اعتراض‏کنندگان بود؟

استاد بهمن بیگی: بله، پدرم هم از جمله معترضین بود. البته، نه این که پدرم آدم بزرگی بوده باشد، نه. او از کدخداهای محلی بود. دولت پهلوی هم هنوز آن قدرت لازم را برای سنکوب کردن آن جماعت نداشته و در نهایت مصلحت خودش را در این می‏بیند که خان قشقایی را که در تهران بوده، به ایل برگرداند؛ از او هم قول می‏گیرند که نظم را در ایل به پا کند. خان به ایل بر می‏گردد، و دو سال طول می‏کشد تا نظم برقرار شود. در این دو سال، دولت فرصت تفتین در بین عشایر را پیدا می‏کند و شروع می‏کند به ایجاد اختلاف بین آنها، به هر حال، بعد از دو سال، اتحاد ایلی چنان در هم می‏شکند که دولت موفق می‏شود و باز هم یک بازی جدیدی را طرح می‏کند. صولت‏الدوله قشقایی را تشویق می‏کند که برای وکالت مجلس شورای ملی به تهران بیاید، چون طبق قانون آن موقع، قشقایی‏ها باید در مجلس وکیل می‏داشتند. به هر حال، بعد از این که صولت‏الدوله وکیل می‏شود و به تهران می‏رود، دولت جمعی از انقلابیون را دستگیر می‏کند و به تهران می‏برد، از جمله پدر مرا.

کیهان فرهنگی: این واقعه در چه سالی اتفاق افتاد؟

استاد بهمن بیگی: فکر می‏کنم سال 1310 بود. بعد از چهار ماه که از تبعید پدرم و 20 نفر دیگر از قشقایی‏ها می‏گذرد، دولت، سه زن بدبخت ایلی را هم به جرم شرکت در قیام دو سال قبل ایل، دستگیر می‏کند و به عنوان تبعیدی به تهران می‏برد.

کیهان فرهنگی: واقعا این سه زن در آن انقلاب عشایری شرکت داشتند؟

استاد بهمن بیگی: دستگیری و تبعید این سه زن که یکی از آنها مادر من بود، واقعا با هیچ استدلالی قابل توجیه و توضیح نیست. آخر دولت چرا باید آن سه زن را که نه سواد داشتند، نه زبان فارسی را می‏توانستند درست صحبت کنند و نه دخالتی در سیاست داشتند، دستگیر و تبعید کند؟! باور کنید من هر چه تفحص کردم تا دلیلی برای این عمل دولت پهلوی پیدا کنم، نتوانستم، فقط به یک نتیجه رسیدم که گویا دشمن، به حکومت نظامی وقت خبر می‏دهد که این سه زن برای بقایای یاغی‏ها، آذوقه فرستاده‏اند، یکی از آنها هم مادر بدبخت من بود. ارتش شاهنشاهی با یک تعداد چریک خودفروخته، ناگهان می‏ریزند توی ایل و به ما می‏گویند 24 ساعته باید حرکت کنید به تهران! به هر حال، ما را حرکت دادند. بعد از مدتی سواری روی اسب و قاطر، ما را رساندند به یک ماشین بدبوی کثیف برای تبعید به تهران. من یادم هست که ماه‏های اول، ما را در یک طویله جا دادند، یعنی جایی که آخور داشت! اینجاست که نطفه‏های یک اراده نسبتا قوی در آدم‏هایی مثل من ایجاد می‏شد، با چند پرسش از سران حکومت؛ چرا پدر مرا تبعید کردید؟ مادرم را به چه جرمی گرفتید و تبعید کردید؟

آقا نمی‏دانید این زن بدبخت ایلی چه گریه‏هایی می‏کرد، تمام زندگی‏اش را از او گرفتند، چه گلیم‏ها و چه اسب‏هایی از او گرفتند، ما را آوردند توی خیابان و پشت ماشینی بدبو انداختند تا به تبعید ببرند. در تهران هم همانطور که گفتم، ما را در یک طویله انداختند و دم در هم یک آجودان (پاسبان) گذاشتند که گریه هم نکنیم! گفتند: حق گریه هم

ندارید! خب، یکی از حقوق انسان‏ها این است که بتوانند گریه کنند، اما ماموران دولت این حق را هم از زن‏ها گرفته بودند!

شما خیال می‏کنید ظلم آدمیزاد حدی دارد؟! یادم هست یکی از ماموران می‏گفت: حالا گریه می‏کنید؟ می‏خواستید آن روزی که نظامی‏ها را می‏کشتید گریه کنید! مادر من، این زن بدبخت فهمید او چه می‏گوید، با زبانی نیمه فارسی و نیمه ترکی گفت: ما که کاری نکرده‏ایم، آنهایی که نظامی‏ها را کشته‏اند ما نبودیم. به هر حال، این وضع ما بود. برای همین می‏گویم شانس چیز مهمی است. من این شانس را داشتم که علاوه بر پدر، مادرم هم تبعید شده بود!

کیهان فرهنگی: استاد! در تهران توانستید به تحصیلتان ادامه بدهید؟

استاد بهمن بیگی: بله، بله. خود آن تبعیدها سبب شد که من به مدرسه بروم. در تهران مرا به مدرسه علمیه ولی‏آباد بردند که از مدرسه‏های خوب آن زمان بود.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، ایل قشقایی ، کیهان فرهنگی ، آموزش عشایر ،

ملا بهرام

روزی در اتاق کارم بودم. خبر دادند که یکی از کدخدایان طایفه کوهمره به نام ملابهرام تقاضای ملاقات دارد، پذیرفتم، وارد شد.

ملابهرام هیکل عظیمی داشت. از یاغیان معروف منطقه بود. نصف عمرش را در کوه و جنگل و نصف دیگر را در زندان به سرآورده بود. همیشه سر و وضعی ژولیده داشت ولی این بار ژولیده‏تر و درهم و برهم‏تر بود. موی سر و گردنش به یال شیر شباهت داشت. سبیلش با چندین پیچ و تاب فاصله بین دو گوشش را به راحتی پوشانده‏بود. از میان ابروهای پرپشت و شانه نکرده، چشم‏هایش وحشی‏تر و یاغی‏تر شده‏بودند. صدای سلامش رعدآسا بود.

احوالپرسی و گفت‏وگو شروع شد. گفت:

«آقا، من با یک گرگ گرسنه بیابان چه تفاوتی دارم؟» گفتم:«شما از مردان محترم عشایر و یکی از کدخدایان مشهور طوایف کوهمره هستید. این چه سوءالی است؟»

گفت:«اگر محترم بودم دولت شما هر روز به

بهانه تازه‏ای آواره و دربه‏درم نمی‏کرد.»

این را گفت و ناگهان دو دست را که به دو شاخه درخت بلوط شبیه بود بر زمین نهاد و روی قالیچه‏ای که وسط اتاق پهن بود به جست‏وخیز درآمد.

بی‏اختیار خنده‏ام گرفت و پرسیدم: «مقصودت چیست؟»

گفت: مگر نشنیده‏ای که دولت می‏خواهد خانه‏هامان را بر سرمان فرو ریزد؟ مگر نمی‏دانی که دولتی‏ها می‏خواهند ما را آواره بیابان کنند و به جایشان شیر و ببر و پلنگ و حیوانات درنده و چرنده و پرنده بیاورند؟»

از داستان تصمیم و طرح دولت و اوامر زمامداران برای ایجاد پارک طبیعی در مناطق کوهمره بی‏خبر نبودم ولی گمان نمی‏بردم که سازمان محیط زیست به این زودی دست به بکار شود.

اولیای سازمان زیست گناهی نداشتند. مأمور بودند و معذور. اولیای دولت هم بی‏گناه بودند. مگر می‏شد کشورشان پارک طبیعی حیوانات نداشته‏باشد؟ مگر می‏شد، چنان کشور توسعه‏یافته و متمدن از حمایت حیوانات غافل بماند؟

تمدن بزرگ، با جلال و شکوه، سوار بر بال خیال وارد مملکت شده‏بود. خاطر زمامداران جزیره ثبات از هر حیث جمع بود. هوس کرده‏بودند که کشورشان از نظر حمایت حیوانات و جلوگیری از انقراض نسل‏های جانوران نیز در شمار ممالک مترقی وبزرگ درآید.

پس از مشورت با مستشاران داخلی و خارجی، سرزمین کوهمره را در فارس، در فاصله بین دو دریاءه فامور و دشت ارژن، نقطه مطلوبی برای ایجاد پارک طبیعی دست‏چین کرده‏بودند. بودجه‏ای هنگفت برای خرید آبادی‏ها، مزارع، مراتع، باغ‏ها، خانه‏ها و همچنین برای انتقال و اسکان مردم منطقه به مناطق دیگر به تصویب رسانده بودند.

ملابهرام از من که مسئول آموزش عشایر بودم انتظار و توقع یاری و کمک داشت و می‏خواست که با این نیرنگ و گرگم به هوا وادارم کند تا شکایت او و مردمش را به گوش بزرگان برسانم و از اجرای طرح جلوگیری کنم.

از من چنین کمکی برنمی‏آید. لیکن برای آن که از کم و کیف قضیه بیشتر سردربیاورم و در ضمن اندکی همدردی و دلسوزی هم به ملا بهرام نشان دهم با رئیس سازمان محیطزیست تلفنی صحبت کردم و جریان شکایت و ناراحتی کدخدا را که در اتاقم بود و همراهانش را که در اتاق مجاور جمع شده‏بودند شرح دادم.

قرار براین شد که یکی از مهندسان خبره محیطزیست را برای دیدار من و مجاب‏کردن ملابهرام بفرستد.

اداره‏های ما دور ازیکدیگر نبود. پس از مدتی کوتاه، مهندس وارد شد. جوانی بود که سن وسالش به زحمت به بیست و پنج می‏رسید. کت و شلوار اسپرت دورنگ خوش‏دوختی بر تن داشت. کار فرنگ بود. خودش هم کار فرنگ بود. در کودکی رفته و درجوانی بازگشته بود. سرتاپایش ساخته و پرداخته خارج بود، شکل و شمایلش درست نقطه مقابل ملابهرام بود. بی‏اندازه شسته و رفته بود. پوست صورتش می‏درخشید. سبیلش نازک و نازنین بود. اصلا سبیل نبود. خط سیاه ظریفی بود که در فاصله‏ای مساوی بین دو لب و بینی رسم شده‏بود. یک مو کم و زیاد نداشت. ابروهایش نوازش دیده و چشم‏هایش شب‏زنده‏داری کشیده‏بود. انگشتان باریک و بلندش انسان را به یاد پیانو می‏انداخت. بر حلقه انگشترش، نگینی روشن برق‏می‏زد. ساعتش را به دست راست بسته بود. دست چپش را یک پلاک نقره با چند حرف لاتین آراسته بود. حرکات موزون، اطوارمتناسب و تکان‏های خفیف بدنش هنرمندان رقص وباله را به خاطر می‏آورد. از وجودش نورمی‏بارید.

همین که مهندس جوان، لبخند زنان و با لهجه‏ای شیرین و برون مرزی ازدیدار ملابهرام اظهارشادمانی کرد، ناگهان گویی انفجاری رخ داد! صدای مردانه وخشم آلود ملا بهرام درفضای محدود اتاق طنین انداخت:

«چرا می‏خواهید ما را آواره کنید؟ چرا از خدا بی‏خبرید؟سنگهای کوه و درخت‏های جنگل مرا می‏شناسند. خشت‏ها و آجرهای زندان کریم خانی شیراز مرا می‏شناسند. من تا حالا ملابهرام بودم. ملابهرام جروقی کوهمره بودم. ولی از حالا به بعد دیگر ملا بهرام نیستم. دیگر انسان نیستم. حیوانم.گرگ و گفتار بیابانم.

می‏خواهید ما را از خانه وکاشانه بیرون کنید و به جایمان حیوان بیاورید. چرا بیهوده زحمت می‏کشید. ما با حیوان چه تفاوتی داریم؟

من و همه کسانم التزام می‏دهیم که با چهار دست و پا راه برویم. ما حیوانیم پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود.»

کدخدای جان به لب رسیده کوهمره این را گفت وباردیگر، نعره زنان روی قالی پرید و بازبه جست وخیزپرداخت. با نعره‏های او، همراهانش نیز که گوش به زنگ شدند بی‏آن که اجازه بگیرند با همهمه و هیاهو وارد اتاق شدند وهمگی با هم دنبال پیشوای خود دست به زمین نهادند و به جست و خیز و قیل و قال پرداختند!

من با تلاش بسیار، ملابهرام و یارانش را قانع کردم که دست از حرکات عجیب و غریب خود بردارند و آرام بگیرند.جوانک کارشناس را هم که هاج و واج شده بود به صبر و حوصله دعوت کردم و از او خواهش کردم که جریان کار و راه حل مشکل را بگوید.

مهندس وحشت زده پس ازآن که اندکی به حال آمد، با نیم نگاهی به ورقه‏ای که به دست گرفته و با عبارات و کلماتی که به ترجمه متن یک نوشته غربی شبیه بود داد سخن داد:

«ملت ما به دلیل پیشرفت‏های غول آسای فیزیکی، درقلمرو اشتغالات فرهنگی و ذوقی اندکی عقب افتاده است. تمدن و ترقی را نمی‏توان فقط درفنومن‏های سودبخش اقتصادی جست وجو کرد.

آهنگ ترقیات مادی کشور به اندازه‏ای شتابنده بوده که برنامه‏ریزان ما را ازدیدار بخشی از حقایق معنوی بازداشته است.

ما با مقام والایی که درجهان متمدن داریم نمی‏توانیم ازحمایت حیوانات و حفظ نباتات کشورمان چشم بپوشیم.

تصمیم برگشت ناپذیر دولت این است که درمنطقه زیبای کوهمره، عالی‏ترین پارک طبیعی جهان را به وجود آورد.

اکولوژیست‏ها واندیشمندانی که از رابطه ارگانیسم و محیط نشو و نمای آن آگاهی دارند به این نتیجه رسیده‏اند که فاصله بین دو دریاچه فامور و دشت ارژن منطقه ایده‏آل برای پارک طبیعی است.

دراین خطه، شرایط بی‏نظیرآب، خاک، هوا، حرارت و روشنایی به ما اجازه می‏دهد که ازانقراض

نسل‏های کنونی جانوران ایران جلوگیری کنیم و شاید بتوانیم بسیاری ازمهاجران را نیز به آغوش میهن بازگردانیم!»

من دراین جا با چند جمله فاضلانه و با به کاربردن چند کلمه قلمبه خارجی که برای این قبیل آدم‏ها ذخیره کرده‏ام صحبت مهندس را بریدم و به او فهماندم که خودم اهل فضل و کمالم ولی برای ملابهرام و همراهانش ساده‏تر و خودمانی‏تر حرف بزند و به خصوص ازاستعمال لغات خارجی بپرهیزد.

کارشناس خبره محیط زیست ایرادم را پذیرفت و پس از آه و ناله‏ای جگرسوزگفتارش ادامه داد:

«آقایان عزیز! شیریک جوان ایرانی بوده است. امروز ازاو فقط تصویری برپرچم ما مانده است. از شاهین طلایی که فرنگی‏ها آن را (گلدان ایگل) می‏گویند تنها نامی درادبیات ما مانده است (در این جا از استعمال کلمه خارجی پوزش خواست).

شما تا دیروزدربیشه‏های دشت ارژن شیر ودرقله‏های کوهمره شاهین طلایی داشتید. ما باید این پادشاهان تبعید شده حیوانات و پرندگان را به لانه و آشیانه خود بازگردانیم.

کبک دری این ملکه زیبای کوهستان شما کجاست؟ آسمان شما جولانگاه درناها و ترلان‏ها بود. اکنون جز زاغ و زغن چه دارید؟

تپه‏های شما پر ازکبک و تیهو بود. نیزارهای شما پراز دراج بود. این نغمه سرایان دشت و کوه به کجا رفته‏اند؟ ازنرگس زار معطر ساحل فامور چه برجای مانده است؟(دوقطره اشک درچشم‏های نیم خفته مهندس درخشید).

چوپان‏های چادرنشین با چرای بی‏رویه، ریشه انواع بوته‏ها وگل وگیاه‏ها را کنده‏اند. شکارچیان خون آشام عشایر نسل غزال، آهو و گورخر را نیست و نابود کرده‏اند. قوچهای رشید وحشی شما راحتی کوه‏های آلپ وپیرنه و کلیمانجارو هم نداشت ولی حالا...»

بغض گلوی مهندس را گرفت. چیزی نمانده بود که حسابی گریه کند ولی پس از چند لحظه درنگ و نگاهی به قیافه غضبناک ملابهرام توانست براحساسات خود غلبه کند و با صدای مرتعش به نطقش ادامه دهد:

«ما به اندازه کافی کویر وبیابان داریم. اجازه نمی‏دهیم که کوهمره عزیز که نخل و لیمو و سیب وگردو را دردو قدمی هم می‏پرورد تبدیل به کویر دیگری شود. سرزمینی که می‏تواند انوع وحوش و طیور را با طبیعت‏های گوناگون درکنار یکدیگر نشو و نما دهد نباید ویران شود.

ما خیلی آهسته گام برداشته‏ایم. ازنظر بین‏المللی شرمنده‏ایم. باید غفلت پدران را جبران کنیم و اسباب روسفیدی وسرفرازی فرزندان شویم!

اهالی کوهمره باید همت ومساعدت کنند. بودجه هنگفت در اختیار ماست. این بودجه عظیم به ما توانایی داده است. که برای کلیه مردم وطن پرست کوهمره، درمناطق دیگر فارس و کشور مزارع، مراتع، خانه‏ها و باغ‏های دیگری تهیه کنیم.»

بیانات آقای مهندس برای ملابهرام جروقی که به هزار بدبختی آرام وساکت شده بود و دیگران را هم آرام و ساکت نگاه داشته بود غیرقابل درک بود. ملابهرام ومهندس دریک اتاق بودند. درکنار هم بودند. ولی خیلی دور از هم بودند. از دو قطب مخالف دنیا بودند. از دوسوی متضاد دنیا بودند. دردو انتهای یک خط فرضی بسیار طویل قرارداشتند. هر دو فارسی صحبت می‏کردند. لیکن مطلقاً زبان یکدیگر را نمی‏فهمیدند. ترجمه و تفسیرمطالب هریک برای دیگری دشوار و بلکه محال بود.

یکی می‏خواست که پادشاه حیوانات و ملکه پرندگان را به سرزمین باستانی بازگرداند و دیگری آرزو داشت که چرخ زندگی کوچک خود را بچرخاند.

یکی ازشکار شیرو گورخر داستان می‏سرود و دیگری برای نگهداری مزار مادر وگورپدرش تقلا می‏کرد.

یکی درویلای قشنگی درمیان باغ‏های شیراز می‏آسود و تازه آن را نمی‏پسندید و دیگری وحشت داشت که کلبه خرابش را بر سرش خراب‏تر کنند.

یکی درخیال پاسپورت، ویزا، پرواز، پارتی، فیلم و فستیوال بود و دیگری درفکرنان گندم و خرمای جهرم.

نوع حرکات، توقعات، آرزوها، خیال‏ها، نوع لباس، نوع سبیل، همه چیز و همه چیز این دو نفر و این دونفرها با هم نه تنها ناهماهنگ بلکه تضاد بود. با این حال هردو هموطن بودند. هردو ایرانی بودند.

دریای مازندران درشمال هر دو قرار داشت. خلیج فارس درجنوب هر دو بود. ارتفاع قله دماوند مایه فخر و مباهات هر دو بود.

دخالت و میانداری من برای حل و فصل مشکل به جایی نرسید و معلوم شد که گروه مجهز مهندسان و خبرگان با بودجه هنگفت و نقشه‏های خیالی و جهانی ناچار به اجرای طرح بلند پروازانه حکومت هستند و ناله‏ها و نعره‏های ملابهرام و یارانش سود و ثمری ندارد.

هنگام خداحافظی هنگامه و قشقرق دیگری برخاست. ملابهرام مثل شیر می‏غرید و روی قالی چهار چنگول می‏چرخید. همراهانش هم چرخ می‏زدند، به هوا می‏پریدند، به تقلید جانوران گوناگون زوزه می‏کشیدند و همه با همه فریاد می‏کردند.:«ما حیوانیم. پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود. تا عمر داریم با چهاردست و پا راه می‏رویم و از لانه‏هامان بیرون نمی‏رویم...»

مهندس کارشناس با لبخندی تلخ درحالی که با زنجیر ظریف طلای گردنش بازی می‏کرد اتاق را ترک گفت و همه را به خدا سپرد.

ملابهرام پس از چک و چانه بسیار مجاب شد که با کسانش به طایفه خود بازگردد ومنتظر اقدامات دولت بماند و به من اطمینان داد که تا سازمان محیط زیست دست به کار نشود نظم منطقه را بر هم نزند ولی سوگند یاد کرد که با آغاز عملیات طرح، هیچ کس حتی معلمان عشایر را، مگر آن که با چهاردست و پا راه بروند، اجازه اقامت درکوهمره نخواهد داد.

من همه این مطالب را با استاندار فارس درمیان نهادم. گوش شنوا داشت. به سرانجام کارها خوش بین نبود. توانست چند ماهی مهلت بگیرد و پیاده کردن برنامه را به تعویق بیندازد.

درهمین ماهها بود که زمزمه انقلاب به گوش‏ها رسید و تحقق این قبیل آرزوها و نقشه‏ها دچار اشکال گشت.

چند سالی است که من درتهرانم و به فارس نرفته‏ام. شنیده‏ام که مردم کوهمره درست مثل سابق روی دو پا راه می‏روند


برچسب ها: ملا بهرام ، محمد بهمن بیگی ، کهمره ، خاطره ای از استاد محمد بهمن بیگی ،

 

دوران درخشانی بود. مملکت بربال زرین تمدن بزرگ درپرواز بود.

نورجشن‏ها وچراغانی‏ها چشم‏ها را خیره می‏کرد. کاخ‏های بلورین به آسمان می‏رفت. تالارها، گالری‏ها، نگارخانه‏ها پر ازپرده‏ها و تصاویر دل‏انگیزبود.

سواحل سرسبز شمال را که پریچهرگان رنگین پوش آراسته بودند.

نسیم فرح بخش تمدن ازهرسو می‏وزید. نوای جانفزای ترقی ازهر گوشه‏ای به گوش می‏رسید.

میدانی نبود که مجسمه‏ای نداشت. مجسمه مردی تنها، شاید تنهاترین مرد دنیا که خودش را«ما» می‏گفت و ازبکاربردن ضمیر متکلم «من» پرهیز می‏کرد.

تهران، عروس خاورمیانه شده بود. هرصبح خرمنی از شکوفه‏های هلندی برسرش می‏ریخت.

شیراز، ساعت زیبای گل را داشت. ساعتی که عقربه‏هایش بر روی بنفشه‏ها، سنبل‏ها و قرنقل‏ها می‏چرخید. سالی نبود که نوازندگان جهان برآرامگاه الهام بخش حافظ و دربارگاه شکوهمند کورش گرد نیایند و آوای جاه وجلال ایران را با سازهای بادی، به گوش جهانیان نرسانند.

درچنان کشوری، حضور یک جمعیت بی‏سروپا و چادرنشین، آن هم دردو قدمی مهد فرهنگ و فضیلت نمی‏توانست شرم‏آور نباشد.

درچنان زمانی عبور و مرور یک مشت قبیله قرون وسطایی ازکنار جشن‏های افتخارآفرین هنری نمی‏توانست مایه ننگ وخفت نشود.

اگرچشم هنرمندان و هنرشناسان به این خانه بدوشان می‏افتاد آبروی مملکت برباد می‏رفت!

این دوره گردان حق‏شناس نه فقط باعث خجلت،بلکه اسباب زحمت هم بودند. با آن که راحت و آسوده علف بیابان را می‏چریدند و بی‏منت پا افزار کوهها را زیرپا می‏گذاشتند بازهم به هر دستاویزی،موی دماغ حکومت می‏شدند.

بیهوده نبود که صبر زمامداری به سر آمد و برآن شدند که این لکه‏های زشت را ازچهره دلارای میهن بزدایند:

عبورشان را ازمعابرعمومی ممنوع ساختند. مراتع نزدیک شهرها را به بهانه حمایت وحوش قرق کردند.

آمارگران حکومت وجود گروهی از آنها را انکار کردند و ازشمار جمعیت بقیه کاستند و به خصوص درفارس آن قدرکاستند که از ایلات قشقایی، خمسه و ممسنی چیزی برجای نماند.

به کاربردن کلمه «عشایر» درمکاتبات رسمی ودولتی موقوف شد. فرمان تغییر این کلمه صادرگشت. چنین نام و نشانی درخورشأن وشوکت کشور نبود. لغت پردازان ترکیب «دامداران متحرک» را ابداع کردند.

لیکن همه این تلاش‏ها و تقلاها بی‏ثمرماند. اختفای این همه آدم بیابان گرد ممکن نبود. وجود داشتند. پنهان نمی‏ماندند. خودشان دو پا وحیواناتشان چهارپا داشتند. حرکت می‏کردند. کوچ می‏کردند.

توله سگها، مرغ‏ها و بچه‏هایشان را کنار پاتیل وپیاله‏های مسی و غربال و هاون‏های چوبی، برروی خرو گاو می‏بستند و زندگی شرم‏آور خود را به تماشای بیگانگان می‏گذاشتند. چشم سیاحان و مسافران هوایی را نمی‏شد بست. از آن بالا می‏دیدند. دوربین‏های قوی داشتند. عکس برمی‏داشتند.

راه دیگری نماند. قتل عامشان امکان پذیر نبود. ناچار دست به تخته قاپو و اسکان آنان زدند. که از فارس که رسواتر ازهمه جا بود آغاز شد. ازسیل بودجه نهری پرآب به سوی این خطه سرازیرگشت.

اسکان قبایل قشقایی وارد برنامه‏های عمرانی کشور گردید.

گروهی از مدیران لشکری و کشوری با دستیاری پیمانکاران دلسوز به میدان آمدند. عرق ریختند. خون دل خوردند و خواب شب را برخود حرام کردند تا درمدتی نه چندان دراز درچهار گوشه فارس چهارشهرک نوساز برای اقامت و سکونت هزاران چادرنشین ایجاد کردند.

نخستین شهرک اسکان درمرکز یکی از طوایف بزرگ آماده بهره‏برداری و افتتاح شد. به دعوت تیمسار نامداری که فرماندهی اسکان را به عهده داشت، استانداروجمعی از دست‏اندرکاران برجسته فارس به سوی عشایر روان شدند.

موکب استاندار با کبکبه و دبدبه شیراز را پشت سرگذاشت. دو تن از تیمساران معظم با سردوشی‏های تاج دار و پرستاره دریمین و یسارش بودند. عده‏ای از مدیران کل وسرپرستان ادارات با چندین‏خبرنگار و عکاس در رکابش بودند. از خدمات شهری فراغت یافته می‏رفتند که خانه بدوشان را نیز در ظل عنایت خود بگیرند. همه‏شان غرق خدمت و فداکاری بودند. جز نجات هم‏میهنان هدفی نداشتند.

فرصتی به دستشان آمده بود که لباس‏های نفتالین‏زده سفر را از گنجه‏ها بیرون آورند. نیم تنه‏های جیر، بلوزهای چهارخانه، ژاکت‏های کشمیر، پیراهن‏های اسپرت، شلوارهای فلانل پوشیده بودند. بر آرنج کت‏های گرانبهای خوش‏نما وصله‏های چرمی زده بودند. عینک درشت بر چشم و کلاه سایه‏دار بر سر داشتند. از طرح و رنگ و دوخت و دوز لباس‏هایشان ذوق و سلیقه می‏بارید. رفتار و گفتارشان پیروزمندانه بود. آثار فتح و ظفر بر چهره‏هاشان می‏درخشید. نور افتخار و مباهات بر سیمایشان موج می‏زد. ایل گستاخ و مزاحم را به زانو درآورده بودند.

با انواع اتومبیل‏های رنگارنگ به حرکت درآمدند. راهشان تا شهرک اسکان دور بود. ناچار بودند که ظهر و شب را در میان راه به سر برند و به دوتن از خان‏های طوایف افتخارپذیرایی دهند. مهمانسرای دیگری نبود.

پس از چند ساعت طی طریق به طایفه اول رسیدند. خان طایفه در چند قدمی چادر بزرگ خود به استقبال آمد وخیرمقدم گفت. خیرمقدمش عبارات قلمبه و سلمبه نداشت. استقبالش ساده و بی‏پیرایه بود. بر دل مهمانان ننشست. خشمگین و ناشاد شدند. ناشادتر از همه شخص اول استان بود. چنین استقبالی در خور او نبود. استقبال یک انسان بود در مقابل یک انسان. استقبال یک عشیره‏ای در برابر یک استاندار نبود. آن هم استانداری که چنان شأن و شوکتی داشت و دو حضرت اجل و یک دوجین مدیرکل را یدک می‏کشید.

از پیشواز عشایری، از ساز و کرنا، از هلهله و شادمانی، از گاو و بره قربانی، از تار و تنبور، از زنده باد و مرده باد و از سوار و پیاده خبری نبود

 

مهمانان، رفتار میزبان را نشانه بی‏احترامی و بی‏پروایی پنداشتند ولی نتوانستند پس از آن همه خستگی از سفره خان در وسط بیابان چشم بپوشند. مصلحت سیاست هم اجازه قهر و غضب نداد و به ناچار با خاطری آزرده به چادرش فرود آمدند.

... بحث اسکان بر سر سفره درگرفت. خان، نمک تازه‏ای بر زخم رجال و بزرگان پاشید. او در بیان عقایدش بی‏باک و قاطع بود. از کسی هراسی نداشت. از آن آدم‏هایی بود که زیر ساطور جلاد هم دست از عقاید و بیان عقاید خود نمی‏کشند.

هنگامی که فرمانده عالی قدر نظرش را درباره شهرک‏های اسکان پرسید او با لحنی صریح گفت:

«این شهرک‏ها به درد نمی‏خورد. برنامه‏تان غیر عملی است. با سرنیزه هم نمی‏توان مردم را توی این شهرک‏ها نگاه داشت.»

استماع این سخنان از زبان یک خان، استاندار نازپرورده و متنعم را چنان بر سر خشم آورد که رنگ بر صورتش نماند. آماده پرخاش و ستیزه بود. لیکن فرمانده کهنه‏کار اسکان که با خلق و خوی خان آشنا بود و می‏دانست که جواب‏های را با هوی می‏دهد میانداری کرد و به زحمت، اجازه گرفت که مدعی را با دلایل دندان‏شکن مجاب کند.

به کارشناسان که با اضطراب تماشاگر صحنه بودند دستور داد که نقشه‏ها و ماکت‏های شهرک‏ها را بیاورند. به سرعت ماکت پاکیزه‏ای را آوردند و روی قالی قرمزی گستردند:

ماکت قشنگی بود. دو پیکان متقاطع تیز سیاه جهات چهارگانه شهر را نشان می‏داد. شهر پر از شکل‏های منظم هندسی بود. خیابان‏ها همه صاف و مستقیم بودند. یک خط کج و کوله در هیچ بعدی دیده نمی‏شد. از تقاطع خیابان‏ها چهارراه‏های زیبا و میدان‏های باصفا به وجود آمده بود. میدان مرکزی شهر به شکل دایره بود. چمنی شاد و فواره‏ای بلند داشت. در کنار فواره پایه شکیل یک مجسمه به چشم می‏خورد.

فرمانده اسکان و یارانش، با شور و حرارت دقایق طرح را برای حاضران بیان کردند و همه را انگشت به دهان ساختند. به جز خان همه‏شان مدهوش ابتکار و نبوغ مهندسان و پیمانکاران شدند. فقط خان خاموش بود و با لبخندی حاکی از ناباوری ماکت شهر زیبا را می‏نگریست. از سنگ صدا برمی‏خاست و از او برنمی‏خاست. مرغش فقط یک پاداشت و بار دیگر در پاسخ تیمسار که فاتحانه و طنزآلود نظرش را درباره برنامه اسکان پرسید با همان صراحت و جسارت به سخن آمد:

«شهرتان شهر قشنگی است. ولی به درد عشایر نمی‏خورد. شهرهای قشنگی ساخته‏اید ولی به درد عشایر نمی‏خورند. شمامسکن را با اسکان اشتباه کرده‏اید. هر دو کلمه یک ریشه دارند ولی با هم فرق می‏کنند. مسکن را درآمد و عایدی قابل سکونت می‏کند. وقتی که مسکن عایدات را قطع کند دیگر مسکن نیست. جهنم است.

مردم عشایر توریست و جهانگرد نیستند. برای تماشای کوه و جنگل و عکسبرداری از مناظر و مزایا به راه نیفتاده‏اند. آنها بیش از هرکس از زندگی پردردسر خود رنج می‏برند. هر صبح بارمی‏بندند. هر شام بار می‏گشایند. پای پیاده عرض و طول فارس را می‏پیمایند. شب و روز به دور خودشان می‏چرخند. این همه زحمت و مشقت فقط برای نان بخور و نمیر است.

مردم عشایر به دنبال آب و علف مفت کوه و صحرا هستند و جز این راهی برای نجات کس وکار خود از چنگ گرسنگی ندارند. اگر این راه را بر آنان ببندید بی‏آنکه راه معیشت دیگری نشانشان دهید، حکم اعدامشان را صادر کرده‏اید.

شما این شهر قشنگی را که می‏خواهید افتتاح کنید، دور از جنگل و درخت و در یک منطقه سردسیری ساخته‏اید. فردا که زمستان می‏رسد و برف همه جا را می‏گیرد و راه‏ها بند می‏آید بر سر ساکنان سعادتمند این خیابان‏ها چه خواهد آمد؟ سوخت و آذوقه شهر از کجا خواهد رسید؟ با گله‏هاشان چه باید بکنند؟ اگر این گله‏ها از میان رفت جز گدایی و نیستی چه راهی خواهند داشت؟

شما تنها در خیال مسکن بوده‏اید. به یادتان نبوده است که اسکان مسئله پیچیده و دشوار دیگری است. کار شما برای کسانی که همه‏چیز دارند و فقط مسکن ندارند سودمند است ولی برای عشایر که باید همه‏چیز خود را از دست بدهند تا صاحب مسکن شوند خطرناک است.

چاره‏ای جز این نماند که خان را، بدخواه و دیوانه و یاوه‏سرا بپندارند و به حال خودش واگذارند. با سردی و بی‏مهری، بی‏آنکه از پذیرایی‏هایش یک کلمه خوش بر زبان آرند او را به خدا سپردند و به سوی عشیره بعدی و خان بعدی عزیمت کردند.

این عشیره همان بود که می‏خواستند. خانش همان خانی بود که می‏طلبیدند. هنوز چند فرسنگی از راهی پرپیچ و خم و کوهستانی نپیموده بودند که طلایه پیشوازی سنگین و رنگین پدیدار گشت. سواران بسیار همه خوش‏پوش و خوش‏زین و یراق در چمنی خرم و دلکش چشم به راه مهمانان مکرم خود بودند. توپ نداشتند. با شلیک تفنگ ادای احترام کردند.

این همه شور و شادی را نمی‏شد بی‏پاسخ گذاشت. جمعیت به یک اشاره فرمان سکوت یافت. صولت و هیمنه ناطق چنان بو دکه اسب‏ها هم دم از شیهه فروبسند.

استاندار با نیم چکمه نرم و پاشنه بلند خود بر فراز سنگی که در کنار قربانگاه گاو و گوسفند بود ایستاد و آغاز سخن کرد:

مراحم اولیای امور را به قاطبه مردم غیور قشقایی ابلاغ می‏کنم. شما از اصیل‏ترین شاخه‏های نژاد آریا هستید.

این هممه حق‏شناسی و بزرگپرستی ما را تشویق می‏کند که بیش از پیش برای آسایش شما بکوشیم. ما لحظه‏ای آرام و قرار نخواهیم داشت تا شما آرام و قرار بگیرید.

ما برای دیدار یکی از این شهرها به دیار شما آمده‏ایم. امشب را در چادرهای کلانتران شما می‏مانیم و فردا شاهد خوشبختی و سکونت جمع کثیری از برادران شما در یکی از این شهرهای جدید خواهیم بود. یقین دارم که بزودی سکونت شما را هم در شهر دیگری جشن خواهیم گرفت.

شما باید خودتان را با کاروان سریع ترقیات کشور همقدم سازید. دنیا در انتظارظهور و طلوع تمدن بزرگ است.

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

همین که استاندار از تریبون صحرایی خود فرود آمد فریاد احسنت و آفرین به هوا رفت. جمعیت شنوندگان بی آنکه به عمق مطالب ناطق پی ببرند فریاد شادی برآوردند. هورا کشیدند. کف زدند. شعارهای حماسی دادند و دشمنان داخلی و خارجی وطن را به وحشت انداختند.

هنوز مسافتی از راه مانده بود. از میدان استقبال تا چادرهای پذیرایی فاصله زیادی بود. تنی چند از خانزادگان، چماق به دست، صفوف متراکم مردم را به دشواری شکافتند و راهی برای اتومبیل‏ها باز کردند.

مهمانان با کمک پیشخدمت‏های ورزیده گردو غبار راه را ستردند و سر و صورت را صفا دادند و پس از اندک استراحتی در چادرهای خصوصی به شاه‏نشین پذیرایی آمدند و روی فرش‏های نرم و گرانبها آرمیدند.

بزمی شاهانه برپا شد. اسباب سرگرمی و طرب فراوان بود. چنگ و چغامه مترنم گشت. شراب‏های کهنه و غذاهای تازه سفره را رنگین کرده بود. میزبانان خوش سلیقه با مهربانی و ادب می‏چرخیدند. گیلاس‏ها به هم می‏خورد. با بزن‏ها دست به دست می‏گشت. مهمانان می‏چشیدند و به‏به می‏کردند. می‏نوشیدند و نوش‏جان می‏گفتند.

گفت‏وگوها شیرین و دلخواه بود. همه می‏دانستند که چه بگویند و چگونه از یکدیگر دل بربایند. درسشان از حفظشان بود یک عمر تمرین داشتند. پرورده مکتب ستایش و نیایش بودند. سخنان خود را با لطیفه‏ها و شوخی‏ها چاشنی می‏زدند. درباره ترقیات محیرالعقول مملکت داستان‏ها می‏سرودند.

عکاس جوانی از تیمسار پرسید که بنای چند شهر به پایان رسیده است. لقمه در دهان داشت. نتوانست پاسخ بگوید. چهار انگشت دستش را به علامت چهار شهر بالا گرفت!

شب از نیمه می‏گذشت. شبی بود فراموش نشدنی. ولی راهی دراز آمده بودند و راه درازی درپیش داشتند. ناچار به چادرهای خواب شدند.

فردا صبح، مدتی از طلوع آفتاب گذشته بود که همه از خواب برخاستند و کم‏کم آماده عزیمت شدند.

اتومبیل‏ها به کندی پیش می‏رفتند. سرعت بادی که از پشت سر می‏وزید بیش از سرعت ماشین‏ها بود. گرد و غبار درون ماشین‏ها می‏پیچید.

اتومبیل‏ها بالا و پایین می‏رفتند. توی دست‏اندازها و چاله‏ها می‏افتادند. سرنشینان دستگیره‏ها را گرفته به صندلی‏ها چسبیده بودند.

سفر دشوار پررنجی بود. ولی تحملش آسان بود. چون در انتظار پایان خوشی بودند.

لیکن هنگامی که به چشمه‏سار دلگشا رسیدند و از پیشواز باشکوه و سواران ایل اثری ندیدند درد و رنجشان صدچندان شد. درد و رنج روحی چنان بود که کوفتگی و خستگی جسمی را از یاد بردند.

بی‏شک، اتفاق ناگواری رخ داده بود. مدتی در کنار چشمه آب ماندند. لباس‏هایشان را تکاندند. گرد به هوا خاست. درحالتی شبیه به ماتم فرو رفتند.

چاره دیگری نبود. با نومیدی و تردید به سوی شهرک راندند. فقط یک فرسنگ مانده بود. نزدیک شدند. نزدیک‏تر شدند. خبری نبود. از جشن و شادمانی خبری نبود. از ایل و تبار، از انسان و حیوان خبری نبود. از دست‏افشانی و پایکوبی خبری نبود.

به شهر رسیدند. شهر سرجایش بود. با دیوارها، خیابان‏ها، چهارراه‏ها، میدان‏ها، با خانه‏های نو و درهای بسته.

ایل رفته بود. ایل شبانه فرار کرده بود. به کوه و بیابان زده بود. از بیم گرسنگی، از بیم برهنگی، از بیم سرما و گرما گریخته بود.

تنها موجود زنده ایلی که در شهرک اسکان بر جای مانده بود گاو زرد لاغری بود که نای تکان خوردن نداشت و در سایه دیواری افتاده، آخرین نفس‏هایش را می‏کشید.

شهرک اسکان متروک ماند. شهرک‏های اسکان متروک ماندند و اکنون پس از بیست‏وچند سال به شکل چهار ویرانه در گوشه و کنار فارس برجای مانده‏اند.

سرزمین فارس، سرزمین ویرانه‏هاست. ویرانه‏های قدیمش شهرت تاریخی دارند. ویرانه‏های جدیدش هنوز گمنام و ناشناخته هستند و شاید روزی برسد که باستان‏شناسان برای کشف آثار تاریخی بیل و کلنگ بردارند و این تپه‏ها و خاکریزها را نیز زیرو رو کنند


برچسب ها: گاوزرد ، محمد بهمن بیگی ، ایل قشقایی ، خاطره ای از ایل قشقایی ، اسکان عشایر ،

تأمل و دقت استاد بهمن بیگی برای چاپ کتاب، علی‏رغم آن همه جوشش احساسات، تراکم خاطرات و تسلط عجیبی که او بر کلمه و کلام دارد، به راستی شگفت‏انگیز است. نخستین اثر او «عرف و عادت درعشایر فارس» درست 60 سال پیش منتشرشد و سه اثر دیگرش: «بخارای من ایل من»، «اگر قره قاج نبود» و «به اجاقت قسم» به ترتیب با فاصله‏های 44، 65 سال پیش از یکدیگر به چاپ سپرده شده‏اند.

به راستی اگر بهمن‏بیگی تنها «عرف و عادت درعشایر فارس» را نوشته بود، به عنوان پژوهشگری جست‏وجوگر، شایسته احترام و تقدیر بود. اگر او فقط مجموعه داستان‏های کوتاه و جذاب «بخارای من ایل من» را درسال 68 و با فاصله‏ای طولانی از اولین اثر خود روانه بازار نشر کرده‏بود، لایق هرگونه بزرگداشت و تشویق بود. این اثر، همانند یک قطعه موسیقی با یک سمفونی زیبا، به دل می‏نشیند و خواننده را در جذبه نثری دلاویز و پرتصویر پرواز می‏دهد و با خود به سرزمین زیبای عشایر می‏برد وبا مسائل مردم این خطه از کشورمان آشنا می‏کند.

انتشار «بخارای من ایل من» به راستی در سپهر ادب فارسی، یک حادثه بزرگ بود، آنچنان که همه نگاه‏ها را به سوی خود کشاند.

بهمن‏بیگی در اثر سوم خود «اگر قره‏قاج نبود» گوشه‏هایی از خاطرات و خطرات خویش را با نثری آهنگین و توصیفی به زیبایی به تصویر کشیده ودر واپسین اثرش «به اجاقت قسم» خاطرات آموزشی خود را در راه پرفراز ونشیبی که برای سوادآموزی عشایر این مرز وبوم پیموده، بیان کرده‏است. وی در حال حاضر به نگارش خاطرات متأخر خود مشغول است و امید می‏رود که در آینده‏ای نزدیک، شاهد اثر برجسته دیگری از بنیانگذار آموزش عشایر و به تعبیری «پدر آموزش عشایری» کشورمان باشیم. آنچه درپی می‏آید، تنها گزارش کوتاهی از چهار اثر منتشر شده استاد بهمن بیگی است.

تأمل و دقت استاد بهمن بیگی برای چاپ کتاب، علی‏رغم آن همه جوشش احساسات، تراکم خاطرات و تسلط عجیبی که او بر کلمه و کلام دارد، به راستی شگفت‏انگیز است. نخستین اثر او «عرف و عادت درعشایر فارس» درست 60 سال پیش منتشرشد و سه اثر دیگرش: «بخارای من ایل من»، «اگر قره قاج نبود» و «به اجاقت قسم» به ترتیب با فاصله‏های 44، 65 سال پیش از یکدیگر به چاپ سپرده شده‏اند.

به راستی اگر بهمن‏بیگی تنها «عرف و عادت درعشایر فارس» را نوشته بود، به عنوان پژوهشگری جست‏وجوگر، شایسته احترام و تقدیر بود. اگر او فقط مجموعه داستان‏های کوتاه و جذاب «بخارای من ایل من» را درسال 68 و با فاصله‏ای طولانی از اولین اثر خود روانه بازار نشر کرده‏بود، لایق هرگونه بزرگداشت و تشویق بود. این اثر، همانند یک قطعه موسیقی با یک سمفونی زیبا، به دل می‏نشیند و خواننده را در جذبه نثری دلاویز و پرتصویر پرواز می‏دهد و با خود به سرزمین زیبای عشایر می‏برد وبا مسائل مردم این خطه از کشورمان آشنا می‏کند.

انتشار «بخارای من ایل من» به راستی در سپهر ادب فارسی، یک حادثه بزرگ بود، آنچنان که همه نگاه‏ها را به سوی خود کشاند.

بهمن‏بیگی در اثر سوم خود «اگر قره‏قاج نبود» گوشه‏هایی از خاطرات و خطرات خویش را با نثری آهنگین و توصیفی به زیبایی به تصویر کشیده ودر واپسین اثرش «به اجاقت قسم» خاطرات آموزشی خود را در راه پرفراز ونشیبی که برای سوادآموزی عشایر این مرز وبوم پیموده، بیان کرده‏است. وی در حال حاضر به نگارش خاطرات متأخر خود مشغول است و امید می‏رود که در آینده‏ای نزدیک، شاهد اثر برجسته دیگری از بنیانگذار آموزش عشایر و به تعبیری «پدر آموزش عشایری» کشورمان باشیم. آنچه درپی می‏آید، تنها گزارش کوتاهی از چهار اثر منتشر شده استاد بهمن بیگی اس

تأمل و دقت استاد بهمن بیگی برای چاپ کتاب، علی‏رغم آن همه جوشش احساسات، تراکم خاطرات و تسلط عجیبی که او بر کلمه و کلام دارد، به راستی شگفت‏انگیز است. نخستین اثر او «عرف و عادت درعشایر فارس» درست 60 سال پیش منتشرشد و سه اثر دیگرش: «بخارای من ایل من»، «اگر قره قاج نبود» و «به اجاقت قسم» به ترتیب با فاصله‏های 44، 65 سال پیش از یکدیگر به چاپ سپرده شده‏اند.

به راستی اگر بهمن‏بیگی تنها «عرف و عادت درعشایر فارس» را نوشته بود، به عنوان پژوهشگری جست‏وجوگر، شایسته احترام و تقدیر بود. اگر او فقط مجموعه داستان‏های کوتاه و جذاب «بخارای من ایل من» را درسال 68 و با فاصله‏ای طولانی از اولین اثر خود روانه بازار نشر کرده‏بود، لایق هرگونه بزرگداشت و تشویق بود. این اثر، همانند یک قطعه موسیقی با یک سمفونی زیبا، به دل می‏نشیند و خواننده را در جذبه نثری دلاویز و پرتصویر پرواز می‏دهد و با خود به سرزمین زیبای عشایر می‏برد وبا مسائل مردم این خطه از کشورمان آشنا می‏کند.

انتشار «بخارای من ایل من» به راستی در سپهر ادب فارسی، یک حادثه بزرگ بود، آنچنان که همه نگاه‏ها را به سوی خود کشاند.

بهمن‏بیگی در اثر سوم خود «اگر قره‏قاج نبود» گوشه‏هایی از خاطرات و خطرات خویش را با نثری آهنگین و توصیفی به زیبایی به تصویر کشیده ودر واپسین اثرش «به اجاقت قسم» خاطرات آموزشی خود را در راه پرفراز ونشیبی که برای سوادآموزی عشایر این مرز وبوم پیموده، بیان کرده‏است. وی در حال حاضر به نگارش خاطرات متأخر خود مشغول است و امید می‏رود که در آینده‏ای نزدیک، شاهد اثر برجسته دیگری از بنیانگذار آموزش عشایر و به تعبیری «پدر آموزش عشایری» کشورمان باشیم. آنچه درپی می‏آید، تنها گزارش کوتاهی از چهار اثر منتشر شده استاد بهمن بیگی است.

ء عرف و عادت در عشایر فارس

محمد بهمن بیگی، چاپ دوم، شیراز، انتشارات نوید، 1381 (چاپ اول، تهران 1324)، 135 ص. رقعی.

استاد بهمن‏بیگی اثر حاضر را درست 60 سال پیش، زمانی که حدود جوانی 20 ساله بود، نوشته‏است. کتاب از چنان اهمیتی برخوردار بوده که در همان سال انتشار، مورد توجه نویسندگان بزرگ و نشریات معتبر ادبی - علمی قرار گرفت.

چاپ دوم اثر، در فاصله‏ای 57 ساله و درسال1381 منتشر شد. بهمن بیگی در مقدمه این چاپ به علل تأخیر چاپ دوم کتاب اشاره کرد و مشکلات را بر شمرده‏است. نویسنده دراین کتاب، با نگاهی از درون، خواننده را با آداب و عادات و اخلاق و رسوم و همچنین دیگر جنبه‏های متنوع زندگی ایل بزرگ قشقایی در دوره تألیف کتاب آشنا می‏کند. از آنجا که موءلف، آگاه به مسائل حقوقی بوده، در مبحث اول کتاب، موضوع عرف و عادات را از نظر حقوق مدنی، کیفری، آیین دادرسی، حقوق اداری و سیاسی اجتماعی در بین ایلات و عشایر فارس مورد بحث قرار داده و در مبحث دوم

که اندکی مختصرتر است، به ذکر عقاید وافکار عشایر فارس پرداخته و در برخی موارد، آداب و رسوم عشایر فارس را با قوانین و رسوم ملل قدیم مقایسه و تطبیق کرده‏است.

استاد بهمن بیگی در این اثر، ضمن بیان بی‏سروسامانی عشایر جنوب در آن سال‏ها، درمان دردهای بزرگ عشایر را تنها در سایه مهر و محبت و تعلیم و تربیت دانسته و اعلام داشته: «برای جلوگیری از این همه سرگردانی و گمراهی، راهی جز ایجاد مدارس سیار و فراوان وجود ندارد.»

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.

 

 


ادامه مطلب

برچسب ها: کتابشناسی ایل قشقایی ، کتاب شناسی محمد بهمن بیگی ، به اجاقت قسم ، بخارای من ایل من ، بهمن بیگی ، اگر قره قاج نبود ، عرف وعادت در ایل قشقایی ،

چهارشنبه 25 فروردین 1389

برای آلاله ای از ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :شهدای ایل قشقایی ،

                                                       

              بعد از 22 سال دوباره توفیق شده همراه با رزمندگان گردان خط شکن امام مهدی (عج) سری به خانواده شهید علی اصغر اژدهاکش بزنیم . شهیدی از تبار دلیر مردان ایل قشقایی که به روایت مادر گرانقدرش روز عاشورا متولد شد و اولین صدایی که شنید صدای هل من ینصرنی حسین ابن علی از صحرای کربلا بود که اورا به خود میخواند . این صدای ولایی ومظلومانه قلبش را تسخیر کرده بود و بانگ دلربای حسینی  همیشه در گوشش طنین می افکند . نامش به نام مقدش نوزاد شش ماهه حسین ابن علی تبرک شد. علی اصغر ایل قشقایی بعد از 1400 سال به ان بانگ حسینی شنیده در اولین لحظه تولد، لبیک گفت و در عملیات والفجر 10 ودر تپه رشن به درجه رفیع شهادت نائل شد.

               من او را تا قبل از دیدار در گردان امام مهدی نمی شناختم . گردان امام مهدی در منطقه گتوند ودر کنار یک  امامزاده ودر میان جنگل درختان کنار مستقر بود و رزمندگان این گردان در حال آموزش بسر میبردند . اولین باری که او را با آن قامت رعنا و سیمای مظلوم دیدم همان جا بود . نامم را شنیده بود و بنا به حس قوم وخویشی به سراغم امد وخودش را معرفی کرد. من که هم زبان و هم محلی پیداکرده بودم خیلی خوشحال شدم .روز های چندی با هم بودیم . در کنار هم می نشستیم . با هم به زیارت می رفتم و باهم خاطرها می کفتیم و روز ها را با هم سپری میکردیم. او راکه در دسته دیگری بود به دسته خودمان که فرمانده اش شهید بزرگوار نورالله اکبری بود آوردم . دل پاک ومصفای عشایری  داشت دیگران را به خود جذب میکرد. چیزی نگذشت که در قلب بچه های گردان جای خود را بازکرد .

               بعد از 22سال توفیق بزرگی بود تا با همرزمان ویارانش در حضور خانواده محترمش بویژه مادر گرانقدرش یادی از او بکنیم.

               در ابتداجانباز ارجمند سردار حاج علی قنبر زاده که در عملیات والفجر 10 فرماندهی گردان امام مهدی را به عهده داشتند به تشریح عملیات پرداختند وخاطرات زیبایی از این عملیات غرور افرین بیان داشتند که بسیار شنیدنی بود. در این جلسه صحبت از خواب زیبایی به میان آمد که شهید اژدهاکش قبل از عملیات دیده وبرای حاج محمد پیمانی تعریف کرده بود که یکی از رزمندگان به نیابت از ایشان تعریف کردند و نحوه شهادت ایشان را بیان داشتند.

               جانباز ارجمند حاج محمد پیمانی در خصوص علی اصغر اژدهاکش می فرمودند.

               (( چند شب قبل از عملیات شهید علی اصغر اژدهاکش نزد من آمد وگفت که من خواب دیده ام  من وتو در جایی بودیم که به یک دو راهی ختم میشد وبه سمتی اشاره و به ما کقته شد که چنانچه به این طرف بروید با حضرت عیسی ملاقات خواهید کرد که ما هم به همان سمت رفته وتوفیق زیارت آن حضرت رایافتیم و ایشان دستی به تمام بدن من کشیدند ولی فقط پای شما (حاج محمد پیمانی ) را لمس کردند . چند روز بعد وقتی عملیات شروع شد و ما تپه ریشن را فتح کرده و پدافند کردیم،عراقی ها در منطقه پایین تپه با خمپاره و گلوله های مستقیم تانک تپه را میزدند و علاوه بر ترکش های گلوله ها و خمپاره تکه های  سنگ نیز مثل ترکش عمل میکرد و بسیاری از بچه ها را زخمی ویا به شهادت میرساند.

در همین حین گلوله تانکی کنار سنگر ما به زمین نشست و منفجر شد . علی اصغر در حالی که میگفت محمد بخواب خودش را روی من انداخت . وقتی گردوخاک خوابید صدایش زدم دیدم جواب نمی دهد سنگینی تنش را حس میکردم او را کناز زدم دیدم ترکش های گلوله تانک پشتش را سوراخ سوراخ کرده است و در دم به شهادت رسیده ومن هم پایم قطع شده است. خواب شهید رویای صادقه بود که خیلی زود تعبیر شد. ))

شهدا بویژه شهدای عشایر وایل سرافراز قشقایی موجب افتخارو نشانه ولایت مداری و دینداری و وطن دوستی پاک سیرتان قشقایی است . وتکریم این عزیران بر همه قشقایی دوستان وظیفه وتکلیف است.

ما یاران وهمرزمان شهدا اگرچه سرا پا تقصیر کاریم ولی امید واریم  شهدای گرانقدری هم چون علی اصغر اژدهاکش دستمان را بگیرد و در روز محشر شفائتمان بکند. خداوندا ما را ادامه دهنده راه شهیدان و امام شهیدان قرار بده.

در خاطرم زنده شد یاد فاطمیون

یاد شلمچه یاد فکه یاد مجنون

یاد شقایقهای سرخ خفته در خاک

یاد حلبچه یاد مهران یاد کارون

رفتند یاران چابک سواران

همراه آنان پیر جماران

هان ای شهیدان با خدا شبها چه گفتید

جان علی با حضرت زهرا چه گفتید

چشم انتظاریم روز محشر از کرامت

آیید ودست ما رفیقان را بگیرید.

 


چهارشنبه 25 آذر 1388

دین اسلام و ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :دین و مذهب ایل قشقایی ،

دین مردم ایل قشقایی اسلام بوده وقشقایی ها به وجود یکتا و لایزال الهی ایمان دارند . معرفت الهی مردم ایل قشقایی بر گرفته از قوانین طبیعتی است که در آن تولد یافته و در آن پرورش می یابند. زیبایی های طبیعت متشکل از کوه ودشت ودمن فکر وعقل مردم ساده ایل را به وجود مقدسی دلالت میدهد که آفریننده این همه زیبایی است. در کذشته شاید معرفت الهی مردم ایل مکتبی و آموزش دیده نبوده است اما با وقوع انقلاب اسلامی و کسترش فرهنگ اسلامی مردم ایل قشقایی نیز همگام با سایر اقشار جامعه از برکات این فرهنگ دینی بهره برداری نموده اند.

ایل قشقایی از دوستداران اهل بیت پیامبر اکرم بوده و از پیروان معتقد راه ومسلک ائمه اطهار (ع) هستند . اگر چه مشکلات کوچ عشایر و زندگی سخت ایلی در میزان گسترش فرهنگ دینی موثر بوده است اما مردم ایل همیشه زندگی خود را با نام بزرگان دین عجین نموده و به همان میزان که معرفت وشناخت از دین دریافت کرده اند بر اعتقاد خود افزوده و بر وظایف شرعی و دینی خود عمل نموده اند. در میان مردم ایل قشقایی افرادی راکه دارای اطلاعات دینی بوده و تکالیفی را انجام داده وبه دیگران آموزش هم میدادند شیخ میگفتند. این افراد مامولا اهل نماز روزه و تقوی بوده و در آموزش نماز در ایل نقش داشتند . بعضی از علمای منطقه فارس  مثل  آیت الله سید عبدالحسین لاری نیز با خوانین و بزرگان ایل رابطه داشته و رهبر و مرجع دینی  محسوب می شدند. و بزرگان ایی مثل صولت الدوله قشقایی  به فتوای علما با انگلیسی ها وارد جنگ میشود تا متجاوزین به سرزمین و مردم مسلمانم ایران را دفع کند.

وجود امام زاده های مسیر کوچ ایل قشقایی نیز نقش بسیاری در تحکیم عقاید آنان به مذهب تشیع و ائمه اطهار داشته است . زیارتگاهای امامان شیعه در عتبات و مشهد مقدس همیشه پناهگاه قلوب آرزومند مردم قشقایی بوده است . قشقایی ها در شرایط کوچ و گرفتاریهای آن و همچنین فقر اقتصادی کمتر موفق میشدند به زیارت قبور ائمه نائل شوند . کسانی که موفق شده بودند به زیارات ائمه  در مشهد و کربلا نائل شوند در میان مردم دارای قرب و منزلت یافته و با القاب مشهدی و کربلایی خطاب میشدند.

اما این قلوب پاک وبی آلایش با زیارت امام زادگان مسیر کوچ التیام می یافت. مردم نذر ونیاز خود را به نیابت از ائمه اطهار (ع) به امام زادگامن میبردند و از آنان طلب شفاعت و کمک برای رفع گرفتاری میکردند. امامزاده شهید در فراشبند امام زاده بی بی حکیمه خاتون خواهر گرامی حضرت امام رضا(ع)  حضرت شاه چراغ و سید علاء الدین حسین معرف به آستانه و سایر امامزادگان مسیر کوچ مرجع قلوب مردم ایل بوده هم اکنون نیز زیارت آنان از بهترین اعمال در نزد ترکان قشقایی است . اگر چه برخی از احکام شریعت در گذشته به دلیل فقر فرهنگی و عدم دسترسی مردم به علوم دینی در ایل قشقایی تعطیل بوده و یا کمتر اجرا میشده است اما با وقوع انقلاب اسلامی فرهنگ دینی و احکام شریعت گشترش قابل ملاحظه ای یافته است اما راه برای کار دینی بسیار فراهم است و البته قلوب پاک مردم ایلیاتی در پذیرش معارف دینی بسیار مستعد می باشد.

در گذشته به دلیل فقر فرهنگی و عدم آموزش صحیح مسائل دینی عقاید دینی مردم ایل با خرافات آمیخته شده بود . اما با گسترس آموزش عشایر و گسترش فرهنگ دینی رد جامعه  مردم نیز روشن اندیش تر شده اند.

قشقایی ها مانند دیگر مسلمانان شیعه مذهب دارای اعیاد مذهبی و مراسم ملس هستند و این مراسمات بسیار محترم بوده و هر کدام دارای ایین خاصی میباشند .

عید قربان

عید قربان یکی از اعیاد مورد احترام ایل قشقا یی بوده و برای آن مراسم مخصوصی برکزار میکنند . شب قبل از عید بره سالم ، سفید ویا سبز ی را انتخاب کرده بر در خانه میبندند. روز عید قربان حمام میکنند . سپس کارد مخصوص قربانی را که فقط مخصوص عید قربان است به دست افراد با تقوی و مومن میدهند تا با خواندن دعا و نیت قربانی برای خدا گوسفند را سر ببرد. گوشت قربانی را بین مردم فقیر تقسیم کرده و مقداری راهم خود استفاده میکنند. در قدیم استخوان ساق پای بره قربانی شده را داخل سفره نان می گذاشتند تا سال آینده نگه میداشتند تاروزیشان از برکت حضرت اسماعیل زیادشود.

عید فطر

هر چند زندگی کوچ نشینی مشکلات بسیاری را برای مردم برای عمل به دستورات دینی بوجود می آورد ولی مردم ایل در ماه مبارک رمضان در این ماه اصول اخلاقی را کاملا رعایت میکردند. بخصوص در دادن فطریه پیشتاز بودند. در شب آخر ماه مبارک رمضان هنگام غروب آفتاب به اندازه مبلع فطریه خانواده از وسایل خانه نظیر ظروف مسی یا اشیاء دیگر از چادر خارج میکردند ومفهوم آن این بوده که فطریه را همان شب داده اند . صبح روز بعد پس از محاسبه مبلغ بدهی و پرداخت آن ، ظروف را به خانه بر میگرداندند. صبح روز عید فطر به زنان و مردان مسن و افراد متدین که توانسته بودند روزه بگیرند تبریک میگفتند. 

 


برچسب ها: اسلام ، دین ، ایل قشقایی ، عید فطر ، عید قربان ،

یکشنبه 26 مهر 1388

نقاشی های بیژن بهادری كشكولی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،




























































































تعداد کل صفحات: 12 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic