شنبه 17 دی 1390

مقدمه کتاب عشق نامه های ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :داستانهای ایل قشقایی ،

به اطلاع دوستان داران فرهنگ و ادب ایل قشقایی می رساند که کتاب عشق نامه های ایل قشقایی تالیف نگارنده با موضوع داستانهای عاشقانه کهن ایل قشقایی توسط انتشارات قشقایی منتشر شده است.  این کتاب مجموعه سه داستان اصلی و کرم ، غریب و صنم ، سیدی خان و پریزاد راشامل میشود.  دوستانی که در صدد هستند کتاب را تهیه نمایند می توانند از طریق انتشارات قشقایی و یا کتابفروشی بلادی واقع در سه راه انوری شیراز و یا سایر کتابفروشی ها تهیه نمایند.
از دوستداران و خوانندگان کتاب خواهشمندم در صورتی که نقد و نظری دارند در همین وبلاگ نظرات خود را اعلام نمایند تا نگارنده از نظرات ارزشمند آنان بهره مند گردد.
جهت اطلاع و آشنایی دوستان با کتاب مقدمه آن را در ذیل می آوریم .

مقدمه کتاب عشق نامه های ایل قشقایی

از دورانهای كهن داستانهای بسیاری در گوشه وكنار این مرزوبوم پرگهر نزد عام وخاص بصورت شفاهی وسینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. در ادبیات تركی نیز همچون ادبیات فارسی عشق نامه های مختلفی زبان به زبان در میان مردم نقل شده است. بعضی از این عشق نامه ها از دوره صفویه به این طرف رواج پیداكرده اند كه به شكل نثر روایت می شده اند.

فرهنگ .زبان تركی پیوند دیرینه ای بین ایل قشقایی و آذربایجان بوجود آورده است. ادبیات غنی زبان تركی از مهمترین عوامل حفظ پیوندهای فرهنگی ایل قشقایی با سرزمین مادری است. به همین دلیل بسیاری از اشتراكات فرهنگی علی رغم هجران قشقایی ها از سرزمین مادری محفوظ ماده است. از قدیم عشق نامه هایی در ایل قشقایی روایت می شده است كه  همانها را می توان در آذربایجان مشاهده نمود. قصه هایی همچون كوراغلو ، قریب و صنم ، اصلی وكرم ، در ادبیات شفاهی قشقایی ها و آذریها مشترك است. در ایل قشقایی این قصه ها ذخیره فرهنگی توده های مردم در طول تاریخ بوده كه زبان به زبان و بصورت شفاهی توسط عاشق ها و افراد كهنسال نقل می شده وهر كدام پیامهای اخلاقی و اجتماعی زیادی را منتقل میكرده است.

در زمانهای قدیم به دلیل اینكه افراد باسواد نبوده تا این میراث فرهنگی را بصورت مكتوب در آورد لذا به صورت شفاهی و سینه به سینه نقل می شده و همین موضوع موجب گردیده كه بخشهایی از این قصه ها به مرور فراموش شوند. عاشقان و نقالان نیز به سلیقه و تخیل خود بخشی را به آن اضافه كرده ویا بخشهایی را بدون توجه به ارتباط وپیوند اجزاء با سیر قصه ها جابجا نموده اند.

بعضی از این داستانها در ده های گذشته به دلیل گسترش قصه های مدرن با بن مایه های جدید بطور كلی به فراموشی سپرده شده و تنها چند بیت از منظومه های سروده شده از آنها باقی مانده است.

نگارنده به دلیل درك اهمیت حفظ میراث ماندگار فرهنگ بومی ایران كه فرهنگ  ایل قشقایی نیز بخشی از آن است به تحقیق در خصوص این قصه ها پرداخته و تلاش نموده است با تطبیق قصه های روایت شده در ایل قشقایی با آنچه در آذربایجان روایت شده است. شكل كلی قصه ها را استخراق وسپس به پردازش ونگارش جدیدی از آنها اقدام نماید.

لذا قصه های اصلی وكرم و قریب وصنم قصه هایی هستند كه روایت های مختلفی از آنها مورد مطالعه قرار گرفته و سپس به نگارش در آمده است اما قصه سیدی خان و پریزاد فقط بر اساس روایت ایل قشقایی مورد نگارش قرار گرفته است.

در هر سه داستان بن مایه ای مذهبی دیده میشود. دیندار بودن و محبت به اهل بیت وتوسل به آنها در این داستانها نشانه توجه به معنویت در ادبیات شفاهی قشقایی است . بطور مثال در داستان قریب وصنم قریب جوانی با ایمان و محب اهل بیت است و انگشتری مزین به نام حضرت علی (ع) را به شاهزاده صنم هدیه میدهد. در این داستان تقدم  نجابت و دینداری بر ثروت و مقام مورد تاكید قرار میگیرد. همچنین انتظار هفت ساله صنم نشانه نهایت عشق و محبت در روابط خانوادگی است.

داستان اصلی وكرم در واقع تقابل دو اندیشه تحجر و تساهل دینی است. قراملك كشیش سمبل تحجر دینی است كه به دلیل تعصبات خشك وبی منطق مانع سعادت و خوشبختی اصلی وكرم است . در این داستان سیب منشاء آفرینش  است و اصلی و كرم از یك مبداء و منشاء متولد شده اند. لذا كرم در این داستان به دنبال اصل و همزاد خودش است.

همچنین در داستان سیدی خان وپریزاد بر تقدم نیكویی صفات درونی بر صفات ظاهری وزیبایی صورت تاكید شده است. پریزاد و سیدی خان سمبل نیكو سرشتی و دیانت وعبید وولید و نرگس خاتون سمبل بدسرشتی و دنائت می باشند.   

                                                        

                       

 



برچسب ها: داستان های ایل قشقایی ، فرهنگ ایل قشقایی ،

پنجشنبه 21 مرداد 1389

آوازه هنر ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :صنایع دستی ایل قشقایی ،


درتابستان سال 1385با عنایت و توفیق خداوند تبارک و تعالی همراه با خانواده عازم زیارت خانه خدا و ائمه بقیع وقبر مبارک پیامبر عظیم الشان اسلام شدیم. زیارت خانه خدا روح انسانی را شستشو داده و فضای روحانی درون انسان را چنان مصفا وپاک می نماید که هر گونه تعلق خاطر مادی و دنیوی را از اندیشه فرو می شوید وانسان قومیت وملیت وزبان را فراموش می نماید.  مکه و مدینه مرکز اندیشه پاک بشری در درک توحید ویکتا پرستی و گردش در مدار کعبه نشانه فاصله گرفتن از وجود مادی وهرهویت دنیوی و پیوستن به ملکوت است. در خانه کعبه ودر جوار قبر مبارک پیامبر اسلام عرب وعجم  ،اروپایی و آسیایی و آفریقایی و آمریکایی همه با ترک هویت قومی بر مدار نور توحید و پیامبر اکرم میگردند تا در عالم ملکوتی پذیرفته شوند. ما نیز در هوای معنوی وروحانی مدینه النبی به شستشوی دل مشغول بوده و هر روزصبح بعد از نماز صبح در مسجد النبی به بقیع میرفتیم مشغول زیارت ائمه مظلوم  که قبور منورشان نشانه مظلومیت آنهاست میشدیم . وباز هنگام ظهر زیارت قبر پیامبر اسلام غبار گناه و معصیت از دلهایمان می شست و نماز ونیایش در کنار ستون توبه و روضه مبارکه که مثل قطعه ای از بهشت است چنان مشغولمان میکرد که  فرصت حضور در سایر قسمتهای این مسجد بزرگ را پیدا نمی کردیم.فرزند کوچک سه ساله ام بازی گوشی میکرد وبعضی وقت ها درداخل مسجد به بازی مشغول میشد و نمی توانستم از او چشم برگیرم. او نیز با آن حس کودکانه فضای روحانی مسجد را درک کرده و امنیت در کنار قبر مبارک نبی اکرم را بهتر از ما درک میکرد. در روزهای پایانی حضور در مدینه با توصیفاتی که از نقاط مختلف مسجد از روحانی کاروان شنیده بودم تصمیم گرفتم همراه با قدم های کودکانه فرزندم قدمی در نقاط مختلف مسجد پیامبر زده و همه جای این مسجد زیبا و معنوی را ببینم. شنیده بودم در یکی از قسمت های مسجد نام مبارک دوازده امام شیعه را نوشته اند و وهابیان حاکم بر این مکان مقدس نیز علی رغم همه تخریب هایی که از آثار اسلام کرده اند ولی این اسامی از تعرض انها مصون مانده است. نام تمام ائمه شیعه خلفای راشدین و بعضی از صحابه در دور تا دور تالار نقش بسته بود که حقیر نام آنها را یاد داشت میکردم . نام یکی را هرچه کردم نتوانستم بخوانم چون با خط مخصوصی نوشته شده بود و من تخصصی در آن نداشتم لذا از عربی خواهش کردم نام را برایم بخواند .وی بعد از خواندن نام بسوی من بازکشت و پرسید شما ایرانی هستید. گفتم آری گفت: اهل کجای ایرانی کفتم : من از شیراز آمده ام. وی با حالت بسیار مسرت بخش و خوشحالی گفت : شما قشقایی نیستید ؟   تعجب کردم و در عین تعجب گفتم اتفاقا چرا من قشقایی هستم . بعد از ایشان پرسیم شما چطور ایل قشقایی را می شناسید. وی مرا به گوشه ای برد وبرروی قالی نشاند وبعد دستی بر قالی کشید و گفت قالی قشقایی ! قالی قشقایی!

فهمیدم مرد هنرمندی است و دستان هنرمند قالیبافان قشقایی عاشق فرش قشقایی اش کرده است. وی مردی صاحب ذوق بود که با فرش دست باف ایرانی کاملا آشنا بود. قالی های ایرانی را از کرمان و یزد و قشقایی وتبریزی وکرمانشاهی را به خوبی می شناخت و تفاوت در نقش وطرح آنها را می دانست. از ایشان پرسیدم کجایی هستید؟ گفت مصری هستم . ابتدا فکر میکردم تاجری مصری است که در زمینه فرش تجارت میکند. اما فکرم بی راهه بود. پرسیدم کارتان چیست ؟ گفت من مصری هستم ولی در مسجد النبی کار روفوگری فرش ها را انجام میدهم .به همین خاطر با تمام فرشهای ایرانی از جمله فرش های ایل قشقایی آشنایی کامل دارم . فرش قشقایی شهرت جهانی دارد ونفش ها وطرح های آن منحصر بفرد وبرگرفته از فرهنگ بومی خود ایل شماست. فرشهای مسجد النبی را نشانم داد و گفت طرح های تمام این فرشها ایرانی است ومن عاشق این طرح ها و نقش ها هستم. روزهای بسیاری برای روفوگری فرشها یی راکه در کنار ستونها قرار میکیرند صرف میکنم. وی آنگاه با حالتی متواضعانه از من خواست اگر فرشی ویا دست بافته ای مثل گلیم دارم به ایشان بفروشم. وی حاضر بود برای هرمتر فرش دستباف 135ریال عربستان که  متری 34هزارتومان میگردید بپردازد. وی بیان میکرد که فرش قشقایی در مصر مشتری زیادی داردو وی قصد دارد آن را به مصر ببرد. من برای معامله به حج نرفته بودم ولی از همکلامی با آن عرب مصری بسیار خوشحال شدم. بر خود بالیدم که هنر زنان ایلم شهرت جهانی دارد. اما حیف که مظلوم مانده است. ای کاش سرمایه داران ایل که میتوانند در این صنعت پر سود سرمایه گذاری کنند به میدان می آمدند و این صنعت بومی و ایلی را حمایت میکردند . ما میتوانیم جهانی باشیم و فرهنگمان را که یک فرهنگ ایرانی اصیل وریشه دار است معرفی کنیم. من آنروز عالی رغم اینکه مسجد النبی جای بالیدن به قومیت نبود به خودم وبه هنرمندی مادران ایلم وبه ایلم بالیدم .   

 


برچسب ها: ایل قشقایی ،

جمعه 1 مرداد 1389

بافت گبه در ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :صنایع دستی ایل قشقایی ،

از جمله مراكز مهم بافت گبه می توان از دو گنبدان، باشت، آرو در شهرستان گچساران، تل گر، چشمه بلقیس، ده شیخ و چرام در شهرستان كهكیلویه از سراب تا ده علیا و ده سفلی و موردراز علیا و سفلی در شهرستان بویر احمد، برازجان و حوزه های روستایی شول و ده كهنه از استان بوشهر نام برد.
استان فارس از گذشته بسیار دور یكی از مهم ترین و بزرگ ترین مراكز ایل نشینی به شمار می رفت. ایلات قشقایی، خمسه، ممسنی و بختیاری به بافت گبه اشتغال داشتند و بهترین گبه ها كار تركان قشقایی فارس می باشد كه در خارج از كشور از اعتبار خاصی برخوردار است.
سرزمین فارس و ایل قشقایی
سرزمین فارس یكی از بخش هایی است كه محل زندگی عشایر می باشد و بیش از دو سوم از سرزمین فارس محل زندگی عشایر و ایلات مختلفی است كه در طول سالیان دراز در این منطقه گرد هم جمع شده اند. از ایلات مهم مسكون در فارس: ایلات قشقایی، خمسه، ممسنی و بختیاری می باشند كه در نقاط كوهستانی پراكنده شده اند.
ایل قشقایی از دست بافته های بسیار مشهوری برخوردار می باشد كه مورد تحسین جهانی واقع شده است، قالیچه های ایل قشقایی تركی بافت می باشند، نقش آنها تكرار اشكال شكسته و ساده هندسی می باشد. اكثر قالیچه های ایلات فارس از شفافیت رنگی خاصی برخوردار است، تار و پودهای (3) گبه های قشقایی تماما از پشم می باشد و پشم های (4) مورد استفاده گبه ها در فارس تهیه می شوند. پشم فارس یكی از مرغوب ترین پشم ها جهت بافت قالی و گبه می باشد.
گبه قشقایی
دست بافته های كوچ نشینان قشقایی باغ های بافته ای را می ماند كه در نهایت ظرافت و دقت زبان باز می كنند و از طریق نمایش نقش ها تاریخ قومی و قدمت فرهنگی و قلمرو ذوق این كوچندگان را بازگو می نمایند.
هر یك از بافته های عشایری دارای نشانه قومی و تاریخی است به همین دلیل بافته های بلوچ و تركمن افشار و قشقایی به آسانی از هم ساخته می شوند. طرح های گل و گیاه و نقش مایه های حیوانی و نقش های مربوط به ستارگان در دست بافته های عشایری لر و بختیاری مكرر به چشم می خورد.
گبه قشقایی سه ویژگی بارز دارد، شیر رام شده (دست آموز) و قلاده بر گردن كه اغلب به سگ شباهت دارد. ستاره هشت پر كه نشانه و جانشین خورشید است، نقش مایه باستانی مرغ و درخت كه به شیوه ای دلپذیر بافته شده است.
در گذشته بافت گبه عمدتا به قصد مصرف خانواده و فرش كردن خیمه و خانه بوده است نه به عنوان ارمغان و فروختن به دیگران و به هیچ وجه جنبه تجاری و فروش نداشته به همین سبب خیلی كم بافته می شد و چون بافت به منظور استفاده شخصی بوده است پس از محدودیتی برخوردار نبود و بافندگان در بافتن نقش های مختلف دستشان باز بوده است.
گبه های درشت بافت بر روی قالیچه در وسط چادر برای زیر پا انداختن استفاده می شده گاهی به دلیل پود فراوان در نتیجه نرمی گبه و خواب بلند پشم ها و پودهای اضافه سبب می شد كه از گبه به عنوان پتو و روانداز هم استفاده شود این كار البته در خارج از چادر و در مواقع خاصی نظیر سفر انجام می گرفت و در روزگار قدیم مورد مصرف بیشتری داشته و حتی جزو اثاث سلطنتی می آمده است. در فرمانی كه شاه طهماسب صفوی راجع به ترتیب پذیرایی از همان پادشاه گوركانی صادر كرده تاكید شده قالی های ابریشمی كار خراسان و گبه و نمدهای جامی و سوزنی ها بیندازید


برچسب ها: صنایع دستی ایل قشقایی ، ایل قشقایی ، گبه ، بافندگی ،

جمعه 1 مرداد 1389

دست بافته های ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،صنایع دستی ایل قشقایی ،

 

قالی بافیبه طور کلی بافته های قشقایی را میتوان به دو دسته کلی پرزدار(قالی ، گبه ) و بدون پرز(گلیم ، سوزنی ، پلاس و ...)  و بافته های کاربردی( جل ، خورجین ، نمکدان و ...)تقسیم بندی نمود .

بعد از اسلام بر اساس مستندات تاریخی فرشبافی در خطه فارس چنان رواج داشته که نمیتوان بدون پشتوانه قرنها تجربه بدان رسیده باشد ، این هنر دیرین و این ارزش وزین فرهنگی قدمتش در این خطه از 2500 سال فراتر خواهد رفت .

 چرا که زادگاه تمدن پارس و فخر ایران کورش کبیر بوده است . بر اساس مطالعاتی که سیروس پرهام در اینباره داشته است وی مناطق فرشبافی فارس را به سه دسته تقسیم نموده  ناحیه اول مناطق بارونقتر ، که شهرهای بزرگ و توانگر تر را شامل میشده و ایشان از دارابگرد یا داراب امروزی ، فسا و جهرم نام برده است .

ناحیه دوم کوره  بیشابور که تا حاشیه ارجان و سرزمین لر نشین کهکیلویه  امتداد داشته و شاپور ، کازرون ، توج (توز ) و شهر گمشده نهنجان شهرهای عمده آن بوده که این هر دو ناحیه از آباد ترین و پر رونقترین مراکز تمدن ساسانی بوده است .

 ناحیه سوم بوانات و قونقری ( از کوره استخر ) که دژ خمره حصار آن بوده است .

اولین سند تاریخی که درباره فرشبافی این خطه به دست آمده از خراج و مالیات این سرزمین در قرن دوم هجری به خلیفه زمان بوده و در کتاب آل بویه و زمان ایشان از چند هزار تخته فرش دابجرد (داراب) در خزانه انبار یاد میکند.

 در کتاب حدود العالم من الشرق الی الغرب آمده است که از پارس ، بساطها و فرشها ، گلیمها و زیلوهای باقیمت خیزد .

این سخن وجه تمامی بافته های پرز دار و بدون پرز را در نام نیز روشن میسازد و بکاربردن مولف از بساط و فرش  در کنار گلیمها و زیلوها حکایت از این امر دارد .

 و نیرز آمده است که :

" در جهرم جامه های منقش عالی میبافتند ، اما گلیم  و جاجیم دراز و سجاده نماز و زلالی جهرم که در دنیا جهرمی معروف است نظیر ندارد و در همین کتاب آمده است که : در غندجان گلیم و پرده ... و در داربجرد فرشهای خوب مانند طبری به عمل می آمد .

و مقدسی بشاری سیاح عرب گفته که در سرزمین فارس فرشهای خوب بافته میشود و نیز آورده که از این منطقه انواع فرش به سایر بلاد ارسال میشود .

پوپPope)) در کتاب Ackerman A Survey of Persian   آ ورده است : در زمان ایل خانیان که تبریز یکی از مراکز فرشبافی بوده است ، غازان خان کاخهای خود را به بافندگان فارس سفارش میداد .نقش فرش قشقایی

سیروس پرهام  با دلیلی دیگر فارس را صاحب فرشبافی کهن میداند و وجود قبایل بافنده ای مثل عربها که مهجران حجازی مقیم در فارس هستند را  فاقد فرشبافی کهن دانسته و فراگیری این فن را از اقوام پارسی و در این سرزمین میداند ..

و اما در سده نهم و دهم هجری با گام نهادن طلایه داران مردم ترک زبان قشقایی به فارس هنر و صنعت فرشبافی این خطه رونق تازه یافت و این صنعت بیش از پیش در مناطق ایل نشین تمرکز یافت .

اما این اقوام تازه کوچ که مسکنت دائم هم نداشتند برای مورخان و سیاحان چنان نا آشنا بودند ، که صنعت دستشان به نام دیگران به ثبت رسیده است . و شاید این دلیلی باشد بر این سخن که در متون کهن از فرشبافی ایلیاتی یاد نشده است .

اما این ومضوع نمی تواند ما را بدان راه منحرف سازد که فرشبافی فارس را در مناطق شهری جستجو کنیم . طوایف و تیره های بافنده در میان قشقایی ها :

پرهام از طایفه کشکولی ، طایفه شش بلوکی ، طایفه عمله ، تیره صفی خانی ، تیره ایگدر ، تیره چنگی و طایفه دره شوری را به عنوان طایفه و تیره های بافنده فارس نام برده است .

اما در برسی های انجام شده طایفه فارسی مدان را نیز باید به این طوایف افزود .


برچسب ها: صنایع دستی ، فارس ، صنایع دستی فارس ، ایل قشقایی ، گبه ، قالی بافی ، صنایع دستی ایل قشقایی ، هنر در ایل قشقایی ، ایل ،

 

یادی از جهانگیرخان قشقایی

در تاریخ پانزدهم تیرماه یک هزار و سیصد و هشتاد در خدمت یکی از استادان اخلاق حوزه علمیه قم که در اصفهان تحصیل کرده و هم اهل آنجا هستند بودم، ایشان نقل می‌فرمودند: من خادم مرحوم جهانگیر خان قشقایی را درحالی که نود سال داشت دیده بودم. ایشان جناب حاج جعفر دهاقانی بود. مرحوم خان یک خادم جوان هم داشت که براتعلی نام داشت. مرحوم حاج جعفر دهاقانی می‌گفت: مرحوم جهانگیر خان خیلی به مدرسه صدر علاقمند بود و می‌گفت«آیا خدا جایی بهتر از مدرسه‌ی صدر هم آفریده است» چون خودش با مدرسه‌ی صدر انس داشت این طوری می‌فرمود.

وقتی جهانگیرخان رحلت کرد آخوند کاشی آمده بود در گوشه‌ای از مدرسه صدر در حیات نشسته بود و آه می‌کشید و ناله می‌کرد و می‌گفت: کمرم شکست.[1]

 

کم کردن اثرات ملاقات با حاکم جابر

حاج آقا رحیم ارباب (ره) می‌فرمودند: آقای جهانگیرخان مایل نبود ارتباط یا ملاقاتی داشته باشد با شاهزاده‌های قاجار حاکم بر اصفهان و یا امثال ذلک ولی آنها در صدد بودند بروند دیدار خان، لکن جهانگیرخان کراهت داشت برود بازدید، با توجه به چند مرتبه دیدار آنها، خان نیز یکی دو مرتبه رفته بود بازدید اما وقتی برمی‌گشت به مدرسة صدر، مستقیم می‌رفت در حجرة آخوند کاشی و هدفش این بود که یک مقداری که در بازدید حکام قاجار وقت صرف شده بود با رفتن به حجرة آخوند و بودن در جوار وی جبران اثرات منفی آن بازدید باشد.[2]

 

جهانگیر خان قشقایی و موسیقی

مرحوم مدرس به نقل از استادش شیخ محمود مفید «ره» نقل می‌فرمود که : جهانگیر خان با چند نفر از تلامذه‌اش وارد قیصریه شدند. در آنجا در یکی از حجرات سر و صدای ساز و آواز به گوششان خورد . یکی از شاگردان ایشان گفت: حضرت آقا ببینید!!؟ اجازه بدهید من الان می‌روم واینها را به هم می‌زنم. خان فرمود: قدری تأمل کنید:

این طریق امر به معروف و نهی از منکر نیست. شما الان اگر بروید و این کار را بکنید اینها اتباع ظل السلطانند و بالاخره فردا مؤاخذه می‌کنند. و اسباب توهین به اهل علم می‌شوند و ممکن است شما را تحت فشار و ناراحتی قرار بدهند. حالا بیائید همراه من که طریقه امر به معروف و نهی از منکر را نشانتان بدهم. آنگاه خان با شاگردانش به داخل آن حجره رفته و پرده را عقب زده و فرمود: آقایان سلامٌ علیکم! میهمان می‌خواهید؟ چند نفر از افراد داخل حجره دست پاچه شدند و رنگ از رخسارشان پرید و نگران شدند. خان فرمود: نه من نیامده‌ام مزاحم شما بشوم... حالا طلبه‌ها و شاگردان خان هم همین طور مات و مبهوت ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. جهانگیر خان به افراد مذکور گفت: خوب آقایان داشتند فلان دستگاه موسیقی را می‌زدند، بزنید ببینم! آنها هم شروع کردند به نواختن. جهانگیر خان شروع کرد به ایراد گرفتن و اینکه شما این دستگاه را دارید اشتباه می‌زنید. رو به آن دیگری کرد و فرمود شما بزن ببینم و همین طور یک یک همه افراد داخل حجره آن دستگاه را زدند و خان هم یک یک ایرادشان را گفت. اهل حجره و آقایان طلاب همه مات و مبهوت گشتند و از مهارت و استادی خان در موسیقی شگفت زده شدند. آنگاه جناب خان رو به همه آنها کرد و فرمود: آقایان من هم مثل شما یک وقتی با این آلات سروکار داشتم و چنگی می‌نواختم و نسبت به همه انواع دستگاههای موسیقی مسلط بودم. اما در نهایت به این نتیجه رسیدم که عمر خود را تلف کرده‌ام. آیا حیف این عمر نیست که آدم، خود را صرف این هرزه‌گی‌ها و امور لغو و بیهوده نماید و شروع کرد به خواندن آیه و حدیث و آنقدر گفت و گفت تا این که مجلس طرب و ساز و آواز، مبدل به مجلس توبه شد و همه سخت گریستند. آنگاه افراد داخل حجره، شیشه‌های شراب را شکستند و اساس ضرب و ساز و آواز را نیز درهم ریختند و مجلس، یک مجلس روحانی گشت. آنگاه جهانگیرخان در حقشان دعا کرد و فرمود: خدای شما را به توبه‌ای که کردید، بخشید و خدا ان شاء الله شما را موفق و مؤید گرداند. همانگونه که من هم از گذشتة خود توبه کردم و به حمد الله مؤفق گشتم.[3]

مقام علمی و معنوی

گویند: کارش (کار جهانگیرخان) به جایی رسید که ظل السلطان حاکم مقتدر اصفهان، خواست به دیدارش برود، به او اجازه نداد. لذا یک روز بدون اطلاع قبلی به مدرسه رفته وارد اتاق می‌شود و می‌گوید جناب جهانگیرخان ! اگر سابق می‌خواستید مرا ببینید، چند ماه طول می‌کشید، اما امروز من باید از شما وقت بگیرم و این به خاطر مقام ارجمند علمی شماست.[4]

 

امر به معروف و نهی از منکر

جمعی از اصحاب خان از جمله ملا محمّد علی خوانساری از ملازمان خدمتش که در مجلسی حاضر بوده است حکایت کردند:

یکی از مریدان مقدّس خان همسایه‌یی ساز زن داشت که تعلیم ساز می‌کرد و اکثر صدای تار و کمانچه و سنتور از خانة او بلند بود. چون با دستگاه ظلّ السّلطان و شاهزادگان و بزرگان وقت ارتباط داشت احدی از ملاها و متشرّعین محل جرأت نهی و ممانعت او را نداشتند. بنده فراموش کرده‌ام گویا اسم این شخص را (نوّاب سنتوری) می‌گفتند؟

در یکی از ایام که خان به منزل آن مرد رفته بود هنگامة مشق و تعلیم تار بیش از همه روز آوازه داشت. مرد مقدّس به تصور اینکه خان به علت حرام بودن موسیقی از شنیدن این صدا رنج می‌برد، سخت به قلق و اضطراب افتاد و چاره نمی‌دانست! خان چون ناراحتی او را دید ابتدا از در مسئلة فقهی درآمد: بر فرض که استماع غنا حرام باشد. سماعش حرمت شرعی ندارد یعنی اگر به عمد و اختیار گوش ندهی و آواز تغنّی بدون قصد از جایی بگوش شما برسد حرام نیست، وانگهی موضوع غنا و حدود حرمت و اباحة آن از معضلات فقهی است و هر آوازی را غناء و هر تغنّی را حرام نمی‌توان دانست!

مقداری از این مسائل گفته شد باز آثار ناراحتی از وجنات آن مرد هویدا بود.

در این موقع خان به او گفت برو در خانة این ساز زن را آهسته بزن و به وی بگو فلان سیم تار را سست بسته‌یی و فلان پرده‌اش ناساز است. استاد سازنده که این سخن را از همسایة خشک مقدّس شنید بی‌اندازه تعجّب کرد و گفت خواهش دارم اندکی صبر کنی تا تار خود را وارسی کنم. در مراجعت تعجبش بیشتر بود که دانست ایرادی بسیار بجا بر وی گرفته است. با تواضع و التماسی که مخصوص طالبان کمال است پرسید این مایه مهارت و استادی از کجاست که این نوع خرده‌گیری و دقیقه سنجی را جز از بزرگترین اساتید فنّ انتظار نتوان داشت!

مرد مقدّس گفت من خود از این هنر سر رشته ندارم، مهمانی در منزل من است که این پیغام را داد.

استاد نوازنده فوراً به خانه برگشته سر و صدا را خاموش و به شاگردان سفارش کرد که هان پنجه به مضراب نبرید که بزرگترین استادان فنّ امروز در همسایگی ماست. بیش از این آبروی ما ریخته نشود، و خود لباس بر تن مرتب ساخته با ادب پیش آمد و اجازة شرفیابی خواست، بخیال اینکه واقعاً یکی از تار زنهای درجه اول دنیا را خواهد دید. به محض اینکه چشمش به جهان دانش و اخلاق جهانگیرخان افتاد که از پیش هم او را دیده بود و به قیاس سایر پیشوایان علمی و مذهبی پیش خود تصوّر کرده بود، پیش وی به دو زانوی ادب نشسته سر در قدمش نهاد و به توبه و استغفار درآمد که اگر پیشوا و راهنمای مذهب تو باشی من بندة مطیع فرمانبردارم.

«رای آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی»

راه ارتزاق من از این هنر است، اگر دستور بفرمایید به ترک این عمل خواهم گفت هر چند کار به گدایی بکشد. خان او را با تفقّد و دلداری چنان راهنمایی کرد که نه او بزحمت گدایی افتاد و نه همسایگان دیگر از دست وی بزحمت و عذاب بودند.[5]

جهانگیرخان و نشان دادن نقش استعمار

از جمله مطالبی که مرحوم آیت الله ارباب دربارة استادش حکیم متأله جهانگیرخان قشقایی فرموده بودند این است که : پس از اعلام مشروطیت، در جلسة علمای اصفهان مخصوصاً روحانیون مسجد شاهی، جهانگیرخان مشروطه را از اصالت مبرا دانست و آن را تا حدودی زائیده دسایس استعمارگران فرنگ خواند. تا جایی که فرمود: اگر چه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند و جانها باخته‌اند ولی این شرط ریشه در استبداد دارد شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند و سپس گفت آقا رحیم چنین نیست؟ من سکوت کردم . فرمود: آقا رحیم سکوت کن، سکوت اسلم است.[6]

تولد دوباره

یکی از مطالبی که آقای ارباب راجع به استادشان جهانگیرخان داشتند اینکه می‌فرمودند: مرحوم خان دو مرتبه بدنیا آمده بود به جهت اینکه تجربه داشت از دنیا و یک شخصی از عالمی پرسیده بود جهانگیرخان اعلم هستند یا فلان آقا، آن عالم گفته بود جهانگیرخان اعقل هستند.[7]

 

جهانگیرخان و ورزش

وقتی از وی ظلّ السّلطان دعوت کرده به ملاحظة شیخوخت و مقام روحانیت الاغ برای او فرستاده بود. جهانگیرخان را خوش نیامد. پیغام داد تا بهترین اسبهای عربی را که مخصوص سوارکاران ممتاز است بفرستاد. درجة چابکی و شکوه اسب سواری او ظلّ السّلطان و زبده سواران درگاه او را به تعجّب و اعجاب انداخت.

در مسافرتهای خارج شهر نیز عموماً اسبهای خوب سوار می‌شد و در راههای بیابانی با سوارکاران استاد همتازی می‌کرد. تیراندازی و نشان‌زنی را نیز تا آخر عمر فراموش نکرده بود و لیکن به شکار و هوی و هوسهای دیگر تیر نمی‌انداخت.[8]

دقت در پرتاب

مرحوم آقا شیخ محمّد [ حکیم خراسانی]  می‌گفتند که گاهی یکی از حوزه‌های درس را در بام آفتاب روی مدرسه تشکیل می‌داد. کلاغها از درختان کاج چندان سروصدا می‌کردند که حواس پرتی ایجاد می‌کرد: خان همچنانکه بر سر جای خود نشسته ریگی میان دو انگشت دست چپ گرفته با سبّابة دست راست چنان به نشانه می‌زد که از صد بار یکی خطا نمی‌رفت.[9]

 

جریان فوت

محمّد جعفر دهاقانی گوید:

خان که فوت شد، اول خواستند در تکیه مادر شاهزاده دفن کنند ولی دور بود رفتیم اجازه گرفتیم در تکیه ترک دقت کردند. بیماری ایشان درد کبد بود. میرزا مسیح خان دکترش بود وقتی خان بیماریش شدید شد، من رفتم دنبال دکتر میرزا مسیح خان گفت: شما چه نسبتی دارید، گفتم: خادمش هستم، دکتر گفت: من نمی‌آیم. خان آدم کوچکی نیست. من برای عیادت می‌آیم آمدم جریان را برای خان گفتم، خان فهمید گفت: برو بگو برای عیادتم بیاید. آنگاه دکتر به خدمتش آمد. خان تبسم کرد و به او گفت هر چه تو می‌دانی من هم می‌دانم، من خوب شدنی نیستم، میرزا مسیح خان رفت دکتر شافتر را آورد. دکتر شافتر نسخه نوشت و دواها را از مریضخانه انگلیسیها تهیه کردیم ولی خان آنها را نخورد. سه چهار ساعت از شب گذشته بود که خان گفت رختخواب را رو به قبله کنید، سپس یک لیوان آب خوردن خواست. پس از نوشیدن آن به ذکر حق مشغول شد، و چند لحظه بعد خلاص شد. تمام علماء در همان شب حاضر شدند. جماعت انبوهی آمده بودند. صبح فردا تشییع جنازه به عمل آمد. آقا نجفی (گویا شیخ محمّد تقی نجفی) بر او نماز خواند.[10]

الحق که حق رفاقت را به جا آوردی

 چنانکه نقل است جهانگیرخان زودتر از آخوند کاشی درگذشت. در این زمان آخوند کاشی به قدری مریض احوال بود که نمی‌توانست راه برود. اما وقتی جنازه‌ی مرحوم خان را داخل «مدرسه صدر» آوردند که بر او نماز بخوانند. آخوند کاشی بسیار بی‌تابی می‌نمود. ایشان به شاگردانش اشاره می‌کند که زیر بغل‌های او را بگیرند تا وی نیز چند قدمی به مشایعت جنازه‌ی دوست عزیزش برود. اما بیشتر از چند قدم نتوانست جلوتر برود. سه شب از ماجرا نگذشته بود که یکی از شاگردان حکیم جهانگیرخان، او را در خواب می‌بیند که به وی می‌گوید: از آخوند تشکّر کن که به مشایعت جنازه‌ی من آمد. زیرا در چند قدمی که آمدند اذکاری را دنبال جنازه‌ام گفت که این اذکار سبب شد من از برزخ نجات پیدا کنم. برو از او تشکّر کن و به او بگو : «الحق که حق رفاقت را بجا آوردی».[11]

 


1- نور محمدی: ناگفته های عارفان، ص 166.

2- ریاحی:  ارباب معرفت، به نقل از مصاحبه با استاد مرحوم شیخ رمضانعلی املایی، ص55.

3- کرباسی زاده: نگاهی به احوال و آراء حکیم مدرس اصفهانی ، صص 114-115.

4- باقی: مدرس مجاهدی شکست ناپذیر،ص161.

5- همایی: تاریخ اصفهان، صص269-271.

6- احتشامی : از مضراب تا محراب ، ص34.

7- ریاحی: ارباب معرفت: ص 54.

8-همایی: تاریخ اصفهان ، ص 272.

9- همان.

10- قرقانی: زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 33  

11-میرخلف زاده: داستان‌هایی از مردان خدا، صص138-139

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ، آقا رحیم ارباب ، مدرس ، ظل السلطان ،

سه شنبه 18 خرداد 1389

"بهمن" و"بیگ"

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :شعر وشاعران قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

  شعری از سلمان احمدیاز نور آباد ممسنی

"بهمن" و"بیگ"

کوچ پر زحمت و بی باری بود
در گذر گاه پر از خوف و خطر
درّه و معبر پر گرگ وشغال
یرد، راحتگه پر خاری بود
دشت سرسبز وعلوفه بسیار
پای هر بوته ی آن ماری بود
شب مهتابی ییلاق درآن گستره دشت
که عجین بود ز عطر گل صد گونه ی مست
تابش زر صفت شعله خورشید به صبح
که بپاشید در آن حجله ی صحرای صفا
به سراپای عروسان خوش اندام چمن
ساز می کرد درآن پایه ی کوه خنده کبک
و در آن بزمگه رنگ به رنگ شیهه ی اسب
وز هیاهوی شبانان و سباق اسبان
طشت پر شیر و گلیم رنگین
وآن سیه چادر پر تار و طناب و پایه
خوش صدا اسلحه ی قاتل دهها آهو
هیچ یک هیچ، سروری به دلش راه نداد
نی چوپان ، که می خاست ز نای جانش
بر زلال دل پر مسأله اش شور نداشت
شادی وعشق و خوش و ناخوش ایل
بر کران دل دریایی او موج نداشت
جمله اندیشه و فکر و همه ی تدبیرش
حول یک مسأله و حلّ یکی معضله بود
باب علمی بگشاید بر این دشت سیاه
وارهاند همگان را از این خوف و تباه
خوش صدا اسلحه ی خوش رقم صف شکنش
قلم و جوهر و زرّین ورق دفتر بود
قهقه کبک و همه شیهه ی اسب کهرش
خواندن شعر طرب زای یکی دختر بود
شعله ی شمس قدر شوکت تابنده ی او
تابش علم جهالت کش پر گوهر بود
آن سپید چادر گردش که به سان خورشید
بر سیه چادر بی دانشی و جهل یکی اخگر بود
در زمستان سیاه و ستم آن برهه
فصل شاداب بهار و گل خوش منظر بود
"بهمن " علم و خرد بود در آن شیب زمان
"بیگ " خوش پا و فروزنده تر از اختر بود ( بیگ در زبان لری به معنای "عروس")
قالب شعر من از وصف جمالش بشکست
هم غزلواره و هم نو ولی ابتر بود
وصف دردانه ی ما را نتوان کرد بیان
او بر ابناء زمانش ز همه برتر بود
نام او تا به ابد در دل تاریخ به جاست
نجم پر شعشعه ی تار شب کشور بود
او تعلق به یکی قوم ویکی ایل نداشت
بر همه کرد و لر و ترک و عرب رهبر بود
پنجشنبه 1388/2/16 نور آباد ممسنی
سلمان احمدی


برچسب ها: بهمن بیگی ،

مصاحبه محمد بهمن بیگی با کیهان فرهنگی

از مدت‏ها پیش دراندیشه گفت‏وگو با استاد بهمن بیگی بنیانگذار آموزش عشایری درایران بودیم؛ اما او در شیراز مقیم بود و راه دور.

مراسم بزرگداشت بهمن بیگی در انجمن آثار و مفاحر فرهنگی و حضور استاد درتهران، فرصت خوبی بود که نباید از دست می‏رفت.

دیدار ما با استاد بهمن بیگی در هتل لاله به یاری همسر گرانقدر استاد، در عصر روزی سرد و در اتاقی گرم صورت گرفت؛ گرمایی که استاد را کلافه کرده‏بود! برای تعادل هوا ناگزیر پنجره را گشودیم، صدای تردد و بوق خودروها درخیابان فاطمی لحظه‏ای قطع نمی‏شد. صدا درمصاحبه‏ای که ضبط شد اختلال ایجاد می‏کرد، اما ظاهرا چاره‏ای نبود.

بهمن بیگی 85 ساله، مردم‏دار و مهربان و صریح و صمیمی است. درهیچ جمعی اصالت فردی و ایلیاتی خود را از دست نمی‏دهد. در گفت‏وگو با او به راستی دچارحیرت می‏شویم. آیا بهمن‏بیگی روشنفکری است که از شهر به ایل رفته تا با سنت‏ها و باورهای ناروا ازطریق فرهنگ و آموزش بجنگد؟ آیا ایلیاتی سنت‏گرایی است که از ایل به شهر آمده تا ما را از خطرات خودفراموشی درشهرها و بیگانگی با طبیعت زیبا آگاه کند؟

دربرابر انسان فرهیخته و فرزانه‏ای قرار داریم که در فرصتی 30 ساله، بیش از پانصد هزار نفر را در شرایط دشوار سیاسی و طبیعی باسواد کرده و از آنها، هزاران معلم و مهندس و پزشک ساخته‏است. نویسنده چیره‏دستی که در فاصله‏های زمانی نامنظم، با چاپ یکی از آثارش، ما را به میهمانی گنجشک‏ها و به رودخانه قره‏قاج، به ییلاق و قشلاق ایل می‏برد و با نثری شاعرانه و چشمی که همه زیبایی‏ها را می‏بیند، برایمان از آب و خاک و گل و اسب و ایل و رود می‏گوید.

جملاتش زیبا و کوتاه و همراه با طنزی پنهان است. دلخواه ما این بود که ساعت‏ها با استاد گفت‏وگو کنیم، اما سهم ما از دیدار با استاد تنها دوساعت بود، زیرا استاد در جایی میهمان بود و باید می‏رفت. فرصت کوتاه ما گهگاه با تلفن‏ها و حضور ناگهانی و سرزده برخی از شاگردان ایلیاتی استاد در اتاق، از آنچه بود کوتاهتر می‏شد و در چنان شرایطی، امکان طرح همه پرسشهایمان میسر نبود. اما حضور استاد درتهران مغتنم بود وارمغانش برای خوانندگان کیهان فرهنگی، همین گفت‏وگویی است که درپیش رو دارید.

محمد بهمن بیگی در سال 1299 از پدر و مادری ایلیاتی در جنوب فارس، در منطقه‏ای بین شهرک‏های خنج و فیروز آباد، در چادر سیاه عشایری به دنیا آمده و به تعبیر زیبای خویش، زندگی را در چادر با تیر و تفنگ و شیهه اسب آغاز کرد. در چهارسالگی پشت قاش زین نشست و تا ده سالگی حتی یک شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبرد. پدر و مادرش علاقه‏مند بودند که محمد خواندن و نوشتن بیاموزد، از اینرو، مرد باسوادی از اهالی شهرضای اصفهان را برای این کار در نظر گرفتند آن مرد، طی دو سال و اندی به محمد خواندن و نوشتن و حساب و هندسه آموخت. پدر محمد در زمره کدخداهای ایل و ازجمله کسانی بود که در شورش قشقایی‏ها علیه اقدامات جائرانه رضاخان شرکت داشت و به همین جهت همراه عده‏ای، سال1310 به تهران تبعید شد. چهارماه پس از آن، مادر محمد نیز به اتهام آذوقه‏رسانی به یاغیان همراه دو زن دیگر دستگیر و با شرایطی سخت و توان فرسا همراه فرزندان، به تهران تبعید شد. در دوران 11 ساله تبعید پدر محمد در تهران، اموال آنها در ایل به غارت رفت و محمد ده ساله همراه پدر و مادر، در شرایطی تلخ و دشوار، زندگی را طی کردند. محمد را در تهران به مدرسه علمیه در ولی‏آباد سپردند. مسوولان مدرسه پس از آزمون معلوماتش، او را در کلاس پنجم ابتدایی نشاندند. طولی نکشید که محمد سرآمد همه شاگردان کلاس شد و به همین دلیل، از کلاس ششم به کلاس هشتم دبیرستان ایرانشهر و از کلاس هشتم به کلاس دهم رفت؛ کاپیتان تیم فوتبال دبیرستان شد و تیمش در پایتخت به جام پیروزی دست یافت و او مدال گرفت.

هنوز چند هفته‏ای از تحصیل محمد در کلاس دهم نگذشته بود که مادرش پس از چهارسال تبعید آزاد شد و اجازه یافت که به ایل بازگردد. چنین بود که محمد جوان نیز همراه مادر، برادر کوچک و خواهرانش به سوی ایل بال و پرگشود.

با سقوط رضاخان در شهریور 20، دوران یازده ساله تبعید و تحقیر پدر محمد نیز پایان گرفت و او نیز به ایل بازگشت. محمد جوان برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و از دبیرستانی که دکتر مهدی حمیدی شاعر بلند آوازه ایران، دبیر آن بود، دیپلم گرفت. در دوران تحصیل در دبیرستان،

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب

برچسب ها: محمد بهمن بیگی ، کیهان فرهنگی ، ایل قشقایی ، آموزش عشایر ،

تعداد کل صفحات: 12 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic