرگاه لازم باشد چرخ دارد از آهن، می‌كشند می‌برند دم در كعبه كه هركس بخواهد ازین پله‌ها برود داخل كعبه معظمه.

و دست راست‌تر می‌رسد به ‌طاق بنی‌شیبه. قدری هم راست‌تر بلكه هم جلوتر، می‌رسد به‌ مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ كه در آن‌جا نماز می‌خوانده است. و قدری راست‌تر بقعه پله مرمری هست سر او گلدسته‌ طَور از طلا است و او را منبر خطبه می‌گویند و از سنگ مرمر. و خیلی دست راست می‌رود، می‌رسد طاق طرف شاهی هست به آن. و از آن‌جا رد می‌شود طرف غربی طاق هست. و از آن‌جا می‌رود به ‌طرف یمانی طاق هست.

مختصر، با بقعه چاه زمزم، چهار معبر به جهت نماز چهار مذهب معین كرده‌اند. ‌رُكن شرقی كه ‌رُكن عراقی است به حجرالاسود می‌رسد حضرات شافعی نماز می‌خوانند. و دست راست ‌رُكن شامی حضرات حنفی نماز می‌خوانند. ‌رُكن غربی حضرات مالكی نماز می‌خوانند. و ‌رُكن یمانی حضرات حنبلی نماز می‌خوانند.

و به جهت اثنی‌عشری جایی به جهت نماز معین نكرده‌اند و آقای جلالت الملك آقا حسین، شریف مكه خیلی بدش آمده كه چرا جا به جهت اثنی‌عشری [که] مذهب جعفری می‌باشد [و] مسلمان جلیل‌القدر است، معین نكرده‌‌اند. و آن‌ها هم هر جا كه بخواهند نماز بخوانند كسی حق ندارد مزاحم [شود] و تقیه ندارد. و از آن جهت، شیعه اغلب در همان مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نماز می‌نماید و هر جا بخواهد نماز نماید، كسی مزاحم نمی‌شود، [و] مثل قبل مانع برای آن‌ها ندارند.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

مکه معظّمه

بیست و دویُّم ذی قعدة الحرام: و قهوه‌خانه بزرگی بود، آب گرفته وضو ساخته، نماز فجر با جماعت ادا كرده. دیگر سوار شتر و شُقدُف نشده و نَعلِین، پر خاك نموده به گردن انداخته، مشغول به‌گریه و زاری شده و داخل شهر مكه شده. و اول شهر، عمارت‌های عالی بود. گفتند: دیوان‌خانة شریفِ مكه معظمه می‌باشد و متعدد در هر طرف شهر، جلوی راه‌ها ساخته.

و جناب فخرالحاج حاج ملاباشی فرمودند: دیگر بس است، نعلین را از گردن برداشته، دست بگیرید. و خیلی راه داخل شهر رفتیم تا نزدیك به حرم و مسجد الحرام و كعبه معظّمه شده. خانه كرایه كرده. خانة شخص حبشی، كاكا سیاه بود. اسم او محمد نور بود. خود او و اهل خانة او خیلی خوب دین‌دار بودند، مهربان و خدمت‌گذار.

منزل گرفته راحت شده قدری خوابیده. و ظهر شده برخاسته وضو ساخته در منزل نماز ظهر و عصر با جماعت تمام ادا كرده. و جناب حاج فرمودند كه نماز در اینجا، هم حدود كعبه می‌باشد و هم چند روز باید اعمال به‌جا بیاوریم، نمازِ قَصْر نیست.

 و بعد از عصر برخاسته با همراهان در بِئر حضرت امیر ـ علیه السلام ـ رفته. حوض بزرگی دارد، غسل و شُستُ‌شوی لزوم كرده. و بِئر یعنی چاه. و از آن گذشته، شخصی خدمه و مُطوّف كعبه است، اسم او محمد مفتاح می‌باشد، دو سه نفر فرستاده بود، چون شیرازی و حوالی شیراز طوافش با آن می‌باشد، از جدّه، سیاهه و اسم معین كرده برای او فرستاده شده بود، آمدند. ثانیاً سیاهه كرده، قراری داده كه نزدیك به ‌غروب بعد از غسل بیائید طواف نمائید.

و ماها هم مراجعت از بِئر علی ـ علیه السلام ـ رفته از همان راه از در دارالسلام‌، نعلین‌ها را به كفش‌دارها داده داخل شدیم. و هر مومن و هر مسلمان آرزو دارد خداوند عالم نصیب نماید. و چه دیدم چه ازدحام و چه هنگامه‌ای و چه غوغایی كه نمی‌توان گفت و نمی‌توان نوشت، مگر همان‌كه عرض كردم. خداوند عالم خودش مایلان را به آن رحمت عظما برساند. كه دیدیم مُطوّفان محمد مفتاح رسیدند و جلو افتاده، ما را از داخل حرم پیش برده. از طاق بنی‌شیبه از پهلوی مقام حضرت ابراهیم كه یعنی نمازخانة او، رد شده. نزدیك خود كعبه معظمه از برابر حجرالاسود نیّت عمره تمتّع نموده، به ‌این لفظ كه: هفت شوط طواف عمره تمتع واجب به‌ جا می‌آورم، از فرض حَجة الاسلام از برای رضای خداوند عالم، قربتاً الی‌الله.

و بعد از نیت، از حجرالاسود اجماعی حركت دادند. و هفت شوط را طواف با آداب كه باید بشود دادند و بعد دو ركعت نماز طواف هم در پشت مقام حضرت ابراهیم خواندیم. و ما را از در دارصفا بیرون كرده، بردند به جهت سعی از صفا به‌ مروه و از مروه به صفا و این هم هفت شوط باید بشود. دو شوط كه رفتیم جناب مستطاب فخرالحاج حاج ملاباشی فرمودند بعد از هفت شوط نبادا تقصیر كنید، تقصیر هم یعنی شارب زدن و ناخن گرفتن است كه ما باید طواف را اعاده خودمان بنمائیم. و دلاك آوردند، بعد از هفت شوط سعی صفا و مروه، شارب [و] ناخن مردم زدند. نوبه كه به من رسید گفتم: خیر، خودمان در منزل تقصیر می‌نماییم.

و بعد هم برگشته داخل حرم شده كه یعنی اعمال به‌جا آورده شود. ما هم رفتیم ثانیاً هم به‌جا آوردیم. جناب حاج فرمودند ما زحمت‌ها كشیده‌ایم. راه‌ها طی كرده‌ایم، باز هم نگذاشتند اعمال درست به‌جا بیاوریم. تا ساعت پنج در حرم بودیم بعد آمده منزل، راحت شده و شب بیستُ سِیُّم شهر ذی قعدة الحرام بود و روز چهارشنبه شهر حال.

بیست و سِیُّم ذی قعدة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته. با جناب فخرالحاج با همراهان رفته از در دارالسلام داخل شده، در مسجد الحرام اوّل نماز فریضه فجر را با جماعت ادا كرده. بعد مناسك­ها را دست گرفته، با خضوع و خشوع، اوّل جناب آقا [حاج ملاباشی] دست گذاشتند بر دوش من، اعاده هفت شوط طواف عمره تمتع به‌جا آورده، بعد خود من ثالثاً هفت شوط دیگر به‌جا آورده كه دیگر ازدحام [و] جنجال زیاد شد. رفته در مقام حضرت ابراهیم دو ركعت نماز طواف با جماعت را خوانده و بعد جناب حاج فرمودند خودم هم فُرادا خواندم و بعد از در دارالصفا بیرون رفته، از صفا، بنا گذاشته سعی از صفا به ‌مروه و از مروه به صفا هفت شوط نموده.

و آن‌جا همان مكان است كه حضرت اسماعیل ـ علیه السلام ـ را حضرت علیا مخدّره هاجر ـ علیها السلام ـ در این مكان گذاشته بود و خودش در هر طرف یعنی از صفا و مروه می‌دوید. طلب آب می‌نمود. چون آن علیا مخدّره می‌دویده، حالیه هم حاجی‌ها می‌دوند. و او را به ‌لفظ بعضی می‌گویند، یعنی تاجیك‌ها [می‌گویند] هولقلقو و تركها می‌گویند اَلَخدر، ولی [نام] شرعی [آن] هروله است.

باید كه میانه دو ستون از طرف بیرون مسجد الحرام كه پیدا است، لوكه لوكه رفت و ذكر نمود. و اغلب ذكر او «العفو العفو» گفتن است تا تمام بدن او جنبش كند. و خواست خداوند عالم و بركت ائمه اطهار ـ صلوات الله علیه ـ گناه او ریخته شود. و ما هم سعی صفا و مروه را به اتمام رسانیده. در مروه كه ختم می‌شود. جناب حاج چند كلمه از طرف حضرت ابراهیم خلیل الرحمن ـ علیه السلام ـ و از حضرت علیا جنابه هاجر ـ علیه السّلام ـ به‌ طور مرثیه بیان فرمودند كه از طرف خودمان و از باقی حاج و از اهل بلد آواز گریه بلند شد. و ما هم بعدِ گریه و اتمام تمام دعاهای واجبی و مستحبی، دلاك خواسته در همان مكان مروه، شارب زده و ناخن هم گرفته و عودت به منزل نموده از احرام، مُحِلّ شده.

به جهت بعضی‌ها عرض شود: واجبات عمره تمتّع پنج چیز است. اوّل احرام بستن كه ما در قمران، قبل بسته شده بود. دویُّم هفت شوط طواف كعبه. و سِیُّم دو ركعت نماز طواف كعبه. چهارم سعی صفا و مروه و آن‌هم هفت شوط است ولی اوّل، بنا از صفا و ختم در مروه می‌شود و شوط هم یعنی دفعه. و پنجم تقصیر. معنی تقصیر این است، یا ناخن گرفتن است یا شارب زدن. و بعضی از علماء اعلم فرموده: بهتر آن است كه هر دو را باید كرد و ما هم هر دو كرده شد. و میانة صفا و مروه هم معین نمودم. از صفا تا منار اوّل كه گلدسته می‌باشد، یك‌صد قدم می‌باشد. از گلدسته تا گلدسته دویُّم یك‌صدُ بیست قدم می‌باشد كه هروله باید كرد. و از گلدسته دویُّم تا مروه دویستُ چهلُ چهار قدم می‌باشد كه جملتان می‌شود چهارصدُ شصتُ چهار قدم. و بعد به منزل آمده ظهر كه شد حاج آقا علی و حاج آقا حسن و حاج آقا حسین ولد برخوردار حضرات یزدی بودند، وعده‌خواهی به جهت چای نمودند. با جناب حاج رفته، در منزل آن‌ها نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده و نماز مغرب و عشا در منزل ادا كرده خوابیده شد. و آن شب شب پنجشنبه و بیستُ چهارم شهر ذی قعدة الحرام بود. بیست و چهارم ذیقعدة الحرام: [صبح] خیلی گاه برخاسته، با جناب فخرالحاج ملاباشی در حرم رفته، نماز فجر را با جماعت ادا نموده. بعد دو ركعت نماز قضا هم داخل مسجدالحرام ادا شد و بعد یازده جلد قرآن هدیه شد كه ان شاءالله به ثواب تلاوت‌كننده‌های قرآن‌ها نائل شوم و بعد یك عدد جانماز از پیراهنِ كعبه معظمه خرید شد، و بعد یازده ورقه زیارت‌نامه خرید شد. و بعد هفت شوط طواف از جهت پدر و مادر با دو ركعت نماز طواف ادا شد و بعد هفت شوط طواف به‌اسمُ رَسم[1] به جهت اموات‌های خود با دو ركعت نماز طواف ادا شد.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

دره مارون نام روستای خوش آب و هوایی است در ۳۵ کیلومتری شیراز که محل اسکان جمعی از عشایر قشقایی از طایفه کشکولی بزرگ و تیره بولوردی می‌باشد. در میان خود بولوردی‌ها مردمان دره مارون به گردانی‌ها معروفند.این روستا درغرب شیراز واقع شده وبه دلیل اینکه دربین دره خوش آب وهوایی واقع شده واز قدیم محل زندگی خزندگانی همچون مار بوده به آن دره مارون گفته اند.این دره چشم انداز بسیار زیبایی دارد وچشمه سارهای زیادی دارد که زندگی را در این دره جاری ساخته است. درگذشته دور شغل مردم این روستا دامداری بوده و این منطقه به عنوان چراگاه ییلاقی مورد استفاده قرار میگرفته است. مردم این روستا بنا به تقسیم بندی سنتی ایلیاتی یک بنگو محسوب میشدند که نام آن بنکوی گردانی است. در بنکوی گردانی چند خاندان که نام آنهامنصوب به اجداد آنان میباشدمثل قنبرلو - بهزادلو- عسکرلو- کهزادلو و جرکانلوزندگی میکنند. گردانی ها مردمانی آزاده و شجاع بوده و در دلاوری و وطن پرستی شهره بوده اند.

وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری

ریشه اژدها و (ضحاک) یکی است و صورت‌هایی دیگر چون «اژدر»، «اژدرها» و «اژدهات» دارد، به معنی «ماری است افسانه‌ای و بزرگ، با دهان فراخ و گشاد.» در داستان‌های پهلوانی و اساطیری ایران از گرشاسپ و رستم به عنوان پهلوانان اژدهاکش نام برده شده است. شهرت مردم این روستا مثل بیشتر بلوردیها اژدهاکش واژدری است. وجه تسمیه این فامیل به پدر جد این طایفه باز میگردد. در زمانهای کهن مردم که از قشلاق به ییلاق وبرعکس کوچ میکردند. به دلیل وجود منطقه جنگلی در مسیر راه کوچ هرسال در نقطه ای از مسیر اژدهایی بزرگ ( مار بوآ) به کمین می نشست و تعدادی از دامها و یا حتی آدمی زاد را شکار میکرد و میکشت و میخورد.. حسین پدر جد مردم طایفه بلوردی که مرد شجاع و دلیری بوده از این وضع ناراحت شده وتصمیم میگیرد که هر طور شده این اژدها را از بین ببرد. حسین علی رغم هشدار اقوام در وقت کوچ ایل یک عدد تبر ویک تخته نمد با خود برمیدارد و به محل احتمالی دیدار اژدها میرود. نمد را بدور خود پیچانده و خود را به خواب میزند . اژدها که بوی آدمیزاد به مشامش میخورد پیدایش میشود و با ولع تمام از یک طرف نمد شروع به بلعیدن میکند .مقداری که طول میکشد نمد در دهان اژدها گیر میکند و حسین از طرف دیگر خارج میشود وبا تبر خود اژدها را قطعه قطعه میکند و مردم را از کشتن اژدها مطلع میکند. مردم هم که کشته شدن اژدها را میبینند او را تحسین کرده وبه او لقب حسین قره تبراژدهاکش میدهند. قصه حسین قره تبر اژدهاکش زبان به زبان از قدیم نقل شده است. در زمان صدور شناسنامه برای این مردم شهرت اژدهاکش و اژدری برگزیده شده است. متاسفانه عده ای از بلوردی ها به دلیل عدم آگاهی از وجه تسمیه این شهرت زیبا وبا معنی نسبت به تغییر شهرت خود اقدام کرده اند که جای تاسف دارد. این شهرت نشانه دلاوری و جرات وقهرمانی وایثار برای نجات ایل است.بلوردی ها با داشتن چنین روحیه ای دروطن دوستی ودینداری شهره اند و همین روستای دره مارون شهدایی را تقدیم وطن نموده است.

اسامی شهدای روستای دره مارون

شهید محمد گردانی فرزند قنبر افسر نیروی هوایی ارتش شهید محمد رادفر(اژدهاکش) فرزند رستم خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی

 شهید داراب جرکانی  فرزند درویش  سرباز 

شهید علیرضا اژدهاکش فرزند عبدالله درجه دار ژاندارمری

شهید مرتضی افتخاری مقدم (اژدهاکش) فرزند لهراسب

بسیجی شهید احمد ( امیر) اژدری فرزند فرهاد بسیجی

گردانی ها و خوانین

بلوردیها بویژه گردانی ها از قدیم مردمانی آزاده بوده و هرگز زیربار زور خوانین نرفته و خود را دور از خوانین نگه میداشته اند. برای خوانین فرمانبری نکرده و از افرادی که اطراف خوانین به نوکری و چاکری پرداخته اند نفرت داشته اند. با آنان ازدواج نکرده و دختران خود را هم به این افراد نمیداده اند.

گردانی ها و علم آموزی

گردانی ها سابقا بیشتر به گله داری و دامپروری مشغول بوده اند ولی با ایجاد مدارس عشایری و افزایش سواد تغییر زیادی در گزینش مشاغل انجام پذیرفته و هم اکنون جوانان گردانی با تحصیلات عالیه در مشاغل دولتی وخصوصی مشغول شده اند. همین امر موجب فراموشی بسیاری از شیوه زندگی سنتی این مردم شده است.


طبیعت دره مارون

منطقه ییلاقی درمارون چشم انداز طبیعی زیبایی دارد و چشمه سارهای زیادی از آن جاری است. این منطقه از انبوهی از درختان سرسبز پوشیده بود که در چند سال اخیر به دلیل کم شده چرای دام در منطقه دوباره چهره زیبای خود را احیاء کرده است. درسالهای قبل به دلیل جریان آب چشمه های پر آب در جوی های سنتی یک نوع اکو سیستم زیبا و متنوع در این دره درجریان بود ولی به دلیل گسترش باغات سیب و استفاده از سموم دفع افات نباتی و همچنین لوله کشی باغات از چشمه اصلی این اکوسیستم به هم خورده وتا حدودی نابود شده است. با این حال این منطقه یک منطقه ییلاقی در نزدیکی شیراز است که ایرانگردان زیادی را برای دیدن این روستا به اینجا میکشاند

زبان و دین

گردانی ها به زبان ترکی قشقایی صحبت میکنند و دارای لهجه مخصوص به خود هستند. ودین آنان اسلام و دارای مذهب شیعه 12 امامی میباشند.

 


برچسب ها: وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری ، دره مارون ، روستای دره مارون ، بلوردی ، اژدری- اژدهاکش ،

تعداد کل صفحات: 2 1 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic