تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - خاطرات ایرج کشکولی و ایل قشقایی

معرفی فرهنگ و تمدن ایل قشقایی میراث کهن ایرانی

خاطرات ایرج کشکولی و ایل قشقایی

تاریخ:دوشنبه 20 بهمن 1393-01:49 ق.ظ | نویسنده :روح الله اژدری

پست مطلب ذیل فقط برای آشنایی با بعضی وقایع تاریخی اتفاق افتاده در ایل قشقایی است تا روشن نماید  در پشت بعضی وقایع تاریخی چه انگیزه ای بوده است. بنا براین قصد تمجید ویا تایید کسی در میان نیست. وطن پرستی و پشتیبانی  ایل قشقایی از انقلاب و امام خمینی (ره)چنان مستحکم بوده است که  چهره های معلوم الحالی همچون ایرج کشکولی و خسرو قشقایی و بهمن قشقایی هرگز نتوانستند با وجود داشتن پایگاه مقتدر خوانین از ایل قشقایی به نفع خود وبیگانگان استفاده نمایند.

 

عبدالحسین آذرنگ، مترجم و پژوهشگر

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران *

عنوان سه کتاب که تا این تاریخ (زمستان ١٣٨١) انتشار یافته است.

١)گفت‌وگو با مهدی خانبابا تهرانی (تهران، شرکت سهامی انتشار، با مقدمه سرهنگ غلامرضا نجاتی،

٥۰٤ ص، قطع وزیری)

٢) گفت‌وگو با ایرج کشکولی (تهران، اختران، ١٣٨٠، ٤١١ص، رقعی)

۳) گفت‌وگو با کورش لاشایی (تهران، اختران ، ١٣٨١، ٤٦٤ص، رقعی)

 

هر سه کتاب، پرسش و پاسخ و پرسش‌ها از حمید شوکت است و از پرسش‌های دقیق و حساب‌شده‌ی او به نظر می‌رسد که به زیر و بم ماجراهای این سه تن و آن جریان چپ‌گرایی که می‌خواهد پیشینه و تاریخ آن را آشکار سازد، آگاه است. پاسخ دهندگان به پرسش‌های او، ظاهراً قصد همکاری دارند و گفت‌وگوها مجموعاً گر اطلاع و روشنگرانه است. البته پیداست که سخن ناگفته در هر سه کتاب، بسیار است، و هر کسی که اندکی سرش در حساب و کتاب باشد می‌داند که این‌گونه ماجراهای سیاسی مثل کوه یخ است، و در بهترین حالت فقط بخشی از کوه نمایان، و بخش عمده‌تر پنهان است. نام‌ها، حادثه‌ها، مناسبات و بسیاری از چیزهای دیگر هست که نمی‌توان بر زبان آورد تا تاریخ بگذرد، امکان هرگونه خطر احتمالی برطرف شود، تهدیدی متوجه هیچ کس نباشد، یادداشت‌ها، اسناد و اوراق دیگری از همه کسانی که در ماجراها درگیر بوده‌اند منتشر شود، و سرانجام ابعاد حقیقت از زاویه‌های مختلف آشکار گردد، و تا رسیدن به چنان مرحله‌ای راهی دراز در پیش است. هم‌اکنون کسانی هستند که در این کتاب‌ها از آن‌ها به مناسبت‌هایی نام برده شده است، اما روایت‌هایی که از ماجرا دارند با روایت نقل شده در این کتاب‌ها متفاوت. داوری درباره این تفاوت‌ها زمانی ممکن خواهد بود که امکان مقایسه‌ی روایت‌های مختلف و داوری درباره‌ی همه جوانب قضیه میسر باشد، و تا رسیدن به چنین مرحله‌ای راه بسیار درازی در پیش است.

این سه کتاب از دیدگاه‌های مختلف، به ویژه از لحاظ سیاسی، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، تشکیلاتی و نیز شروع ادبیات جدیدی در تاریخ ایران، که به یقین مطالب مختلف دیگری از منظرهای مختلف به دنبال خواهد داشت، شایسته‌ی بررسی است. شاید بتوان گفت نوع جدیدی از رویکرد به گذشته‌ی سیاسی در انتشارات سال‌های اخیر ایران آغاز شده است که همانند آن را در گذشته به ندرت سراغ داریم. این‌ها همه به سهم خود باارزش است. اما برای نسلی که من هم به آن متعلق هستم، یعنی نسلی که نوجوانی و جوانی خود را در دهه‌های ١٣٤٠و ١۳٥۰گذرانده‌اند، محیط‌ها و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی آن سال‌ها را احساس کرده‌اند و گاه به طور روزمره رویدادهای سیاسی و خبرهای سیاسی روزمره را به ولع دنبال نموده‌اند، در ذهن خود اسطوره‌ها و افسانه‌ها پرداختند و چه بسا با همان‌ها نیز زندگی کرده‌اند، کتاب خوانده‌اند، شعر سروده‌اند، داستان نوشته‌اند، نظریه‌ی سیاسی پرداخته‌اند، به عمل سیاسی دست زده‌اند و حتا جهان و رویدادها را تبیین کرده‌اند، این کتاب‌ها بار احساسی- عاطفی دیگری دارد. انگار که برگردی به گذشته‌ات بنگری، آن را بکاوی، رویدادهای پیرامون‌ات را با رویدادهایی که در این کتاب وصف شده است مقایسه کنی و به خود و در خود بنگری.

به یاد دارم چند سال پس از کشته شدن بهمن قشقایی، جوان آرمان‌گرای شورشی، که به همراه عده‌ای مناظره‌ای از اصطهبانات و حوالی نیریز را بازدید می‌کردیم، فضای حاکم بر جمع ما به گونه‌ای بود که انگار همه جا ردپایی، اثری و بویی از او حس می‌شد. تاثیر اسطوره‌ی بهمن به حدی در نسل ما عمیق بود که بعضی از اعضای جمع پنداری در آن منطقه به ارض موعودی پای نهاده بودند که محل وقوع معجزات بوده است. هر تکه سنگ و خاربنی معنا و راز و رمزی داشت، و این فضایی بود که در آن زمان بر ذهن ما حاکم بود و حالا در این سه کتاب گاه از رخ افسانه‌ها نقاب برداشته می‌شود و جنبه‌ی دیگری از واقعیت یا روایت دیگری از آن - نمی‌خواهم بگویم درست یا غلط- جلوه‌گری می‌کند، جنبه‌هایی که لاجرم اسطوره‌ها و افسانه‌ها را به چالش می‌خواند، و این خود آغاز اندیشگری و بازاندیشی است، و فرصت مغتنمی در اختیار خوانندگان جوینده حقیقت گذارده شده است.

خانبابا تهرانی و ایرج کشکولی هر دو از اعضای گروهی چپ با اندیشه های تندروانه بودند که در عصر حکومت پهلوی دوم و به دنبال واکنش‌های سیاسی پس از کودتای ٢٨مرداد ١۳۳٢به مبارزه بر ضد آن رژیم  سیاسی دست زدند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ١۳٥٧سعی کردند مشی سیاسی خود را در شرایط فعالیت علنی سیاسی دنبال کنند، اما پس از فراز و فرودهایی با نظام تازه تاسیس جمهوی اسلامی رودرو شدند و به ناگریز، و با تحمل تلفات و خسارت‌های بسیار سنگین، و در واقع کاملاً جبران‌ناپذیر، کشور را ترک کردند، به خارج گریختند و ظاهراً ناگریز شدند از فعالیت سیاسی سازمان یافته چشم‌پوشی کنند.

.

کتاب  دوم سلسله گفت‌وگوهایی با ایرج کشکولی است که در ١٣٧٦در خارج از کشور انجام گرفته است. ایرج کشکولی، از ایل قشقایی، چریکی بود حرفه‌ای که عمر سیاسی خود را به زندگی چریکی، زندگی سنگری، گریز و اختفا و در عمل صرف سیاسی گذراند؛ مردی کمتر اهل حرف و نظر و بیشتر اهل ماجرا و حرکت. زندگی سیاسی او در این کتاب چنان پرحادثه و ماجرا توصیف شده است که شاید اگر به قلمی دیگر و به شیوه‌ای دیگر نگاشته می‌شد، یکی از خواندنی‌ترین ماجراهای جهانی و در سطح جهانی از کار درمی‌آمد، و از همین روایت کنونی هم اهل سینما شاید بتوانند چندین فیلمنامه پر"اکشن" بپردازند.

این کتاب رویهمرفته از پنج گفت‌وگوی مفصل تشکیل شده است: گفت‌وگوی یکم درباره آغاز فعالیت کشکولی در خارج از کشور، شورش فارس و شرکت مسلحانه در آن و دستگیری و اعدام بهمن قشقایی در ١٣٤٣(ماجرایی که نقل و قول در آن بسیار است و خانواده و نزدیکان وی حرف‌های زیادی در این‌باره دارند که هنوز منتشر نکرده‌اند؛ در ضمن ماجرای شورش فارس در آن سال با ابعاد تازه‌ای در این گفت‌وگو مطرح می‌شود). گفت‌وگوی دوم درباره فعالیت‌های سیاسی کشکولی در خارج از کشور، سفر به چین و عراق، آموزش عملی چریکی در کوبا، شرکت در مبارزه‌های مسلحانه کردستان عراق و نیز در جنبش فلسطین است. گفت‌وگوی سوم در خصوص ماجراهای پس از ورود به ایران بعد از انقلاب، تاسیس حزب رنجبران، دیدارها با سران کرد، همکاری با دفتر نخستین رئیس جمهور ایران و سفری دیگر به چین و ملاقات با مقامات سیاسی چین است. گفت‌وگوی چهارم درباره سیاست مقابله با نظام جمهوری اسلامی، برخوردهای مسلحانه با این نظام، شرکت در مبارزه چریکی مسلحانه در جنگل‌های شمال و در میان عشایر فارس و ماجرای شکست این مقابله‌ها و دستگیری و اعدام خسروخان قشقایی است. و آخرین گفت‌وگوی کتاب که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ و تازه‌ای است، درباره خروج از ایران، شرکت در اردوهای کرد و مبارزات کردان عراق، مذاکره با سازمان جاسوسی عراق برای گرفتن کمک از خارجیان، و جدایی از حزب رنجبران و بازگشتن به اروپا و آغاز زندگی جدیدی، احتمالاً بی‌ماجرا، کم ماجرا یا به دور از سیاست عملی است، که از کم و کیف آن فعلاً اطلاع نداریم.

صفحه‌ای از گفت‌و گوهای کشکولی در این کتاب نیست که خواننده علاقه‌مند به ماجراهای سیاسی را تکان ندهد. شیوه برخورد او با رویدادهای گذشته به گونه‌ای است که صراحت و بی‌پردگی بیان در آن، خواننده بی‌طرف را، حتا خواننده‌ای که از گذشته‌ی او را نشناسد، تحت تاثیر قرار می‌دهد. البته ماجراها و افراد و ملاقات‌های بسیاری هست که یا به اشاره از آن‌ها می‌گذرد یا فقط به نام از آن‌ها یاد می‌کند. کشکولی سیاسی کارکشته‌ای است که با حواس جمع کاملاً توجه دارد چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید. این خودهشیاری او از نظر پنهان نمی‌ماند، اما در عین حال هم حس نمی‌شود که بخواهد خواننده را به بی‌راهه ببرد یا او را از حقیقت دور کند، لفاظی کند و ادبیات ببافد و حرف و نقل‌ها را در پس تحلیل‌های "تئوریک" پنهان سازد. در واقع به رویداد، فرد یا ماجرایی که نمی‌خواهد از آن صحبت کند نزدیک نمی‌شود، یا به ترفندی از کنار آن رد می‌شود، و خواننده هوشیار هم متوجه می‌شود که ماجرا از چه قرار است. گفت‌وگوها در هر حال به قدری برانگیزاننده است که هر کسی را که در ماجراها دست یا به گونه‌ای از آن‌ها اطلاع مستقیم و دست اول داشته است، بی‌تفاوت باقی نخواهد گذارد. به راستی خصلت نزدیک شدن به واقعیت همین است. این گفت‌وگوها به این دلیل افراد درگیر در ماجراها را بی‌تفاوت نمی‌گذارد که آرمان‌ها، اندیشه‌ها، سرشت سیاسی و گاه حتا معنای هستی و زندگی آن‌ها را به چالش می‌خواند. شماری از فعالان سیاسی، قطع‌نظر از نوع اندیشه‌هایشان، آرمان‌گرایان جان برکف پاکباخته‌ای بوده‌اند که زندگی‌شان را سودا نمی‌کرده‌اند، و نمی‌توانند ساکت یا بی‌تفاوت بمانند! آرمان‌گرایانی که لابد گمان می‌کردند در جریان عمل سیاسی همان‌قدر اطلاعی که از مبانی نظری دارند، برای تحلیل و عمل آن‌ها کفایت می‌کند و اگر کم و کسری یا انحراف‌هایی از اصول باشد، تکمیل یا اصلاح خواهد شد. این تکه را که آخرین گفت‌وگو میان سه چریک بر سر راهی است که پس از مبارزه‌ی مسلحانه سخت و سنگینی باید انتخاب کنند، ببینید:

در خستگی او [بهمن قشقایی] و این که مستاصل شده بود تردید نداشتیم [یعنی ایرج و عطا کشکولی تردید نداشتند]... بهمن تصور می‌کرد شاه او را خواهد بخشید... همه جا اعلامیه پخش کرده بودند که هر کس دست از اقدام مسلحانه بردارد بخشوده خواهد شد... امید داشت که [اسداله] علم به خاطر دوستی با قشقایی‌ها موفق شود مساله را به نحوی فیصله دهد ... شب آخر دیگر کارمان به مشاجره کشید. عطا می‌گفت: «برای من مثل روز روشن است که عباسقلی [کسی که بهمن به او پناه برد] ما را تحویل رژیم خواهد داد... شکی ندارم که تو را خواهند کشت» ... عطا از عصبانیت تفنگش را به سمت بهمن نشانه گرفت و گلنگدنش را کشید و گفت: «اگر بروی شلیک خواهم کرد.» ... اما بهمن راهش را کشید و رفت ... ما هم بلافاصله از آن منطقه دور شدیم ... از بالای کوه، چادرها و دهات زیرپایمان را می‌دیدیم ... (ص ٦٤و ٦٥)

انگیزه‌های بهمن قشقایی را برای شرکت در مبارزات چریکی به درستی و فعلا نمی‌شناسیم. برخی از کسانی که او و خانواده‌اش را از نزدیک می‌شناخته‌اند، در گرایش‌های انقلابی وی تردید دارند. داوری در این باره به لحاظ فقدان مدارک کافی، فعلا ممکن نیست. قدر مسلم آن که مرگی دردناک داشت و بخشی از زندگی خود را بی‌باکانه جنگید؛ گرچه در نیمه راه از دوستان خود جدا شد. پس از او ایرج و عطا خود را به جهرم و لار و بندرعباس رساندند و پس از سرکوب شدن شورش شماری از عشایر فارس و قتل بهمن قشقایی به دست ماموران رژیم شاه، موفق شدند از ایران خارج شوند. این ماجرا از خواندنی‌ترین قسمت‌های کتاب است.

ماجرای دیگری که به همین اندازه خواندنی است، دیدار اوست با ماموران امنیتی عراقی، وقتی که پس از ماجراهای ١٣٦٠از ایران به عراق پناه برده‌اند و دنبال پشتیبان می‌گردند و کمک مالی و تسلیحاتی می‌خواهند. دولت چین صراحتاً دست رد به سینه آن‌ها زده و گفته است علیه دولت مرکزی مستقر، آن هم دولتی که نه شرقی است و نه غربی، به هیچ قیمتی نمی‌ایستد. مطلب را بخوانید:

پس از رسیدن به کرکوک ... ماموران استخبارات [سازمان امنیت عراق] آمدند و ما را با اتومبیل به محلی ... بردند. ساختمان خیلی مجللی بود که در اتاق پذیرایی آن با مرد شیک و مودبی، که خود را ابواحسان معرفی کرد، روبه‌رو شدیم ... انگار مدت‌هاست با هم دوست هستیم (ص ٣٢٥) پرسید چه برنامه‌ای داریم و چه کمکی از دست دولت عراق برمی‌آید؟ گفتیم تصمیم داریم با جمهوری اسلامی مسلحانه مبارزه کنیم و خواستیم که اسلحه در اختیارمان بگذارد (ص ٣٢٦) ... ملاقات کوتاه ما در این‌جا [بغداد] به پایان رسید. پیش از خداحافظی هم پاکتی به دست من دادند و هر دو، ما را تا دم در بدرقه کردند.

کنار در که رسیدیم یکی از آن‌ها به من گفت: «ما به همه گروه‌های ایرانی کمک می‌کنیم ...» پاکت را باز کردم. ٢٠هزار دلار امریکایی در پاکت بود. نکته ظریف آن که دلارها در باندرول بانک ملی عربستان پیچیده شده بود (ص ٣٣٧) ... قرار شد برای دریافت کمک مالی و وسایل دیگر من رابط حزب رنجبران با ابواحسان در کرکوک باشم (ص ٣٢٨) گرفتن این تصمیم به هر حال دشوار بود، اما عامل اجرای آن بودن دشواری بزرگتری بود ... می‌دانستم که برای گرفتن کمک باید با استخبارات عراق صحبت کنم. این رابطه، رابطه میان دو حزب برادر نبود. استخبارت عراق یعنی سازمان جاسوسی عراق، یعنی نشست و برخاست با یک مشت پلیس حکومتی چون عراق، اما چنان که اشاره کردم، چاره دیگری نمی‌دیدم (ص ٣٣٩).

انفعال و شرمساری مبارز‌ی سیاسی که به بن‌بست رسیده است، به خوبی پیداست ،اما نخست باید شجاعت و صراحت مردی را در گفتار ستود که نمی‌خواهد خوانندگانش را فریب دهد، و البته بهای تلاش در راه حقیقت را هم با قیمت بسیار سنگینی می‌پردازد، قیمتی که سنگینی آن را خوب می‌توان حس کرد.

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتگو با ایرج کشکولی بی‌تردید بر وجدان خواننده علاقه‌مند به مسائل سیاسی تاریخ معاصر ایران ضربه‌های هولناکی وارد می‌کند. ضربه‌هایی که درد و رنج و اندوه و تاسف و دریغ و خشم و هشیاری را با هم به دنبال دارد. این گفت‌وگوها از چهره‌ی آرمان‌گرایی نقاب برمی‌گیرد که از آرزوهای بلند و دور و دراز آغاز کردند، به امید آزادی و رهایی ملتی، پای در راه مبارزه‌ای بی‌امان نهادند، اما سرانجام به همکاری با یکی از پلیدترین، شریرترین، تبهکارترین، و از این‌ها هم مهم‌تر، به همکاری با دشمن قدر و قهار وطن خود کشیده شدند. آیا این، تراژیک‌ترین پایان زندگی سیاسی برای آرمان‌گرایان انسان دوست نیست؟

کتاب سوم، سلسله‌ی پنج گفت‌وگو با کورش لاشایی است که در سال‌های 2001 و 2002،و این‌ها هم در خارج از کشور صورت گرفته است. این کتاب، مانند دو کتاب دیگر، بسیار با اهمیت و از جهاتی از کتاب گفتگو با کشکولی هم غم‌انگیزتر است؛ سرنوشت بدانجامی که کورش لاشایی، پزشک‌ آرمانگرا، مردی بسیار با استعداد، سخنور و ظاهرا آماده‌ی فداکاری در راه دیگران و جامعه به آن دچار شد. یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های انسانی درجامعه‌های استبدادی با حکومت‌های خودکامه است.

ماجراهای این کتاب می‌تواند مضمون تراژیک  آثاری هنری قرار گیرد. یکی از فرجام‌های سیاه بیدادی که نظام شاهنشاهی در حق مخالفان دربندش روا می‌داشت، در حق لاشایی هم روا شده است. انسانی در هم شکسته و فرو ریخته، هدر رفته، نابود شده، تنها، منزوی، بدنام شده، سیاه کام، با آمالی بربادرفته که گویی مدام از ته چاه فریاد می‌کشد و پای‌بندی‌ و وفاداری‌اش را به آرمان‌های انسانی، به خدمت به میهنش، به مردم محروم و زحمتکش، به استقلال و آزادی و هر آنچه نزد انسانی آزاد نکو و زیباست، بیان می‌کند، اما گویی که خود به خوبی آگاه است کسی گفته‌های او را باور ندارد، و پنداری که او فقط تاریخ و آینده یا وجدان بی‌طرف بشری را در روزگاری دیگر مخاطب گفته‌های خود قرار داده است. گمان می‌کنم خواندن این کتاب برای همه نویسندگان و علاقمندان به نویسندگی، شاعران، فعالان سیاسی و پژوهشگران سیاسی و اجتماعی  تاریخ معاصر ایران، و حتا کسانی که در گفته‌های لاشایی از هر حیث شک کنند، بسیار سودمند باشد. این کتاب از چند جهت دیگر هم دارای ارزش است که اجمالاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

کورش لاشایی، همان‌طور که یاد شد، پس از ورود مخفیانه‌ به ایران و مدتی زندگی پنهانی در تهران، ظاهراً نتوانست با هیچ بخشی از جامعه ارتباط سیاسی و تشکیلاتی برقرار سازد. حمید شوکت در سوالی از او می‌پرسد: «وقتت را چگونه می‌گذراندی؟» (ص ١٨٢) و او در پاسخ می‌گوید: «بیشتر وقتم در گفت‌وگو و بحث سیاسی با واعظ‌زاده و نهاوندی می‌گذشت. با مریم دختر صاحباخانه نیز جلسات بحث سیاسی می‌گذاشتم... و برای اوایل کار قرار بود با مطالعه تاریخ مشروطه کسروی شروع کنیم» (ص ١٨۳). شوکت سپس می‌پرسد: «تمام این برنامه‌ریزی‌ها و مخاطرات، سرانجام صرف این شده بود که با هزار و یک بدبختی به ایران بروی و با یکی از هواداران ... تاریخ مشروطه بخوانی؟» و لاشایی در پاسخ می‌گوید: «کار دیگری به عقل ما نمی‌رسید» (همان ص). در هر حال ابعاد کوشش او را برای فراهم ساختن زمینه به قصد بازگشتن کسانی که خود را یا رهبر جنبش چپ می‌دانستند یا درصدد احیای آن رهبری بودند، می‌توان از نوع فعالیت او تخمین زد. در ضمن، تحلیل و تفسیرش از اوضاع، با دیدگاه‌های همرزمش پرویز واعظ‌زاده، که او هم در تهران مخفیانه زندگی می‌کرد و بعدها در زد و خورد با نیروهای امنیتی کشته شد، متفاوت بود و واعظ‌زاده در نامه‌ای تشکیلاتی به خارج به این اختلاف دیدگاه‌ها اشاره کرده است (پیوست کتاب، ص ٤۳٩تا ٤٤١).

کورش لاشایی پس از مدتی دستگیر و هویتش فاش شد، اما پس از زمانی کوتاه در رسانه‌های همگانی ظاهر گردید و از گذشته، اعمال، اقدامات و مشی سیاسی- فکری خود اظهار ندامت کرد و دیری نپایید که در سلک همکاران نظام شاهنشاهی، تفسیرگران سیاسی و مشاورانی از سران همان نظام قرار گرفت. و این ماجرا حدود شش سال ادامه یافت تا پس از پیروزی انقلاب، دوستش پرویز نیک‌خواه اعدام شد و او احساس خطر کرد و مخفیانه از ایران گریخت و تا پایان عمر و دور از غوغای سیاست و در تلاش معاش و گذران سختی‌های زندگی روزمره در خارج از کشور به سر برد.

لاشایی مدعی است ابتدا هویت او را کشف نکرده بودند و برای کشف هویت، او را کتک می‌زده‌اند یا شکنجه می‌داده‌اند. ماجرای بازجویی او در ساواک و این‌که چه کسانی و چگونه از او بازجویی کرده‌اند و در گفت‌وگوها یا احیانا توافق‌ با مقامات امنیتی شاه چه گذشته است که او ظرف مدت کوتاهی ناگهان به مدافع "نظام شاهنشاهی"، مبلغ "انقلاب سفید" و طرفدار "واقعیت و وضعیت موجود" تبدیل شده است، از پاسخ‌های لاشایی به پرسش‌های زاویه‌کاویانه‌ی حمید شوکت آشکار نمی‌شود، و هر کس اکنون بخواهد در این‌باره بی‌سند اظهار نظر کند، فقط حدس و تخیل را در کار گرفته است. آن‌چه از پاسخ‌های لاشایی استنباط می‌شود، این است که توضیحات و توجیهات او، خواننده‌ی شکاک، سخت‌گیر یا علاقه‌مند به کشف حقیقت را متقاعد نمی‌کند، به ویژه سیر بعدی زندگی لاشاِیی، گویی روش تکروانه‌ی انقلابی راه عوض کرده‌ای است که مستقلا با نظامی قاهر پیمان عدم تخاصم و بعد هم صلح و سازش بسته، و به گمان خود خواسته است یک تنه جناح "اپوزیسیون" نظام را به واقعیت‌ها متوجه کند و از خطرها و زیان‌ها دور سازد، و چه و چه. اگر هیچ صفت و نسبت دیگری به نگرش و برآورد او از ترفندهای حریف داده نشود، انتساب ساده‌لوحی، خیالبافی، خودفریبی، وهم اندیشی ،خوش‌خیالی و امثال این‌ها از سوی دیگران به او شاید دقیق‌ترین نسبت‌ها باشد. اگر روزی حتا ثابت شود که او با حسن نیت تمام و پاکی درونی دست به این کارها زده است، و زندگی منزه و ناآلوده‌ای داشته، و عمر را به راستی، درستی و شرافت گذرانده است، فرجام زندگی غم‌انگیز او باز هم آیینه‌ای در برابر آرمان‌گرایان تندرو و تک‌رویی است که با خود می‌پندارند واقعیت‌ها را پیش‌روی و قوه‌ی تاریخ و زمان را پس خود دارند و مشعلی به دست گرفته‌اند که فرا راه دیگران است، اما همان مشعل، یا آن‌چه مشعل پنداشته‌اند، راه‌پله‌هایی را به آن‌ها نشان می‌دهد که به اعماق و سردابه‌ها و سیاه‌چال‌های تباهی می‌انجامند. قدرت قاهر نیرنگ‌باز و خشونت سازمان یافته‌ی تبه اندیشی که برای آرمان‌گرایی‌های ساده‌انگارانه نقشه‌ها در آستین دارد و از این تجربه‌ی مکرر به خوبی آگاه است که از اعماق درون ساده انگاران، دیوهای پلیدی خفته را چگونه بیدار کند و در وهله نخست چه سان به جان خود آن‌ها، و سپس به جان هم‌اندیشان و همتایان آن‌ها بیندازد، از هیچ دام و خدعه و ترفند غیرانسانی برای حفظ و بقای خود فروگذار نیست. شاید گفت‌وگو با لاشایی به همین دلیل پیش از آنکه اثری سیاسی باشد، اثری روانشناختی و جامعه‌شناختی، و متن مناسبی است برای دقت بیش‌تر در روانشناسی سرخوردگی، روانشناسی قدرت و خشونت، جامعه‌شناسی سیاسی عصر اختناق و مباحث دیگری از این دست. شاید اگر این کتاب و کتاب‌های همانند آن، به زبان‌های دیگر ترجمه و با توضیحات روشنگر در خصوص اوضاع سیاسی – اجتماعی آن روز ایران همراه شود، توجه پژوهش‌گران و تحلیل‌گرانی را برانگیزد که بخواهند در برخوردهای سیاسی رژیمی خودکامه بیش‌تر دقیق شوند، و ببینند چنین رژیمی برای درهم شکستن فرد به چه قیمتی، و تایید و توجیه خود به چه بهایی، به کدام شیوه‌ها متوسل می‌شود. حفظ قدرت، هزار و هزاران اسرار دارد و این هم نمایی است از سری از آن اسرار.

گفت‌وگو با کورش لاشایی، سوای این‌ها، از جنبه‌های دیگری نیز شایسته توجه است. برای مثال، او مدتی در میان کردان عراقی بود و در کنار چریک‌های کرد جنگید. اطلاعاتی که درباره وضعیت آن روز کردستان عراق به دست می‌دهد، برخوردهای میان کردان بارزانی و طالبانی، رویارویی آن‌ها در نیمه دوم دهه ١٣٤٠ش، سیاستی که رژیم شاه در قبال آنان در پیش گرفته بود و پیچیدگی سیاست گروه‌های مختلف در قبال نیروهای مؤثر بر اوضاع منطقه، قابل مطالعه و تأمل است. جلال طالبانی، سیاستمدار کهنه‌کار کرد، در گفت‌وگوهای او بسیار زنده و از منظر دیگری تصویر شده است. لاشایی با فلسطینی‌ها هم مرتبط بوده و مدتی نیز در چند کشور عربی زندگی و کار بدنی کرده، و وصف همه خواندنی است. ماجرای سفر او به چین زمان مائو و گذراندن دوره‌های سیاسی و چریکی در آن کشور، در این گفت‌وگوها حاوی اطلاع چندان تازه‌ای نیست و بر اطلاعاتی که قبلا دیگران، به ویژه‌ خانبابا تهرانی، به خوانندگان داده‌اند، احتمالا نکته‌های بیش‌تری اضافه نمی‌کند. توضیحات او درباره مدرسه عشایری قشقایی‌ها و مدیریت بهمن بیگی شنیدنی است و از ارزش‌های کتاب است.

اطلاعاتی که درباره ساز و کار لژیون خدمتگزاران بشر به دست می‌دهد ،از زمره اطلاعات دست اول درباره این نهاد تزیینی قلمداد می‌شود. وصف او از اوضاع سیاسی حکومت ایران، به ویژه در سال‌های پایانی نظام شاهنشاهی و منتهی به انقلاب، از برخی رجال سیاسی راس حکومت، از آشفتگی و از هم‌پاشیدگی امور در بخش رهبری و اتاق فرمان نظام، البته در آن حدی که لاشایی دیده و احساس کرده است، وجه دیگری از امتیازهای کتاب است. به هر حال روایت او، روایت کسی است که سال‌ها مخالف آن نظام بوده، بعد به موافق و مدافع آن تبدیل شده، به شماری از بالاترین مقام‌های کشور دسترسی داشته، برای حفظ نظام تقلا کرده، اما در عین حال در داوری منصفانه، بر کژی‌ها و کاستی‌های آن چشم حقیقت‌بین را نبسته، و زوال و تباهی و مرگ آن را از دیدگاه خود گزارش داده است، و چنین گزارشی از این منظر، پیداست که ارزش خاص خود را دارد. برای مثال، حمید شوکت از او می‌پرسد(ص٢٦٢ ) از زمانی که تو (لاشایی) به ایران بازگشتی تا آستانه انقلاب، خشونت، فشار و استبداد در افزایش بود و تو «مقوله اصلاحات و کوشش در جهت دموکراتیک کردن جامعه را چگونه توجیه می‌کنی؟» (همان‌جا) لاشایی این پاسخ را می‌دهد که مهم است:

«... هرچه فشار ساواک بیش‌تر می‌شد، گرایش اپوزیسیون به راه حل‌های قهرآمیز و پناه بردن به اسلحه برای دستیابی به هدف ‌های سیاسی فزونی می‌گرفت. بر این روال هرچه اپوزیسیون در ادامه‌ی مشی خود مصمم‌تر می‌شد، اعمال فشار هم خشونت‌بارتر و خونین‌تر می‌شد. گویی دایره‌ی منحوسی بود که گردشی بی‌پایان داشت.  و این همه در موقعیتی که ایران در حال رساندن خود به دنیای صنعتی، متجدد، و متمدن بود» (ص ٢٦٢).

کورش لاشایی به راس هرم نظامی راه یافته بود که در "دایره منحوس"، گرفتار "گردش بی‌پایان" شده بود، و او نخواست یا نتوانست- شاید معما این است- از آن دایره خود را بیرون بکشد. اگر پاسخ‌های لاشایی را بر اساس حسن نیت کامل تعبیر کنیم و نخواهیم بگوییم که او سازش کار، خودفروخته، قدرت‌طلب، فرصت‌جو و نظیر این‌ها بوده است، پس هدف بلند او به ادعای خودش، حفظ و اصلاح رژیم شاهنشاهی و هدایت کردن جبهه‌ی چپ‌گرایان مخالف آن رژیم به راه راست بوده است. انگار که لاشایی می‌خواسته است یک تنه، یا به کمک چند تن دوست و همکاری که در راس، یا در میان آن رژیم داشته است، آن هدف بلند را عملی سازد. آیا چنین هدفی، با هر محاسبه‌ای، عملی بود؟ عمل لاشایی به حدی از واقع‌بینی دور است که به دشمنان و مخالفانش جواز می‌دهد هر نسبتی به او بدهند. اما نکته قابل تامل این‌که این نسبت‌ها چیزی را حل نمی‌کند، زیرا تراژدی زندگی لاشایی عمیق‌تر از آن است که نسبت و نسبت‌ها به ژرفا یا به سرشت نهان آن برسد. شاید لاشایی مظهر بارز یکی از آرمان‌گرایانی باشد که پاِیی بر ابرها نهادند و پای دیگر را پایاب واقعیت برداشتند، به ویژگی‌های زمان خود دست نیافتند و در رویارویی با آن، همه چیز خود را از دست دادند، حتا خویشتن خویش را. دستانی تهی، روزگار تباه و شهرتی شوم، اما مدعایی انسان گرایانه و نشانه‌هایی بیرونی از رنج و عذاب درونی جانکاه. آیا این‌ می‌تواند چیزی جز نشانه‌های تراژدی باشد؟

 






داغ کن - کلوب دات کام
علی
چهارشنبه 30 مرداد 1392 02:22 ق.ظ
اقای محترم توجه شما را به ایه شریفه ای نزدیك به مضمون (درمورد انجه دانشی در مورد ان نداری سخن نكو)
من فونت فارسی ندارم و معذرت
خواهش می كنم با خواندن واستناد به این سه كتاب ( تقریبا همراه تحریف) در مورد ایل قشقایی خوب یا بد نظر ندهید حتی در مورد افراد شما در مورد لاشایی خوب نمی دانید حتی مولف كتاب را تشخیص نداده اید
بیشتر بخوان و بعد سعی كن احساس نویسندكی وتحلیل ومنتقد سیاسی شوی
زهرا
پنجشنبه 21 دی 1391 01:14 ق.ظ
سلام.لطفا باز هم کتاب هایی ناشناخته از این دست را به بنده معرفی کنید.متشکرم
نیما
پنجشنبه 26 آبان 1390 10:48 ب.ظ
برادر گرامی به خاطر چابلوسی فردی را تمسر نگیر خسرو خان هم زمانی برای خودش مردی بود-هم شما وامثال شماید که نگذاشتید بعد از انقلاب نام قشقایی بدرخشد قشقایی که نامی پراوازه داشت-گهگاهی ان هم در شبکه محدود سیما(استان فارس)کلیپ های گذری از قشقایی را نشان می دهد.کاری کا با ایل ما شد با سرخپوستان هم انجام نمی گیرد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo