چهارشنبه 22 بهمن 1393

صولت الدوله چگونه به قدرت و ثروت رسید ؟

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

نویسنده :خانم گیتی قشقایی
کتاب خاطرات ملک منصورخان قشقایی پسر دوم صولت الدوله سردار عشایر  که خود نیز یکی از ایلخانان قشقایی بود، به کوشش کاوه بیات و منصور نصیری طیبی در اسفند 1391 به طبع رسیده است. هر دو کوشش کنندگان سابقه تاریخ نویسی در ایلات و وابستگی ایلی و سببی به خان در گذشته  دارند. بنا بر نوشته این کوششگران نوشته های خان چندین دفتر 100-200-300 برگی بوده و آن ها از میان این دست نوشته ها تعدادی را گلچین کرده و کتاب اول را  به دست ناشر سپرده و وعده کتاب های بعدی را هم به خوانندگان داده اند.

منصور نصیری طیبی یکی از این کوششگران است که نوشته هایی در باره ایل قشقایی دارد که در آن ها بیشتر به  قهرمان سازی و حماسه آفرینی های خاندان ایلخان قشقایی  پرداخته است. احتمالا ایشان در انتخاب اسناد به جای مانده از پسر صولت الدوله نیز همین تفکر را به کار گرفته و نوشته ها را به سوی همین هدف هدایت کرده است چو ن که: محتوی کتاب خان  درگذشته را می توان به سه بخش تقسیم کرد. .1معرفی ثروت و دارایی خانواده خان( توانمندی مالی)  .2 جنگ نامه های خانواده صولت الدوله (توانمندی رزمی) .3 زندگی شخصی خان و خانواده (توانمندی خصوصی)


نوشته ها  از نظر اطلاع رسانی به ترک زبانان به ویژه قشقایی ها حائز اهمیت است زیرا که حداقل نسل جدید با زندگی درباریان ایل در گذشته آشنا می شوند و می توانند تا حدوی پی ببرند که چرا مردم عشایر قشقایی در گذشته  همواره درگیر جنگ و کشمکش بوده اند و چرا این همه رنج و عذاب بی حاصل کشیده است و استفاده کنندگان و بهره گیران از این کشمکش های  ایلی چه کسانی بوده اند.؟؟

 در این نوشته من تلاش دارم که تنها به معلول ها نپردازم بلکه به علت ها و بن مایه های اصلی این ثروت و قدرت اندوزی هم پرداخته شده و نگفته های این کتاب را با استفاده از منابع معتبر و مستقل برای علاقمندان روشن کنم. به علاوه سعی می کنم که از اظهار نظر شخصی ( چه در رد و چه در تایید) نوشته ها در حد ممکن خود داری کنم.

در اولین قسمت به ثروت اندوزی صولت الدوله توجه خواهیم کرد.  دارایی های صولت الدوله که ملک منصورخان نقل کرده است می توان  به   سه قسمت جدا گانه  تقسیم  کرد. نقدینه گی ها – ملک و املاک - درآمده های حاصله از آن ها:

الف نقدینه گی ها:

.1 صولت الدوله  جنگ هاب فراوان داشت از جمله جنگی درخان زنیان . وی در این جنگ( که با برادرانش- خان های ایلی - حاکم فارس – و انگلیسی ها) داشت شکست خورد. بعد از شکستش در این جنگ به فیروزآباد که پایتخت وی محسوب می شد عقب نشینی می کند. ملک منصور خان در صفحه 103 کتاب چنین نوشته است:" تمام انبار و ذخایر پدرم در ساختمان کلاه فرنگی فیروزآباد و باغ اندرونی بود. خوب به خاطر دارم که مادرم صندوق ها را باز کرد. مقدار طلا و جواهر و در حدود هشت هزار پوند طلا و مقدار هنگفتی اشرفی ایرانی در ترکبند گذاشته و پنجاه شصت سوار و نوکر باب آن ها را به ترک اسب هایشان بستند»

.2. در صفحه 173 کتاب می خوانیم که:«من و پدرم به حضور احمد شاه شرفیاب شدیم. یک سینی پر از اشرفی (پوند انگلیسی) که خیلی سنگین بود هم در دست رییس پیشخدمت های پدرم بود. وقتی که به نزدیکی چادر پوش رسیدیم پدرم سینی اشرفی را گرفت و به پیشخدمت گفت که بیرون بایستد. احمد شاه وسط چادر پوش ایستاده بود.من و پدرم تعظیم کردیم. او با خوشرویی احوالپرسی می کرد. پدرم عرض کرد ملاحظه می فرمایید چقدر جمعیت از شیراز و سایر شهرهای فارس برای زیارت اعلیحضرت آمده اند. لذا وقت نشد که تنها چند کلمه به حضورتان عرض کنم. سپس سینی اشرفی را روی میز گذاشت و گفت قابل اعلیحضرت که نیست، ولی این رسم ایلات خودمان بوده و امیدوارم که آخر دوام پیدا کند. احمد شاه تشکر کرد.»

ب: املاک و دارایی ها: املاک، مراتع، و احشام خانواده خان در صفحات 85-74 کتاب به طور مشروح شرح داده شده اند. در این جا به اختصار به آن ها پرداخته می شود

.3 صولت الدوله دارای زمین – باغ – مرتع فراوانی در بیست و دو بلوک بودند. بلوک  عبارت بود از یک ناحیه که در آن در  چندین ده و روستا قرار داشت

. در ص80  کتاب مذکور در مورد بلوک  ونک چنین نوشته شده است.« ونک بلوکی است در غرب سمیرم و چندین ده در آن قرار دارد. منطقه نخودان و چالقفا در بلوک ونک است.یا در ص79  در مورد کامفیروز اشاره می کند« پدرم چندین ده درجه یک در آن جا داشت که عبارت بودند از ملک آباد، مهجن آباد، خواجه ای، قسمتی از مشهد بیلو، قریه چم شیر، تل خسرو، تنگ نور و غیره»

  به این ترتیب اگر هر بلوک را سه یا چهار ده به شمار آوریم. مرحوم صولت الدوله دارای  66-88 روستای پر برکت را صاحب بوده باشند.

ملک منصورخان از ملک و املاک فراوان خانواده در شهرها تنها به باغ کلاه فرنگی و باغ 5 دری در چالغفا و در صفحه 59 -  - و از خانه عالی که باغ ایلخان در شیراز نامیده می شود نام می برد.و از دیگراملاک خانواده در شیراز( باغ ارم و ... ) در تهران -  باغ وسیع شهریار کرج و خراسان  و آمریکا و اروپا نامی نبرده اند.

.4در دامداری و کشاورزی زمین مرتع و آب نقش اصلی را دارند.بر اساس نوشته ص 81 کتاب مراتع ایل قشقایی از خلیج فارس شروع می شد و تا جنوب اصفهان و مرز ایل بختیاری ادامه داشت.

مراتع قشقایی فوق العاده سر سبز و خوب و چشمه ها و رود خانه های زیادی در آن جاری بودند.گفته می شد حدود نود در صد آب فارس در خاک قشقایی است. سرچشمه رودهای کارون، کر، قره قاج یا مند، رودخانه تنگاب فیروزآباد، رودخانه شاپور کازرون و رودخانه گره(چره) در آن واقع شده بود.» ایلخان صاحب اختیار این مراتع و زمین ها و آب ها بود. هر کس که می خواست از آن ها استفاده کند باید به ایلخان« اجاره » بدهد.

.5 دارایی احشام ایلخان. شرح این دارایی ها نیز در صفحات 85-81درج شده اند. به طور اجمال به پاره ای از آن ها اشاره می شود:

  • ·       اسب. در ص 82 کتاب نوشته شده « رمه ایلخانی قشقایی را مادیان های نیمه وحشی تشکیل می داد که صدها خوانوار معروف به مهتر خانه نگهبان آن ها بودند. در بهار یک سال رمه بان به پدرم اطلاع داد که سه هزار مادیان رمه امسال زاییده اند.»
  • ·       شتر: در همان صفحه می خوانیم که«... خوانین، کلانتران و ثروتمندان ایل نیز گله های شتر داشتند. ایلخانی هزاران شتر داشت. نگهبانان شتر را دارغا می گفتند» و در صفحه 40 می نویسند که«دارغاها که بیش از یکصد خانوار بودند، همه با هم کوچ می کردند و به نگهداری شترهای پدرم مشغول بودند.»
  • ·       گوسفند: در همان صفحه در مورد گوسفند داری نیز  نوشته اند:« پدرم هزاران گوسفند داشت. ولی هر بر یا دسته گوسفند از سیصد ارس تجاوز نمی کرد و یک چوپان علی حده داشت تا چرای آن آسان تر شود.» با این حساب ایلخان ده ها و شاید صدها چوپان نیاز داشته اند.
  • ·       گاو و گاو میش، الاغ و قاطر نیز از جمله داشته های ایلخان بود که شمارش آن ها را  در کتاب قید نکرده اند.ولی در ص 83 از یک رقم  800-1000 تایی گاو  در دست انگلیسی ها یاد می کنند بخشی از آن به دست قشقایی ها افتاد!!

.6 خان در ص  ;100کتاب  از دیگر تمولات خانواده از جمله زین اسب خود یا د می کند و می نویسد« ... زین من ایرانی بود و غرق طلا بود. گوی های طلا گردن اسب بود. و لگام آن مرصع بود. اگر الان آن طلاها بود خدا می داند چقدر قیمت می داشت»؟؟

ج: درآمد ها حاصل از دارایی ها و املاک و باغها:جمع آوری اجاره ها و عایدات املاک در صفحات 46-73  اشاره شده است. کوچ و اطراق ایل آن چنان برنامه ریزی می شد که در آخر بهار از حوالی املاک ایلخان عبور نماید تا به عایدات  و جمع آوری آن ها پرداخته شود. نمونه هایی از این نوشته ها را مرور می کنیم:

  • Ø    ص 46 ... آن جا هم سه الی چهار روز توقف  کرده پدرم به حساب و کتاب املاک مکویه، آب گرم و افرز رسیدگی می کرد.
  • Ø    همان صفحه ...« در این منطقه حد اقل یک هفته در آن جا توقف می شد که کلانتران کارزین، قیر و مبارک آباد بیایند و با پدرم تسویه حساب سالانه املاک را بنمایند. به هر یک کره های اسب حواله داده می شد(به عنوان جایزه-م) که از مهترهای رمه تحویل بگیرند. به خاطر دارم در یک سال به خواجه غلامرضا چهار،پنج کره اسب حواله داده شد.»
  • Ø    در صفحه 47 «بدین ترتیب در چاه کپرک چند روز توقف کرده و پس از اتمام تسویه حساب بلوکات به بابانجم کوچ کرده و از آن جا به پای کوه آیقر(آغار) می رفتیم.
  • Ø    در صفحات 49 به بعد نیز مشابه این تسویه حساب ها نوشته شده اند.

.7 در آمد از فروش محصولات باغ ها و مزارع: در دهات و باغ های ایلخان، کشاورزی رونق داشت و محصولاتی مانند گندم، جو، برنج، ماش و عدس و میوه های سیب و زردآلو و پرتقال و ... کاشت و بر داشت می شد. که در همین صفحات از آنان نامبرده شده است که خان علاوه بر انبار کردن و نگهداری این محصولات از فروش آنان نیز درآمد کلانی داشتند. یک مورد مشخص آن نوشته ملک منصورخان در صفحه177 است. « خان ضمن بر شمردن مشکلاتی که نظامیان بر ایل به وجود آورده اند به غارت محصولات قشقایی ها هم پرداخته است. وی به خسارتی که آن ها به ایلخان وارد کرده اند نوشته است« در فصل برداشت محصول شاید حدود چهار صد من تریاک (هر من در فارس معادل هفت کیلو است.م) از عایدات پدرم و اهالی سمیرم، ونک و خسرو شیرین گرفتند.»

.8 درآمد تیول داری یا مالیات گیری از مردم قشقایی یکی دیگر از درآمد های ایلخان به شمار می رفت.ملک منصورخان در این باره در ص 53کتاب چنین آورده اند:« در یورد بایرام بیگی پس از شکار و تفریح همان طور که نوشتم همه کلانتران برای تجدید حکم کلانتری به خدمت پدرم می آمدند. امکان داشت در اثر بد رفتاری  و عدم شایستگی، کلانتری از مقام خود عزل و فرد دیگری که برادر یا از بستگان باشد به کلانتری برگزیده شود. ........ به هر حال کلانتران با کدخدایان خود حاضر می شدند، منشی های پدرم هم می آمدند و پس از صدور حکم کلانتری، از کلانترها سند مالیات گرفته می شد. ایلخانی هم خلعت کلانتری به آن ها می داد. که عبارت بود از تفنگ شکاری، شال، عبا و غیره. متقابلا آن ها است درجه یک پیش کشی می آوردند به ویژه دره شوری ها که اسب های خوبی داشتند.».

در این بخش باید اشاره شود که منظور از سند مالیات گرفته می شد، این است که ایلخان بهای تیولداری هر ایل را برای کلانتران تعیین میکرد و از آن ها سندی می گرفت که باید این رقم را بپردازند. نظام تیول‌داری در ایران شامل واگذاری حق موقت یا دایمی بهره‌برداری از زمین و یا حق جمع‌آوری مالیات بود. در دوره‌های ضعف قدرت مرکزی، تیول‌داران خود به گروه‌های قدرت‌مند محلی تبدیل می‌شدند. این وضعیت در اواخر عصر قاجار به اوج خود رسید. (م)

و در ص57 در همین زمینه می نویسند:« لازم به ذکر است که در آغاز حرکت ایل به قشلاق صدها سوار به سرکردگی یکی از خوانین کوچک و نوکر باب جلوتر از عبور ایل از شیراز به بیضا رفته تا مالیات ایلات را تسویه نمایند. همه ایلات می دانستند که در صورت عدم تادیه مالیاتی از میان بند، یعنی از اردکان تا شیراز نباید عبور کنند. در ضمن این عده کار انتظامات را انجام می دادند تا به زراعت بلوکات خسارت نرسد و اگر تیره ای مالیات نپرداخته  و بخواهد قاچاقی عبور کند جلو گیری می نمودند.»

در این زمینه برا ی اطلاع علاقمندان اشاره می شود که در سال 1300.  شمسی مالیات ایل قشقایی 12.000  تومان بود.  در همین کتاب خاطرات نیز نوشته شده و سندی به چاپ رسیده است که در  سال 1308 که ملک منصورخان ایلخان قشقایی بودند، رقم مالیات کل عشایر تحت اداره ایلخان قشقایی که شامل ایلات قشقایی ، سرخی و بسیاری دیگر برای پرداخت به دولت  مبلغی معادل 45,993  تومان بود. اگر این مبلغ را بین 90,000جمعیت این ایلات تقسیم  کینم سهم هر یک نفر 5 قران(ریال) و اگر بین خانواده های ایلی یعنی(18000) نفر این حوزه بخش شود مبلغی معادل دو نیم تومان (25) قران می شود.

در حالی که کلانتران و ایلخان از داشته های ایلی برای گوسفندان صدی سه مالیات می گرفتند و هر اسب  و شتر را ده گوسفند و هر الاغ و گاو و قاطر را پنج گوسفند محاسیه می کردند.حال با این ارقام مالیات خود ایلخان چقدر می شد؟؟

مالیاتی که کلانتران و ایلخان از مردم عشایر می گرفتند چندین برابر این رقم دولتی بود. یکی از دلایلی درگیری ایلخان با دولت عدم پرداخت این مالیات ها بود .

صولت الدوله دستیابیش به  قدرت و ثروت

کسانی که از میان خاندان شاهی لو(اجداد صولت الدوله) در سده های گذشته بر ایل  قشقایی حکم روایی داشتند عبارت بودند از:

.1سلطان محمد خان که از سال 1246  تا  - 1270 اسما سمت ایلخانی گری داشت به دلیل قحطی سال های (1262-1250  هـ ش) ایل قشقایی را بسیار آشفته و پریشان ساخت، تا حدی که ایلخان وقت سلطان محمد خان از سمت خود استعفا داد.

در سال های 1246-1270 ش سلطان محمد خان ایلخان قشقایی بود.سلطان محمد خان پسر محمد قلی خان برادر مصطفی قلی خان بود. مصطفی قلی خان پدر بزرگ صولت الدوله بود. وی  در درگیری ارگ کرمان  هنگام مهاجرت قشقایی ها به کرمان کشته شد ، او  دو پسر داشت.سهراب خان و دیگری داراب خان بود.

داراب  خان با نوش آفرین بی بی، ختر حاج فضل علی بیگ کشکولی ازدواج کرد و از این همسر خود دارای فرزندانی به نام: عبدالله خان(ضرغام الدوله) اسماعیل خان  سردار عشایر(صولت الدوله)، امیر عطاخان(صولت السلطنه)، طلعت بی بی، شاه شرف بی بی، جیران بی بی بود. وی بعدا با شاه نساء بی بی دختر مراد بیگ بهلولی ازدواج نمود و از این همسر خویش نیز، فرزندانی به نام؛ احمدخان(سردار احتشام) علی خان(سالار حشمت) . نگار بی بی و رخسار بی بی داشت.[1]

داراب خان چندین سال قبل از مرگ خود، به سبب بیماری اختیارات خود را به پسر ارشدش عبدالله خان (ضرغام الدوله)که شانزده سال داشت واگذار کرده بود. داراب خان به مدت 16 سال عملا بدون این که حکم رسمی از دولت در دست داشته باشد، ایل بیگی عشایر قشقایی بود.و در ایل کسی به نام در این موقع داراب خان ایل بیگی قشقایی بود  و ایل  قشقایی سال ها بدون ایلخانی توسط وی اداره می شد.

.2 حاج نصرالله خان از سال 1270-1275 شمسی

.3  سلطان ایراهیم خان از سال1275- 1277

.4 عبدالله خان برادر صولت الدوله 1277-1279  شمسی

در این دوره همه اختیارت و ثروت های خاندان شاهی لو (اجداد صولت الدوله) در تصاحب این گروه چند فامیل بود. داراب خان پدر صولت الدوله، هنگام فوت در سال  1270ش یک ارثیه ناچیزی از خود برای پنج پسر و چند دختر خویش باقی گذاشت.

صولت الدوله موقعی که لقب ایل بیگی را به دست آورد، داراییش از مال دنیا محدود بود به:« شش شتر، دو قاطر و یک ده. این ده آب گرم در منطقه قیر و کارزین بود. در این هنگام وی بدهی هایی داشت که برای  تسویه بدهی هایش ناگزیر شد که اجاره ده را به مبلغ 700 تومان پیش فروش نماید. از محل این پیش فروش، اسبی به بهای یک صد تومان خرید. و به سوی کوچ تابستانی همراه ایل راه افتاد.[2]

در سال 1900 م(1279ش) اسماعیل خان از طرف والی فارس به عنوان ایل بیگی انتخاب و لقب صولت الدوله به وی اعطاء شد. در سال 1299 ش ، ایلخان قشقایی، عبدالله خان، از صعود قدرت اسماعیل خان، ناراضی بود. تا این  که حاکم تازه ایالت فارس برای این که اسماعیل خان صولت الدوله را از مرکز قدرت دور نماید وی را از سمت  ایل بیگی گری قشقایی  برکنار نموده و او را به حکومت بهبهان منصوب کرد.حکومت بهبهان شامل تمام مناطق کوهگیلویه هم بود.[3]

همایون قشقایی پسر محمد حسین خان در مصاحبه خود با خانم دکتر لویس بک می گوید:« با وجودی که منشی والی از صدور حکم رسمی برای  صولت الدوله خودداری نمود، وی به اتفاق یک صد سوار به سوی بهبهان راه افتاد.در سر راه خود، ساکنین «زیدون»[4] را با لاف و گزاف و تهدید[5] وادار به پرداخت مالیات کرد.این درآمد و نقدینگی وسیله ای برای سامان دهی امور سیاسی او شد. [6]

دارایی و ثروت صولت الدوله از دو طریق جمع آوری و اضافه شد. یکی مصادره اموال مردم  و دیگری تصاحب زمین.

-           در این ایام عشایر  به دلیل قدرت و توانایی هایی که در برابر دولت به دست آورده بودند دست بازی برای اشغال زمین ها و چرا گاه ها داشتند. و از این طریق برخی از مردم عشایر و سران ایل سرمایه های کلانی از راه تصاحب زمین ها  به دست آوردند.[7]

-           در سال 1281 ش والی فارس از عبدالله خان ناراضی بود و برای مدت کوتاهی وی را از سمت ایلخانی برکنار نموده و اسماعیل خان را به جای وی برگماشت. در سال 1283 ش، اسماعیل خان که سخت شیفته گرفتن مقام بود، در ابتدا با قوام الملک و پسرش  بر علیه حاکم فارس متحد شد، و سپس از برادرش عبدالله خان خواست که با آنان شریک شود. در مرحله بعدی خود وی راز این طرح بر اندازی را  نزد حاکم فارس فاش ساخت. حاکم دستور قتل قوام الملک را صادر نمود.و ایلخانی( ضرغام الدوله) را به زنجیر کشید و زندانی نموده و بعد وی را مسموم نمود.و صولت الدوله مجددا  و رسما به سمت ایل بیگی مفتخر شد.و در دوران حاکم بعدی به ریاست ایل در مقام ایلخانی دست یافت. وی در این مقام،تمام دارای و املاک ایلخان پیشین (برادرش عبدالله خان)، را مصادر و تصاحب نمود.  دهات و روستاهایی در مناطق فیروزآباد، سمیروم، قیر و کارزین  از جمله این مصادره ها بود.[8]

-           عبدالله خان برادر صولت الدوله در مورد مالیات گیری و اداره ایل های مختلف قشقایی کم توجه و سهل انگار و با گذشت بود.به همین سبب بسیاری از خوانین طوایف قشقایی به صورت خود مختاری و تاحدودی مستقل از فرماندهی ایلخانی بر ابواب الجمعی خود فرمان می راندند. اما برخلاف ایلخانان گذشته، صولت الدوله یکی از مقتدرترین ایلخانان قشقایی بود.  [9]

-            اسماعیل خان، بر پرداخت کامل مالیات  عشایر، تاکید فراوان داشت. در راستای همین هدف وی خان هایی را که در این زمینه با وی همکار و همیار نبودند، از ریاست طایفه ها برکنار نمود و کسانی را که به وی سر سپرده بودند، جای نشین آنان نمود. به علاوه بسیاری از طایفه های مستقل  و خارج از ایل را در فارس را وارد کنفدراسیون ایل قشقایی نمود . به این وسیله تعداد عشایر تحت نظر ایل قشقایی را افزایش و چراگاه ها و حوزه های آن را گسترش داد.به علاوه وی ثروت و دارایی خود را نیز به وسیله خرید و مصادر املاک عشایر زیاد تر کرد. او یک نیروی نظامی در حوزه کار خود از طایفه عمله شکل داد که نیروهای آن وابسته و آماده خدمت به وی بودند.[10]

-           صولت الدوله از طریق نیروی نظامی که در ایلخانی خود ایجاد کرده بود. مالیات های عشایر را جمع آوری می کرد. اما مالیاتی به دولت نمی داد.«بین سال های 1906-1921برابر با 1285- 1300ش دولت مرکزی ایران و حکام ایالتی هیچ قدرتی در برابر عشایر ایران نداشتند و برقراری نظم و جمع آوری مالیات ها بر عهده ایلخان قشقایی بود. بر اساس گزارش فرهنگ جغرافیای ایران در سالهای 1286-1290 ش اسماعیل خان قشقایی (صولت الدوله) هیچ مالیاتی به دولت نپرداخته است. گفته می شود که مبلغ این مالیات ها به میزان 250.000تومان بوده است.در سال 1291 ش  وی مبلغ 71.000تومان بدهی مالیاتی سالیانه داشته است.»[11]

-           در کتاب ملک منصور خان یک مورد از ترفند های پدربزرگش داراب خان برای خرید زمین های مردم گزارش شده است. وی در ص 65 می نویسد: هنگامی که خان به شکار رفته بوده است چشمه آبی را کشف می کنند و « داراب خان می گوید این را به کسی بروز ندهید. سپس آب گرم(ده آب گرم سمیرم –م) را از صاحب آن که از ایل بولوردی بود خریداری می کند. بدین ترتیب داراب خان و اطرافیانش از جمله گرگین بیک آب را به جریان انداخته و جلو آن دو آسیاب درست می کنند و چندین باغ احداث می کنند. در زمان پدرم چندین باغ در آن جا داشتیم.»

به این ترتیب بخش اول نوشته ما در مورد کتاب خاطرات ملک منصور خان در مورد ثروت اندوزی صولت الدوله به پایان می رسد. شاید که این اسناد گوشه کوچکی از راه و روش ایلخانان و سران قشقایی در ثروت اندوزی فراوان آن ها را نشان داده باشد.


[1]قهرمانی ابیوردی مظفر -  از باورد تا  ابیورد خراسان تا ابیورد یا ابلورد فارس – چاپ خیام شیراز 1335  

[2]Chiristian Apitan A.J. A report on the Tribes of Fars Who is who The Government Monotype Press 1919 p 45 ((Lois Beck  The Qashai’a of Iran P-100-101 )

[3] Chiristian Capitan A.a report of tribes  of Fars Simla The Government Monotype Press 1919 -  p 54

[4] در مورد سابقه مالیات گیری صولت الدوله در زیدون مصاحبه ای با پسر یکی از شیخ های عرب آن ناحیه دارم که در آینده شرح خواهم داد

[5] Bluffed

[6] مصاحبه با هومان قشقایی در پنجم سپتامبر 1979 15) شهریور 1357 (در تهران به نقل از لویز بک کتاب قشقایی ص 101

[7] Wilson Sir Arnold Talbot Report of Fars - 1916 p-51

[8] Chiristian Apitan p 135-136

[9] Chick Herbert George – Past history of Qashais and Their Khans – In Arnold Talbot Wilson Report on Fars. Simla: The Government Monotype Press p 33-34 (Lois Beg the Qashqai of  Iran- 102-103)

[10] Gazetter of Persian Part 3 Includes Fars,Lurestan, Khuzistan and Yazd Simla, General Staff of India -1918 P-801-804(Lois Beg the Qashqai of  Iran- 102-103) خانم دکتر لویز بک استاد رشته انسان شناسی در دانشگاه شیکاگو است.خانم لویز بک در سالهای 1341-1342 در دانشگاه پهلوی شیراز به تحصیل و آموزش زبان فارسی پرداخت و جندین سال در میان ایل بزرگ قشقایی زندگی و تحقیق می کرد او به زبان ترکی نیز سخن می گفت. وی مجددا در سال های 1373-1375 نیز در فارس بود و  در میان ایل بزرگ قشقایی  میان طایفه قرمزی ها زندگی می کرد. وی کتاب هایی در مورد ایل بزرگ قشقایی نوشته است

[11] Gaazetteer of Persian 1918 –ص 812-


سه شنبه 21 بهمن 1393

نقدی بر داستان اصلی وكرم

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :داستانهای ایل قشقایی ،

ادبیات مكتوب فارسی به داشتن منظومه‌های عاشقانه و عارفانه‌ای چون «لیلی و مجنون»، «خسرو و شیرین»، «وامق و عذرا» و «ویس و رامین» پربارتر و شاخه‌اش سنگین‌تر است و اگر به آغاز سرایش هر كدام از این عشقنامه‌ها توجه كنیم، درمی‌یابیم داستان و نقل عاشقانه‌ای بر سر زبان‌ها بوده و پس از آن شاعر و ادیبی دلبسته به آن، داستان را سوار كلمه‌ها كرده و آن را به میدان ادبیات رانده است.
ادبیات شفاهی در كنار ادبیات كلاسیك قرار نمی‌گیرد كه در بسیاری اوقات، عشق‌ها و حرف‌ها و سخن‌ها از حالت غیررسمی به رسمیت رسیده‌اند. در میان عشقنامه‌‌های ادبیات شفاهی نیز كم نیستند داستان‌هایی كه در گوشه و كنار این مرز پرگهر زبانزد عام و خاص است و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. چنان كه عزیز و نگار در میان البرزنشینان زمزمه می‌شود و عزیز و كبری در میان كردها و اصلی و كرم در میان مردم ترك‌زبان و آذری.بیشتر این عشقنامه‌ها كه از دوره صفویه به این طرف رواج پیدا كرده‌اند، به شكل «نثر رباعی» روایت می‌شوند و عاشق و معشوق، شاعرند و این‌گونه احساس خود را منتقل می‌كنند. اصلی و كرم، نقل همیشه و همچنان مردم آذربایجان و عاشیق‌های ایران است و آنچه می‌خوانید به این داستان عامیانه و شفاهی نظر دارد.
یكی از شاخه‌های ادبیات شفاهی آذربایجان، ادبیات عاشیقی است. ادبیات عاشیقی دارای مفاهیم عالی اجتماعی، فلسفی، تاریخی، هنری و ادبی است.
این ادبیات آنقدر پیچیده و اسرارآمیز است كه ریشه‌های اسطوره‌ای دارد. پیوند ادبیات عاشیقی با اسطوره‌ها و چگونگی تولد قهرمانان این داستان‌ها با آفرینش انسان نخستین  و گاه‌ها گره خورده است.
داستان‌های عاشیقی نسل به نسل و سینه به سینه از دوره‌ای به دوره دیگر قدم نهاده و با آداب و سنن و حوادث تاریخی آن دوره دگرگون شده، اما ریشه و اصل خود را حفظ كرده است. از این قبیل داستان‌ها می‌توان به داستان «اصلی و‌ كرم» اشاره كرد.
 داستان اصلی و كرم را می‌توان از چند منظر به كاوش نشست. چگونگی آفرینش، مرگ كرم و واریانت‌های گوناگون از آن به اسطوره‌ای بودن این داستان اشاره دارد.
 داستان اصلی و كرم علاوه بر ساز عاشیق‌ها (اوزان‌لار) در میان مردم نیز روایت می‌شود. شاید از منطقه‌ای به منطقه دیگر، از منظر جغرافیایی و بومیگری تفاوت‌هایی در این روایت‌ها وجود داشته باشد.
آفرینش كرم، تداعی‌كننده آفرینش انسان نخستین است. در این باره 2 نوع تعبیر وجود دارد كه هر یك از آنها را می‌توان از زاویه خاصی بررسی كرد.
الف: تولد كرم از سیب سرخ (قیرمیز آلما): گفته‌اند پدر و مادر كرم بچه‌دار نمی‌شدند. شخصی به زیادخان بیگلر بیگی به پدر كرم سیبی می‌دهد و به وی می‌گوید: نصف آن را خودش و نصف دیگر را زنش بخورند، تا بچه‌دار شوند.
سیب سرخ در بیشتر افسانه‌ها و قصه‌های آذربایجان منشأ تولد و آفرینش است. شاید این داستان‌ها از یكدیگر نشأت گرفته باشند و ریشه آنها هم به آفرینش انسان نخستین باز گردد. 
در باور مردم آذربایجان سیب هنوز نماد آفرینش است. در این باور اگر اولین سیبی كه داماد بر سر عروس پرتاب می‌كند به زن نازا بدهند، بچه‌دار می‌شود.
اما روایت دیگری كه درباره تولد كرم وجود دارد، چنین است: عده‌ای از بیگ‌ها به خاطر كور اوجاق بودن زیادخان بیگلربیگی از وی اطاعت نمی‌كنند. زیادخان ضیافتی ترتیب می‌دهد و همه بیگ‌ها و خان‌های تحت امر و اطراف را  دعوت می‌كند. برای این‌كه آنها فكر كنند زیادخان فرزندی دارد، چوبی را قنداق كرده و به گهواره (بئشیك) می‌گذارند و پارچه‌ای روی آن می‌كشند. در حین میهمانی از بئشیك گریه‌ای  بلند می‌شود. وقتی پارچه روی بئشیك را كنار می‌زنند، به جای چوب بچه‌ای را در بئشیك می‌بینند.
آفرینش عاشیق له‌له  نیز شبیه آفرینش كرم از چوب است. مادر عاشیق له‌له بچه‌دار نمی‌شده و به اطرافیان وانمود می‌كرده كه باردار است. روزی وی سنگی را در گهواره قرار می‌دهد. وقتی شوهرش پارچه روی گهواره را كنار می‌زند، می‌بینند بچه‌ای در گهواره خوابیده است.
آفرینش كرم از چوب و عاشیق له‌له خیلی شبیه به هم است. از طرفی در داستان اصلی و‌ كرم، كرم ندیمی دارد كه به له‌له معروف است. در زبان  تركی به ندیم بچه‌های بزرگان له‌‌له می‌گفتند. به احتمال زیاد این دو داستان از یك باور نشأت گرفته است كه عاشیق له‌له همان كرم است كه بعدا هر كدام به داستان جداگانه‌ای تبدیل شده است.
قهرمان داستان اصلی و‌ كرم در زندگی پرتلاطم خود حوادث گوناگونی را پشت‌سر می‌گذارد. وقتی وی در شكار، باز شكاری (ترلان قوشو) خود را دنبال كبك رها می‌كند، آن باز  به باغی می‌رود كه كرم نیز به دنبال آن وارد باغ می‌شود و می‌بیند ترلان قوشو روی دست دختر نشسته است. پس از این دیدار كرم و اصلی عاشق هم می‌شوند. در این داستان خانواده كرم مسلمان و خانواده اصلی ارمنی هستند. پس از نامزدی این دو عاشق و معشوق به خاطر وسوسه‌های بعضی افراد حسود پدر اصلی نمی‌تواند به خان بزرگ، زیادخان بگوید دخترم را به پسر شما نمی‌دهم. وی شبانه خانواده خود را برمی‌دارد از دیاری  به دیار دیگر كوچ می‌كند. كرم نیز دنبال آنها راه می‌افتد و در هر جایی كه به آنها می‌رسد، پدر اصلی با نقشه‌ای وی را جا می‌گذارد و فرار می‌كند، كرم نیز دوباره به دنبال آنها می‌رود. كرم در سفر عشق با ناملایمات زیادی روبه‌رو می‌شود، با حوادث می‌جنگد و سختی‌‌ها را به جان می‌خرد. وی در كولاك گیر می‌كند. و در گدوك ارزولوم زیر برف مدفون می‌شود و پس از 6 ماه كاروان او را از زیر برف بیرون می‌كشند. در جای دیگر به رود خانه می‌افتد و سیل او را می‌برد، اما از این حادثه نیز جان سالم به در می‌برد. 3 سال در سایه سنگی به انتظار می‌نشیند تا اصلی برایش آب بیاورد. وقتی اصلی بعد از 3 سال  برمی گردد، كرم به وی می‌گوید: «گئجیك‌دین/ دیر كردی». این صبر و انتظار نماد عشق اصیل انسان نخستین به اصلش است. له‌له آن رفیق شفیق و آن دوست دیرین كرم در این سفر می‌میرد و وی تنهای تنها می‌ماند. كرم 36 سال به دنبال اصلی از شهری به شهری، از كشوری به كشوری می‌رود و سرانجام پدر اصلی مجبور می‌شود با ازدواج آن دو موافقت كند.اما پدر اصلی (قارا ملیك) به كرم خیانت می‌كند. دراین باره نیز 2 روایت وجود دارد. وی پیراهنی برای شب زفاف دختر خود تهیه می‌كند و دكمه‌های آن ‌را طلسم می‌كند. كرم با خواندن ویردی دكمه‌های پیراهن اصلی را باز می‌كند، دوباره دكمه‌‌ها بسته می‌شود. چندین مرتبه این كار را تكرار می‌كند؛ اما موفق نمی‌شود. در نهایت آتش می‌گیرد و در پیش چشم معشوق خود می‌سوزد و به خاكستر تبدیل می‌شود.
تعبیری دیگر نیز وجود دارد كه پدر اصلی گردنبند زیبا و سحرآمیزی را در شب عروسی به گردن دخترش می‌اندازد و كرم با دست زدن به آن آتش گرفته و می‌سوزد.
شبیه این گردنبند در داستان امیر ارسلان رومی نیز وجود دارد. پترس‌شاه پدر فرخ‌لقا به شمس وزیر دستور می‌دهد گردنبند طلسم شده‌ای برای فرخ لقا تهیه كند تا  او را از دست افراد بد چشم مصون نگه دارد. شمس وزیر آن گردنبند را به اسم ارسلان طلسم بند می‌كند و هر‌كسی غیر از ارسلان  به آن دست می‌زد، می‌سوخت.
سوختن و مرگ كرم، مرگ انسان نخستین پیش از اصلش را تداعی می‌كند. این نمادی از سوختن برای معشوق ابدی است كه انسان عاشق همیشه در پی رسیدن به اوست.
سوختن كرم همراه با آواز بوده است كه به این خاطر آهنگ هاوا «یانیق‌كرمی»، در رثای كرم و در ساز عاشیق‌ها صدای ناكام كرم را به همه شنوندگان تداعی می‌كند.هنوز این باور در میان مردم وجود دارد كه اصلی و كرم زنده هستند. كرم در كوهی و اصلی در كوهی دیگر با خواندن اشعار و آوازی همدیگر را صدا می‌زنند

 


دوشنبه 20 بهمن 1393

خاطرات ایرج کشکولی و ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،

پست مطلب ذیل فقط برای آشنایی با بعضی وقایع تاریخی اتفاق افتاده در ایل قشقایی است تا روشن نماید  در پشت بعضی وقایع تاریخی چه انگیزه ای بوده است. بنا براین قصد تمجید ویا تایید کسی در میان نیست. وطن پرستی و پشتیبانی  ایل قشقایی از انقلاب و امام خمینی (ره)چنان مستحکم بوده است که  چهره های معلوم الحالی همچون ایرج کشکولی و خسرو قشقایی و بهمن قشقایی هرگز نتوانستند با وجود داشتن پایگاه مقتدر خوانین از ایل قشقایی به نفع خود وبیگانگان استفاده نمایند.

 

عبدالحسین آذرنگ، مترجم و پژوهشگر

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران *

عنوان سه کتاب که تا این تاریخ (زمستان ١٣٨١) انتشار یافته است.

١)گفت‌وگو با مهدی خانبابا تهرانی (تهران، شرکت سهامی انتشار، با مقدمه سرهنگ غلامرضا نجاتی،

٥۰٤ ص، قطع وزیری)

٢) گفت‌وگو با ایرج کشکولی (تهران، اختران، ١٣٨٠، ٤١١ص، رقعی)

۳) گفت‌وگو با کورش لاشایی (تهران، اختران ، ١٣٨١، ٤٦٤ص، رقعی)

 

هر سه کتاب، پرسش و پاسخ و پرسش‌ها از حمید شوکت است و از پرسش‌های دقیق و حساب‌شده‌ی او به نظر می‌رسد که به زیر و بم ماجراهای این سه تن و آن جریان چپ‌گرایی که می‌خواهد پیشینه و تاریخ آن را آشکار سازد، آگاه است. پاسخ دهندگان به پرسش‌های او، ظاهراً قصد همکاری دارند و گفت‌وگوها مجموعاً گر اطلاع و روشنگرانه است. البته پیداست که سخن ناگفته در هر سه کتاب، بسیار است، و هر کسی که اندکی سرش در حساب و کتاب باشد می‌داند که این‌گونه ماجراهای سیاسی مثل کوه یخ است، و در بهترین حالت فقط بخشی از کوه نمایان، و بخش عمده‌تر پنهان است. نام‌ها، حادثه‌ها، مناسبات و بسیاری از چیزهای دیگر هست که نمی‌توان بر زبان آورد تا تاریخ بگذرد، امکان هرگونه خطر احتمالی برطرف شود، تهدیدی متوجه هیچ کس نباشد، یادداشت‌ها، اسناد و اوراق دیگری از همه کسانی که در ماجراها درگیر بوده‌اند منتشر شود، و سرانجام ابعاد حقیقت از زاویه‌های مختلف آشکار گردد، و تا رسیدن به چنان مرحله‌ای راهی دراز در پیش است. هم‌اکنون کسانی هستند که در این کتاب‌ها از آن‌ها به مناسبت‌هایی نام برده شده است، اما روایت‌هایی که از ماجرا دارند با روایت نقل شده در این کتاب‌ها متفاوت. داوری درباره این تفاوت‌ها زمانی ممکن خواهد بود که امکان مقایسه‌ی روایت‌های مختلف و داوری درباره‌ی همه جوانب قضیه میسر باشد، و تا رسیدن به چنین مرحله‌ای راه بسیار درازی در پیش است.

این سه کتاب از دیدگاه‌های مختلف، به ویژه از لحاظ سیاسی، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، تشکیلاتی و نیز شروع ادبیات جدیدی در تاریخ ایران، که به یقین مطالب مختلف دیگری از منظرهای مختلف به دنبال خواهد داشت، شایسته‌ی بررسی است. شاید بتوان گفت نوع جدیدی از رویکرد به گذشته‌ی سیاسی در انتشارات سال‌های اخیر ایران آغاز شده است که همانند آن را در گذشته به ندرت سراغ داریم. این‌ها همه به سهم خود باارزش است. اما برای نسلی که من هم به آن متعلق هستم، یعنی نسلی که نوجوانی و جوانی خود را در دهه‌های ١٣٤٠و ١۳٥۰گذرانده‌اند، محیط‌ها و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی آن سال‌ها را احساس کرده‌اند و گاه به طور روزمره رویدادهای سیاسی و خبرهای سیاسی روزمره را به ولع دنبال نموده‌اند، در ذهن خود اسطوره‌ها و افسانه‌ها پرداختند و چه بسا با همان‌ها نیز زندگی کرده‌اند، کتاب خوانده‌اند، شعر سروده‌اند، داستان نوشته‌اند، نظریه‌ی سیاسی پرداخته‌اند، به عمل سیاسی دست زده‌اند و حتا جهان و رویدادها را تبیین کرده‌اند، این کتاب‌ها بار احساسی- عاطفی دیگری دارد. انگار که برگردی به گذشته‌ات بنگری، آن را بکاوی، رویدادهای پیرامون‌ات را با رویدادهایی که در این کتاب وصف شده است مقایسه کنی و به خود و در خود بنگری.

به یاد دارم چند سال پس از کشته شدن بهمن قشقایی، جوان آرمان‌گرای شورشی، که به همراه عده‌ای مناظره‌ای از اصطهبانات و حوالی نیریز را بازدید می‌کردیم، فضای حاکم بر جمع ما به گونه‌ای بود که انگار همه جا ردپایی، اثری و بویی از او حس می‌شد. تاثیر اسطوره‌ی بهمن به حدی در نسل ما عمیق بود که بعضی از اعضای جمع پنداری در آن منطقه به ارض موعودی پای نهاده بودند که محل وقوع معجزات بوده است. هر تکه سنگ و خاربنی معنا و راز و رمزی داشت، و این فضایی بود که در آن زمان بر ذهن ما حاکم بود و حالا در این سه کتاب گاه از رخ افسانه‌ها نقاب برداشته می‌شود و جنبه‌ی دیگری از واقعیت یا روایت دیگری از آن - نمی‌خواهم بگویم درست یا غلط- جلوه‌گری می‌کند، جنبه‌هایی که لاجرم اسطوره‌ها و افسانه‌ها را به چالش می‌خواند، و این خود آغاز اندیشگری و بازاندیشی است، و فرصت مغتنمی در اختیار خوانندگان جوینده حقیقت گذارده شده است.

خانبابا تهرانی و ایرج کشکولی هر دو از اعضای گروهی چپ با اندیشه های تندروانه بودند که در عصر حکومت پهلوی دوم و به دنبال واکنش‌های سیاسی پس از کودتای ٢٨مرداد ١۳۳٢به مبارزه بر ضد آن رژیم  سیاسی دست زدند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ١۳٥٧سعی کردند مشی سیاسی خود را در شرایط فعالیت علنی سیاسی دنبال کنند، اما پس از فراز و فرودهایی با نظام تازه تاسیس جمهوی اسلامی رودرو شدند و به ناگریز، و با تحمل تلفات و خسارت‌های بسیار سنگین، و در واقع کاملاً جبران‌ناپذیر، کشور را ترک کردند، به خارج گریختند و ظاهراً ناگریز شدند از فعالیت سیاسی سازمان یافته چشم‌پوشی کنند.

.

کتاب  دوم سلسله گفت‌وگوهایی با ایرج کشکولی است که در ١٣٧٦در خارج از کشور انجام گرفته است. ایرج کشکولی، از ایل قشقایی، چریکی بود حرفه‌ای که عمر سیاسی خود را به زندگی چریکی، زندگی سنگری، گریز و اختفا و در عمل صرف سیاسی گذراند؛ مردی کمتر اهل حرف و نظر و بیشتر اهل ماجرا و حرکت. زندگی سیاسی او در این کتاب چنان پرحادثه و ماجرا توصیف شده است که شاید اگر به قلمی دیگر و به شیوه‌ای دیگر نگاشته می‌شد، یکی از خواندنی‌ترین ماجراهای جهانی و در سطح جهانی از کار درمی‌آمد، و از همین روایت کنونی هم اهل سینما شاید بتوانند چندین فیلمنامه پر"اکشن" بپردازند.

این کتاب رویهمرفته از پنج گفت‌وگوی مفصل تشکیل شده است: گفت‌وگوی یکم درباره آغاز فعالیت کشکولی در خارج از کشور، شورش فارس و شرکت مسلحانه در آن و دستگیری و اعدام بهمن قشقایی در ١٣٤٣(ماجرایی که نقل و قول در آن بسیار است و خانواده و نزدیکان وی حرف‌های زیادی در این‌باره دارند که هنوز منتشر نکرده‌اند؛ در ضمن ماجرای شورش فارس در آن سال با ابعاد تازه‌ای در این گفت‌وگو مطرح می‌شود). گفت‌وگوی دوم درباره فعالیت‌های سیاسی کشکولی در خارج از کشور، سفر به چین و عراق، آموزش عملی چریکی در کوبا، شرکت در مبارزه‌های مسلحانه کردستان عراق و نیز در جنبش فلسطین است. گفت‌وگوی سوم در خصوص ماجراهای پس از ورود به ایران بعد از انقلاب، تاسیس حزب رنجبران، دیدارها با سران کرد، همکاری با دفتر نخستین رئیس جمهور ایران و سفری دیگر به چین و ملاقات با مقامات سیاسی چین است. گفت‌وگوی چهارم درباره سیاست مقابله با نظام جمهوری اسلامی، برخوردهای مسلحانه با این نظام، شرکت در مبارزه چریکی مسلحانه در جنگل‌های شمال و در میان عشایر فارس و ماجرای شکست این مقابله‌ها و دستگیری و اعدام خسروخان قشقایی است. و آخرین گفت‌وگوی کتاب که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ و تازه‌ای است، درباره خروج از ایران، شرکت در اردوهای کرد و مبارزات کردان عراق، مذاکره با سازمان جاسوسی عراق برای گرفتن کمک از خارجیان، و جدایی از حزب رنجبران و بازگشتن به اروپا و آغاز زندگی جدیدی، احتمالاً بی‌ماجرا، کم ماجرا یا به دور از سیاست عملی است، که از کم و کیف آن فعلاً اطلاع نداریم.

صفحه‌ای از گفت‌و گوهای کشکولی در این کتاب نیست که خواننده علاقه‌مند به ماجراهای سیاسی را تکان ندهد. شیوه برخورد او با رویدادهای گذشته به گونه‌ای است که صراحت و بی‌پردگی بیان در آن، خواننده بی‌طرف را، حتا خواننده‌ای که از گذشته‌ی او را نشناسد، تحت تاثیر قرار می‌دهد. البته ماجراها و افراد و ملاقات‌های بسیاری هست که یا به اشاره از آن‌ها می‌گذرد یا فقط به نام از آن‌ها یاد می‌کند. کشکولی سیاسی کارکشته‌ای است که با حواس جمع کاملاً توجه دارد چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید. این خودهشیاری او از نظر پنهان نمی‌ماند، اما در عین حال هم حس نمی‌شود که بخواهد خواننده را به بی‌راهه ببرد یا او را از حقیقت دور کند، لفاظی کند و ادبیات ببافد و حرف و نقل‌ها را در پس تحلیل‌های "تئوریک" پنهان سازد. در واقع به رویداد، فرد یا ماجرایی که نمی‌خواهد از آن صحبت کند نزدیک نمی‌شود، یا به ترفندی از کنار آن رد می‌شود، و خواننده هوشیار هم متوجه می‌شود که ماجرا از چه قرار است. گفت‌وگوها در هر حال به قدری برانگیزاننده است که هر کسی را که در ماجراها دست یا به گونه‌ای از آن‌ها اطلاع مستقیم و دست اول داشته است، بی‌تفاوت باقی نخواهد گذارد. به راستی خصلت نزدیک شدن به واقعیت همین است. این گفت‌وگوها به این دلیل افراد درگیر در ماجراها را بی‌تفاوت نمی‌گذارد که آرمان‌ها، اندیشه‌ها، سرشت سیاسی و گاه حتا معنای هستی و زندگی آن‌ها را به چالش می‌خواند. شماری از فعالان سیاسی، قطع‌نظر از نوع اندیشه‌هایشان، آرمان‌گرایان جان برکف پاکباخته‌ای بوده‌اند که زندگی‌شان را سودا نمی‌کرده‌اند، و نمی‌توانند ساکت یا بی‌تفاوت بمانند! آرمان‌گرایانی که لابد گمان می‌کردند در جریان عمل سیاسی همان‌قدر اطلاعی که از مبانی نظری دارند، برای تحلیل و عمل آن‌ها کفایت می‌کند و اگر کم و کسری یا انحراف‌هایی از اصول باشد، تکمیل یا اصلاح خواهد شد. این تکه را که آخرین گفت‌وگو میان سه چریک بر سر راهی است که پس از مبارزه‌ی مسلحانه سخت و سنگینی باید انتخاب کنند، ببینید:

در خستگی او [بهمن قشقایی] و این که مستاصل شده بود تردید نداشتیم [یعنی ایرج و عطا کشکولی تردید نداشتند]... بهمن تصور می‌کرد شاه او را خواهد بخشید... همه جا اعلامیه پخش کرده بودند که هر کس دست از اقدام مسلحانه بردارد بخشوده خواهد شد... امید داشت که [اسداله] علم به خاطر دوستی با قشقایی‌ها موفق شود مساله را به نحوی فیصله دهد ... شب آخر دیگر کارمان به مشاجره کشید. عطا می‌گفت: «برای من مثل روز روشن است که عباسقلی [کسی که بهمن به او پناه برد] ما را تحویل رژیم خواهد داد... شکی ندارم که تو را خواهند کشت» ... عطا از عصبانیت تفنگش را به سمت بهمن نشانه گرفت و گلنگدنش را کشید و گفت: «اگر بروی شلیک خواهم کرد.» ... اما بهمن راهش را کشید و رفت ... ما هم بلافاصله از آن منطقه دور شدیم ... از بالای کوه، چادرها و دهات زیرپایمان را می‌دیدیم ... (ص ٦٤و ٦٥)

انگیزه‌های بهمن قشقایی را برای شرکت در مبارزات چریکی به درستی و فعلا نمی‌شناسیم. برخی از کسانی که او و خانواده‌اش را از نزدیک می‌شناخته‌اند، در گرایش‌های انقلابی وی تردید دارند. داوری در این باره به لحاظ فقدان مدارک کافی، فعلا ممکن نیست. قدر مسلم آن که مرگی دردناک داشت و بخشی از زندگی خود را بی‌باکانه جنگید؛ گرچه در نیمه راه از دوستان خود جدا شد. پس از او ایرج و عطا خود را به جهرم و لار و بندرعباس رساندند و پس از سرکوب شدن شورش شماری از عشایر فارس و قتل بهمن قشقایی به دست ماموران رژیم شاه، موفق شدند از ایران خارج شوند. این ماجرا از خواندنی‌ترین قسمت‌های کتاب است.

ماجرای دیگری که به همین اندازه خواندنی است، دیدار اوست با ماموران امنیتی عراقی، وقتی که پس از ماجراهای ١٣٦٠از ایران به عراق پناه برده‌اند و دنبال پشتیبان می‌گردند و کمک مالی و تسلیحاتی می‌خواهند. دولت چین صراحتاً دست رد به سینه آن‌ها زده و گفته است علیه دولت مرکزی مستقر، آن هم دولتی که نه شرقی است و نه غربی، به هیچ قیمتی نمی‌ایستد. مطلب را بخوانید:

پس از رسیدن به کرکوک ... ماموران استخبارات [سازمان امنیت عراق] آمدند و ما را با اتومبیل به محلی ... بردند. ساختمان خیلی مجللی بود که در اتاق پذیرایی آن با مرد شیک و مودبی، که خود را ابواحسان معرفی کرد، روبه‌رو شدیم ... انگار مدت‌هاست با هم دوست هستیم (ص ٣٢٥) پرسید چه برنامه‌ای داریم و چه کمکی از دست دولت عراق برمی‌آید؟ گفتیم تصمیم داریم با جمهوری اسلامی مسلحانه مبارزه کنیم و خواستیم که اسلحه در اختیارمان بگذارد (ص ٣٢٦) ... ملاقات کوتاه ما در این‌جا [بغداد] به پایان رسید. پیش از خداحافظی هم پاکتی به دست من دادند و هر دو، ما را تا دم در بدرقه کردند.

کنار در که رسیدیم یکی از آن‌ها به من گفت: «ما به همه گروه‌های ایرانی کمک می‌کنیم ...» پاکت را باز کردم. ٢٠هزار دلار امریکایی در پاکت بود. نکته ظریف آن که دلارها در باندرول بانک ملی عربستان پیچیده شده بود (ص ٣٣٧) ... قرار شد برای دریافت کمک مالی و وسایل دیگر من رابط حزب رنجبران با ابواحسان در کرکوک باشم (ص ٣٢٨) گرفتن این تصمیم به هر حال دشوار بود، اما عامل اجرای آن بودن دشواری بزرگتری بود ... می‌دانستم که برای گرفتن کمک باید با استخبارات عراق صحبت کنم. این رابطه، رابطه میان دو حزب برادر نبود. استخبارت عراق یعنی سازمان جاسوسی عراق، یعنی نشست و برخاست با یک مشت پلیس حکومتی چون عراق، اما چنان که اشاره کردم، چاره دیگری نمی‌دیدم (ص ٣٣٩).

انفعال و شرمساری مبارز‌ی سیاسی که به بن‌بست رسیده است، به خوبی پیداست ،اما نخست باید شجاعت و صراحت مردی را در گفتار ستود که نمی‌خواهد خوانندگانش را فریب دهد، و البته بهای تلاش در راه حقیقت را هم با قیمت بسیار سنگینی می‌پردازد، قیمتی که سنگینی آن را خوب می‌توان حس کرد.

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتگو با ایرج کشکولی بی‌تردید بر وجدان خواننده علاقه‌مند به مسائل سیاسی تاریخ معاصر ایران ضربه‌های هولناکی وارد می‌کند. ضربه‌هایی که درد و رنج و اندوه و تاسف و دریغ و خشم و هشیاری را با هم به دنبال دارد. این گفت‌وگوها از چهره‌ی آرمان‌گرایی نقاب برمی‌گیرد که از آرزوهای بلند و دور و دراز آغاز کردند، به امید آزادی و رهایی ملتی، پای در راه مبارزه‌ای بی‌امان نهادند، اما سرانجام به همکاری با یکی از پلیدترین، شریرترین، تبهکارترین، و از این‌ها هم مهم‌تر، به همکاری با دشمن قدر و قهار وطن خود کشیده شدند. آیا این، تراژیک‌ترین پایان زندگی سیاسی برای آرمان‌گرایان انسان دوست نیست؟

کتاب سوم، سلسله‌ی پنج گفت‌وگو با کورش لاشایی است که در سال‌های 2001 و 2002،و این‌ها هم در خارج از کشور صورت گرفته است. این کتاب، مانند دو کتاب دیگر، بسیار با اهمیت و از جهاتی از کتاب گفتگو با کشکولی هم غم‌انگیزتر است؛ سرنوشت بدانجامی که کورش لاشایی، پزشک‌ آرمانگرا، مردی بسیار با استعداد، سخنور و ظاهرا آماده‌ی فداکاری در راه دیگران و جامعه به آن دچار شد. یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های انسانی درجامعه‌های استبدادی با حکومت‌های خودکامه است.

ماجراهای این کتاب می‌تواند مضمون تراژیک  آثاری هنری قرار گیرد. یکی از فرجام‌های سیاه بیدادی که نظام شاهنشاهی در حق مخالفان دربندش روا می‌داشت، در حق لاشایی هم روا شده است. انسانی در هم شکسته و فرو ریخته، هدر رفته، نابود شده، تنها، منزوی، بدنام شده، سیاه کام، با آمالی بربادرفته که گویی مدام از ته چاه فریاد می‌کشد و پای‌بندی‌ و وفاداری‌اش را به آرمان‌های انسانی، به خدمت به میهنش، به مردم محروم و زحمتکش، به استقلال و آزادی و هر آنچه نزد انسانی آزاد نکو و زیباست، بیان می‌کند، اما گویی که خود به خوبی آگاه است کسی گفته‌های او را باور ندارد، و پنداری که او فقط تاریخ و آینده یا وجدان بی‌طرف بشری را در روزگاری دیگر مخاطب گفته‌های خود قرار داده است. گمان می‌کنم خواندن این کتاب برای همه نویسندگان و علاقمندان به نویسندگی، شاعران، فعالان سیاسی و پژوهشگران سیاسی و اجتماعی  تاریخ معاصر ایران، و حتا کسانی که در گفته‌های لاشایی از هر حیث شک کنند، بسیار سودمند باشد. این کتاب از چند جهت دیگر هم دارای ارزش است که اجمالاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

کورش لاشایی، همان‌طور که یاد شد، پس از ورود مخفیانه‌ به ایران و مدتی زندگی پنهانی در تهران، ظاهراً نتوانست با هیچ بخشی از جامعه ارتباط سیاسی و تشکیلاتی برقرار سازد. حمید شوکت در سوالی از او می‌پرسد: «وقتت را چگونه می‌گذراندی؟» (ص ١٨٢) و او در پاسخ می‌گوید: «بیشتر وقتم در گفت‌وگو و بحث سیاسی با واعظ‌زاده و نهاوندی می‌گذشت. با مریم دختر صاحباخانه نیز جلسات بحث سیاسی می‌گذاشتم... و برای اوایل کار قرار بود با مطالعه تاریخ مشروطه کسروی شروع کنیم» (ص ١٨۳). شوکت سپس می‌پرسد: «تمام این برنامه‌ریزی‌ها و مخاطرات، سرانجام صرف این شده بود که با هزار و یک بدبختی به ایران بروی و با یکی از هواداران ... تاریخ مشروطه بخوانی؟» و لاشایی در پاسخ می‌گوید: «کار دیگری به عقل ما نمی‌رسید» (همان ص). در هر حال ابعاد کوشش او را برای فراهم ساختن زمینه به قصد بازگشتن کسانی که خود را یا رهبر جنبش چپ می‌دانستند یا درصدد احیای آن رهبری بودند، می‌توان از نوع فعالیت او تخمین زد. در ضمن، تحلیل و تفسیرش از اوضاع، با دیدگاه‌های همرزمش پرویز واعظ‌زاده، که او هم در تهران مخفیانه زندگی می‌کرد و بعدها در زد و خورد با نیروهای امنیتی کشته شد، متفاوت بود و واعظ‌زاده در نامه‌ای تشکیلاتی به خارج به این اختلاف دیدگاه‌ها اشاره کرده است (پیوست کتاب، ص ٤۳٩تا ٤٤١).

کورش لاشایی پس از مدتی دستگیر و هویتش فاش شد، اما پس از زمانی کوتاه در رسانه‌های همگانی ظاهر گردید و از گذشته، اعمال، اقدامات و مشی سیاسی- فکری خود اظهار ندامت کرد و دیری نپایید که در سلک همکاران نظام شاهنشاهی، تفسیرگران سیاسی و مشاورانی از سران همان نظام قرار گرفت. و این ماجرا حدود شش سال ادامه یافت تا پس از پیروزی انقلاب، دوستش پرویز نیک‌خواه اعدام شد و او احساس خطر کرد و مخفیانه از ایران گریخت و تا پایان عمر و دور از غوغای سیاست و در تلاش معاش و گذران سختی‌های زندگی روزمره در خارج از کشور به سر برد.

لاشایی مدعی است ابتدا هویت او را کشف نکرده بودند و برای کشف هویت، او را کتک می‌زده‌اند یا شکنجه می‌داده‌اند. ماجرای بازجویی او در ساواک و این‌که چه کسانی و چگونه از او بازجویی کرده‌اند و در گفت‌وگوها یا احیانا توافق‌ با مقامات امنیتی شاه چه گذشته است که او ظرف مدت کوتاهی ناگهان به مدافع "نظام شاهنشاهی"، مبلغ "انقلاب سفید" و طرفدار "واقعیت و وضعیت موجود" تبدیل شده است، از پاسخ‌های لاشایی به پرسش‌های زاویه‌کاویانه‌ی حمید شوکت آشکار نمی‌شود، و هر کس اکنون بخواهد در این‌باره بی‌سند اظهار نظر کند، فقط حدس و تخیل را در کار گرفته است. آن‌چه از پاسخ‌های لاشایی استنباط می‌شود، این است که توضیحات و توجیهات او، خواننده‌ی شکاک، سخت‌گیر یا علاقه‌مند به کشف حقیقت را متقاعد نمی‌کند، به ویژه سیر بعدی زندگی لاشاِیی، گویی روش تکروانه‌ی انقلابی راه عوض کرده‌ای است که مستقلا با نظامی قاهر پیمان عدم تخاصم و بعد هم صلح و سازش بسته، و به گمان خود خواسته است یک تنه جناح "اپوزیسیون" نظام را به واقعیت‌ها متوجه کند و از خطرها و زیان‌ها دور سازد، و چه و چه. اگر هیچ صفت و نسبت دیگری به نگرش و برآورد او از ترفندهای حریف داده نشود، انتساب ساده‌لوحی، خیالبافی، خودفریبی، وهم اندیشی ،خوش‌خیالی و امثال این‌ها از سوی دیگران به او شاید دقیق‌ترین نسبت‌ها باشد. اگر روزی حتا ثابت شود که او با حسن نیت تمام و پاکی درونی دست به این کارها زده است، و زندگی منزه و ناآلوده‌ای داشته، و عمر را به راستی، درستی و شرافت گذرانده است، فرجام زندگی غم‌انگیز او باز هم آیینه‌ای در برابر آرمان‌گرایان تندرو و تک‌رویی است که با خود می‌پندارند واقعیت‌ها را پیش‌روی و قوه‌ی تاریخ و زمان را پس خود دارند و مشعلی به دست گرفته‌اند که فرا راه دیگران است، اما همان مشعل، یا آن‌چه مشعل پنداشته‌اند، راه‌پله‌هایی را به آن‌ها نشان می‌دهد که به اعماق و سردابه‌ها و سیاه‌چال‌های تباهی می‌انجامند. قدرت قاهر نیرنگ‌باز و خشونت سازمان یافته‌ی تبه اندیشی که برای آرمان‌گرایی‌های ساده‌انگارانه نقشه‌ها در آستین دارد و از این تجربه‌ی مکرر به خوبی آگاه است که از اعماق درون ساده انگاران، دیوهای پلیدی خفته را چگونه بیدار کند و در وهله نخست چه سان به جان خود آن‌ها، و سپس به جان هم‌اندیشان و همتایان آن‌ها بیندازد، از هیچ دام و خدعه و ترفند غیرانسانی برای حفظ و بقای خود فروگذار نیست. شاید گفت‌وگو با لاشایی به همین دلیل پیش از آنکه اثری سیاسی باشد، اثری روانشناختی و جامعه‌شناختی، و متن مناسبی است برای دقت بیش‌تر در روانشناسی سرخوردگی، روانشناسی قدرت و خشونت، جامعه‌شناسی سیاسی عصر اختناق و مباحث دیگری از این دست. شاید اگر این کتاب و کتاب‌های همانند آن، به زبان‌های دیگر ترجمه و با توضیحات روشنگر در خصوص اوضاع سیاسی – اجتماعی آن روز ایران همراه شود، توجه پژوهش‌گران و تحلیل‌گرانی را برانگیزد که بخواهند در برخوردهای سیاسی رژیمی خودکامه بیش‌تر دقیق شوند، و ببینند چنین رژیمی برای درهم شکستن فرد به چه قیمتی، و تایید و توجیه خود به چه بهایی، به کدام شیوه‌ها متوسل می‌شود. حفظ قدرت، هزار و هزاران اسرار دارد و این هم نمایی است از سری از آن اسرار.

گفت‌وگو با کورش لاشایی، سوای این‌ها، از جنبه‌های دیگری نیز شایسته توجه است. برای مثال، او مدتی در میان کردان عراقی بود و در کنار چریک‌های کرد جنگید. اطلاعاتی که درباره وضعیت آن روز کردستان عراق به دست می‌دهد، برخوردهای میان کردان بارزانی و طالبانی، رویارویی آن‌ها در نیمه دوم دهه ١٣٤٠ش، سیاستی که رژیم شاه در قبال آنان در پیش گرفته بود و پیچیدگی سیاست گروه‌های مختلف در قبال نیروهای مؤثر بر اوضاع منطقه، قابل مطالعه و تأمل است. جلال طالبانی، سیاستمدار کهنه‌کار کرد، در گفت‌وگوهای او بسیار زنده و از منظر دیگری تصویر شده است. لاشایی با فلسطینی‌ها هم مرتبط بوده و مدتی نیز در چند کشور عربی زندگی و کار بدنی کرده، و وصف همه خواندنی است. ماجرای سفر او به چین زمان مائو و گذراندن دوره‌های سیاسی و چریکی در آن کشور، در این گفت‌وگوها حاوی اطلاع چندان تازه‌ای نیست و بر اطلاعاتی که قبلا دیگران، به ویژه‌ خانبابا تهرانی، به خوانندگان داده‌اند، احتمالا نکته‌های بیش‌تری اضافه نمی‌کند. توضیحات او درباره مدرسه عشایری قشقایی‌ها و مدیریت بهمن بیگی شنیدنی است و از ارزش‌های کتاب است.

اطلاعاتی که درباره ساز و کار لژیون خدمتگزاران بشر به دست می‌دهد ،از زمره اطلاعات دست اول درباره این نهاد تزیینی قلمداد می‌شود. وصف او از اوضاع سیاسی حکومت ایران، به ویژه در سال‌های پایانی نظام شاهنشاهی و منتهی به انقلاب، از برخی رجال سیاسی راس حکومت، از آشفتگی و از هم‌پاشیدگی امور در بخش رهبری و اتاق فرمان نظام، البته در آن حدی که لاشایی دیده و احساس کرده است، وجه دیگری از امتیازهای کتاب است. به هر حال روایت او، روایت کسی است که سال‌ها مخالف آن نظام بوده، بعد به موافق و مدافع آن تبدیل شده، به شماری از بالاترین مقام‌های کشور دسترسی داشته، برای حفظ نظام تقلا کرده، اما در عین حال در داوری منصفانه، بر کژی‌ها و کاستی‌های آن چشم حقیقت‌بین را نبسته، و زوال و تباهی و مرگ آن را از دیدگاه خود گزارش داده است، و چنین گزارشی از این منظر، پیداست که ارزش خاص خود را دارد. برای مثال، حمید شوکت از او می‌پرسد(ص٢٦٢ ) از زمانی که تو (لاشایی) به ایران بازگشتی تا آستانه انقلاب، خشونت، فشار و استبداد در افزایش بود و تو «مقوله اصلاحات و کوشش در جهت دموکراتیک کردن جامعه را چگونه توجیه می‌کنی؟» (همان‌جا) لاشایی این پاسخ را می‌دهد که مهم است:

«... هرچه فشار ساواک بیش‌تر می‌شد، گرایش اپوزیسیون به راه حل‌های قهرآمیز و پناه بردن به اسلحه برای دستیابی به هدف ‌های سیاسی فزونی می‌گرفت. بر این روال هرچه اپوزیسیون در ادامه‌ی مشی خود مصمم‌تر می‌شد، اعمال فشار هم خشونت‌بارتر و خونین‌تر می‌شد. گویی دایره‌ی منحوسی بود که گردشی بی‌پایان داشت.  و این همه در موقعیتی که ایران در حال رساندن خود به دنیای صنعتی، متجدد، و متمدن بود» (ص ٢٦٢).

کورش لاشایی به راس هرم نظامی راه یافته بود که در "دایره منحوس"، گرفتار "گردش بی‌پایان" شده بود، و او نخواست یا نتوانست- شاید معما این است- از آن دایره خود را بیرون بکشد. اگر پاسخ‌های لاشایی را بر اساس حسن نیت کامل تعبیر کنیم و نخواهیم بگوییم که او سازش کار، خودفروخته، قدرت‌طلب، فرصت‌جو و نظیر این‌ها بوده است، پس هدف بلند او به ادعای خودش، حفظ و اصلاح رژیم شاهنشاهی و هدایت کردن جبهه‌ی چپ‌گرایان مخالف آن رژیم به راه راست بوده است. انگار که لاشایی می‌خواسته است یک تنه، یا به کمک چند تن دوست و همکاری که در راس، یا در میان آن رژیم داشته است، آن هدف بلند را عملی سازد. آیا چنین هدفی، با هر محاسبه‌ای، عملی بود؟ عمل لاشایی به حدی از واقع‌بینی دور است که به دشمنان و مخالفانش جواز می‌دهد هر نسبتی به او بدهند. اما نکته قابل تامل این‌که این نسبت‌ها چیزی را حل نمی‌کند، زیرا تراژدی زندگی لاشایی عمیق‌تر از آن است که نسبت و نسبت‌ها به ژرفا یا به سرشت نهان آن برسد. شاید لاشایی مظهر بارز یکی از آرمان‌گرایانی باشد که پاِیی بر ابرها نهادند و پای دیگر را پایاب واقعیت برداشتند، به ویژگی‌های زمان خود دست نیافتند و در رویارویی با آن، همه چیز خود را از دست دادند، حتا خویشتن خویش را. دستانی تهی، روزگار تباه و شهرتی شوم، اما مدعایی انسان گرایانه و نشانه‌هایی بیرونی از رنج و عذاب درونی جانکاه. آیا این‌ می‌تواند چیزی جز نشانه‌های تراژدی باشد؟

 


برچسب ها: ایل قشقایی ، ایرج کشکولی ، عطا حسن آقایی ، خسرو قشقایی ، کورش لاشایی ، جنبش چپ ، مهدی خان باباتهرانی ،

در سالهای اخیر کسانی  قلم به دست میگیرند و مطالبی را به عنوان خاطره و یا تاریخ از نسل های پیشین  به نگارش در می اورند که به نظر می رسد حتی ارزش نقد را هم نداشته باشند. اما چون بعضا طعم تلخ تحقیر و توهین به نسلی از نسل های به دیار باقی شتافته را دارند و موجب آزردگی خاطر کسانی هم شده ند.لذا بیان مطلبی هر چند کوتاه را لازم می دارد.البته نگارش این مطلب نه ازسر ارزشگذاری بر چنین آثار کم مایه ای است بلکه توجه دادن جوانان ارجمند و عزیز قشقایی به ارزشهای اخلاقی  و انسانی است که جامعه به ظاهر بدوی عشایری در ساختار و سازمان فرهنگی و اجتماعی خود داشته است. زندگی سنتی و سخت عشایری در دهه های به گذشته خزیده خود میراثی گرانقدر از ارزشهای اخلاقی و انسانی باقی نهاده است. افسوس که ما بازماندگان در عصر مدرنیته فقط برخوردار از عقل ابزاری هستیم و چشمه های تفکر و عقلانیت توحیدی و اخلاقی در نظرمان خشکیده است. اگر چنین نبود امروز که نشانه ای آشکاری از انحطاط اخلاق و ارزشهای انسانی را مشاهده می کنیم به سرچشمه های عقلانیت اخلاقی گذشتگانمان باز می گشتیم و به جای تحقیر به تحسینشان می پرداختیم.

اگرچه توسعه و تحول زندگی بشری در عصر مدرنیته مقایسه سبک زندگی نسلهای قبل با اکنون را مشگل می نماید اما باید دانست که انسان پرتوقع و پرمدعای عصر کنونی در بعضی از خصوصیات انسانی و اخلاقی بسیار فقیرتراز نسل سنتی است. زندگی عشایری به دلیل ارتباط با طبیعت جاندار و دور از ارزشهای سوداگرانه عصرکنونی ناب و انسانی و اخلاقی بوده است. تعاون و همکاری ایثار و از خود گذشتگی- مهرورزی و عطوفت- پشتیبانی و قوم گرایی- یتیم نوازی احترام به بزرگان و خویشاوندان- صله ارحام- صداقت و راستی ترجیح منافع جمع به منافع خصوصی -   تکریم مرحومان و به دیار باقی شتافتگان- حیا وعفت فطری همه از ویژگی های زندگی سنتی عشایری بوده است که هم اکنون کمتر از این خصوصیات می توان در نسل جدید سراغ گرفت. البته نگارنده از ظلم ها و ستم ها و غمنامه هایی که بر نسل سنتی ما گذشته است هم داستانهایی دارم که هم اکنون جایی برای بیان آن نمی یابم. اما دوست دارم کمی با من به گذشته بیایید تا بدانید. ارزشهای اخلاقی و انسانی نسل های پیشین چگونه هزاران سال بقای یک قوم را زنده و پویا داشته است .بنا براین در نگارش تاریخ پرفراز و نشیب گذشته باید برای حفط اتحاد و پویایی فرهنگی تلاش کرد.

1-  وقت عروسی یک جوان عشایری جوانان ایل جمع می شدندو با تعاون و همکاری ابتدا هیزم مورد نیاز عروسی را با سختی از کوه ها و با احشام تهیه می نمودند. زنان اقوام آشپزی می کردند. یکی گونی قندی می آورد و آن دیگری گوسفندی هدیه میداد و آن دیگری گونی برنج.  مردان ایل پذیرایی می کردند و با ساده ترین شکل دو جوان را روانه خانه بخت می کردند. خانه اشان یلانی بود و روپوششان آسمان خدا. حال را بنگرید که جوانانمان عمر از 40 گذرانده اند و و دخترانمان پیر دخترند و هنوز ما در چشم هم چشمی غوطه وریم و به جای همراهی با آنان سنگ های بزرگ مهریه و خانه و ماشین و عروسی آنچنانی را طلب می کنیم. عروسی هایمان بویی از حیا و عفت فطری ندارد و حلال خدا را با حرامش مخلوط می کنیم. دیگر از آن گونی های قند و برنج و گوسفندان پروار خبری نیست. فقط برای خوردن زرنگ شده ایم . دختران اقوام هم شامل مثل مرغ همسایه غاز است شده اند و شوهر نکرده اند. حال بگویید ما بهتریم یا اجدادمان .

2-  در حالی که زندکی به سختی می گذشت ودرآوردن تکه ای نان تلاشی طاقت فرسا طلب میکرد اگر عموزاده ای از دینا می رفت یتیمانش تیمار می شدند و بی سرپناه نمی ماندند از طرف بعضی اقوام تا بزرگسالی مورد حمایت مالی و جانی و اقتصادی قرار می گرفتند. سنت نسل دیروز ما یتیم نوازی بود . برای مردگانشان احترام قائل می شدند. سالی عزادار بودند. از او به نیکی یاد میکردند. از بازماندگانش حمایت مالی و عاطفی میکردند. اموالش را برای فرزندانش حفظ می کردند. حال در عصر سوداگری خودتان قضاوت کنید ما با یتیمان اقوام چه می کنیم. چقدر احوالشان را می پرسیم. با اموالشان چه می کنیم؟ مردگانمان را محترم می داریم ؟امروز که می میرند تا ظهر دفن می کنیم و عصر مراسم ختم والسلام....... حال بگویید ما بهتریم یا اجدادمان؟

3-  در احوال یکی از درگذشتگان ایل نقل است که وقتی بعد از راه پیمایی 30 یا 40 کیلومتری به شیراز وارد می شود با شیوع نوعی بیماری مواجه میگردد. برای اینکه خودش مبتلا نشده و این بیماری را به ایل منتقل نکند همان شب همان مسافت را باز میگردد. این روحیه را باید ستود. این را نباید ترس دانست. بلکه عقلانیت و نوع دوستی و ایثار قلمداد کرد. این اهتمام به سلامت یک طایفه است. آیا بشر امروز به خاطر سوداگری به طبیعت رحم کرده است که به هم نوع خود و اقوام خود رحم کند.

دیروز اگر شکاری بود برای امرار معاش بود . اما امروز از سر تفنن است. ((البته خوانین را نمی گویم که در یک روز صد کل برای تفریح شکار می کردند. ))اهتمام به امور اقوام چقدر است؟ صلح رحم فراموش شده است. عمو و عمه و دایی و زاده های آنها دیگر سالی و ماهی هم دیدار نمی کنند مگر مجلس ختمی و یاعرو سی ای . حا ل بگویید ما  بهتریم یا اجدادمان؟

4-  حیا و عفت فطری زنانه و غیرت مردانه عشایری را نباید فراموش کرد. دختران پاک با قلبهایی پر از صداقت و حیا همچون حوریان بهشتی که کمی نور خورشید این جهان سیه سوخته اشان کرده بود روزهای زندگی را با تن پوشی از حریر و دامن های چین خورده فقط و فقط برای شوهران با غیرت عشایری گوارا می نمودند. تن نمایی و یوسف فروشی نمی کردند. عشق بود و محبت و کار و کار و کار ..... مردان را غیرتی مثل زدنی که هم وطن را محافظت میکرد و هم دین را و هم ناموس را . اما اکنون را بنگرید. از تعویض حریر و دامن چین خرده با ساپرت که خبر دارید!!! دیگر از این پوشش های شهره شده نمی گویم که خودتان بیشتر خبر دارید چرا که آزرده خاطرم می کند.  لباس عشایری که لباس سنت دیرینه ما محسوب می شد اکنون ابزار فخرفروشی و تنازی و یوسف فروشی در مجالس و محافل عروسی شده است. دیگر از غیرت عشایری خبری نیست تا از پوشیدن ساپرت توسط ناموسش به غیرت آید و یا از یوسف فروشی ناموسش در محافل آزرده خاطر شود. حال بگویید ما بهتریم یا اجدادمان؟

5-  نسل های دیروز اموالشان را در بیابانها به یک کره حضرت عباس (ع) بیمه می کردند. امامزادگان مسیر ایل محل الحاق قلب های ساده و بی ریای عشایری به درگاه خداوند تبارک و  تعالی و ائمه هدی بود . نماز را با همان سادگی و شاید هم غلط می خواندند ، اما می خواندند. دروغ نمی گفتند. ریایی در کار نبود. به همان میزان که به گوسفندان و یا الاغ ها و سگ هایشان نزدیک بودند به خدا هم نزدیک بودند. دلهایشان آینه خدا بود. مسجدی یا امامزاده ای را می دیدند صلوات می فرستادند. اما امروز خیلی ها  روشنفکر شده اند. خیلی چیز ها را می دانند اما عمل نمی کنند. اگر نسل دیروز مصداق جاهل قاصر بودند نسل امروز یا آگاه است و یا جاهل مقصر. دیگر کره حضرت عباس از رونق افتاده است. دروغ را سوداگری توجیه می کند. مسجد را برای بدرقه مردگان ساخته اند. دیگر با موعظه موعظه گران روحانی روشنفکرانه برخورد می کنیم. حال بگویید ما بهتریم یا اجدادمان؟  

یک سینه سخن در این باب گفتنی است اما همین مقدار بس است . جوانان عزیز عشایری بدانید که باید به زندگی سنتی دیرینه ایلیاتی جستجو گر و متفکرانه نگاه کرد. پدران ما انسانی و اخلاقی زیسته اند که با سختی ها و مشکلات زمانه خودشان پیوند داشته است. متاسفانه توسعه زندگی مدرن علی رغم تصور بعضی ها همانقدر که امکانات در اختیار ما نهاده است ، بسیاری از ارزشها را هم از  ما گرفته است. پس بهتر است گذشته را پاس بداریم و تخیلات بعضی قلم به دستان  فاقد تفکر را که بدون سند ارائه می شود برای شناخت سنت دیرینه زندگی ایل قشقایی مورد استناد قرار ندهیم.


برچسب ها: ایل قشقایی - روح الله اژدری - پژوهش نامه ایل قشقایی ،

دوشنبه 21 بهمن 1392

شاهنامه خوانی در ایل قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،

شاهنامه‌ خوانی‌ نوعی‌ از خنیاگری‌ به‌ شمار می‌آید که‌ همواره‌ در میان‌ عشایر ب در طول‌ قرنها مایه‌ سرگرمی‌ بوده‌ است‌. شاهنامه‌ خوانی‌ در بین‌ ایل قشقایی بوسیله‌ بعضی‌ افراد با سواد انجام‌ می‌گرفت‌. اما شاهنامه‌ خوانان‌ ایلیاتی‌ برخلاف‌ خنیاگران‌ سنتی‌ و نقالان‌ شهری‌ از راه‌ شاهنامه‌ خوانی‌ امرار معاش‌ نمی‌کنند. هرچند بعضی‌ از سران‌ ایلات‌ همواره‌ شاهنامه‌خوانان‌ را در دستگاه‌ خود نگه‌ می‌داشتند که‌ به‌ هنگام‌ بزم‌ و رزم‌ به‌ شاهنامه‌ خوانی‌ می‌پرداختند. بااین‌ حال‌، هر فرد باسواد و حتی‌ افراد بی‌سواد که‌ اشعار شاهنامه‌ را حفظ‌ داشتند، شاهنامه‌ را با صدای‌ گیرا می‌خواندند          شاهنامه خوانان افراد تیزهوشی‌ بودند که‌ اشعار شاهنامه‌ را با توجه‌ به‌ شرایط‌ زمان‌ و مکان‌ انتخاب‌ می‌کردند.
 از آن‌ جایی‌ که‌ بیشتر داستانهای‌ شاهنامه‌ مربوط‌ به‌ زمانی‌ است‌ که‌ ایرانیان‌ تشکیلات‌ سنتی‌ داشته‌ و از راه‌ کشاورزی‌ ـ دامداری‌ امرار معاش‌ می‌کرده‌اند، و از آنجایی‌ که‌ ایلات‌ و عشایر همین‌ شیوه‌ زندگی‌ را تا چندی‌ پیش‌ ادامه‌ داده‌ بودند، گفتار شاهنامه‌ برای‌ آنها کاملا مأنوس‌ بوده‌ و گیرندگی‌ فراوانی‌ داشته‌ و دارد. جامعة‌ عشایری ایل قشقایی همانند جامعة‌ باستانی‌ زمان‌ اشکانیان‌ به‌ ارزشهایی‌ چون‌ شجاعت‌، نیروی‌ جسمی‌، سواری‌ و تیراندازی‌، گردن‌ فرازی‌ و بی‌باکی‌، گذشت‌، مهمان‌ نوازی‌، جوانمردی‌ و تعصب‌ قومی‌ ارج‌ می‌نهند. بنابراین‌، بسیاری‌ از گفتارهای‌ شاهنامه‌گویی‌ در وصف‌ رادمردان‌ عشایر و بیان‌ ارزشها و فرهنگ‌ جامعه‌ عشایری‌ می‌باشد.
 یکی‌ دیگر از وجوه‌ مشترک‌ بین‌ ارزشهای‌ جامعة‌ باستان‌ و جامعة‌ عشایری‌، اهمیت‌ اسب‌ در زندگی‌ هر دو جامعه‌ است‌. چنان‌ که‌ هرگاه‌ گفت‌ و گو از رستم‌، قهرمان‌ ملی‌ ایران‌ در میان‌ است‌، سخن‌ از رخش‌ نیز به‌ میان‌ کشیده‌ می‌شود. رستم‌ بر گردة‌ رخش‌ در میدانهای‌ نبرد ظاهر می‌شود و بیابانهای‌ بی‌آب‌ و علف‌ و کوهها و دشتها را در می‌نوردد و در کنار چشمه‌سارها به‌ استراحت‌ می‌پردازد. تاچندی‌ پیش‌ که‌ بیشتر مناطق‌ عشایری‌ جاده‌ نداشت‌، اسب‌  . اما اسب‌ نه‌ تنها وسیلة‌ حمل‌ و نقل‌ بلکه‌ یار و یاور کوچ‌نشینان‌ در میدانهای‌ نبرد و مایة‌ اعتبار اجتماعی‌ بود .
 اسب‌ از چنان‌ ارزشی‌ برخوردار بود که‌ در مداحی‌ و ترانه‌های‌ مربوط‌ به‌ رادمردان‌ ایلیاتی‌ ستوده‌ شده‌ است‌.

 شاهنامه‌خوانی‌ کارکردهای‌ متفاوتی‌ در ایل قشقایی داشته‌  است‌ از جمله:


 وسیلة‌ سرگرمی‌
 چنانچه‌ می‌دانیم‌ تا پیش‌ از ورود رادیو، تلویزیون‌، ضبط‌ صوت‌ و نیز گسترش‌ سوادآموزی‌ و امکان‌ دستیابی‌ به‌ کتاب‌ و روزنامه‌ و سینما، تنها سرگرمی‌ توده‌های‌ مردم‌ دیدار اقوام‌ و دوستان‌ و نیز گفت‌ و گو دربارة‌ زندگی‌ روزمره‌ و حوادث‌ گذشته‌ و حال‌ بود. افزون‌ بر این‌، آنها شبهای‌ طولانی‌ زمستان‌ را با گفتن‌ قصه‌ و در مواردی‌ با خواندن‌ کتابهایی‌ چون‌ شاهنامه‌ به‌ پایان‌ می‌رساندند. بنابراین‌ شاهنامه‌خوانی‌ نوعی‌ خنیاگری‌ و مایة‌ سرگرمی‌ مردم‌ بود.

 همبستگی‌ ملی‌
 نفوذ شاهنامه‌ و داستان‌ رستم‌ و رخش‌ در ایل قشقایی چنان زیاد بوده که بسیاری‌ از اسامی‌ مردان‌ از نام‌ قهرمانان‌ شاهنامه‌ همچون‌ رستم‌، سهراب‌، اسفندیار و... است‌.

 برانگیختن‌ احساسات‌ رزمی‌
 شاهنامه‌ خوانی‌ مخصوصاً توصیف‌ میدانهای‌ نبرد و مردانگی‌ و دلیری‌ پهلوانان‌ همواره‌ مایة‌ برانگیختن‌ و رشد احساسات‌ جنگی‌ و گردنفرازی‌ ایلیات‌ بوده‌ است‌. چنان‌ که‌ ایلات‌ و عشایر به‌ هنگام‌ درگیریها از اشعار شاهنامه‌ به‌ منظور تقویت‌ روحیه‌ جنگی‌ استفاده‌ می‌کردند.

 نقش‌ شاهنامه‌خوانی‌ در شعر و شاعری‌
 در گذشته‌ شاهنامه‌ الگوی‌ اساسی‌ سرودن‌ شعر در بین‌ افراد با سواد ایلی‌ ‌ و بویژه‌ترک زبانها بوده‌ است‌.ترک ها چه‌ در سرودن‌ شعر، و چه‌ در نامه‌نگاری‌ و تمهیدات‌ جنگی‌، از اشعار شاهنامه‌ اقتباس‌ و یا نقل‌ قول‌ می‌کردند. ‌.

 نقش‌ شاهنامه‌خوانی‌ در گسترش‌ و تقویت‌ جوانمردی‌ و پهلوانی‌
 شاهنامه‌ و شاهنامه‌ خوانی‌ روحیه‌ جوانمردی‌، پهلوانی‌ و بی‌باکی‌ را بر می‌انگیزد. مردم  ایل قشقایی از خواندن‌ و یا شنیدن‌ اشعار شاهنامه‌ احساس‌ غرور می‌کنند و شاهنامه عیرت ملی و دینی آنان را تقویت و برایشان آزادی و آزادگی به ارمغان می آورد.

 


برچسب ها: شاهنامه خوانی در ایل قشقایی ، ایل قشقایی ،

دوشنبه 21 بهمن 1392

حکیم قشقایی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :مشاهیر ایل قشقایی ،تاریخ ایل قشقایی ،مفاخر ایل قشقایی ،

حکیم جهانگیر خان قشقایی(قسمت اول)

تولد
جهانگیر خان قشقایی در سال 1243 هـ . ق. در خانواده‌ای تحصیل کرده به دنیا آمد. پدرش محمد خان نام داشت و از ایل قشقایی، طایفة دره شوری، تیره جانبازلو و از ساکنان «وردشت» سمیرم
[1] و مادرش اهل «دهاقان»، از شهرهای تابع سمیرم بود.
تحصیل
جهانگیرخان از هنگام تولد، در کنار مادرش می‌زیست و در اوایل کودکی خود از کوچ کردن با ایل، ممنوع بود.
شوق بسیاری به تحصیل داشت. چندی که از عمرش گذشت و بزرگ شد، با ایل در کوچ کردن ییلاق و قشلاق، همراه شد، پدرش معلم خصوصی برایش استخدام کرده بود که در سفر به آموزش وی می‌پرداخت. استعداد و قابلیت وی در کسب علم تا حدی بود که احساس کرد ماندن در ایل و حرکت با آنها در کوچ زمستانی و تابستانی، با تحصیل او سازگاری ندارد، بنابراین تصمیم گرفت از آنها جدا شود و در اصفهان بماند و به تحصیل بپردازد.
[2]
ورود به حوزة علمیه
دربارة چگونگی گرایش و نحوة ورود حکیم جهانگیرخان قشقایی به حوزة علمیه، سخنانی گفته شده است که در خور توجه است.
استاد قدسی به نقل از جلال الدین همایی، فرزند طرَب، دربارة جریان آشنایی حکیم قشقایی با همای شیرازی در ابتدای ورودش به اصفهان می‌نگارد:
«در برخوردی که بین همای شیرازی (پدربزرگ جلال الدین همایی که نام کامل او رضا قلی و متخلص به همای شیرازی بود) با حکیم قشقایی پیش می‌آید. حکیم قشقایی از مرحوم همای شیرازی نشانی تارساز را جویا می‌شود. ایشان ضمن راهنمایی وی به سوی تارساز، در اثنا سؤال و جواب متوجه می‌شود که (این مرد میان سال) آیتی از هوش و درایت و ذکاوت است.
به وی می‌گوید: با این استعداد حیف است ضایع شوی. میل داری درس بخوانی؟ جهانگیر خان پاسخ می‌دهد: از خدا می‌خواهم. بدین ترتیب حکیم قشقایی( به راهنمایی همای شیرازی در چهل سالگی راهی مدرسه طلاب می‌گردد و در سلک دانشوران علوم دینی جای می‌گیرد(.»
[3]
صفای باطن و فطرت پاک آن حکیم الاهی بود که چنین تحول غیرقابل تصوری را خداوند در زندگی وی به وجود آورد. حکیم جهانگیر خان بعد از نصیحت «هما» به او می‌گوید: «نیکو گفتی و مرا از خواب غفلت بیدار نمودی. اکنون بگو چه باید کنم که خیر دنیا و آخرت در آن باشد؟»
[4] آن عارف فرزانه چنان که گفته شد، وی را توصیه به فراگیری دانش می‌کند.[5] همت بلند حکیم قشقایی سبب می‌شود که بعد از گذشت 40 سال ـ که بهار جوانیش در ایل قشقایی سپری شده بود ـ بقیة عمر شریفش را به یادگیری علوم مختلف ـ به ویژه فلسفه، حکمت، عرفان، فقه، اصول، ریاضی و هیئت، بگذراند.[6]
هم چنین نقل می‌کنند:
«در حالی که متأثر از گفتة شخص راهنما بوده است؛ در بازار (اصفهان) مشاهده می‌کند جماعتی در اطراف شخصی، با خضوع و خشوع حرکت می‌کنند و ادای احترام می‌نمایند. علت را جویا می‌شود؟ می‌گویند: وی یکی از علمای اصفهان است. حکیم جهانگیر خان در اراده‌اش مصمم‌تر می‌شود و با جدیت پی تحصیل دانش می‌رود.»
[7]
استاد همایی در خصوص ارتباط پدرش میرزا ابوالقاسم محمد نصیر ـ که متخلص به «طرَب» بود ـ با حکیم جهانگیر خان می‌نویسد:
«طرب با جهانگیر خان رابطه دوستی و ارادتمندی داشت که پیوند اصلی آن موروثی بود. به دلالت این که همای شیرازی (عارف، شاعر) از جهت هدایت و تشویق و ترغیب جهانگیر خان به تحصیل و ترک زندگانی ایلی بر وی حقی بود.»
[8]
مورخ دیگری چنین نوشته است:
«در یکی از تابستان‌ها که ایل قشقایی به ییلاق سمیرم آمده بود، جهانگیر خان نیز مانند سایر افراد ایل که برای خرید و فروش و رفع حوائج شخصی خود به اصفهان می‌آمدند، او هم به اصفهان آمد؛ و در ضمن تارش هم خراب شده بود و می‌خواست آن را تعمیر نماید. از شخصی سراغ تارساز را گرفت و او یحیی ارمنی، تارساز معروف مقیم جلفا(ی) اصفهان را به او نشان داد. ضمناً به او گفت: برو پی کار بهتری و علم بیاموز، از تار زدن بهتر است. گفتة آن شخص به جهانگیر خان خیلی اثر کرد. او در مدرسة صدر حجره‌ای برای خود گرفت و با یک عشق و علاقه مفرطی پی تحصیل رفت و رتبه‌اش به جایی رسید که یکی از بزرگان از حکما و فقها و مدرسین اصفهان شد.»
[9]
همت بلند دار که مردان روزگار از همت بلند به جایی رسیده‌اند
تحصیل در اصفهان
حکیم قشقایی در قسمت شرقی مدرسة صدر بازار اصفهان، حجره شمارة دوم بعد از ایوان سکونت داشت.
[10]
او با آخوند کاشی (متوفا: 1332 هـ . ق.) هم مباحثه بود. آنان ارتباط قلبی خاصی با هم داشتند. هر دو از شاگردان آقا محمد رضا قمشه‌ای بودند. بعد از رحلت حکیم قشقایی، حکیم خراسانی و سپس آیت الله صادقی در این حجره تدریس می‌کردند.
[11]
هجرت به تهران
جهانگیر خان که سالها شاگرد علامه آقا محمد رضا قمشه‌ای بود، پس از هجرت استادش از اصفهان، به شوق استفاده از محضر وی به تهران می‌رود. او دربارة استادش می‌گوید:
«همان شب اول خود را به محضر او رساندم. وضع لباسهای او علمایی نبود، به کرباس فروشهای سِدِهْ می‌ماند. حاجت خود را به دو گفتم. گفت:‌میعاد من و تو فردا در خرابات. خرابات محلی بود در خارج خندق قدیم تهران. در آن جا قهوه‌خانه‌ای بود که درویشی آن را اداره می‌کرد. روز بعد اسفار ملاصدرا را با خود بردم. او را در خلوتگاهی دیدم که بر حصیری نشسته بود. اسفار را گشودم. او آن را از بر می‌خواند. سپس به تحقیق مطلب پرداخت. مرا آن چنان به وجد آورد که از خود بی‌خود شدم، می‌خواستم دیوانه شوم. حالت مرا دریافت. گفت: آری! قوت می، بشکند ابریق را.»
[12]
شیوه زندگی
حکیم قشقایی از هنگامی که وارد حوزة علمیه اصفهان شد، تا موقعی که خاکیان را بدرود گفت، با همان لباس سادة ایل قشقایی شامل کلاه پوستی، موهای نسبتاً بلند
[13] سر و صورت و پالتو پوست، زندگی را در حجره سپری نمود و در همان حجره دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.
شاید او برای تأسی به استادش، آقا محمد رضا قمشه‌ای این گونه لباس می‌پوشید. بعضی از شاگردان حکیم قشقایی مثل حاج آقا رحیم ارباب و شیخ غلام حسین ربانی چادگانی نیز تغییر لباس ندادند.
حکیم قشقایی هنگام اقامة نماز جماعت ـ به علت استحباب گذاشتن عمامه در موقع نماز ـ کلاه از سر برمی‌گرفت و با شال
کمر عمامه‌ای درست می‌کرد و بر سر می‌نهاد.[14]
عدم استفاده از سهم امام
«حکیم قشقایی از مال الاجارة زمینی که داشته است؛ روزگار می‌گذرانده.
[15] و از سهم امام و شهریه استفاده نمی‌کرده است. مال الاجارة زمین کشاورزی متعلق به وی درشهر دهاقان سالی 40 تومان و از زمین روستای آغداش، 15 الی 20 تومان، برای وی می‌فرستاده‌اند.»[16]
استادان
1. معروفترین استاد حکیم قشقایی، فیلسوف نامی و حکیم صمدانی، محمد رضا صهبا قمشه‌ای (متوفا: 1306 هـ . ق.) از حکما و عرفای اصفهان بوده است. استاد مطهری (ره) دربارة‌ او می‌نویسد:
«وی مردی به تمام معنی وارسته و عارف مشرب بود، با خلوت و تنهایی مأنوس بود و از جمع گریزان. در جوانی ثروتمند بود و خشکسالی 1288 هـ . ش. تمام مایملک منقول و غیرمنقول خود را صرف نیازمندان کرد و تا پایان عمر درویشانه زیست. حکیم قمشه‌ای در اوج شهرت آقا علی حکیم مدرس زنوزی و میرزا ابوالحسن جلوه به تهران آمد و با آن که مشرب اصلیش صدرایی بود، کتب بوعلی را تدریس کرد و بازار میرزای جلوه را که تخصصش در فلسفه بود، شکست؛ به طوری که معروف شد: جلوه از جلوه افتاد. حکیم قمشه‌ای در تهران از دنیا رفت و در شهر ری و در گورستان مشهور به ابن بابویه، نزدیک مزار حاجی آخوند محلاتی مدفون شد.»[17]
2. مولی حسین علی تویسرکانی (متوفا: 1286 هـ . ق.)
یکی دیگر از استادان حکیم قشقایی، حاج مولی حسین علی تویسرکانی است.[18] که در حوزة علمیة اصفهان به تدریس مشغول بود و بسیاری از مردم مقلد وی بودند. کشف الاسرار (11 جلد) در شرح شرایع، شرح بر جامع عباسی، فصل الخطاب در اصول و رساله‌ای در ردّ اخباریّه از آثار اوست. وی در اصفهان از دنیا رخت بر بست و به دیار باقی شتافت و در تخت فولاد اصفهان، در ایوان بقعة تکیه آقا حسین خوانساری مدفون گردید.[19]
3. حاج شیخ محمد باقر نجفی مسجد شاهی
وی از شاگردان سید محمد باقر شفتی در اصفهان و شیخ مرتضی انصاری در نجف بود.[20]
4. ملا حیدر صباغ لنجانی (متوفا 1288 هـ . ق.)
حکیم جهانگیرخان قشقایی علوم عقلی را نزد او فرا گرفت.[21]
5. میرزا محمد حسن نجفی (متوفا: 1317 هـ . ق.)
حکیم قشقایی شرعیّات را نزد این مجتهد عالی مقام فرا گرفت. میرزا محمد حسن نجفی از شاگردان سید ابراهیم قزوینی، شیخ مرتضی انصاری و میرزای شیرازی بود.[22]
6. ملا اسماعیل اصفهانی درب کوشکی (متوفا: 1304 هـ . ق).[23]
7. میرزا عبدالجواد حکیم خراسانی (متوفا: 1327 هـ . ق).[24]
برکرسی تدریس
آیت الله جهانگیر خان قشقایی در علوم نقلی و عقلی، به ویژه در حکمت به مرحلة کمال رسید و در مدرسة صدر[25] به تدریس پرداخت. بزرگان از اهل علم و ادب برای استفاده از مکتب متعالی وی شتافتند.
حکیم قشقایی گاه در شبستان مسجد جارچی[26] تدریس می‌کرد.[27]
او روزهای پنجشنبه و جمعه، به تدریس ریاضی و هیئت می‌پرداخت. وی گاهی به تدریس نهج البلاغه می‌پرداخت و آن را با حکمت، تحلیل می‌کرد.[28] نزدیک به 130 نفر در درس شرح منظومه وی شرکت می‌کردند.[29]


[1] . سمیرم نام یکی از شهرهای استان اصفهان و در 180 کیلومتری اصفهان واقع شده است.
[2] . حدیقة الشعراء، ج 1، ص 388.
[3] . شعوبیه، ص 113.
[4] . زندگانی حکیم جهانگیر خان قشقایی، ص 23.
[5] . تاریخ حکما، ص 84.
[6] . اصفهان، لطف الله هنرفر، ص 299.
[7] . فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، شماره 4، سال 1367، ص 127.
[8] . دیوان طرب، مقدمه، ص 69.
[9] . شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، ج 1، ص 284.
[10] . نشریه انجمن فلسفه، سال اول، شماره 2، ص 57 و 63.
[11] . زندگانی حکیم جهانگیرخان قشقایی، ص 45 و 54.
[12] . خدمات متقابل اسلام و ایران، ج 2، ص 220 و 221.
[13] . تاریخ حکما و عرفا و متأخرین صدرالمتالهین، ص 85.
[14] . تاریخ اصفهان و ری، ص 315.
[15] . سیمای فرزانگان، ج 3، ص 42.
[16] . تاریخ حکما، ص 85.
[17] . مجله یادگار، سال سوم، شماره اول، ص 77.
[18] . اصفهان، ص 229.
[19] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 307.
[20] . تاریخ علمی و اجتماعی اصفهان در دو قرن اخیر، سید مصلح الدین مهدوی، ج 1، ص 313.
[21] . تاریخ اصفهان، جابری انصاری، ج 3، ص 71.
[22] . دانشمندان و بزرگان اصفهان، ص 226.
[23] . همان، ص 135.
[24] . همان، ص 68.
[25] . مدرسه صدر مشهورترین بنای تاریخی از دوره حکومت حاج محمد حسین خان صدر اصفهانی است. این بنا در بازار بزرگ اصفهان واقع شده است. درختان کهن کاج صفا و طراوت مخصوصی به این مدرسه داده است. (گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص 57) با اندکی تصرف.
[26] . مسجد جارچی در بازار بزرگ اصفهان و نزدیک مدرسه صدر واقع شده است. بانی آن، سلطان جارچی باشی شاه عباس اول است. (آثار اصفهان، ص 524).
[27] . گلزار معانی، حسین مدرس رفسنجانی، ص 632.
[28] . اصفهان، ص 320.
[29] . گلزار معانی، ص 632.


برچسب ها: ایل قشقایی ، میرزا جهانگیر خان قشقایی ،

چهارشنبه 8 آبان 1392

اسلم ترک /غلام ترک

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :دین و مذهب ایل قشقایی ،

بهترین انسانها كسانى بودند كه در كربلا به شهادت رسیدند، و در ركاب نور چشم حضرت صدیقه طاهره (س ) به فوز عظیم نائل آمدند. و بدان جهت خاك كربلا توتیاى چشمان اؤ لیاء گردید.
كمال همنشین در من اثر كرد، و گر نه من همان خاكم كه هستم .
امّا در مورد تعداد و اسامى آن سعادتمندان اختلاف است ولى در بررسى اصحّ اقوال بعضى تعداد شاهدین عاشورا را هفتاد و دو نفر و بعضى هشتاد و چهار نفر شهید مى دانند.
بنا بر روایتى سى و دو نفر سوار و هشتاد و دو پیاده گفته اند
امّا طبق روایتى از امام باقر علیه السلام كه فرمودند: لشگر جدّم حسین علیه السلام چهل و پنج سوار و صد پیاده بودند و به روایتى دیگر سى نفر نیز از لشگر دشمن در شب عاشورا به لشگر مظلوم كربلا ملحق شدند.
بلاخره پس از تحقیق واثق از كتابهاى معتبر تعداد شهداء و سُعداى عظیم القدر كربلا هشتاد و هفت نفر به نظر مى رسد.
در اینجا به جهت تیمّن و تبرك و تمسّك به ارواح آن پاكان درگاه الهى و همچنین اداء دِین نسبت به آن بزرگواران ، اسامى ایشان را یاد آور مى شویم . شاید كه قیامت ایشان نیز از ما نامى برده و یارى بكنند. انشاءاللّه
1-
حرّ بن یزید ریاحى - 2- مصعب برادر حرّ شهید - 3- على خلف ارجمند حرّ - 4- غرّه غلام سعادت مند حرّ - 5- عبداللّه بن عُمَر - 6- بَریر بن خضیر همدانى - 7- وهب بن عبداللّه كلبى - 8- عَمر بن خالد اَزدى - 9- خالد بن عمر - 10- سعد بن عبد اللّه كلبى - 11- عُمیر بن عبداللّه - 12- نافع بن هلال بجلّى - 13- مسلم بن عوسجه - 14 - حبیب بن مظاهر - 15 - ظهیر بن حسان - 16 - سعید بن عبداللّه - 17 - زُهیر بن قین - 18 - عبد الّرحمن بن عبداللّه یزنى -19 - عمدو بن قر ظه انصارى -20 -جوان آزاد كرده اباذر غفارى - 21 - عمرو بن خالد صیداوى - 22 - خنظلة بن اسعدى شاى - 23 - سُوید بن ابى المطاع - 24 - یحیى بن مازنى - 25 - قرّة بن ابى قره غفارى - 26 - مالك بن انس - 27 - عمرو بن مطاع جعفى - 28 - حجّاج بن مسروق - 29 - جوانى كه پدر او را در معركه شهید كرده بودند، بعضى مى گویند پسر مسلم بن عوسجه است - 30 - جناد بن حارث انصارى - 31 - عمر بن جناده - 32 - عبد الرّحمن بن عروه - 33 - عابس بن شبیب شاكرى - 34 - شوذب غلام عابس - 35 - عبداللّه غفارى - 36 - عبد الرّحمن غفارى - 37 - غلام ترك سیّد السّاجدین - 38 - زید بن زیاد - 39 - ابو عمرو تهشلى - 40 - یزید بن مهاجر - 41 - محمد بن بشر حضرمى - 42 - هاشم پسر عم عمر سعد - 43 - هلال بن حجّاج - 44- ابو تمامه صیداوى - 45 - یزید بن حصین همدانى - 46 - سعد غلام امیر المؤمنین علیه السلام - 47 - یحیى بن كثیر انصارى - 48 - معلّى بن معلّى - 49 - طرمّاح بن عدى بن حاتم - 50 - معلّى بن حنظله - 51 - جابر بن عروه - 52 - مالك - 53 - سیف بن ابى حارث - 54 - مالك بن عبداللّه سریع - 55 - اسامى شهداء از اولاد عقیل بن ابیطالب كه تعدادشان هشت نفر بوده ، به شرح زیر مى باشد:
عبداللّه بن مسلم عقیل - موسى بن عقیل - محمّد بن مسلم بن عقیل - جعفر بن عقیل - عبداللّه بن عقیل - محمّد بن ابى سعید عقیل - علىّ بن عقیل .
یكنفر از آل هاشم به نام احمد بن محمّد هاشمى
اولاد جعفر طیّار كه تعدادشان سه نفر بوده است -
محمّد بن عبداللّه بن جعفر - عون بن عبداللّه بن جعفر - عبید اللّه بن عبد اللّه بن جعفر طیّار - كه همگى فرزندان شیر زن كربلا زینب كبرى بودند.
فرزندان امام حسن مجتبى علیه السلام كه تعدادشان شش نفر بوده است و همگى جوان بودند. شاهزاده ابوبكر - عبداللّه اكبر - احمد بن حسن علیه السلام - ابو القاسم بن حسن - قاسم بن حسن - و عبداللّه اصغر-
فرزندان امیر المؤمنین على علیه السلام كه با حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام نه نفر بودند.
ابو بكر بن على - عمر بن على - عثمان بن على - جعفر بن على - عبداللّه بن على - محمّد بن على - اصغر بن على - فضل بن على - حضرت عبّاس ‍ قمر بنى هشام بن على علیه السلام - حسین علیه السلام شهید عطشان كربلا-
فرزندان حضرت ابى عبداللّه الحسین علیه السلام كه پنج نفر بودند. على اكبر شبه النّبى (ص )- جعفر بن حسین علیه السلام محمّد بن حسین علیه السلام عبداللّه بن حسین علیه السلام - على اصغر كوچكترین شهید مظلوم كربلا-
مجموع شهدایى كه نامبرده شد، پنجاه و پنج نفر اصحاب و انصار و یاران حضرت سیّد الشّهداء علیه السلام بوده و یك زن كه زوجه وهب و سى و دو نفر نزدیكان و برادران و پسر عموها و فرزندان و برادر زاده گان سلطان مظلومان عالم مى باشند، كه در آن صحرا هر یك با اعتقاد كامل و كامل اعتقاد قدم به میدان جهاد در راه خدا گذارده و سربازى در راه فرزند پیغمبر اسلام (ص ) نمودند.
روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد. اللّهمّ اَحشُرنا مَعَهُم

 

 . اسلم ترک /غلام ترک/ یکی از شهدای کربلا بود . وی غلام اباعبدالله و تیر انداز و کماندار  ماهری و نیز کاتب امام حسین /ع/ و قاری قران و اشنا به زبان عربی بود .


تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic