سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی3

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،فرهنگ ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت سوم
روح اله اژدری
به یاد پدران  و مادران  
بیاد دارم پدر و مادرم را که درانتهای همین دره سیاه چادرمان را بپا کرده بودند و با طبیعت و مثل طبیعت زندگی می کردند. پیر زن و پیر مردی  با موهایی سفید با چهره ای پرچین که گردش زمانه خلل در آرامش انها بوجود آورده بود، دیده به سوی افق دوخته و منتظرم بودند. این درختهای ارجن و کیکم ، شاهد تنهایی آنهاست . از آه و ناله و گریه آنها غمگین می شود و با شادی انها شاد می گردد. این زمین ناهموار می داند که پیرمرد چشمانش بینایی سابق و زانوانش استحکام جوانی  را ندارد  برای همین خود را برای حرکت این پیرمرد هموار ساخته است. بیاد دارم مادرم را که چگونه مهر مادری بر پیمانه دل ما می ریخت. چگونه وقتی به خاطر بازیهای کودکانه خاری بر پای ما می نشست با مهر عطوفت خار از پای بیرون می کشید و بر آن مرحم می گذاشت. بیاد دارم پدرم را که چگونه صبحگاهان همراه  گله به کوهستان می رفت و عصر باز می گشت. پدرم مرد سختی بود اما قلبی مهربان داشت. یاد باد صبحگاهان را که مادر با دست های پینه بسته اش خمیر ورز می کرد  و بر روی ساج می انداخت و ما در کنار اجاق بر روی گبه قدیمی مادر می نشستیم و مادر مشتک می پخت و ما گرما گرم با ماست و کره می خوردیم. سالهاست که دیگر مشتک مادر را نخورده ایم . دیگر در هوای صبحگاهی شهر خدا بر کنار اجاق نشستن و هیزم بر اجاق نهادن و در میان دود و آتش ،آجاق را فوت کردن و تیر نان پزی از دست مادر خوردن آرزو شده است. آن نان های برشته و با مزه آمیخته با جوهر محبت مادر و زحمت دست پدر بود و تا کنون هیچ نانی در دهان من مزه ان نانها را نداشته است. آن چوب که می سوخت  و نان می پخت دل مادرم بود که می سوخت تا ما را نیرو و توان دهد و بنگرید که سالیان سوختن ، چگونه دستهایش را ناتوان و سیمایش را خسته و چروکیده  ساخته است. آن اجاق را من باستان زندگی خود می دانم و او خود شاهد سوختن پدر و مادر برای نیرو و توان گرفتن ما بوده است و به وقت خود شهادت خواهد داد. من بر آن اجاق بوسه خواهم زد و خاکستر آن را سرمه دیده ام خواهم کرد که سرمه محبت و عشق است. من دستهای زمخت و چروکیده پدرم را به نشانه سالها عشق ورزیدن و سوختن می بوسم. ان کس که از ویژگیهای انسانی بهره ای برده باشد نجیب زاده واقعی است. احترام نجیب زادگان با خزیدن زمان به گذشته تغییر نمی کند.


سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی2

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت دوم
روح اله اژدری
صدای ستایش  
همچنان که در زیبایی های درختان و سخره ها و شر شر آبشارها غرق شده ام نسیم فرحبخش کوهستان با هماهنگی برکهای درختان موسیقی دلنوازی می نوازد و فضای روانی ما را می تکاند و موجب تموجات روحی لطیفی می شود که هیچ نوازنده  ماهری توان چنین تغییری در سطوح روانی ما را ندارد. هیچ دستگاه موسیقی که از پیشرفته ترین فنون بهره مند باشد توان تولید چنین آهنگی ندارد. آهنگ عظمت خالق و هماهنگی و ترکیب مخلوق است . صدای ستایش است. باید گوش سپرد و خود و روان خود را بر موجهای این نسیم ستایش سوار کرد و تا فراسوی رهایی از بند بندگی خود رفت و در اوج رهایی فریاد بندگی خالق را لبیک گفت. من صدای ستایش جاندار و بیجان را در این فضای کوهستان بیشتر می شنوم.  
ذکر تسبیحات اجزاء نهان  
غلغلی افکنده در این جهان  
جمله اجزاء زمین و آسمان  
با تو می گویند روزان و شبان  
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم  
با شما نا محرمان ما خاموشیم
خاموشیم و نعره فریادمان  
می رود تا پای تخت جانمان  
دیدار این دره های زیبا  و این دشت های پر بوته و قله هایی که به خدا نزدیکترند و چشمه سارهای شیرین و خنک ، نسیم فرحبخش صبحگاهی و بوی مطبوع  خاک و آب و علف خاطرات شیرین گذشته را همچون کوپه های یک قطار سریع السیر در ریل ذهنم به حرکت در می آورد. چهار فصل اینجا نماد حیات است. پاییز چون سر می رسد رنگ قرمز و زرد و سبز شکوه و عظمت آن را دو چندان می کند. اما کوچ ایل فضای غم انگیزی را بوجود می آورد و احساس تنهایی برای آنان که می مانند شاید نتیجه کوچ ایل یاشد. زمستان فصل خواب است. درختان لخت و سوسویی  که از انعکاس نور آفتاب از سفیدی برف حاصل می شود در همجواری آسمان آبی انسان را در رویای هستی  خالق این تکه از مجموعه هستی فرو می برد. بهار و تابستان فصل امید و حرکت است . علف ها از زیر خروارها خاک و از قلب سخت سنگ ها با همان لطافت خاص و با اراده ای مستحکم به حرکت در می آیند و دیری نمی گذرد که در سراسر این دره ها و دشت ها حیات گسترش می یابد . این دره ها و دشت ها سبز می شوند . سبز رنگ فرحبخشی که حس درونی انسان را به زیبا بینی تحریک می کند. در این دره  و آب و علف و خاک و سنگ و درخت با من و تو آشنا هستند. وفتی بر آن قدم می گذارم زمین های نا هموار هموار می شود. سنگها خود را از جلوی پایم کنار می کشند. چمن ها خود را در زیر پایم پهن می کنند. هر درختی که از کنارش می گذرم شاخه هایش را به نشانه سلام و خوش آمد گویی خم و راست می کنند. در این دره هر گیاهی که با وزش نسیم می لرزد و هر شاخه درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد ، هر صدایی که شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند و هر فصلی که برای سبز شدن و پا پژمردن جنگلها و چمن زارها فرا می رسد با من به زبان خود سخن می گویند. قرص درخشان ماه که به آهستگی از  پشت پرده ای از ابر نهان می شود، ستارگان فروزانی که شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند ، گله گوسفندانی که با رسیدن فصل خزان چراگاههای خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گویند، بوته خارتنگس که گلی کوچک بر فراز آن می شکفد ، شاخه سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد ، توده خرم گیاهی که با وزش نسیم بهاری به هر سو خم می شود ، همه با زبانی با ما سخن می گویند. زبانی که آهنگهای آن از زمزمه جویبار و از ناله باد ترکیب یافته است.


برچسب ها: ایل قشقایی- دلنوشته- روح اله اژدری- اژدهاکش- اژدری-بلوردی- کشکولی - گردانی ،

سه شنبه 25 مهر 1396

دل نوشته های یک قشقایی1

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

آسمان شهر خدا
 قسمت اول
روح اله اژدری
دلمان سبز بود و هر شب سر بر بالین ارامش می نهادیم و ستارگان اقبال خویش را در آسمان پر ستاره شهر خدا می شمردیم. هر شب با موسیقی دلنواز قورقور قورباغه ها و جیرجیر جیرجیرکها که سکوت معنادار شبانه را می شکست به خواب می رفتیم وهر صبح با جیک جیک کنجشکهایی که در همان نزدیکی خانه ساخته بودند بیدار می شدیم.. ما در آن خانه آسمانی جمعیتی پر مهر محبت بودیم. به هم عشق می ورزیدیم. علی رغم مشاجرات کودکانه هرگز قهر نمی کردیم. قلب خود را به گرمی محبت نزدیکان عادت داده بودیم. اما افسوس که زمان دست تقدیر را بر تفرقه ما فرود آورد و هر کدام را به جایی فرستاد. از زمانی که  آن زندگی  آرامبخش را رها کردیم و به دامن این جوامع شهری پناه آوردیم رنگ سبز زندگیمان به زردی گرایید. امروز حال و هوای دیگری دارم و یک احساس درونی مرا به سوی آسمان شهر خدا می کشاند . دوست دارم خود را از هوای آلوده شهرخاکی خلاص کنم و بسوی شهر خدا بروم. در شهر خدا پنجره ها بسته نیست . شهر ما شهر خداست ما متعلق به شهر خاکی نیستیم. عیبی ندارد در شهر خاکی زندگی کنیم اما نباید خاکی بمانیم. باید گاهی به شهر خدا مسافرت بکنیم و پنجره شهر خدا بگشائیم و به تماشای خاطره های خدایی بنشینیم.  
روحم به پرواز درآمده است و به یکباره خود را در آوج آسمان پر از گرد و غبار شهری می بینم. هر قدر که به کوهستان  نزدیکتر می شوم اوج می گیرم و از فضای دود آلود و مسموم این شهر خاکی خارج می شوم. هوای فرحبخش کوهستان و طبیعت پاک و مصفا جان دود گرفته ام را می شوید و آیینه دل گرد و غبار گرفته ام را  غبار روبی می کند. اکنون که از فضای کوه می گذرم و بر پهنه سبز و سنگی آن قدم نهاده ام شاید هرگز عظمت آن را به مانند امروز درک نکرده باشم. از این بالا چقدر زیبا و پر شکوه است. در شکوه آن عظمتی بر قلبت می نشیند و احساس می کنی در پس این همه زیبایی و شکوه حکمتی است. آخر این همه زیبایی که بدون دلیل نمی شود. بزرگی خالق این طبیعت زیبا را فقط در شکوه آن می توان یافت. قله های رفیع  و دره های عمیق ذهن را متوجه عظمت خالق از ازلیت به ابدیت می نماید. اکنون تجلیات الهی را می توان در این کوهستان دید. جمال خداوندی در این کوهستان بیشتر برما متجلی می شود زیرا که هر قدر انسان از این شهر  خاکی پر جمعیت دورتر شود و به قلل کوهستانهایی که خالی از غوغای عالم  است پناه ببرد، بیشتر آرامش و روشنی و صفای روح را احساس می کند. آنچنان مشغول دیدن این زیبایی ها هستم که خود را فراموش کرده ام. در میان زیبایی ها آن چیزی از همه زیباتر است که بیشتر در حجاب باشد. گویی خداوند روی آنچه لطیف و زیبا آفریده  سایه ای افکنده است تا کنجکاوی ما را تحریک کند. این دره ها اسرا طبیعت هستند . هر قدر این دره ها اسرار آمیز تر باشند انسان به گردش در آنها راغبتر است. هر قدر در این دره ها بیشتر پیش برویم بیشتر به اسرار بر می خوریم. دیدن این مناظر زیبا و این دره های مرموز احساسی عمیق در وجود آدمی بوجود می آورد. حسی که عظمت خالق این هماهنگی و ترکیب را می ستاید.


برچسب ها: ایل قشقایی- دل نوشته- خاطره- روح اله اژدری ، بلوردی- کشکولی- گردانی -اژدری- اژدهاکش ،

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic