تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - مصاحبه استاد محمد بهمن بیگی با ماهنامه کیهان فرهنگی(2)

معرفی فرهنگ و تمدن ایل قشقایی میراث کهن ایرانی

مصاحبه استاد محمد بهمن بیگی با ماهنامه کیهان فرهنگی(2)

تاریخ:یکشنبه 12 اردیبهشت 1389-02:21 ب.ظ | نویسنده :روح الله اژدری

اعتراض‏کنندگان بود؟

استاد بهمن بیگی: بله، پدرم هم از جمله معترضین بود. البته، نه این که پدرم آدم بزرگی بوده باشد، نه. او از کدخداهای محلی بود. دولت پهلوی هم هنوز آن قدرت لازم را برای سنکوب کردن آن جماعت نداشته و در نهایت مصلحت خودش را در این می‏بیند که خان قشقایی را که در تهران بوده، به ایل برگرداند؛ از او هم قول می‏گیرند که نظم را در ایل به پا کند. خان به ایل بر می‏گردد، و دو سال طول می‏کشد تا نظم برقرار شود. در این دو سال، دولت فرصت تفتین در بین عشایر را پیدا می‏کند و شروع می‏کند به ایجاد اختلاف بین آنها، به هر حال، بعد از دو سال، اتحاد ایلی چنان در هم می‏شکند که دولت موفق می‏شود و باز هم یک بازی جدیدی را طرح می‏کند. صولت‏الدوله قشقایی را تشویق می‏کند که برای وکالت مجلس شورای ملی به تهران بیاید، چون طبق قانون آن موقع، قشقایی‏ها باید در مجلس وکیل می‏داشتند. به هر حال، بعد از این که صولت‏الدوله وکیل می‏شود و به تهران می‏رود، دولت جمعی از انقلابیون را دستگیر می‏کند و به تهران می‏برد، از جمله پدر مرا.

کیهان فرهنگی: این واقعه در چه سالی اتفاق افتاد؟

استاد بهمن بیگی: فکر می‏کنم سال 1310 بود. بعد از چهار ماه که از تبعید پدرم و 20 نفر دیگر از قشقایی‏ها می‏گذرد، دولت، سه زن بدبخت ایلی را هم به جرم شرکت در قیام دو سال قبل ایل، دستگیر می‏کند و به عنوان تبعیدی به تهران می‏برد.

کیهان فرهنگی: واقعا این سه زن در آن انقلاب عشایری شرکت داشتند؟

استاد بهمن بیگی: دستگیری و تبعید این سه زن که یکی از آنها مادر من بود، واقعا با هیچ استدلالی قابل توجیه و توضیح نیست. آخر دولت چرا باید آن سه زن را که نه سواد داشتند، نه زبان فارسی را می‏توانستند درست صحبت کنند و نه دخالتی در سیاست داشتند، دستگیر و تبعید کند؟! باور کنید من هر چه تفحص کردم تا دلیلی برای این عمل دولت پهلوی پیدا کنم، نتوانستم، فقط به یک نتیجه رسیدم که گویا دشمن، به حکومت نظامی وقت خبر می‏دهد که این سه زن برای بقایای یاغی‏ها، آذوقه فرستاده‏اند، یکی از آنها هم مادر بدبخت من بود. ارتش شاهنشاهی با یک تعداد چریک خودفروخته، ناگهان می‏ریزند توی ایل و به ما می‏گویند 24 ساعته باید حرکت کنید به تهران! به هر حال، ما را حرکت دادند. بعد از مدتی سواری روی اسب و قاطر، ما را رساندند به یک ماشین بدبوی کثیف برای تبعید به تهران. من یادم هست که ماه‏های اول، ما را در یک طویله جا دادند، یعنی جایی که آخور داشت! اینجاست که نطفه‏های یک اراده نسبتا قوی در آدم‏هایی مثل من ایجاد می‏شد، با چند پرسش از سران حکومت؛ چرا پدر مرا تبعید کردید؟ مادرم را به چه جرمی گرفتید و تبعید کردید؟

آقا نمی‏دانید این زن بدبخت ایلی چه گریه‏هایی می‏کرد، تمام زندگی‏اش را از او گرفتند، چه گلیم‏ها و چه اسب‏هایی از او گرفتند، ما را آوردند توی خیابان و پشت ماشینی بدبو انداختند تا به تبعید ببرند. در تهران هم همانطور که گفتم، ما را در یک طویله انداختند و دم در هم یک آجودان (پاسبان) گذاشتند که گریه هم نکنیم! گفتند: حق گریه هم

ندارید! خب، یکی از حقوق انسان‏ها این است که بتوانند گریه کنند، اما ماموران دولت این حق را هم از زن‏ها گرفته بودند!

شما خیال می‏کنید ظلم آدمیزاد حدی دارد؟! یادم هست یکی از ماموران می‏گفت: حالا گریه می‏کنید؟ می‏خواستید آن روزی که نظامی‏ها را می‏کشتید گریه کنید! مادر من، این زن بدبخت فهمید او چه می‏گوید، با زبانی نیمه فارسی و نیمه ترکی گفت: ما که کاری نکرده‏ایم، آنهایی که نظامی‏ها را کشته‏اند ما نبودیم. به هر حال، این وضع ما بود. برای همین می‏گویم شانس چیز مهمی است. من این شانس را داشتم که علاوه بر پدر، مادرم هم تبعید شده بود!

کیهان فرهنگی: استاد! در تهران توانستید به تحصیلتان ادامه بدهید؟

استاد بهمن بیگی: بله، بله. خود آن تبعیدها سبب شد که من به مدرسه بروم. در تهران مرا به مدرسه علمیه ولی‏آباد بردند که از مدرسه‏های خوب آن زمان بود.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.

کیهان فرهنگی: خاطراتی از آن دوران به یادتان مانده است؟

استاد بهمن بیگی: بله، یادم هست روزی که در تهران به مدرسه رفتم، تقریبا مدرسه تعطیل شد! چون من با لباس نظامی به آنجا رفتم و بچه‏ها از خنده نزدیک بود روده‏برشوند!

آنها می‏دیدند که بچه‏ای با لباس نظامی عجیبی به مدرسه آمده!

کیهان فرهنگی: چرا با لباس نظامی؟

استاد بهمن بیگی: آن زمان چون زیاد نظامی‏ها را می‏دیدیم، بنابراین دوست داشتیم ادای لباس آنها را درآوریم و جاهایی که می‏خواستم به اصطلاح پز بدهیم، لباس نظامی‏ها را می‏پوشیدیم، با همان کمربند و حمایل و غیره. برای همین بچه‏ها دور من ریختند. یکی می‏گفت: این افسر است. دیگری می‏گفت: نه سرلشگر است! خلاصه نظم مدرسه به هم خورد. بالاخره، من و همراهم را از لای بچه‏های شیطان مدرسه درآوردند و بردند اتاق مدیر که مرد محترمی بود. او خیلی ناراحت شد و از کسی که همراه من بودند عذرخواهی کرد. بعد مرا به معلمی معرفی کرد و گفت: او را امتحان کنید. امتحان کردند و تشخیص دادند که باید کلاس پنجم بنشینم. آن وقت‏ها هر هفته از شاگردان معدل می‏گرفتند و وضع مدرسه‏ها بهتر از حالا بود. من اهل مبالغه‏گویی نیستم، واقعا دو سه هفته طول نکشید که شاگرد اول مدرسه شدم. آموزگار ما که آدم بلند قد و محترمی بود به نام آقای نصیریان، رو به شاگردان کرد و گفت: حالا بخندید! این بچه از پشت کوه قاف آمده و شاگرد اول مدرسه شده!

به هر حال، من همانطور شاگرد اول ماندم تا آخر. کلاس‏های پنجم و ششم را هم گذراندم و از کلاس ششم به کلاس هشتم و از هشتم به کلاس دهم رفتم! هم پشتکار داشتم، هم هوش و هم پولی نداشتم که بازیگوشی کنم.

کیهان فرهنگی: استاد! تبعید پدرتان چند سال طول کشید؟

استاد بهمن بیگی: پدرم حدود 11 سال در تبعید بود و در طول این مدت، اتفاقات زیادی افتاد. مادرم را مرخص کردند و بعد از چهار سال، دوباره من به ایل برگشتم. وقایع آن روزگار واقعا خودش یک رمان می‏شود و من ممکن است روزی آن را بنویسم. به هر حال، بعد از 11 سال تبعید پدرم، رضاشاه رفت و ما آزاد شدیم. من هم لیسانس حقوق گرفتم و با خودم گفتم: حالا باید چکار کنم؟ با رفتن رضاشاه، همه تبعیدی‏های ایل آزاد شدند و می‏توانستند به ایل برگردند تا دوباره در صحرا و ایل، دراج‏ها با آن پر و پال رنگیشان، آهوها با آن چشم‏های سیاهشان، مادیان‏ها، اسب‏ها، گوسفندها و گل‏ها را ببینند و لذت ببرند. همه به ایل رفتند، ما هم می‏خواستیم به ایل برویم.

کیهان فرهنگی: پس از گرفتن لیسانس حقوق در تهران، وارد سیاست نشدید؟

استاد بهمن بیگی: چرا، یک مدتی هم وارد سیاست شدیم، برای این که آلمان‏ها با انگلیسی‏ها در جنگ بین‏الملل دوم درگیر شدند و ما هم به اغان مختلف در این منازعات شرکت داشتیم و به هر حال، مدتی هم به جنگ و این مزخرفات گذشت! خلاصه، ما دیگر دو راه داشتیم، یک راه این بود که بعد از آن گرفتاری‏ها، بدبختی‏ها، گرسنگی‏ها، برهنگی‏ها، محرومیت‏ها و محدودیت‏ها. به ایل بروم و خوش باشم، راه دیگر این بود که در تهران بمانم و به قول دوستان و آشنایان پیشرفت کنم. طبیعی بود که من دلم می‏خواست به ایل بروم و آزاد باشم، ولی اندرزگویان به من نصیحت می‏کردند که آخر تو لیسانس هستی، عظمت‏داری و باید ترقی کنی! راست می‏گفتند، من آن زمان اولین دیپلمه و اولین لیسانسیه ایل بودم.

کیهان فرهنگی: واقعا لیسانس داشتن در آن موقع خیلی مهم بود.

استاد بهمن بیگی: بله، واقعا اینطور بود، حتی دیپلم هم عنوان بالایی بود.

کیهان فرهنگی: استاد! در سال 1320 و پس از سال‏های دراز تبعید پدرتان وقتی رضاخان سقوط کرد چه احساسی داشتید؟

استاد بهمن بیگی: خیلی خوشحال و شادمان بودم. پیش از آن هم دلمان می‏خواست رضاشاه برود که راحت بشویم و راحت هم شدیم. افراد تبعیدی ایل به محل خودشان برگشتند، اما من دودل

بودم که بمانم یا بروم؟ شرایط عجیبی در کشور حاکم بود. دولت نیروی نظامی داشت، نیروهای خارجی در کشور بودند، رضاخان رفته بود و قشقایی‏ها مسلح شده بودند.

این هم گذشت. بعد هم اندرزگویان و مشاوران بزرگ خانواده مرتب اندرز می‏دادند که تو با این مدرک، برو پشت میز بنشین و پیشرفت کن!

بنده هم نزدیک دوسال در ایل ماندم. بعد به تهران آمدم و یکی دوسال هم شروع کردم به ترقی! البته جای درست و حسابی به من ندادند، چون مادرم دختر ارتشبد نبود! از کارهای معمولی شروع کردم، پستی هم در بانک ملی گرفتم. البته حکم شد که بروم در دو شهر کوچک و دادیار بشوم، اما من نمی‏توانستم بروم چون دیدم این کار برایم معنا ندارد. واقعا من باید از خودم ممنون باشم که زیر بار آن کار نرفتم! می‏خواستم به ایل برگردم و برگشتم. آنجا من هم مثل بقیه قوم و خویش خودم شدم. هرکاری آنهاکردند، من هم انجام دادم؛ گله‏ای و زراعتی و تاختی و اسبی و فلان.

کیهان فرهنگی: پذیرش مردم ایل و بستگانتان نسبت به بازگشت و اقامتتان درایل چگونه بود؟

استاد بهمن بیگی: بعضی‏ها واقعا تعجب می‏کردند و می‏گفتند: تو دیوانه‏ای! این همه درس خوانده‏ای که حالا بیایی مثل ما زندگی کنی؟ بعضی هم می‏گفتند: بارک‏الله! آفرین! خوب کاری کردی که پیش پدر و مادر آمدی. به هرحال، چندسالی طول کشید، بازهم سفری کردم، ولی مدرک لیسانس نمی‏گذاشت راحت بمانم! سفری به خارج کردم و برگشتم. پولی به هم زدم، دیدم نمی‏توانم ادامه تحصیل بدهم، ایلی شدم. وضع مادی‏ام بهتر شد، زندگی شیرین خوبی بود. پدر خوب، پیر، محتاج حمایت پسر. مادر خوب، نیازمند نوازش فرزند.

کیهان فرهنگی: جناب بهمن‏بیگی! چه زمانی به فکر آموزش عشایر افتادید و اصولا کار را از کجا شروع کردید؟

استاد بهمن بیگی: درست بعداز این مرحله بود که من به فکر افتادم و با اطرافیانم کمک کنم. به خود گفتم: سواد دارم وباید برای همه بچه‏های خواهرم و این و آن مکتب‏دار پیدا کنم. چندتایی مکتب کوچک در چادر درست کردم و دیدم خیلی عالی است! مردم هم دیدند که خیلی خوب است من مراقبت می‏کردم و معلمان مکتب را امتحان می‏کردم و همینطوری مسوول چند مکتب خانگی شدم.

کیهان فرهنگی: با متنفذین ایل چگونه کنار آمدید؟

استاد بهمن بیگی: من با کلانترهای ایل رفاقت پیدا کرده‏بودم وتشویقشان می‏کرد که ازاین معلم‏ها استفاده کنند وقول دادم کمکشان کنم. (با خنده) ازطرفی کم‏کم دیدم زندگی‏ام خالی شده، رفقا همه ترقی کرده‏اند، یکی وزیرشده، یکی وکیل، ولی من هیچ چیز نشده‏ام! گفتم شاید این موضوع بتواند کاری بشود که ما هم یک چیزی بشویم!

کیهان فرهنگی: استاد! الگوی خاصی از جایی برای تأسیس آن مکتب‏های کوچک چادری در ایل داشتید؟

استاد بهمن بیگی: نه، الگوی خاصی نداشتم.

کیهان فرهنگی: پس می‏شود بگوییم کاری ابتکاری بوده و.

استاد بهمن بیگی: نه آقا! کدام ابتکار؟ چند تا چادر کوچک برای سوادآموزی به خویشاوندان درست کردن که ابتکار نیست، من هیچ وقت نمی‏خواهم پز این کارها را بدهم. اهل تواضع هم نیستم، اما چرا، این هوش را داشتم که درک کنم این کار، کار قشنگی است و شروع کردم به نشان‏دادن این کار به همه؛ و از جمله به فرهنگی‏های مناطق ایلی. درهمین حین، شنیدم شایگان که آن زمان، رئیس مدرسه حقوق بود وزیر شده. این آقای شایگان خیلی به من محبت داشت و یکی از علل محبت‏اش به من این بود که من کاپیتان تیم فوتبال بودم و تیم فوتبال دانشگاه آن زمان خیلی مهم بود. رفتم پیش او و گفتم: آقای وزیر! من50 نفر معلم می‏خواهم! بنده خدا گفت: به به! باشد، ترتیب کارها را می‏دهم. دستوری نوشت تا در شیراز 50 معلم در اختیارم بگذارند. من هم تعهد کردم که غذا و وسایل ایاب و ذهاب آنها را در ایل فراهم کنم. گفتم: من حقوق نمی‏خواهم، اما به این معلمان می‏رسم تا ببینم خوب کار می‏کنند یا نه؟

کیهان فرهنگی: استاد! قبل از شما سابقه کار آموزشی دولتی یا غیردولتی در ایل وجود داشت؟

استاد بهمن بیگی: در زمان پهلوی کشیده بودند که یکی دو مدرسه در ایل درست کنند، اما شکست خورده‏بودند. تا آن زمان در سلطنت پهلوی، تنها دومعلم ابتدایی به دو محل ایل فرستاده بودند که هیچ کدام هم موفق نشده‏بودند و اصلا نتوانسته بودند در ایل بمانند.

کیهان فرهنگی: استاد از ماجرای گرفتن معلم از وزیر می‏فرمودید:

استاد بهمن اسدی: بله، رفتم پیش مدیرکل آموزش و پرورش فارس. اول که نامه وزیر را دید گفت چشم! چون وزیرگفته عمل می‏کنیم اما مدتی کار را طول داد، آنقدر که وزیر عوض شد! آن مدیرکل دبه درآورد وگفت: در تمام دوران پهلوی، ما نتوانستیم دو مدرسه ابتدایی در عشایر دایر کنیم، تازه آن وقت‏ها ایل مطیع بود و مثل حالا فضول و گستاخ نبود، حالا که ایل هار و دیوانه شده بیاییم. 50 معلم به تو بدهیم؟ نمی‏توانیم. به هرحال، بنده کارم را ترک نکردم و راه را ادامه دادم تا باز هم بخت به سراغم آمد. آن مدیرکل مخالف یا معاند و تنبل رفت و یک مدیرکل دیگر آمد و همینطور مدیرکل سوم و چهارم، تا روزی مردی آمد به نام «کریم فاطمی» و مدیرآموزش وپرورش فارس شد. پیش این آقا رفتم و گفتم: آقا! من چنین کاری کرده‏ام ضمنات توجه داشته‏بلشید که من برای اداره کردن مدرسه از همه کمک گرفتم. ازفرنگی و ایرانی، از شرکت نفت بگیرید تا اداره اصل چهار، از آلمانی‏هایی که به حسب تصادف از محل ما عبور می‏کردند. از یونیسف و غیره هم کمک می‏گرفتم و از همه بیشتر

از بزرگواری به نام کریم فاطمی که خدا انشاءالله رحمتش کند. آقا! این مرد عاشق کار ما شد و گفت: این کار شما خوب است و باید از آن حمایت شود و واقعا هم حمایت کرد. مرا آورد پیش وزیر و وادار کرد در یک انجمن بزرگ سخنرانی کنم. از من بی‏مسوولیت خواست تا در آن جمع بیان کنم که اوضاع چگونه است.

کیهان فرهنگی: سخنرانی شما در آن جمع تأثیری هم داشت؟

استاد بهمن بیگی: بله، خیلی. بنا شد هیأتی که برای سمینار بازی‏هابه شیراز می‏آیند، بیایند و مکتب‏های ما را ببینند. آمدند و دیدند. اولین مکتب ما را که دیدند، اغلبشان شروع کردند به گریه! تحت تأثیر قرارگرفته‏بودند! دیدند که ما شاگردانی داریم که نظیرشان در آن شرایط در جایی نبود. اولین معلمی هم که در چادر و توی بیابان دیدند، اسمش لطفعلی بود. این لطفعلی آدم باهوشی بود از اهالی شورجه که دهی بود بین شیراز وفسا، او تصدیق ششم ابتدایی داشت و ماهی 70 تومان به او می‏دادیم. مرد فقیری بود. یادم هست یکی از آن فرهنگی‏هایی که آمده بود ببیند من چکار کرده‏ام، فریاد کشید و گریه کرد. اسم او «عباس اکرامی» بود. به هرحال، کار ما مورد تأیید قرار گرفت. گفتیم باید کاری کنیم که مکتب‏دارهایمان سمت رسمی داشته‏باشند و گفتیم چون سوادشان کم است، جایی را به نام دانش‏سرای عشایری تأسیس کنیم تا آنها بیایند و دوره‏ای را ببینند، با حداقل حقوق و درجه استخدام شوند.

ببینید! من آدم مذهبی به آن معنا نیستم، از همین مذهبی‏های معمولی‏ام، همان که پدر و مادرم به من یاد داده‏اند، ولی به آن لطفعلی گفتم: از این به بعد دیگر کسی حق ندارد اسم تو را به صورت سرهم بنویسد، بلکه باید به صورت جدا از هم بنویسند«لطف‏علی» تا کار با لطف‏علی شروع بشود. این طوری بود که دانشسرای عشایری با لطف‏علی(ع) پا گرفت.

کیهان فرهنگی: استاد! آقای کریم فاطمی با دکتر حسین فاطمی نخست‏وزیر خویشی داشت؟

استاد بهمن بیگی: نمی‏دانم، شاید، اما او هم اهل اصفهان بود. من در کتاب جدیدی که در دست تألیف دارم حتما چند صفحه‏ای را به او اختصاص خواهم داد. در کتاب سومم «به اجاقت قسم» هم نوشتم: در زدم، درکوفتم، به دستور پیغمبرم، عاقبت سری بیرون آمد و آن سر، کریم فاطمی بود!

کیهان فرهنگی: کریم فاطمی هم به قول شما از آن بخت‏هایی بود که سراغ شما آمد.

استاد بهمن بیگی: واقعا این طور بود. من در کتابم این شعر را نوشته‏ام

گفت: پیغمبر اگر کوبی دری

عاقبت زان در برون آید سری

کریم فاطمی اصلا دبیر فیزیک بود و وقتی با من آشنا شد، دیگر مرا رها نکرد.

یادم هست یک روز رییس کارگزینی‏اش را خواست و به او گفت: ببین این بهمن بیگی نمی‏آید استخدام شود، ما احتیاج داریم به او که استخدام شود. می‏روی از خانه‏اش رونوشت شناسنامه و دو قطعه عکس می‏گیری و استخدامش می‏کنی. یک موقع هم به ایشان گفتم: کریم‏خان! من اینجا نمی‏مانم. گفت: چرا؟ گفتم: آخر مرا در یک اتاق کوچکی گذاشته‏ای با دو سه نفر دیگر، این مردم، بزرگان ایل و عشایر می‏آیند اینجا، من چکار کنم؟ گفت: من چکار کنم؟ اتاق نداریم. گفتم: من هم نمی‏توانم ادامه بدهم. به کارمندانش گفت: ما یک اتاق کنفرانس داریم، از این به بعد، این اتاق، محل کار بهمن بیگی باشد. هر وقت مهمان آمد حق نداری ببری توی شهر، می‏بری آنجا پذیرایی می‏کنی. به من می‏گفت: فلانی! ما به تو احتیاج داریم. مرا اینطوری نگه می‏داشت. وقتی می‏خواست سوار ماشین شود، اول مرا سوار می‏کرد.

کیهان فرهنگی: استاد! متن کتاب درسی شما، همان کتاب‏های رسمی آموزش‏وپرورش بود یا کتاب خاصی را تدریس می‏کردید؟

استاد بهمن بیگی: متن درسی مهم نبود، «بابا» همه‏جا یکسان است. پدر و مادر همه‏جا مثل هم است. پنج به علاوه پنج، همه جای دنیا ده است. حالا این را می‏خواهی با انگشت نشان بدهی یا با چیز دیگر، اشکالی ندارد. اینها، همه بهانه‏های ضدکار است.

کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! رشد کمی کارهایتان لطمه‏ای به کیفیت کارهایتان در طول زمان نزد؟

استاد بهمن بیگی: کار ما ازنظر کمیت رشد خوبی داشت، از نظر کیفیت هم به شهرت جهانی دست پیدا کرد و آگاهانی از جهان آمدند و دیدند اینجا آدم‏هایی پیدا شده‏اند و مدرسه متحرک درست کرده‏اند که کم‏نظیر است. واقعاً کیفیت و کمیت ما در کار سوادآموزی عشایری حیرت‏آور بود. مسئوولان فرهنگی می‏آمدند و می‏دیدند که بچه‏ای از آن طرف ایل سوار بر اسب می‏آید و گچ را به دست می‏گیرد و ضرب را با سرعتی روی تخته سیاه انجام می‏دهد که شیرازی نمی‏توانست.

کیهان فرهنگی: استاد! شیوه جذب کمک از متنفذین داخلی برای پیشبرد کارها و اهدافتان چگونه بود؟

استاد بهمن بگیی: من فهمیده بودم که چکاربکنم. آدم‏های موءثر را پیدا می‏کردم، دعوتشان می‏کردم، مهمانشان می‏کردم و بعد از آنها کمک می‏گرفتم.

همان آقای فاطمی یک روز به من گفت: بهمن بیگی! این که تو از دور بگویی بیایید به ما کمک کنید فایده‏ای ندارد. خودت باید جلو بیایی.

کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! آشنایی‏تان با مرحوم دکتر حمیدی شیرازی از چه زمانی شروع شد؟

استاد بهمن بیگی: من در شیراز در دوره دبیرستان، محصل استثنایی ایشان بودم. وقتی دیپلم گرفتم، مرحوم دکتر حمیدی بزرگ، دیوانش «اشک معشوق» را می‏خواست چاپ کند. از من که محصلش بودم کمک گرفت، من هم مقدمه‏ای برای آن کتاب نوشتم که چاپ شد.

کیهان فرهنگی: حضرت عالی با فریدون توللی، همکلاس بوده‏اید و...

استاد بهمن بیگی: بله‏بله، در کتابم «اگر قره قاج نبود» مطلبی باعنوان «ما و فریدون» نوشته‏ام. این مقاله شهرت ادبی دارد. حتی آدمی مثل یارشاطر که حالا در آمریکاست، عاشق این مقاله است. آقای مهدی پرهام هم از همکلاسی‏های من است.

کیهان فرهنگی: درباره گستره جغرافیایی کارتان و همینطور نیروهایی که در آن فرصت 30ساله تربیت کرده‏اید بفرمایید.

استاد بهمن بیگی: (باخنده)، راستش من شصت جور کار کرده‏ام! و از همان چادرها، هزاران معلم و ماما و جراح و مهندس درست کرده‏ام. البته کارم را از فارس شروع کردم ولی دامنه آن را به شاهسون، به کردستان، و به بلوچستان کشاندم. بعد هم رییس آموزش عشایر در ایران شدم. باور کنید همه این کارها را با کمک بچه‏هایی انجام دادم که واقعاً خوب کار می‏کردند. همانطور که قبلاً هم اشاره کردم، من با نشان دادن کارهایم به آدم‏های متنفذ، از آنها امکانات می‏گرفتم. به خاطر همین بود که آدم سازمان برنامه‏ای، کارم را می‏دید، عاشق کارم می‏شد و پول می‏داد. نظامی مرا می‏دید، می‏گفت: قربانت بروم! تو باید به داد ما برسی، تو که باشی نه کشته می‏شویم و نه می‏کشیم و امنیت داریم. خلاصه همه کس کار ما را تأیید می‏کرد.

کیهان فرهنگی: استاد! در یکی از آثارتان ذکری هم از صنعتی‏زاده کرده‏اید، لطفاً از آشنایی‏تان با ایشان بفرمایید.

استاد بهمن بیگی: راستش من همه‏جور آدمی تربیت کرده بودم، اما یادم رفته بود که به مطبوعاتچی، ناشر و روزنامه‏نگار هم احتیاج داریم. گفتم شاید این بچه‏هایی که در این چادرها تربیت می‏کنم، فردا بخواهند روزنامه‏نگار و مطبوعاتچی بشوند، یکی دو تای آنها را بفرستم به چاپخانه‏ها که فوت‏وفن چاپ را هم یاد بگیرند. اینطوری بود که با صنعتی‏زاده و معاونش مهندس جعفر صمیمی آشنا و رفیق شدم. گمان می‏کنم حدود 70یا 80نفر از شاگردانم را فرستادم تهران تا آموزش چاپ و مطبوعات را ببینند.

کیهان فرهنگی: جدای از درآمد مالی، واقعاً شاگردانی که شما تربیت کرده‏اید کسانی هستند که به کارشان ایمان دارند.

استاد بهمن بیگی: این حرف را عباس سیاحی هم که در جلسه بزرگداشت انجمن مفاخر صحبت کرد و شعر خواند، به نوعی دیگر زد و در کتابچه جدید هم نوشته که بهمن بیگی، هنرش ایمان‏سازی است. نوشته: من تعجب می‏کنم، او کاری می‏کند که طرف، ایمانش ساخته می‏شود! مگر شوخی است که دختری از فارس، از قشقایی و ممسنی با لباس محلی بلند شود برود ارتفاعات زاگرس، در ایلات بین ایران و عراق و دخترهای کرد را باسواد کند! نه ماه آنجا بماند و بعد برگردد. دختری از فارس بلند شود و با همان لباس محلی‏اش برود بلوچستان، در آن بیغوله‏ها و در آن کپرهای کثیف بلوچستان زندگی کند و چادر قشنگ خودش را در ایل فراموش کند! حالا همه کسانی که این حرف‏های مرا می‏خوانند، ایمانشان بیشتر می‏شود. آن وقت من اعلام می‏کنم: اف بر کسانی که این مملکت را متهم می‏کنند که مرد نمی‏آفریند، شیرزن نمی‏آورد. آخر چطور می‏شود که ما توی کوهها و بیابان‏ها این قهرمان‏ها را نبینیم؟! من به آنها که مردم را متهم می‏کنند می‏گویم: شما فاسدید، خودتان نمی‏توانید کار کنید بروید کنار، بگذارید آدم بیاید این کارها را بکند. این ایرانی است: تهمینه و هما، اکنون این دو شیرزن در شیرازند، بروید با این‏ها مصاحبه کنید.

کیهان فرهنگی: متأسفانه رسانه‏های ما در تیپسازی و قهرمان‏سازی‏ها، برای الگودهی همیشه دنبال مطرح کردن آدم‏ها و چهره‏های غربی می‏روند و از برجستگان خودمان غفلت می‏کنند.

استاد بهمن بیگی: آخر مگر فلورانس ناینتینگل کی بود و چه کرد که حالا الگوی بزرگ پرستاری دنیا و ماست؟ او در لندن شنید که انگلیسی‏ها در کریمه به کمک ترک‏ها با روس‏ها می‏جنگند و تلفات زیادی داده‏اند. او در لندن پرستار بود، راه افتاد از لندن تا به کمک سربازان انگلیسی برود. مادرش گفت: کجا می‏روی؟ گفت: می‏روم زخمی‏های جبهه را درمان کنم. در این شرایط نمی‏توانم در لندن بمانم. پدرش گفت: کجا؟ گفت: برادرهای من در جبهه مجروح‏اند، کسی را ندارند. فلورانس ناینتینگل می‏رود آنجا و خدمت می‏کند و حالا، ستاره درخشان پرستاری دنیا شده است. ما که از این‏گونه آدم‏ها کم نداریم. من چند نفر از فلورانس ناینتینگل‏های خودمان را نشانتان بدهم؟

یکی همین خواهرزن من. چه چیز او از فلورانس ناینتینگل کمتر است؟ خدایا خودت می‏دانی غروب 21آذر که معمولاً تعطیل بود، با شور و شعف از توی کوه، از سرما می‏گذشت تا درجایی بسیار دور، بیسوادان را باسواد کند. دیروز یکی از خبرنگاران به من گفت: می‏توانم همسرتان را «همسر و همرزم شما» بنویسم؟ گفتم: همسرم هست، پرستارم هست، از من مراقبت می‏کند، دارو به من می‏دهد، ولی همرزم، نه! خواهرش همرزم من بود. آن خواهرزنی که سال‏ها در سرما، در غروب روز تعطیل، در آن ارتفاع کار می‏کرد، او همرزم من

است. آقا! این مملکت آدم دارد.

کیهان فرهنگی: کوتاهی از برخی اهالی مطبوعات و دیگر رسانه‏هاست که این چهره‏های ایثارگر را معرفی نکرده‏اند.

استاد بهمن بیگی: کوتاهی از مراکز موظف دولتی است که چهره‏های بزرگ واقعی را نمی‏شناسد و نمی‏شناسانند.

کیهان فرهنگی: استاد! در جلسه خصوصی دیشب در انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، درباره هومان فرزاد برادر مسعود فرزاد که اخیرا در تهران فوت کرد، مطالبی فرمودید و...

استاد بهمن بیگی: بله بله، هومان فرزاد از طرفداران آلمان‏ها بود. آنها سه برادر بی‏نظیر بودند. مسعود، هوشنگ و هومن.

کیهان فرهنگی: این هومان، همان کسی است که طرح دریاچه‏های کویری ایران و نیروگاه‏های آبی را نوشت و طرح او پس از انقلاب توسط آقای هاشمی تحت عنوان اتصال خلیج فارس به دریای خزر مطرح شد.

استاد بهمن بیگی: آفرین! همان است. یک خواهرش، زن سعید نفیسی بود و یکی دیگر، زن دکتر مقدم. یک خانواده بزرگ دانشی بودند، اما غیرطبیعی! من دیشب متوجه شدم که فوت کرده. بله، از هومن یک خاطره جالبی دارم که شصت سال است آن را حفظ کرده‏ام و تا دیشب به کسی نگفتم؛ چون از من خواسته بود تا زنده است به کسی نگویم. اما حالا که او فوت کرده، آزادم که بگویم. هومن و شولتز، از طرفداران آلمان بودند. در جنگ جهانی دوم، آلمان‏ها، هومن فرزاد را همراه با چند آلمانی با یک هواپیمای استثنایی از «کریمه» روی آسمان شیراز آوردند و آنها با چتر درایل قشقایی پیاده شدند. آمده بودند که قشقایی را وادار کنند برود در مناطق نفتی، بمب بگذارد اما قشقایی حاضر نشد. آنها یکی از اولین جاهایی که آمدند، چادر من بود. آن وقت‏ها من برای خودم در ایل، خانی بودم! از چادر بیرون آمدم، دیدم چند نفر فرنگی دارند به طرف من می‏آیند- از آن اروپایی‏های بورشمالی- تعجب کردم که آنها در قشقایی چکار می‏کنند؟! گفتم شاید انگلیسی هستند. خب، من آلمانی، انگلیسی و فرانسه می‏دانستم. به انگلیسی سلام کردم، دیدم رییس آنها روترش کرد! به فرانسه احوالپرسی کردم، باز هم متغیر شد! گفتم شاید آلمانی است، به زبان آلمانی سلام کردم، دیدم چهره‏اش باز شد و فریاد کشید: مردیکه آلمانی می‏داند! آمد خانه من.

کیهان فرهنگی: آن زمان شما هومان فرزاد را نمی‏شناختید؟

استاد بهمن بیگی: نخیر، برادرش مسعود فرزاد را می‏شناختم، اما هومن را نه، اصلا او هم خیلی شبیه خارجی‏ها بود و نمی‏توانستم تشخیص بدهم که ایرانی است!

به هر حال، آمدند و در چادرم از آنها پذیرایی کردم. بعد، من به آلمانی مطلبی را گفتم، نمی‏دانم چه گفتم که به هومن برخورد و دیدم یک مرتبه هومن گفت: این را دیگر نگو! من تازه متوجه شدم که او ایرانی است. بعد خودش را معرفی کرد و گفت: من هومن فرزاد هستم. خب من هم از عاشقان کارها و ترجمه برادرش مسعود فرزاد بودم. مسعود شناس و صادق هدایت شناس بودم. به هر حال، از آنجا رفاقت من با هومن فرزاد شروع شد، یک رفاقت ابدی.ول خب، آنها آدم‏های عادی نبودند. مسعود فرزاد، عاشق حافظ شد و خودش را بیمار کرد. هومن دانشکده پلی تکنیک برلن را تمام کرد و طرفدار آلمان‏ها شد. آدم عادی این کارها را نمی‏کند.

کیهان فرهنگی: استاد! همکاری قشقایی‏ها با آلمانی‏ها به کجا رسید؟

استاد بهمن بیگی: قشقایی‏ها حاضر نشدند با آلمان‏ها همکاری کنند. هومن فرزاد حامل پیام برادران قشقایی بود. گفته بودند: خودتان را به آب و آتش نزنید، ما اینجا گرفتاریم. شکست خورده هستیم. جنگ را انگلیس برده، به تهران حمله نکنید. بنابراین، آلمانی‏هایی که همراه فرزاد بودند فهمیدند که قشقایی‏ها با آنها همکاری نمی‏کنند. کار چنان شد که وقتی آلمان‏ها از قشقایی‏ها جدا شدند و به بویراحمد رفتند، دیگر هومن فرزاد با آنها نرفت، ترسید- او را می‏کشتند- چون آن آلمان‏ها «اس اس» بودند. بله، من در این ماجراها بودم.

هومن فرزاد، انسان شایسته‏ای بود، اصلا آدم به آن خوبی دیده نمی‏شد! ولی غیرطبیعی بود. در تهران تنها زندگی می‏کرد و چهل تا گربه داشت. انگلیسی‏ها خیلی کوشش کردند که او را به طرف خودشان بکشانند، اما او زیر بار آنها نرفت.

کیهان فرهنگی: استاد! دیشب به خاطره جالب دیگری هم در جلسه خصوصی اشاره کردید، فرمودید: قبل از انقلاب یک هیات خارجی همراه با فیلمبردار به ایران آمده بودند. شاه به آنها گفته بود بیایید از کارها و پیشرفت‏های ما فیلمبرداری کنید و...

استاد بهمن بیگی: بله بله، یادم آمد، شاه به آنها گفته بود: ما وسایل کافی فراهم می‏کنیم تا شما کارها و پیشرفت‏های ما را ببینید، ولی بی‏طرفانه، آنها هم به شاه گفته بودند: ما حاضریم شما هر جا و هرچه را می‏خواهید به ما نشان بدهید تا فیلمبرداری کنیم، اما بگذارید ما هم هر جا را که می‏خواهیم ببینیم و فیلمبرداری کنیم. شاه هم گفته بود: بسیار خوب بیایید و ببینید! شاید بدبخت لابد خبر نداشت که چه ستم‏ها در خاکش بر مردم می‏رود وگرنه نمی‏گفت: بیایید و ببینید. به هر حال، نمی‏دانم چند ماه بعد از آن بود، یک روز که در چادر نشسته بودم دیدم فیلمبرداران خارجی آمدند. جریان را فهمیدم. اتفاقاً از جمله جاها و کارهایی که آن هیات قرار بود

ببینند و فیلمبرداری کنند، یکی هم تعلیمات عشایری ما بود. شاه می‏دانست که کار ما یک کار جهانی است. او سپاه دانش را هم در فهرست کارهای قابل ارایه گذاشته بود. بدبخت خیال می‏کرد سپاه دانش هم خوب است؛ در حالی که سپاه دانش افتضاح بود و آن قدر که پز آن را می‏دادند دروغ بود. به فیلمبرداران خارجی گفته بودند که ما مثلا در خارک فلان کار را کرده‏ایم، فلان جا، پلاژ ساخته‏ایم یا در ذوب آهن، چه کارها شده است! و خلاصه یک سیاهه داده بودند از اقداماتشان. یا از آن شرکت‏هایی که درست کرده بودند و تمام مملکت را خراب کرد، اسمش چه بود؟

کیهان فرهنگی: تعاون شهر و روستا

استاد بهمن بیگی: بله بله، شاه بدبخت خیال می‏کرد که دارد مملکت را نجات می‏دهد، ولی آدم‏هایش طوری انتخاب و تربیت می‏شدند که هیچ غلطی نمی‏کردند! به او گزارش غلط می‏دادند، او هم باور می‏کرد. البته مقصر بود، چرا؟ چون آدم‏های بدی را برای کارها انتخاب می‏کرد.

کیهان فرهنگی: استاد! نظر آن هیات خارجی درباره مدارس و کارهای شما چه بود؟

استاد بهمن بیگی: وقتی آنها به دیدن مدارس ما رفتند، من عازم شد که همراه آنها بروم، خوشم نیامد، از کارمندان و راهنماهایم کسانی را برای توضیح فرستادم. وقتی برگشتند گفتند: خارجی‏ها با دیدن مدارس عشایری واقعا حیران شده بودند!

رییس آنها گفته بود: آرزوی من این بود که بچه‏هایمان در چنین جایی درس بخوانند! من توی چادر، لابراتوار درست کرده بودم! با، باطری در چادر، برق روشن می‏کردم. آخر این که کاری نداشت. دختر دانش‏آموز جبعه را باز می‏کرد و سیم‏ها را به هم می‏بست و چراغ روشن می‏کرد. همان طور که می‏توانست مثلا استبصار را بنویسد، همانطور که می‏توانست عدد 56 را در 407 ضرب کند، این را هم یاد گرفته بود. گچ را خودمان می‏ساختیم. بعد آن هیات رفتند جای دیگر را دیدند و فیلم گرفتند و بعد به ما خبر رسید که فیلم آماده نمایش شده و عجیب این که برنده و ستاره فیلم هم من بودم! اما فیلم پخش نشد و به نمایش در نیامد. در حالی که من آرزویم این بود که دربیاید و پخش بشود. از یکی از مطلعین شنیدم که گفت: هیات خارجی به شاه گفته بودند: ما می‏خواهیم «اوین» را ببینیم! «محبس» را ببینیم!، «بلوچستان» را ببینیم! رفته بودند و تا چه جاهایی را فیلمبرداری کرده بودند! خب، فیلم را گرفته بودند، اما شاه با پخش آن موافق نبود، هرچه خواسته بود آن قسمت مربوط به اوین و زندان و بلوچستان را از فیلم حذف کنند، نتوانسته بود و فیلم همان طور ماند.

کیهان فرهنگی:استاد! این فیلم حالا کجاست؟

استاد بهمن بیگی: نمی‏دانم.

کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! حضرت عالی آن زمان با جلال آل احمد هم آشنا بودید؟

استاد بهمن بیگی: بله، آل احمد رفیقم بود.

کیهان فرهنگی: نظر جلال درباره کارهای شما چه بود؟

استاد بهمن بیگی: سال 24 کتابی که من درباره عرف و عادت درعشایر فارس نوشته بودم به فرانسه ترجمه شده بود. منتها مترجم حقه‏باز، آن را وسط کارهای خودش گذاشته بود و به نام خودش تمام کرده بود! آل احمد این را فهمیده بود. در یک جلسه‏ای به من گفت: فلانی! کتابت به فرانسه ترجمه شده ولی به نام آدم دیگری! بعد خود آل احمد، کتاب را برایم آورد. در یکی از جلسات که منزل یکی از دوستان مشترک بودیم، آل احمد به من گفت: بهمن بیگی! خیلی تعریف تو را می‏شنوم ولی نصف‏اش را باور می‏کنم، پنجاه درصدش را قبول دارم. گفتم: آخر من چکار کنم که تو آن پنجاه درصد دیگر را هم قبول کنی؟ گفت: دستم را بگیری ببری به ایل!

گفتم: آقای آل احمد! لطفا در همان پنجاه درصدبمان! گفت: چرا؟ گفتم: آخر مگر دیوانه‏ام که این کار را بکنم؟! من به جای تو، یک ژنرال را به ایل می‏برم، مدیرکل سازمان برنامه را می‏برم. خب اگر تو آنجا بیایی که کارم را تعطیل می‏کنند! اگر تعریف‏ام را بکنی، می‏گویند: تو چکار کرده‏ای که جلال آل احمد مخالف حکومت از تو تعریف کرده؟

کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! در خطابه، یا به تعبیری بیانیه‏ای که دیشب به صورت عام در جلسه بزرگداشت قرائت کردید، نکته جالبی وجود داشت، شما در سال‏های دور به آموزش توام با مهربانی و محبت تاکید داشتید، اما دیشب در خطابه‏تان صحبت از این بود که آموزش تنها کارساز نیست و نظرتان این بود که فلسفه آموزش و پرورش باید دگرگون شود واشاره کردید که به طور کلی آموزش و پرورش در جهان اشکال دارد که این همه جنگ درست می‏کند. این استنباط ما از صحبت‏های شما درست است؟

استاد بهمن بیگی: من می‏گویم اگر معلم خوب باشد، آموزش و پرورش صحیح درست می‏کند. تعصب و جهل را از بین می‏برد. نافهمی و جهل مایه جنگ است. معلم اگر عالیقدر باشد، صلح درست می‏کند. ببینید! معدل 11 از عهده کار معلمی بر نمی‏آید، شما معدل 19 را برای رشته پزشکی انتخاب می‏کنید تا طبیب بشود، طبیبی که با جسم انسان سرو کار دارد، از شما می‏پرسم، واقعا کار او سخت‏تر است یا کار معلم، که روح، اخلاق و عدالت را می‏سازد؟ این کار اشتباه است. بنده با این رویه، مخالفم و این فلسفه من است.

کیهان فرهنگی: جناب بهمن بیگی! از این که فرصتی ایجاد کردید تا در حضورتان بخشی از سئوالاتمان را مطرح کنیم سپاسگزاریم.

استاد بهمن بیگی: من هم از شما ممنونم.






داغ کن - کلوب دات کام
کریمی
جمعه 4 بهمن 1392 03:07 ب.ظ
سلام دوست عزیز
درسته هر کاری معایبی داره، اما به این فکر کنید که آیا محاسن اقدامات بهمن بیگی بیشتر ازمعایبش نبود؟ آیا در این راه با تمام وجودش زحمت نکشید.
به عنوان کسی که رشته اش تاریخه، آیا ما میتونیم به راحتی درمورد شخصیت هایی که در دهه سی فعالتی می کردند قضاوت کنیم، چطور قضاوت کنیم که منصفانه باشه؟
موفق باشید
کریمی
جمعه 4 بهمن 1392 02:39 ب.ظ
سلام دوست عزیز
درسته هر کاری معایبی داره، اما به این فکر کنید که آیا محاسن اقدامات بهمن بیگی بیشتر ازمعایبش نبود؟ آیا در این راه با تمام وجودش زحمت نکشید.
به عنوان کسی که رشته اش تاریخه، آیا ما میتونیم به راحتی درمورد شخصیت هایی که در دهه سی فعالتی می کردند قضاوت کنیم، چطور قضاوت کنیم که منصفانه باشه؟
موفق باشید
قشقایی اوغلو
چهارشنبه 24 تیر 1388 06:47 ب.ظ
سلام هم ایلی عزیزم

برادر بزرگوارم من نیز همچون شما از شیفتگان آقای بهمن بیگی بودم و این والگی به جایی رسید كه پایان نامه دانشگاهی خود را در مورد ایشان نوشتم
اما.............
در آن كه نتیجه تاسیس مدارس عشایری ثمربخش بوده شكی نیست اما نحوه تدوین تدریس باعث بی هویتی مردمان عشیره ای و از همه بیشتر قشقاییان شد شاید ارزش داشته باشد كه اندكی تعصب را كنار گذاشته و از ورای این پرده به علل تاسیس این مهم نگاهی بیندازیم :

1-بهمن بیگی در كتاب " عرف و عادات در عشایر فارس" در آخرین جمله زندگی سیاسی قشقاییان "رام كردن " عشایر را در آموزش دادن انها می داند

2-در اردوی خوانین قشقایی درباره حمایت از دولت كودتا زده مصدق همین شخص تفرقه در سران ایل می اندازد و الیاس خان كشكولی ، فریدن خان كشكولی و زیاد خان دره شوری را به حمایت از دولت زاهدی تشویق می نماید و آن ها به تهران رفته و اظهار حمایت میكنند

3- در كتابهای ایشان همه شعر های تركی بصورت ترجمه فارسی بیان شده است و در نقل اشعار لری اصل شعر به زبان لری را آورده است

4-ایشان در اصل چهار ترومن كه توسط آمریكاییان بنا شده بود كار می كرد و آمریكاییان نیز از تاسیس مدارس عشایری حمایت قاطع می كردند

و 5 و 6 و 7 و 8 و ................... را كه وقت بسیار می خواهد كه موشكافی كرده و بیان كنیم و كنند

آری اصل تاسیس این مدارس از سوی انگلیسی ها طرح و توس فرزندان خلف آنها آمریكاییان اجرا شد و می توان اهداف شبیه آن را در كتاب " در خدمت و خیانت روشنفكران" مرحوم جلال آل احمد جستجو كرد همان آل احمدی كه بهمن بیگی نگذاشت از مدارس عشایری ایشان دیدن كند و گفت من ترجیح می دهم چند ارتشی ستاره دار دیدن كند چون هیچ چیز از نگاه تیزبین آل احمد دور نمی ماند

آیا هیچ فكر كرده ای كه چرا من و تو و امثال ما و حتی پدران ما و حتی انهایی كه نتیجه مدارس عشایری را در مهندس و دكتر و لیسانسه شدن افراد ایلی می دانند نمی توانند یك مقاله تركی بنویسند ؟


موفق و موید باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo