سه شنبه 25 مهر 1396

دل نوشته های یک قشقایی1

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

آسمان شهر خدا
 قسمت اول
روح اله اژدری
دلمان سبز بود و هر شب سر بر بالین ارامش می نهادیم و ستارگان اقبال خویش را در آسمان پر ستاره شهر خدا می شمردیم. هر شب با موسیقی دلنواز قورقور قورباغه ها و جیرجیر جیرجیرکها که سکوت معنادار شبانه را می شکست به خواب می رفتیم وهر صبح با جیک جیک کنجشکهایی که در همان نزدیکی خانه ساخته بودند بیدار می شدیم.. ما در آن خانه آسمانی جمعیتی پر مهر محبت بودیم. به هم عشق می ورزیدیم. علی رغم مشاجرات کودکانه هرگز قهر نمی کردیم. قلب خود را به گرمی محبت نزدیکان عادت داده بودیم. اما افسوس که زمان دست تقدیر را بر تفرقه ما فرود آورد و هر کدام را به جایی فرستاد. از زمانی که  آن زندگی  آرامبخش را رها کردیم و به دامن این جوامع شهری پناه آوردیم رنگ سبز زندگیمان به زردی گرایید. امروز حال و هوای دیگری دارم و یک احساس درونی مرا به سوی آسمان شهر خدا می کشاند . دوست دارم خود را از هوای آلوده شهرخاکی خلاص کنم و بسوی شهر خدا بروم. در شهر خدا پنجره ها بسته نیست . شهر ما شهر خداست ما متعلق به شهر خاکی نیستیم. عیبی ندارد در شهر خاکی زندگی کنیم اما نباید خاکی بمانیم. باید گاهی به شهر خدا مسافرت بکنیم و پنجره شهر خدا بگشائیم و به تماشای خاطره های خدایی بنشینیم.  
روحم به پرواز درآمده است و به یکباره خود را در آوج آسمان پر از گرد و غبار شهری می بینم. هر قدر که به کوهستان  نزدیکتر می شوم اوج می گیرم و از فضای دود آلود و مسموم این شهر خاکی خارج می شوم. هوای فرحبخش کوهستان و طبیعت پاک و مصفا جان دود گرفته ام را می شوید و آیینه دل گرد و غبار گرفته ام را  غبار روبی می کند. اکنون که از فضای کوه می گذرم و بر پهنه سبز و سنگی آن قدم نهاده ام شاید هرگز عظمت آن را به مانند امروز درک نکرده باشم. از این بالا چقدر زیبا و پر شکوه است. در شکوه آن عظمتی بر قلبت می نشیند و احساس می کنی در پس این همه زیبایی و شکوه حکمتی است. آخر این همه زیبایی که بدون دلیل نمی شود. بزرگی خالق این طبیعت زیبا را فقط در شکوه آن می توان یافت. قله های رفیع  و دره های عمیق ذهن را متوجه عظمت خالق از ازلیت به ابدیت می نماید. اکنون تجلیات الهی را می توان در این کوهستان دید. جمال خداوندی در این کوهستان بیشتر برما متجلی می شود زیرا که هر قدر انسان از این شهر  خاکی پر جمعیت دورتر شود و به قلل کوهستانهایی که خالی از غوغای عالم  است پناه ببرد، بیشتر آرامش و روشنی و صفای روح را احساس می کند. آنچنان مشغول دیدن این زیبایی ها هستم که خود را فراموش کرده ام. در میان زیبایی ها آن چیزی از همه زیباتر است که بیشتر در حجاب باشد. گویی خداوند روی آنچه لطیف و زیبا آفریده  سایه ای افکنده است تا کنجکاوی ما را تحریک کند. این دره ها اسرا طبیعت هستند . هر قدر این دره ها اسرار آمیز تر باشند انسان به گردش در آنها راغبتر است. هر قدر در این دره ها بیشتر پیش برویم بیشتر به اسرار بر می خوریم. دیدن این مناظر زیبا و این دره های مرموز احساسی عمیق در وجود آدمی بوجود می آورد. حسی که عظمت خالق این هماهنگی و ترکیب را می ستاید.


برچسب ها: ایل قشقایی- دل نوشته- خاطره- روح اله اژدری ، بلوردی- کشکولی- گردانی -اژدری- اژدهاکش ،

چهارشنبه 11 مرداد 1396

داستان اصلی و كرم

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :داستانهای ایل قشقایی ،

داستان اصلی و كرم از افسانه هایی است كه ریشه در سرزمین آذربایجان دارد و در ایل قشقایی نیز به طور ناقص به صورت شفاهی و عامیانه نقل شده است. در ایل قشقایی از دیر باز عاشقان داستان عشق كرم به  اصلی كه دختر یك كشیش ارمنی است را روایت كرده اند . اما چون متون مكتوبی در این رابطه نبوده این داستان بصورت ناقص وبیشتر به صورت نظم بیان میشده است.توجه عزیزان را به  این داستان جلب میكنم .

در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم" زیاد خان" بود كه فرزندی نداشت. او بارعیت از هر كیش و مذهبی كه بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام " قارا كشیش" كه چون دوچشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت.

 

روزی دومرد سفره‌ای دل می‌گشایند و عهد می‌بندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندی شوند و یكی دختر باشد و دیگری پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هركدام صاحب فرزندی می‌شوند. زیاد خان صاحب پسری به نام " محمود " می‌گردد و قارا كشیش صاحب دختری به اسم مریم.

 

آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مكتب می‌رود و مریم پیش پدرش به در س و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و برای یكبار هم شده همدیگر را نمی‌بینند.

 

روزی محمود هوس شكار كرده و با لله اش"  صوفی " از كوچه باغی می‌گذشت كه شاهین از شانه اش پر می‌گیرد و در هوای صید پرنده ای سوی باغی می‌رود و محمود هم به دنبال اش كه ببیند كجا رفت.

 

محمود خود را به باغ می‌رساند و وقتی شاهین را رو شانه ی دختری می‌بیند و نگاهشان درهم گره می‌خورَد ، محمود از اصل اش می‌پرسد و او می‌گوید :

 

" اصل ام از تبار زیبایان و قبله ام قبله ی نور و یك عالم از قبیله ی شما جدا. مریم هستم دختر قارا كشیش." كَرَم "كن و بیا شاهین خود ببر !"

 

محمود می‌گوید : « از این به بعد تو ا" اصلی " باش و من " كَرَم ".» 

 

كرَم انگشتری اش را به اصلی و اصلی  هم دستمال ابریشمی‌اش را به كَرَم می‌دهد.

 

كرم تا باشاهین اش از باغ بیرون می‌آید ، مدهوش و بی طاقت از از پا می‌افتد و " صوفی " می‌شتابد تا ببیند چه خبر است كه می‌فهمد درد عشق به جان اش افتاده است.

 

كَرَم به صوفی می‌گوید :

 

" چشمانش در روشنی، ستاره های آسمان بود و شرر های نگاهش شعله ی آتش داشت.آتش عشقش در جانم گرفت و این تب مرا خواهد كشت."

 

كَرَم در بستر بیماری می‌افتد و هر حكیمی‌كه به بالین اش می‌آید چاره ی دردمندی اش را دوایی نمی‌یابد.

 

طبیبان در درمان اش عاجزمی‌شوند و اما پیرزنی عارف ، از درد عشق می‌گوید. صوفی هم كه تا حالا مُهرِ سكوت برلب زده بود به ناچار، پرده از راز عشق او برمی‌دارد.

 

زیاد خان ، قارا كشیش را فرا می‌خواند و می‌گوید :

 

" بی آنكه ما درفكرش باشیم ، تقدیر كار خودرا كرده است. عشق مریم ، آرام و قراراز محمود گرفته و حالا وقتش است كه به عهد و پیمان خود عمل كنیم."

 

قارا كشیش از این حرف برآشفته شده و می‌گوید

 

" میدانی كه كار محالی است ! شما مسلمانید و ما ارمنی. دین و آیین ما فرق می‌كند."

 

زیادخان از این حرف یكّه خورد و گفت :

 

" ارمنی و مسلمان كدامه ؟ همه بنده ی خداییم و هر كاری راهی دارد. مرد است و عهدش !"

 

قارا كشیش مهلتی سه ماهه خواست كه سورو سات عروسی را جور كند و مژده به كَرَم بردند كارها روبه راه است."

 

سرِسه ماه ، كرم از كابوسی شبانه برخاست و افتاد به گریه و زاری و تا پدر ومادرش آمدند گفت :

 

" خوابی دیدم كه بد جوری مرا ترساند. دیدم طوفان شده و اصلی اسیر گرد و غبار ، مرتب ازمن دور می‌شود. در جایی بودم كه درختان شكسته بودند و باغها همه ویران. هیچ جا و مكانی برایم آشنا نبود."

 

صبح كه شد رفت اصلی را ببیند وداخل ِباغ ، دختری دید كه فكر كرد اصلی است و شعری برایش خواند. اما دختره كه روبرگرداند دید اصلی نیست و وقتی از زبان اوشنید كه شبانه از اینجا گریخته اند طنین ساز و نوایش

 

گوش فلك را پر كرد :

 

" برف كوها آب و آبها سیل شود و زمین را در خودببلعد كه در چشمانم ، عالَم همه تیره است.  می‌تقدیر و ساقیِ فلك در گردش و بزمند و این باده بر ما نوش باد. غمخوارم باشید و برایم دعا كنید كه شاهین نازنینم را از آشیان دزدیده اند. من دنبالش می‌روم و اما این سفررا آیا برگشتی نیز خواهد بود ؟ "

 

پدر هرچه اصرار و التماس كرد از سفر بازنمانْد وو رفت كه ازمادرش " قمر بانو " حلالیت بخواهد.

 

لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستان اند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پركرده و می‌رفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز ونوا از شورعشق اش با آنها سخن ها گفت.

 

به گرجستان كه رسیدند خبر كشیش را از " تفلیس " گرفتند. نزدیكی های تفلیس بودند كه كنار رود" كور چای " به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز كرم دادند نشانی كشیش را از او دریغ نداشتند.

 

كشیش كه از دیدن كرم جا خورده بود گفت :

 

" از كاری كه كرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو دررنج است كه لحظه ای آرام نمی‌گیرد."

 

اصلی و كرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند كرم گفت :

 

" فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"

 

كرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز كشیش ، اصلی را  زوركی با خود می‌برد.

 

سحرگاهان كه كرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند كه شاید خبری ازآنها بگیرند. كرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا كه می‌رسید ساز و نوایش را كوك كرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.

 

صوفی و كرم ردپای آانها را از شهرهای " قارص "و " وان " می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند كه تازه راه افتاده اند.

 

اما بشنویم از كشیش كه به " قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد كه نشانی او وخانواده اش ، مخفی بمانَد.

 

كرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرهاهستند و هیچ خبری از اصلی ندارند كه روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران كم مانده بود آنها را از بین ببرد كه ناگهان ،  یك مرد نورانی می‌بینند كه از مِه در آمد ه وبه آنها می‌گوید :

 

" غم نخورید و چشمانتان را یك لحظه ببندید."

 

آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی  نمی‌یابند. در این هنگام یك آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به كَرَم می‌رسانَد و كرم اورا پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌كند  و باز به همراه صوفی راه می‌افتند. بین راه به قبرستانی می‌رسند و كرم ، كله ی خشكیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید. همانطور كه با دشتها ، كوهها ، و چشمه ها درد دل می‌كرد. می‌رسند به " ارزروم " و می‌فهمند كه كشیش و خانواده اش در قیصریه اند.

 

دشت و دمن سر سبز بود و نوعروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. كرم كه غبار و خستگیِ راه به تن اش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در كوچه باغهای قیصریه بودند كه بگو بخند نازنینان اورا متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی " را دید. در نگاه اول اصلی اورا نشناخت و اما به یكباره فهمید كه اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود كه از در باغ راندیمش. "

 

كرم كه سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل كشیش و با این بهانه كه درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر كشیدنی است بكشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان كند. اصلی هم بی آن كه به رویش بیاورد چنین كرد و اما از احوال آنان حالی اش شد كه این باید كَرَم باشد. مادر اصلی گفت :

 

" تو دردت چیزدیگری است و دندان را بهانه كرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "

 

مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت كلیسا كه  قاراكشیش را خبر كند.  اصلی و كرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند كه زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :

 

" حكم است كه سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی كه داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است  و شاید كه عشق را بفهمد. "

 

اصلی نامه اش را تازه تمام كرده بود كه فرّاش های پاشا سر رسیده و اورا كت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا كه به قارا كشیش قول داده بود كرم رابخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات كند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی كرد و گفت :" ماجرا را ازاوّل بگو كه من خوب بفهمم."

 

 كرم كه همه را گفت پاشا خواست امتحان اش كند و پرسید :

 

" مگر قحطی دختر بود كه زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"

 

كرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :

 

" ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده كه من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"

 

پاشا خواهری داشت " ساناز" نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست كه به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید.

 

او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یكسان و لباسهای همسان آماده كرد وبه قصر آوردكه اصلی نیز بین آنها بود. چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان كرم بسته و یك به یك از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یك به یك می‌گفت و نوبت اصلی كه شد اورا هم شناخت. همه احسن و بارك الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند كه مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از كرم خواستند كه نماز میّت را تو بخوان. كرم به نماز ایستاده و گفت :

 

" حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ "

 

سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یكصدا آفرین گفتند. كرم فهمیده بود مرده ای در كار نیست و آن مرد كفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند.

 

ساناز از پاشا خواست كه هر چه زودتر ترتیب عروسی اصلی و كرم را بدهد كه این همه جور و ظلم بر عاشقان روا نیست. پاشا به كشیش گفت این عروسی باید سر بگیرد و كشیش نیز باروی خوش پذیرفت و اما مهلتی سه روزه خواست. او باز شبانه گریخت و كرم از نو ، آواره ای غریب كه به دنبال اش تا شهر حلب رفت. كشیش كه می‌دانست كرم دست بردار نیست و باز خواهد آمد این بار تصمیم گرفت كه تار سیدن كرم ، اصلی را شوهر دهد و خیال اش تخت شود كه او هم از این گریزها و سفرها ، تا بخواهی خسته و آزرده بود.

 

كرم در حلب می‌گشت و با ساز خود در قهوه خانه ها و میدان ها می‌نواخت و می‌خواند كه روزی " گولخان " یكی از سردارهای پاشا از ساز و آواز او خوش اش آمد و او را چند روزی در خانه مهمان كرد. از شنیدن سرنوشت اش حالی به حالی شد و سوگند خورد كه اگر سوگلی اش اینجا باشد حتما اورا به دلداده اش خواهد رسانید. از پیرزنی مكّار خواست كه از زنده و مرده ی اصلی خبر بیاورد وهزار درهم طلا بگیرد. تا كه روزی پیرزن خبر آورد و گفت :

 

" اگر دیربجنبید كار از كار گذشته و  اصلی را شوهر خواهند داد. "

 

گولخان پیش پاشا ی حلب رفت و حكایت اصلی و كرم كه گفت یك دیوان عدالت تشكیل گردید و بعد از شور و مشورت  ، رأی به وصال عاشقان دادند. قارا كشیش اما مهلتی یكروزه خواست كه پاشا گفت :

 

" اصلی امشب را در قصر می‌ماند و تو نیز فقط فردا را فرصت داری كه سورو سات عروسی را جوركنی !"

 

قارا كشیش ، كه در آیین اش تعصب داشت به مكر و جادو ، یك لباس سرخ عروسی حاضر كرد  و فردا ، رفت به قصر و ضمن ابراز شادی ، از دخترش خواست كه لباس عروسی را به تن كند كه همین امشب عروس خواهد شد.

 

به امر پاشا عروسی سر گرفت و و وقتی اصلی و كرم به حجله می‌رفتند از خوشبختی و خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. عاشقان در حجله بودند كه اصلی گفت :

 

" پدرم سفارش كرده كه دگمه های لباسم راحتما  تو بازكنی !"

 

كرم اما هر چه كرد دگمه ها باز نشد كه نشد. با سِحرِ سازو نوایش التماس به درگاه حق برد و از دگمه ها یكی باز شد و اما تا دگمه ی بعدی راخواست باز كند دگمه ی فبلی چفت شد. ساعتها با دگمه ها ور رفت و فقط یك دگمه مانده بود بازش كند كه آتشی جست و به سینه ی كرم افتاد. كرم در شعله اش سوخت و با فغان اصلی ، مادرش به به اتاق زفاف آمد و دید كه از كرم جز خاكستری بر جا نمانده است و فوری ، خبر به كشیش برد.

 

چهل روز و چهل شب ، اصلی از كنار خاكسترها ی كرم جُم نخورد و فقط یكسر گریست. چهل و یكمین روز ، گیسوان اش را جارو كرد و خاكستر ها را داشت جمع می‌نمود كه آتش زیر خاكستر ، زلفانش را شعله وركرد و او هم به یكباره سوخت و خاكستر شد. خبر كه در شهر حلب پیچید دل ها همه محزون شد و به دستور پاشا ، قارا كشیش و زن اش را بخاطر طلسمی‌كه كرده بودند گردن زدند.

 

خاكسترهای اصلی و كرم را نیز در صندوقچه ای ریخته و در جایی مصفا به خاك سپردند.  گنبدی از طلا نیز بر مزارشان ساختند و زیارتگاه دلهای باصفا گردید.

 

روایت این است كه تا صوفی زنده بود ، مجاور آن آرامگاه بود. آرامگاه عاشقان


جمعه 23 مهر 1395

در شبکه های اجتماعی ((قشقایی ))چه می گذرد؟

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،دنیای روز ،

اسماعیل مردانلو
بی تردید حشر و نشر داشتن با انواع و اقسام شبکه های اجتماعی که امروزه در تلفن های همراه، جای ثابتی برای خود باز کرده اند عادات انسانی را از پشت رایانه نشینی به لم دادن روی مبل ها و سر فرو کوفتن (به جای سر فرو بردن) در گوشی های همراه! تغییر داده است. گاهی وقت ها این وابستگی به دستگاههای کوچک الکترونیکی آن چنان عجیب و غریب شده که با انبوهی از دیوانگان و کنج عزلت نشینان روبرو می شویم و خیلی خوب به یاد می آوریم که انشتین وقوع زمانی با عنوان عصر دیوانگان را پیشی بینی کرده بود و مبنای آن را بر وابستگی شدید انسان به صنعت گذاشته بود. حال، کاری به این مسئله ندارم اما آنچه در این گیرودار اهمیت دارد محتوای پیام ها و اطلاعاتی است که بدون پای بندی به هیچ یک از معیارهای عقلایی  رد و بدل می شود. به قولی
هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری می رسد. در حوزه مطالب مربوط به قوم قشقایی، داستان این پیام ها و اطلاعات که نه، خزعبلات فرهنگی بسیار غم انگیزتر و دردناک تر است و اندوهناک تر اینکه پدیدآورندگان و مروجان این پدیده، گاهی فرزندان قوم قشقایی هستند!. از انتشار تصاویر خانوادگی گرفته تا لطیفه های مشمئز کننده و مطالب سطحی و غیر واقعی تا تعصبات کور و خنده دار. آنچه مشاهده نمی شود مطالبی است که درونمایه فرهنگی داشته و دربرگیرنده بخشی از وجوه ناشناخته پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی این قوم شکوهمند باشد. از حق نمی گذرم که عده ای اندک از فرصت شبکه های چند رسانه ای و اجتماعی، استفاده بسیار مطلوبی می برند و گاهگاهی نوشته های زیبایی ، آدمی را غرق اشتیاق می کند. یکی از این موارد گروهی است که خود را( دوستداران استاد بهمن بیگی ) می نامند. وقتی چند روزی با گروه همراه میشوی، انبوهی از سخنان ناپایدار، مشوش، سطحی و گاهی آکنده از توهین و افترا به یادگار در خاک خفته قوم بزرگ قشقایی به سوی شما سرازیر می شود که وجود هر انسان دردمندی را از غم و اندوه لبریز می کند. گروه دیگر نام (تلاشگران فرهنگ قشقایی) بر خود نهاده اند و کارشان فقط به اشتراک گذاشتن تصاویر دخترانی است که در مراسم عروسی با لباس قشقایی عکسی انداخته اند تا در آلبوم شخصی خویش، یادگاری از نجابت مادری!! داشته باشند؛ اما همین تصاویر که دختر شدیدا شهری شده قشقایی فقط یک بار لباس اصالت خویش را می پوشد و به قاب دوربین می سپارد( که البته جای شکرش هم باقی است)، باز دستمایه کسانی از جنس «تلاشگران قوم قشقایی» می شود  تا فرهنگ قشقایی را فقط و فقط در لباس بانوان قشقایی آن هم در نوع خاص خود بیابند. داستان این دردها و رنج ها تمام ناشدنی است. بازار جوک ها و لطیفه ها لبریز از آدمهای ساده، نفهم و به دردنخور!! قوم ترک و لر هست که به جان هم افتاده اند تا بساط خنده فارسی زبان ها را فراهم کنند و خیلی جالب تر اینکه مروّجان این لطیفه ها من و ماهایی هستیم که به زبان ترکی و لری حرف می زنیم. پدران و مادران و جد اندر جد ما هم ترک یا لر بوده است. می گذرم از رنجهای بدتر از این که بسیاری از بچه های ما که پدر و مادری ترک زبان دارند، به فارسی تکلم می کنند تا شأن شان پایین نیاید. از یکی دوستانم که سنگ قشقایی را به سینه می زد و مسئولان دلسوز عشایر! هم بود سؤال کردم؛ توئی که خود و همسر گرامی ات به زبان ترکی حرف می زنی، چرا فرزندانت به زبان فارسی تکلم می کنند؟ گفت: این برای آینده آنها بهتر است. در جواب گفتم: به قول شاملو باید دست خالی را بر سر کوبید. حالا که به اینجا رسیدم و روایت این قصه تلخ همچنان مفصل است، عده ای مرا شوونیست، متعصب بدبخت، مرتجع، ندید پدید و از این حرفها قلمداد خواهند کرد. من کسی را تکفیر نمی کنم و در این دنیای آزاد! هر کسی را توتمی است و بر اساس باورهای شخصی و گروهی خویش، دستی به قلم می برد و چیزی می نویسد. یکی قوم قشقایی را از زمین بلند می کند و کمر خموده آن را نوازشی می دهد و دیگری هم آن را از داشته هایش به زیر می کشد و در گردابی از باورها و پنداشت های غلط دفن می کند. یکی در سایه نام آوران این قوم، شهرتی دست و پا می کند و یکی در گمنامی محض، از واگویه ها و رنجنامه ها سخن می راند. دست همه این دوستان را از هر قماشی که باشند می بوسم و خود در گروه کمترین اینها هستم. آنچه مرا می خواند تا از تعفّن اندیشه های ناصواب بگویم، رنجی است که قوم ما (توجه داشته باشیم نه ایل ما) به روزگار نافرجام آن گرفتار آمده است. روزی روزگاری استاد عزیزم، محسن رجائی پناه؛ خسته از رنج تمدن! نوشت که مرا به زادگاهم کوهستان برگردانید و دوست عزیزم امرالله یوسفی بر تازیانه های زمان تاخت و غبار از فراموشی یاد بهمن بیگی عزیز برگرفت و کسانی دیگر همچون منوچهر کیانی، استاد اسدالله مردانی و همه آن دیگران بزرگوار که یادشان همواره در جان و دل ماست، بر جنبه هایی از زندگی این قوم فرزانه، نوری از معرفت تابانیدند اما دیگر فرزندان قوم قشقایی،  باید قدم در قدمگاه فرهیختگانشان بگذارند و با آفرینش یا دامن زدن به امواج شدید غیرفرهنگی و نامتناسب با انگاره های اجتماعی قوم قشقایی، موجبات اضمحلال ارزشهای ناب نهفته در درونمایه های اصیل آن را فراهم نسازند. شبکه های اجتماعی و چند رسانه ای، می تواند فرصت مناسبی برای بررسی و تحلیل داشته ها و نداشته های ما باشد. در روزگار ما دیگر ارزش فرهنگی هر قومی به اندازه حرفهایی که برای نگفتن یا بد گفتن دارد نیست، بلکه به اندازه حرفهای بر خاسته از عادات، باور ها و ایستارهایی است که قشر جوان و تحصیل کرده آن به عنوان اصلی ترین شاخص توسعه انسانی، از خود به نمایش می گذارند. مبالغه نیست. نگاهی به جوامع خرد و کلان دنیای پیرامون بیاندازیم. آنهایی در بین دیگر جوامع بشری، خودی نشان داده اند که اوقات طلایی خویش را در پدیدآوردن هجوه ها و خزعبلات سپری نکرده اند و میراث معنوی و مادی قوم و جامعه خویش را به تاراج نگذاشته اند، بلکه با نوآوری و تنوع بخشی به جنبه های تأثیرگذار آن، همچون درّی گرانبها در مراقبت از آن کوشیده و در معرفی شایسته آن نیز در مسیری کاملاً عقلائی و روزآمد حرکت می کنند.  میراث معنوی و مادی قوم اصیل و بزرگ قشقایی دربرگیرنده ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی عمیقی است که  پرداختن به هریک از آنها، نیازمند برخورداری از اطلاعاتی عمیق و ریشه دار است و همه باید باور داشته باشیم که نسخه برداری تکراری از مطالب سایت ها و منابع دیگر و درج آن در شبکه ها و سایت، نمی تواند در گسترش مطالعات فرهنگی این قوم تأثیر آنچنانی داشته باشد؛ بلکه پدیدآوردن اثری دیگربا معیارهایی علمی و برخوردار از پشتوانه های استنادی، ما را در ادامه این راه موفق تر خواهد کرد.

به هر تقدیر اشاره اینجانب به الگوهای رفتاری رایج در شبکه های اجتماعی، سایت ها و وبلاگ ها به ویژه در حوزه رسانه های موجود در تلفن های همراه، اشارتی کوتاه به واقعیاتی بزرگ و رنج آور است و نباید برای افراد مختلف به ویژه علاقمندان چنین مطالبی، ناخوشایند باشد. حقیقت این است که احترام امامزاده با متولی است و اگر ما، میراث ماندگار خویش را به سخره بگیریم از بداندیشان و بدخواهان چه انتظاری می توان داشت؟


برچسب ها: شبکه های اجتماعی - ایل قشقایی - ،

جمعه 23 مهر 1395

بهره ایل از مدارس عشایری

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،

    

  نوشته خانم : گیتی قشقایی

این روزها بازار تعریف و تمجید از مرحوم بهمن بیگی سخت رواج دارد و دانش آموختگان مدارس عشایر، نسبت به استاد خود ادای دین می کنند. از درون شهرها و کشورهای مختلف جهان، قلم بدستان میدان را پر کرده اند. متاسفانه من با تعریف و تمجید و ستایش ها زیاد میانه ای ندارم. اما معتقدم که ما در ارزیابی هر کاری باید، قصد و هدف مورد نظر را با دستاوردهای به دست آمده مقایسه کنیم و سپس اعلام نظر کنیم. ودر این راه تنها به عامل بسنده نکینم بلکه عمل و نتیجه عمل را هم مد نظر قرار دهیم.

 بهمن بیگی مردی از میان ایل قشقایی برخاست و در خدمت فرزندان تمام عشایر ایران قرار گرفت. همه از او  به نیکی یاد می کنند و از این که آن ها را سواد آموخته، دکترشان کرده، مهندسشان پرورده، استاد شده اند و ... . هر یک با شیوه ای نو، نغمه های سپاس و درود سر می دهند که جای خوش بختی است

. اما راستی فکر کرده ایم که بهمن بیگی کارش تنها با سواد کردن بچه های ایل بود یا خدمت به مردم ایل. اگر تنها با سواد کردن بود که الحق موفق بود. اما اگر قصد خدمت به کوچ  روان را داشت، وضعیت فرق می کند. ببخشید «ملا شدن» چه آسان اما آدم شدن چه مشکل ؛ علم آموختن سهل باشد، فراگرفتن فرهنگ و ادب اصل و عمده است(امثال و حکم دهخدا).


 

مردم ایل قشقایی همواره در زندگی خود، کمبودهای فراوانی داشته و دارند.  نباید فراموش کنیم که کمتر از صد سال یش بیش از نصف جمعیت ایران زندگی عشایری داشتند و اینک شهری و متمدن شده اند. اگر تمدن را شهر نشینی و زندگی در چهار دبواری بدانیم شهریان و روستا نشینان (متمدن ) هستند. اما اگر فرهنگ و ادب و خرد را ملاک قرار دهیم. فکر نمی کنم کوچ روان چیزی کم داشته باشند. اما زندگی آنان دارای کمبودهای فراوان است. نه دکتر و نه دارویی، نه دامپزشکی و نه دام شناسی. نه نوازشی و نه آسایشی در اختیار ندارند. شصت سال پیش تعداد سواد داران قشقایی معدود و محدود بود. و آن ها همین کمبود و کسری ها را داشتند و حالا که هزاران فارغ التحصیل دارد، درد همان است. زندگی کوچ روان تغییری نکرده است، تنها دلشان خوش است که فرزندانشان در وادی تمدن زندگی می کنند!!

از این همه تحصیلکرده های قشقایی در این 40-50 سال گذشته چه تعدادی برای خدمت به مردم خود به ایل رفته اند. دریغ از یک داوطلب پزشک قشقایی برای معاینه زنان و مردان و کودکان قشقایی. کیمیاست یک دامپزشک داوطلب قشقایی در میان ایل قشقایی. این چه محصولی است که این مدارس عشایری بیرون داده است. یکصد هزار عشایر قشقایی هنور در کوچ هستند و فاقد هر نوع خدمت عشایری. آموزش عشایری، مدرسه عشایری جز با سواد کردن بچه های ایل و تحویل دادنشان به روستا ها و شهرها، نصیبی به مردم ایل نرساند و عشایر سودی از این کار نبرد. جز همان که بچه ها بشان سواد آموختند و تحصیل کردند و راهی شهر ها شدند، و برای این که احساس حقارت نکنند خود را شهری جا زدند و از ترکی سخن گفتن پرهیز کردند. در خیابان شهری، مادرشان را که لیاس محلی بر تن داشت همراه نمی بردند، وقتی میهمان داشتند، آن ها را دور از میهمان نگه می داشتند که نکند، میهمان شهری بداند که پدر دکتر! عشایر است. در قاموس شهر نشینان بی خرد، عشایر بودن یعنی بی تمدن!! گویی تمدن از در و دیوار شهرها می ریزد. از دیو و دد ملولم و انسانم آرزو است.

اما تنها خدمت مستقیمی که آموزش عشایر به مردم کوچ رو کرد همان «مرکز تربیت ما ما برای زنان عشایر» بود و بس و شاید که قالی بافی مدرسه ای؟ ؛ بقیه محصولات مدارس عشایری نصیب شهرها و روستا ها شدند، تربیت برقکار، نجار و امثالهم به چه درد عشایر خورد. برای عشایر باید مراکز دامداری و کشاورزی رواج پیدا می کرد(گرچه دوره هایی هم در دانشگاه شیراز برای این کار برای مدتی دایر شد. قصد من تحصیلکردگان به میان ایل نرفته است و نه این گروه که کارشان برای مدت کوتاهی این بود)، شیوه انسان بودن و خدمت به دیگران باید آموزش داده می شد. نه غزل های حافظ و سعدی. سواد آموزی کار بسیار پر ارجی بود و هست. اما هدف بهینه کردن زندگی مردم عشایر نبود، بلکه آموزش نیروی کار مناسب برای شهریان و شهر نشینان بود که البته باز هم خدمت مهمی است. اما یک صد هزار کوچ روی عشایر در حسرت خدمت دانش آموختگان خود می باشند. معلمان قشقایی در میان ایل برای شهر ها نبرو تربیت می کنند بدون این که در فکر بهبود زندگی کوچ روان باشند. کاری که رضا شاه به زور نتوانست بکند مدارس عشایر با جوانان عشایر کردند. آن ها را یک جا نشین کردند و از تمدن(!!) شهری برخوردارشان نمودند.

در خانمه جمله ای را  از مطلب ارسالی یکی از دوستان قشقایی در فیس بوک (امیر خسرو قشقایی» که احتمالا خود فارغ التحصیل همین مدارس است برایتان بازگو می کنم تا  برخی از محصولات و آموزش دیده های مدارس عشایری را بهتر بشناسید:

«چندی است که تفکری در بین قشقایی ها به وجود آمده که تا از قشقایی و زبان ترکی قشقایی صحبت میکنی، فورا محکوم می شوی که تفکرات تو مال عهد بوق است ، برای مثال تا می گویی ما باید هویت خود را حفظ کنیم یا اینکه وظیفه ی انسانی ما ایجاب می کند که زبان ترکی یعنی این نعمت خداوندی را حفظ نماییم با سوالاتی همچون : آیا ما می خواهیم به زمان کوچ بر گردیم ؟ یا آیا ما می خوایم در سیاه چادر زندگی کنیم و . . . و یا با طرح موضوعاتی از قبیل اینکه دنیا دیگر پیشرفت کرده است و ما نباید به زبان کوه ، سیاه چادر و . . . فکر کنیم؛ زیرا دنیا دارد به طرف دهکده ی جهانی و مدرنیته حرکت می کند ، شما تفکرتون مال هزار سال پیشه و . . . غیره مواجه می شویم »


کدام پیشرفت؟؟ ، فنون زیاد شده و ابزار فنی فراوان اما، انسانیت و درستی به قهقرا رفته است. من مخالف پیشرفت علم و فن نیستم. اما خوشبختی در دنیایی که بیش از سه چهارم آن گرسنه است پیشرفت است؟؟ همه مرا خواهند بخشید که چنین خلاف آب شنا می کنم، ولی سواد دار و تحصیل کرده ای که از زبان مادری می گریزد!! آیا یک قشقایی است؟ اگر هست، چه خدمتی به مردم ایلش کرده و می کند و اگر نیست پس او هم یک دیگری است مثل هزاران دیگری که برون از ایل سواد و تخصیل دارند. دردی از دردهای فراوان ایل را کم نمی کنند. بنا به مثل معرف:

گیرم که هزاران تحصیل کرده قشقایی، همه فاضل -- از فضل آنان مردم ایل را چه حاصل؟

دوستی تعریف می کرد که چند سال قبل برای ایجاد یک بنیاد قشقایی فراخوان داد که جمعی گرد هم آیند و مانند تمام جوامع دیگر، خدماتی داوطلبانه به مردم کوچ روی قشقایی ارائه دهند. از این هزاران مهندس، دکتر، کارشناس و استاد قشقایی تنها 12 نفر اعلام آمادگی کردند. ما مرد سخن هستیم و نه عمل. چون شهری شده ایم و متمدن!

 شما چند انجمن قشقایی را می شناسید که کاری برای ایل (و نه برای شهریان) انجام می دهند.؟  و یا کلا چند موسسه عام المنفع قشقایی می شناسید. در دوران صدارت ایل خان ایل و تبارش آن چنان قشقایی دور از آگهی های جهان نگه داشته شده است و آن قدر کوس دلاوری و مبارزه با انگلیسی ها بر طبل کوبیده شده است که کسی از دردهای بی درمان ایل خبر ندارد و یا خود را به بی خبری و  به بیگانگی می زند.(من یکی از عموهایم در جنگ سمیرم کشته شد. خانواده اش بی سرپرست و درمانده شد. از خانان مبارز  نه تنها کمکی دریافت نکردند حتی یک تسلیت هم نشنیدند. و مجبور شدند که حاشیه نشین ده شوند.) و این بود حاصل مبارزه خان برای افزون کردن قدرتش!!

دل خوش هستیم که نام قشقایی را ژاپنی ها روی یک خود رو گذاشته اند.آیادی ها و سازندگی های سران ایل مان آن چنان حقارت آمیز است که دست به داستان سرایی های دروغین زده ایم. نبرد برای راهداری و تجارت را مبارزه با انگلیسی ها جازده ایم و  سیاست بازی برای خودگردانی و خود اختیاری سران ایل را همراهی با مصدق قالب کرده ایم. گویی تمام ایل قشقایی همان یک خانواده ایلخان بوده است. به جز دو یا سه کتاب که در مورد مردم ایل و زندگی سخت آنان به قلم کشیده شده است. ده ها کتاب های ستایش نامه و اسطورسازی نگاشته شده است.

ما چه مردم بدبختی هستیم. بسیاری از ما نه از نظر تمدن بلکه از نظر فکری عقب مانده هستیم. تا به این حقارت مسلط نشویم از این هم بد تر خواهیم شد. 

بهتر است که ما به جای بدیهه سرایی و شعار مداری، کمی عمل گرا و حقیقت بین باشیم. بهمن بیگی خدمت خود را کرد، و شاید هم راضی از دستاوردش بود، به عنوان یک انسان یک مرد قشقایی، هدفی داشت و مدارس عشایری را راه انداخت و توسعه داد. اما مردم ایل یعنی کوچروان ایلی بهره ای از داشتن سواد آموزان خود نبردند. جز این که گروهی از فرزندان آنان کوچ روی را ترک کرده به شهرنشینان اضافه شدند و تمدن را در چهار دیواری و کت وشلوار و کراوات و حال هم که با ریش و تسبیح به دست آورند. اما مردم ایل همچنان  در حسرت یک پزشک یک بهداشت و آرامش چشم به راه فرزندان افتادند که پاره ای از آنا به جای این که در خدمت ایل باشند: آن چنان بر خود می بالند که به مدیران و مربیان جهان درس می دهند!!

عزیزان از تعارف کم کنید و بر عمل بیفزایید. بیایید در فکر هم توعان و اقوام و فامیل بی پناه خود باشیم. تنها از این راه است که می توانیم ثابت کنیم که تلاش های بهمن بیگی موفق بوده است. و نه تعداد دیپلمه ها و لیسانس ها و دکترها ..... که همه ی این ها وسیله اند و نه هدف.

بله آنان آن چه آموختند، مناسب برای جامعه شهری، پسندیده برای خود  بود. راهی نو، برای یک زندگی نو، بود، آنان آموختند و به دنبال آموخته های دیگر رفتند، و دستاوردهایشان که فرا رفت، دیگر زندگی ایل و کوچ روی، را در شان خود ندیدند، و از آن دوری گرفتند و به آغوش شهرها پناه بردند، و القاب دکتر ، مهندس، و استاد گرفتند، و در شهرهای گوناگون رحل اقامت گزیدند و بی شماری از آنان از کشور خارج شدند و آموخته هایشان را در دانشگاه های آن سوی دریاها به انسان ها عرضه داشتند، تا که نسل آینده آنان از ایل و ایلخان، بهمن بیگی و مدارس ایلی  چیزی به یاد نیاورد و به فراموشی سپارند و شاید که دیگری نوای زبان ترکی قشقایی را هیچگاه به گوش نشوند، و موسیقی آن را بر نتابند، و از بزرگان  دانش آموخته این مدارس که پدرانشان هستند. بپرسند که این شیوه زندگی سرخ پوستان آمریکا در ایران هم سابقه داشته است؟؟ فرزندان ایل اسکان یافتند، کاری که رضا شاه نتوانست بسر انجامش برساند، درس و مکتب و معلم مدرسه عشایری  که به عشق خدمت به همنوعانش تلاش می کرد، همسو با خواسته دولت مردان از آب درآمد، خدمتی ارزشمند به دولت مردان  کرد چون که بنیان ایلی و ایلمداری را متزلزل کرد . تار و پود پوسیده و باقی مانده از ظلم و ستم سران خود را ویران کردند.

چه خوش داشته باشیم و چه از آن غصه دار شویم باید این حقیقت را بپذیریم که زندگی عشایری چون گل های صحرایی به زودی پر پر شده و دیر یا زود، روش و شیوه زندگی این مردمان با تاریخی کهنسال که به هزاران سال پیش بر می گردد، به خط پایان رسیده و به تاریخ سپرده خواهد شد. و شاید که ایلخان ما هم نگران از همین واقعه بود، و با تمام وجودش با اسکان ایل مخالف بود.!!

برادر که دربند خویش است نه برادر و نه خویش است.

هدف باید بهبود زندگی مردم ایل باشد و سواد یک وسیله است، و این بر ماست که کمبودهای دولتی و سران ایل را جبران کنیم و برای این عزیزان کاری بکنیم. و نه به ثناگویی روزگار خوش کنیم!! لااقل به گفته استادتان عمل کنید که می نویسد:

« باید به جنگ، جور و ستم رفت. باید بی سوادی و جهل را ریشه کن ساخت. باید به گسترش فرهنگ و سواد همت گماشت. ولی البته فرهنگ و سوادی که از اخلاق انسانی و شرف خواهی و مظلوم نوازی چدا نشود و از محبت و مهربانی به پدران آواره و مادران داعدیده، به سکینه و به سکینه ها دور نماند»[1].


متتظرم که این دوستان دواطلب به میان رفته و خدمت کرده، مرا از اشتباه درآورند و برایم بنویسند که کدامین یک به ایل خدمت کرده اند!!!


برچسب ها: ایل قشقایی - مدرسه عشایری - بهمن بیگی ،

دره مارون نام روستای خوش آب و هوایی است در ۳۵ کیلومتری شیراز که محل اسکان جمعی از عشایر قشقایی از طایفه کشکولی بزرگ و تیره بولوردی می‌باشد. در میان خود بولوردی‌ها مردمان دره مارون به گردانی‌ها معروفند.این روستا درغرب شیراز واقع شده وبه دلیل اینکه دربین دره خوش آب وهوایی واقع شده واز قدیم محل زندگی خزندگانی همچون مار بوده به آن دره مارون گفته اند.این دره چشم انداز بسیار زیبایی دارد وچشمه سارهای زیادی دارد که زندگی را در این دره جاری ساخته است. درگذشته دور شغل مردم این روستا دامداری بوده و این منطقه به عنوان چراگاه ییلاقی مورد استفاده قرار میگرفته است. مردم این روستا بنا به تقسیم بندی سنتی ایلیاتی یک بنگو محسوب میشدند که نام آن بنکوی گردانی است. در بنکوی گردانی چند خاندان که نام آنهامنصوب به اجداد آنان میباشدمثل قنبرلو - بهزادلو- عسکرلو- کهزادلو و جرکانلوزندگی میکنند. گردانی ها مردمانی آزاده و شجاع بوده و در دلاوری و وطن پرستی شهره بوده اند.

وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری

ریشه اژدها و (ضحاک) یکی است و صورت‌هایی دیگر چون «اژدر»، «اژدرها» و «اژدهات» دارد، به معنی «ماری است افسانه‌ای و بزرگ، با دهان فراخ و گشاد.» در داستان‌های پهلوانی و اساطیری ایران از گرشاسپ و رستم به عنوان پهلوانان اژدهاکش نام برده شده است. شهرت مردم این روستا مثل بیشتر بلوردیها اژدهاکش واژدری است. وجه تسمیه این فامیل به پدر جد این طایفه باز میگردد. در زمانهای کهن مردم که از قشلاق به ییلاق وبرعکس کوچ میکردند. به دلیل وجود منطقه جنگلی در مسیر راه کوچ هرسال در نقطه ای از مسیر اژدهایی بزرگ ( مار بوآ) به کمین می نشست و تعدادی از دامها و یا حتی آدمی زاد را شکار میکرد و میکشت و میخورد.. حسین پدر جد مردم طایفه بلوردی که مرد شجاع و دلیری بوده از این وضع ناراحت شده وتصمیم میگیرد که هر طور شده این اژدها را از بین ببرد. حسین علی رغم هشدار اقوام در وقت کوچ ایل یک عدد تبر ویک تخته نمد با خود برمیدارد و به محل احتمالی دیدار اژدها میرود. نمد را بدور خود پیچانده و خود را به خواب میزند . اژدها که بوی آدمیزاد به مشامش میخورد پیدایش میشود و با ولع تمام از یک طرف نمد شروع به بلعیدن میکند .مقداری که طول میکشد نمد در دهان اژدها گیر میکند و حسین از طرف دیگر خارج میشود وبا تبر خود اژدها را قطعه قطعه میکند و مردم را از کشتن اژدها مطلع میکند. مردم هم که کشته شدن اژدها را میبینند او را تحسین کرده وبه او لقب حسین قره تبراژدهاکش میدهند. قصه حسین قره تبر اژدهاکش زبان به زبان از قدیم نقل شده است. در زمان صدور شناسنامه برای این مردم شهرت اژدهاکش و اژدری برگزیده شده است. متاسفانه عده ای از بلوردی ها به دلیل عدم آگاهی از وجه تسمیه این شهرت زیبا وبا معنی نسبت به تغییر شهرت خود اقدام کرده اند که جای تاسف دارد. این شهرت نشانه دلاوری و جرات وقهرمانی وایثار برای نجات ایل است.بلوردی ها با داشتن چنین روحیه ای دروطن دوستی ودینداری شهره اند و همین روستای دره مارون شهدایی را تقدیم وطن نموده است.

اسامی شهدای روستای دره مارون

شهید محمد گردانی فرزند قنبر افسر نیروی هوایی ارتش شهید محمد رادفر(اژدهاکش) فرزند رستم خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی

 شهید داراب جرکانی  فرزند درویش  سرباز 

شهید علیرضا اژدهاکش فرزند عبدالله درجه دار ژاندارمری

شهید مرتضی افتخاری مقدم (اژدهاکش) فرزند لهراسب

بسیجی شهید احمد ( امیر) اژدری فرزند فرهاد بسیجی

گردانی ها و خوانین

بلوردیها بویژه گردانی ها از قدیم مردمانی آزاده بوده و هرگز زیربار زور خوانین نرفته و خود را دور از خوانین نگه میداشته اند. برای خوانین فرمانبری نکرده و از افرادی که اطراف خوانین به نوکری و چاکری پرداخته اند نفرت داشته اند. با آنان ازدواج نکرده و دختران خود را هم به این افراد نمیداده اند.

گردانی ها و علم آموزی

گردانی ها سابقا بیشتر به گله داری و دامپروری مشغول بوده اند ولی با ایجاد مدارس عشایری و افزایش سواد تغییر زیادی در گزینش مشاغل انجام پذیرفته و هم اکنون جوانان گردانی با تحصیلات عالیه در مشاغل دولتی وخصوصی مشغول شده اند. همین امر موجب فراموشی بسیاری از شیوه زندگی سنتی این مردم شده است.


طبیعت دره مارون

منطقه ییلاقی درمارون چشم انداز طبیعی زیبایی دارد و چشمه سارهای زیادی از آن جاری است. این منطقه از انبوهی از درختان سرسبز پوشیده بود که در چند سال اخیر به دلیل کم شده چرای دام در منطقه دوباره چهره زیبای خود را احیاء کرده است. درسالهای قبل به دلیل جریان آب چشمه های پر آب در جوی های سنتی یک نوع اکو سیستم زیبا و متنوع در این دره درجریان بود ولی به دلیل گسترش باغات سیب و استفاده از سموم دفع افات نباتی و همچنین لوله کشی باغات از چشمه اصلی این اکوسیستم به هم خورده وتا حدودی نابود شده است. با این حال این منطقه یک منطقه ییلاقی در نزدیکی شیراز است که ایرانگردان زیادی را برای دیدن این روستا به اینجا میکشاند

زبان و دین

گردانی ها به زبان ترکی قشقایی صحبت میکنند و دارای لهجه مخصوص به خود هستند. ودین آنان اسلام و دارای مذهب شیعه 12 امامی میباشند.

 


برچسب ها: وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری ، دره مارون ، روستای دره مارون ، بلوردی ، اژدری- اژدهاکش ،

سیزدهم ذی حجة الحرام:  گاه برخاسته، وضو ساخته با جناب حاج به مسجدالحرام رفته، خیلی نماز قضا کرده. بعد وقت شده، نماز فجر با جماعت ادا کرده. هفت شوط طواف کرده با دو رکعت نماز طواف جهت برادران و به منزل آمده راحت شده.

ولی مسجدالحرام چنان شلوغ و ازدحام هست که نمی‌شود عبور نمود. بعد، ظهر وضو ساخته، رفته نماز ظهر و عصر خوانده، هفت شوط طواف نموده، آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. بعد نماز مغرب و عشا با جماعت خوانده به منزل آمده.

حال همه در خیال مدینة طیّبه می‌باشیم. شب راحت شده، آمده خوابیده و آن شب چهاردهم ذی حجة الحرام و روز سه‌شنبه بود.

چهاردهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته با جناب حاج در مسجدالحرام رفته و نماز فجر با جماعت ادا کرده. در منزل آمده با جناب حاج، خدمت جناب مستطاب اعلی مرتبه حاج سید عبدالحسین شرف الدین مجتهد جبل عاملی رفته، دیدن کرده و جناب حاج مسئله جواب سئوال نمودند. و خود من فقط خواهش کردم که یا برود خانه شریف حسین  یا آن‌كه او را بخواهد قرار بدهد به جهت راه مدینه طیبه. بلکه یک نفر از پسرهای شریف با عده‌ای سوار [و] توپ همراهی کند که اهل حاج آسوده برود. و خیلی هم مهربانی نمود. قبلِ ظهر عودت به منزل شد. و اهل مجلس، تمام ازین خواهش و تأکید من در حضور این مجتهد، عُموم خیلی خوششان آمد که همه دعا می‌نمودند.

و بعد از ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در مسجدالحرام رفته نماز ظهر و عصر با جماعت خوانده. و بعد، از بس جنجال و ازدحام بود نتوانستم [ادامه دهم]

 قدری گردش در دُكان‌ها می‌نمودم، یک ‌روح [کذا] قرآن [با] عكس‌های...[33] پیدا کرده، به جهت حضرت اجل و اشرف‌زاده، آقای خسروخان حفظه‌الله تعالی هدیه کرده، به پول‌های خودمان دو تومان کمتر. چون حاجی‌های جلو خریده بودند گیر نمی‌آمد. و بعد یك‌ روح دیگر پیدا کرده و آن را هم به ‌خیال و اسم فرزندی عبدالحسین هدیه نموده که ان شاءالله به ‌خواست خداوند...[34] و بعد قرآنی دیگر هم به ‌تولای[35] همین‌ها هدیه شد. بزرگ بود. بعد نماز مغرب و عشا را با جماعت ادا کرده و بعد در منزل آمده راحت شده، خیال به ‌جا آوردن عمره مفرده شدیم. آن شب پونزدهم ذی حجة الحرام و روز چهارشنبه می‌باشد.

پونزدهم ذی حجة الحرام: و شب خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته، با جناب فخرالحاج و سائر همراهان همه در مسجدالحرام رفته. چون وقت بود خیلی نماز قضا خوانده. بعد نماز نافله صبح را خوانده. بعد وقت شده، نماز فجر با جماعت ادا نموده و از در دارالصفا بیرون رفته.

نه چنین هنگامه است. اولاغ سفید و همه رنگ، پالانُ دهنه و افسار کرده، همین جور نگه داشته. و ما هم دو رأس گرفته، یکی به جهت جناب مستطاب حاج ملاباشی و یک‌ رأس هم برای خودم. همراهان هم گرفتند. زود سوار شده، طرف مغربی مکه معظمه حرکت شد، چاه فخ‌ و ‌تنعیم می‌گویند، به ‌قدر یک‌ فرسخ نیم همین جورها هست. و در بین راه دشت مسطح قشنگی دیده شد. چند دانه کُنارِ باغی و درخت سبز خوب و عمارت‌های عالی و دو سه بقعه، گُنبز داشت. از عربی جویا شده، به ‌اشاره گفت «شهداء شهید شده، ابوجهل لعین دشمن». دیگر بیش از این حالی نشد.

بعد گردنه‌ای بود، در گشته[36]. گردنة دیگر بود، شرح ایضاً که دیدیم. دشتی بزرگ هست، میانه آن خیلی چادر زده شده. عمارت برج مسجد بزرگ چاه فخ ‌و ‌تنعیم در آن‌جا بود. ما هم رفته پیاده شده. فوری یک قوری چای قهوه‌چی حاضر کرده صرف شد. و بعد احرام‌ها را برداشته با دعا و شکر و ذکر داخل مسجد شده، دو رکعت نماز خوانده و دعاهای مستحبی خوانده و نیت کرده، لنگ ردا پوشیده، لبیک گویان بیرون آمده. سوار اولاغها شده، با تلبیه و لبیک‌گویان آمده تا داخل کعبه از در دارالسلام داخل شده. هفت شوط طواف کرده و دو رکعت نماز طواف در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ نموده. بعد از در دارالصفا بیرون رفته، هفت شوط سعی از صفا به مروه و از مروه به صفا و با هروله کرده. بعد شاربُ ناخن گرفته. داخل خانه کعبه هفت شوط طواف نسا نموده، آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف کرده و عمره مفرده هم تمام شد. بیش از این اعمال ندارد.

و منزل آمده، احرامی‌ها را برداشته، همان لباس عربی که در بر بود پوشیده راحت شده. ظهر برخاسته با جناب حاج وضو ساخته، به مسجدالحرام رفته، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده. چون کار داشته به منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل ادا کرده. و جناب حاج از مسجد آمده، قدری کسالت داشتند. آن شب شانزدهم و روز پنجشنبه شهر ذی حجة ‌الحرام بود.

شانزدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته، خودم تنها به مسجدالحرام رفته، مالِ دو روز و دو شب نماز قضا کرده. و بعد نماز نافله صبح خوانده که وقت شده نماز فجر ادا کرده. بعد هفت شوط طواف مستحبی دور خانه کعبه نموده. بعد در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف کرده، به منزل آمده. و ظهر وضو ساخته به مسجد رفته، نماز ظهر و عصر ادا کرده و در همان‌جا مشغول دعا و تعقیبات بوده که نماز مغرب و عشا هم ادا کرده. بعد به منزل آمده راحت شده و آن شب جمعه و هفدهم شهر ذی حجة الحرام بود.

هفدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته به مسجدالحرام رفته، به جهت طواف. دو روزُ دو شب نماز قضا خوانده و بعد دو رکعت نماز نافله صبح خوانده. بعد وقت شده، نماز فجر را در تاق بنی‌شیبه خوانده.[37]

و بعد هفت شوط طواف دور کعبه به نیابت از جهت حضرت سید تاج الدین محمد که در [شهر] قیر[38] بقعه دارد و یك‌ دفعه گنبدُ بقعة بارگاه او را خودم قربتاً الی الله تعمیر کرده‌ام.

و هفت شوط طواف از جانب حضرت آقای ما نُه‌تَن[39] که اسم او حضرت شاه‌یار می‌باشد، در بالای [روستای] کردیل واقع است، کرده.

آمده در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. از حضرت آقایی هم شهادت گرفته و هم به شهادت طلبیده، استدعا نموده. و بعد در منزل آمده، مشغول ترتیبات منزل،  و در خیال حرکت به جهت مدینه طیبه، خرید، ترتیب منزل و خیالات جمّال‌های عرب بدو [بودیم]. و ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در منزل جناب مستطاب حاج ذوالریاستین رفته، بعضی کار داشته، ناهار صرف شده. چون دور[40] شد دیگر به مسجدالحرام نرفته، در همان منزل حاج ذوالریاستین با همان جناب اقتدا کرده، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا نموده.

بعد منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل ادا کرده و آن شب هجدهم ذی حجة الحرام و روز شنبه بود راحت شده. خیلی خوش هوا و سرما بود، با پوشن خوابیده. و روز هجدهم عید غدیر‌خُم می‌باشد. آن روزی است که حضرت عالی مرتبه محمد مصطفی ـ علیه‌السّلام ـ در غدیر‌خم از جهاز شتر منبر ساخته، در بالای منبر بازوی حضرت والا مرتبه امیرالمومنین ـ علیه‌السّلام ـ را گرفته، بلند نموده و وصی و جانشین خود قرار داده و اول کسی‌که آمد بیعت کرد عمر بن خطاب بود که دست حضرت امیر (ع) بوسید و گفت: «بِخ بِخ لَکَ یا علیّ». و شب راحت شده.

هجدهم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته در مسجدالحرام رفته، نماز نافله صبح خوانده. و بعد هفت شوط طواف به نیّت هفت امامزاده (ع) که در میانِ قبله و شمال «مکویه» می‌باشد، یکی از پنج‌‌تن[41]، شاه‌زاده ابراهیم علیه‌السّلام تا اسم اون‌ها معین شود. و همه در یک بقعه می‌باشند، زیارت کرده آمده، در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ دو رکعت نماز طواف خوانده. بعد رفته در حجر حضرت اسماعیل ـ علیه السلام ـ دو رکعت نماز هدیه کرده، در زیر ناودان طلا خیلی استغاثه و استدعا کرده که ان شاءالله به ‌خواست خلاق عالم به ‌اجابت برسد.

 و بعد از طرف غربی به ‌طرف رکن یمانی رفته، بر درِ مستجار خیلی خیلی استدعا کرده و بعد رفته در رکن یمانی زیارت کرده، خیلی خیلی استغاثه و استدعا به نیابت از حضرت اشرف اعظم آقایی آقای سردار عشائر و اهل بیت‌شان کرده، یک یک اسم برده که ان شاءالله به ‌خواست خداوند عالم به ‌اجابت برسد.

و بعد به منزل آمده و راحت شده. بعد از ظهر وضو ساخته، با جناب حاج در مسجدالحرام رفته، نماز ظهر و عصر با جماعت ادا کرده و بعد رفته هفت شوط طواف به نیابت حضرت شاه‌چراغ (ع) کرده، در مقام حضرت ابراهیم (ع) آمده، دو رکعت نماز طواف کرده. بعد هفت شوط طواف به نیابت حضرتین سید میرمحمد (ع) و سید میراحمد (ع) کرده، آمده در مقام حضرت ابراهیم (ع) دو رکعت نماز طواف خوانده. در منزل آمده، نماز مغرب و عشا در منزل خوانده.

و آن شب نوزدهم شهر ذی حجة الحرام بود و روز یکشنبه. راحت شده و آن شب قدری گرم شد، جزئی پشه هم پیدا شد، صدا می‌داد، اذیت نمی‌رساند.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

ششم ذی حجة الحرام: شب برخاسته، نماز قضا كرده و نماز فجر با وقت خود ادا نموده. یك‌ ساعت از روز بالا آمده بنا گذاشتند اوّل شلیك عسکر و توپ و قورخانه با شیفور طبل بالابان به جهت نظم منی حركت شد. و پیش از ظهر بنا گذاشتند اهل تَسنُّن چه خلق مكه و چه سائر بلد كه در مكه بود حركت كند.

چه گویم و چه نویسم كه مطابق با نزدیك شود. و شب و روز نبود پیاپی پشت در پشت می‌رفت. و ظهر وضو ساخته، در مسجد‌الحرام رفته، نماز ظهر و عصر ادا نموده، مشغول طواف شده، پنج شوط طواف به نیت پنج تن آل عبای ـ علیهم ‌السّلام ـ نموده و پنج دو ركعت نماز در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نموده مغرب شده. جناب مستطاب مولائی آقا سید ابوالحسن مجتهد جبل عاملی برادر همان جناب مستطاب مولائی آقائی، آقا سید عبدالحسین شرف الدین مجتهد جبل عاملی بود، تشریف آوردند مسجدالحرام. اقتدا نموده نماز مغرب و عشا را ادا نموده و منزل آمده راحت شده. و آن شب هفتم و روز سه‌شنبه شهر ذی حجة الحرام بود.

هفتم ذی حجة الحرام:  خیلی گاه برخاسته، وضو ساخته در مسجد‌الحرام رفته، نماز نافله صبح خوانده. بعد نماز فجر ادا كرده. بعد طواف رفته، سه هفت شوط طواف به ‌اسمُ رَسم به جهت سه نفر از امامان ـ علیهم ‌السّلام ـ ادا كرده، آمده در مقام حضرت ابراهیم علیه‌السّلام شش ركعت نماز دو ركعتی به نیت طواف خوانده و به منزل آمده.

و دو ساعت از روز بالا آمده، بنای توپ و شلیك توپ گذاشته، تا هوای ظهر، همان ازدحامُ شادكامی و شلیك توپ بود و ثانیاً هوای ظهر كه شد بنا به رفتن گذاشتند. و ما هم وضو ساخته به حرم رفته نماز ظهر و عصر با جماعت ادا كرده بعد به منزل آمده. و روز چهار‌شنبه شهر حال می‌باشد و نماز مغربُ عشا در منزل ادا نموده و راحت شده.

و پیراهن كعبه را همان غروبی آورده بودند، كشیده برده بودند بر سر بام كعبه كه آماده باشد و پیراهن چهار وِقر[24] است كه شتر آن را با زحمت می‌آورد. خیلی سنگین است ماشاءالله، كه فردا كه هشتم شهر ذی حجة الحرام است، بدوزند و كلید كرده برِ كعبه بنمایند.

هشتم ذی حجة الحرام:  شب خیلی گاه برخاسته، با جناب حاج در حرم رفته، مشغول نماز قضا شده. و بعد نماز نافله صبح خوانده كه وقت نماز شده، اقتدا نموده، نماز فجر را با جماعت ادا نموده. و بعد سه هفت شوط طواف به ‌اسم حضرت امام موسی كاظم ـ علیه السلام ـ  و امام علی بن موسی رضا و امام محمد تقی ـ علیهما السلام ـ نموده. بعد سه نماز دو ركعتی طواف در مقام حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ نموده، آمده به منزل كه دستُ‌پا دیده[25]، مستعد شده از برای منی.

نزدیك به ظهر با جناب حاج و چند نفر دیگر احرامی‌ها را برداشته، به بِئرِعلی ـ علیه السلام ـ رفته و غسل مستحبی به نیت دخول حرم نموده، وضوی واجب ساخته، از همان راه به مسجدالحرام رفته، نماز فریضة ظهر نموده و لنگ ردا بسته شد، به نیت پونزده اعمال واجب و نیت چهار چیز متروك كه در عمل عمره تمتع ذكر شده، بنای تلبیه‌خوانی گذاشته، تلبیه همان لبیك، اللهم لبیك، لبیك لا شریك لك لبیك انّ الحمد و نعمت لك و الملك لك لا شریك لك» است، و دعای مستحبات عقب این دارد [که] در رساله‌ها ذكر است. و بعد نماز فریضه عصر با جماعت ادا كرده، در منزل آمده كه بنای توپ و شلیك توپ گذاشتند. از هر جا از كوچه‌های شهر مكه بار شده و می‌رفتند و یعنی ما‌ها دست نگه داشته كه قدری خُنك هم بشود و نیم ساعت به ‌غروب مانده حركت نمودیم.

خداوندا چه هنگامه‌ای بود. از هر كوچه مكه شُقدُف و كجاوه سر به ‌هم داده، به همین جور ایستاده. از یك كوچه هم محمل عایشه آوردند. مزغان[26] و شیفور بالابان با عسکر، فوج فوج جلوِ او.

به ‌هرحال تا غروب از شهر مكه رد شده می‌رفتیم. كوه دیده شد. سر كوه بقعه‌ای نمایان بود، سؤال نموده گفتند آن جبل‌ نور است و غار ثور هم می‌گویند. رد شده، قدری راه رفته، جلوِ بعضی از شتر شُقدُف گرفته شد. پیاده شده نماز مغرب و عشا با جماعت ادا نموده روانه شدیم. تمام،  فرسخی كمتر بود، رسیدیم در منی.

در منی چه اسباب فراهم نموده بودند. بنای توپ و شلیك توپ و مزغان و طبل بالابان متعدد بود. تا صبح همین حاج و غیر حاج می‌آمد. و ما هم جائی كه از اول رسم هست كه شیعه و ایرانی منزل می‌نماید، منزل گرفته شام صرف شده.

فرستادیم خدمت جناب مستطاب فخرالحاج ذوالریاستین كه تشریف بیاورند برویم در مسجد «خیف» و آن جناب تشریف آورده، با جناب مستطاب فخرالحاج حاجی ملاباشی سه نفری، چراغ...[27] هم دادیم برداشتند، رفتیم مسجد خیف. مسجد بزرگی می‌باشد كه تمام انبیا و اولیا از حضرت آدم ـ علیه السلام ـ و خاتم انبیا كه محمد مصطفی ـ علیه‌السّلام ـ بوده باشد و آقایان تمام نماز خوانده‌اند. و ما هم رفته در مسجد خیف شش ركعت نماز مستحبی دارد خواندیم. هر قدر پیشرفت شد، علاوه نماز كرده و استدعا به ‌درگاه قاضی الحاجات نموده كه ان شاءالله به ‌اجابت برسد. بعد به منزل آمده، قدری راحت شده و بنای حركت شد و آن شب نهم ذی حجة الحرام و روز پنجشنبه بود.

نهم ذی حجة الحرام:  وضو ساخته نماز فجر با جماعت ادا نموده. و از صدای توپ، شیفورُ دُهُل چه عرض شود. و از شهر مكه كه بیرون آمده، همه رو به شرقی رفته می‌شود، خصوصاً در این جا بلكه قدری هم از راست به شرق رفته می‌شود، میانه دو كوه است، ولی راه لازم نیست، كوه تا كوه می‌رود. و در رفتن صحرائی بود [به آن] وادی ‌مُحسّر می‌گفتند یا سوار شتر یا پیاده باید هروله شود. زمین هست كه خیلی قوم آن محل فسقُ فجورُ فساد می‌نموده، خداوند عالم غضب نازل نموده، حالیه هم باید تند رفته رد شده، بر آن فسادكُن‌ها[ی] لعین، لعن كنند. ما هم لعن كرده رد شدیم.

بعد مشعرالحرام را نشان دادند. رد شدیم تا ساعت سه از روزْ گذشته، كوه‌های عرفات نمایان شد. كه این چادر و دست‌گاه كه قبل رفته، زده شده چه نویسم، به ‌نوشتن درست نمی‌آید، مگر خلاق عالم نصیب كند بروند و ببینند. و ماهای اهل ایران هم به منزل‌گاه خود كه دست چپ كوه عرفات [بود] رسیده، چادر زده، بنای اعمال حج تمتع گذاشته. اوّل غسل مستحبی نموده، بعد نیّت نموده مشغول نماز، دعا و واجبات كه باید به ‌عمل بیاید به ‌موقع خود ادا می‌شود. از هر جا تمام [صدای] روضه است و گریه است و شكرُ ذكر به ‌درگاه خداوند عالم است.

كه ظهر شده تلبیه قطع شد. از نو تجدید نیت نموده و بنای توپ و شلیك توپ گذاشته و ما هم مشغول نماز ظهر و عصر با جماعت شده، ادا نموده. و حضرات تَسنُّن از ظهر كه گذشت، بنای حركت گذاشت، بیله بیله مراجعت نموده برای مشعرالحرام. و شیعه‌ها توقف كرده تا مغرب شرعی، آن وقت حركت نمودیم. ولی از غروب، توپ و غماره و آتش‌بازی بنا كردند و بعد عسکر و سرباز و جمّال‌ها كه عرب‌های بدو باشند، بنای مشق تفنگ هم نهادند كه تمام زوّار تا بعد از مغرب حركت نمودیم.

ساعت دو وارد مشعر الحرام شدیم. و آن شب دهم و روز جمعه و به ‌لفظ ایران، عید قربان است. و بعد وضو ساخته، تجدید نیّت نموده و نماز مغرب و عشا ادا با جماعت كرده و مشغول ریگ جمره جمع نمودن شدیم. نفری هفتاد دانه ریگ به ‌قدر سر انگشت و ریگ او هم سیاه خالی نباشد و سفید خالی نباشد و قرمز خالی نباشد، رنگ مخصوص دارد، جوهری و نقطه نقطه می‌باشد. بعد از صرافی، هفتاد دانه باید باشد. جمع كرده نیّت نموده راحت شده.

دهم ذی حجة الحرام: صبح گاه برخاسته. وضو ساخته نماز فجر با جماعت ادا نموده، مشغول دعا شده. همان‌كه آفتاب طلوع كرد، بنای حمل نمودن شده حركت شد. ولی توپِ مشقِ سرباز از قبل از طلوع هیچ كوتاه نمی‌شود. در همان بین راه هم گذر بر گذر توپ، قورخانه و محملِ‌ عایشه كه واقعاً حجله‌خانة زینت كرده است، ایستاده شلیك توپ و مشق مزغانُ طبلُ دُهُل زده می‌شود و حركت می‌نماید.

همان كه قدری راه رفتیم به ‌وادی محسّر رسیدیم. باز شتر را تند كرده و مردم هم هروله، لُكه و اَلَخدَر[28] كرده رد شدیم. به ‌قدر فرسخی كم‌تر رفته كه رسیدیم به منی كه واقعاً قربانگاه حضرت ابراهیم ـ علیه‌السّلام ـ است كه می‌خواست آن حضرت عالی مرتبه اسماعیل ـ علیه‌السّلام ـ را قربانی كند و هدیه در راه خداوند عالم بفرستد. مشیّتُ الله قرار نگرفت، رحم در حق حضرت اسماعیل نمود، كاوة[29] قربانی به ‌امر الله حضرت جبرئیل از آسمان آورد.

كوه سیاه بالای منی طرف شرقی منی هست، ظاهراً می‌گویند همان وقت به ‌نظر مخلوق از همان كوه پائین آمده.

و ماها یعنی اهل ایران و شیعه طرف راست همان كوه منزل‌گاه دارد، منزل گرفته و تجدید نیّت كرده، از ریگ‌ها هفت دانه برداشته با جناب حاج نیّت كرده، دعا خوانده روانه شدیم، رفته رمی جمرۀ عقبه کرده. ولی چنان ازدحام بود كه نمی‌توانستیم ریگ را با چرتیك[30] بزنیم. همان با انگشت یكی یكی دعا خوانده زدیم و مراجعت به منزل نموده. و شلیك توپ پیاپی متّصل، وصل است. پول برداشته به قربانگاه رفته، كاوة لازمه خرید كرده، با نیّت، با دعا قربانی‌ها را برای رضای خلاق عالم كرده مراجعت به منزل نموده.


ادامه مطلب

برچسب ها: ایل قشقایی- ایازخان قشقایی- سفرنامه ایازخان قشقایی ،

تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic