تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - آبچلیک
سه شنبه 9 مرداد 1397

آبچلیک

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

صبح زود در هوای سرد صبحگاهی قره چمن هنوز آفتاب تیغ نزده با صدای مادر از خواب بلند شدم. پدر و مادر قبل از همه ما برخواسته بودند ومادر خمیر کرده بود و مشغول نان پختن بود. مشتک تازه را از روی ساج بر داشت ومقداری روغن حیوانی روی آن مالید و کمی شیره خرما روی آن ریخت ، پیچاند و دستم داد. در حالی که صبحانه را در بین راه می خوردم سوار بر الاغ همراه پدر و برادرم به طرف مزرعه گندم رفتیم. من مسئول بودم هر روز مشک آب راهم از چشمه ملا برزو پرکنم و برای خوردن به مزرعه بیاورم. الاغ پیر و تنبلی هم داشتیم سوارش  شدم و برای آوردن آب به طرف چشمه  رفتم. الاغ پیر راه نمی رفت. باید دائم هش و هش می کردم وپاهایم را به شکمش می زدم  و چوب نوک تیزی را در کنار دمش فرو می کردم تا کمی تندترقدم بردارد.در بین راه چشمم به بلدرچینی افتاد که از کنار مسیری که می رفتم بال زنان پرواز کرد و رفت. با دیدن بلدرچین بازی گوشی من هم گل کرد. فوری از الاغ پیاده شدم و برای جستجو بطرف مکانی رفتم که بلدرچین از آنجا پرواز کرده بود. درست وسط کشتزار خودمان بود. اما متعجبانه دیدم تکه ای از گندم های همان جا درو نشده است. آهسته گندمها را کنار زدم چشمم به لانه بلدرچین افتاد که 6تا تخم داشت.خیلی خوشحال شدم . هیجان زده یکی دو تا از تخم ها را برداشتم و با صدای بلند پدرم را صدا زدم .می خواستم بگویم من لانه بلدرچین پیدا کرده ام.  پدرم  کمر راست کرد و بطرف من برگشت . وقتی من را نزدیک لانه دید با صدای بلند گفت : بچه چه کار به لانه بلدرچین داری ؟  تخم ها را سر جاشون بگذار و برو آب بیار. با خودم گفتم عجب بابایی ما داریم.حالا بعد از سالها یک لانه بلدرچین هم ما دیدیم بابامون شده محیط بان . راستش را بخواهید کمی توی ذوقم خورد . تخم ها را آهسته درون لانه گذاشتم و به طرف آلاغ  رفتم . الاغ تنبل  هم هر وقت من دور می شدم همانجا درجا میزدو تکان نمی خورد. وقتی به چشمه ملا برزو رسیدم مشک را پراز آب  کردم. توانایی نداشتم آن را روی الاغ بگذارم به همین خاطر گاهی نگاه به چادر ملا برزو میکردم شاید یکی کمک کند و مشک را برایم روی الاغ بگذارد.هر روز هم همین اتفاق می افتاد . آن روز هم دختر ملا برزو به کمک  آمد . اول سوار الاغ شدم و بعد دختر ملا برزو مشک پر آب را توی بغلم  گذاشت.  وقتی به مزرعه گندم رسیدم طوری الاغ را راهنمایی کردم که از کنار لانه بلدرچین رد بشوم. آهسته نگاهی به میان گندم هایی انداختم که مثل جزیره ای وسط مزرعه بود. بلدرچین هم آرام روی تخم هایش خوابیده بود. مثل هر روز وقتی به محل درو رسیدم مورد بازخواست کاظم برادرم قرار گرفتم که می گفت : برای اینکه از زیر کار دربروم اینقدر وقت تلف می کنم.من هم شانه ام را بالا انداختم و برای اینکه جرش را در بیاورم گفتم خوب کردم . بتو ربطی ندارد. کاظم هم با غیظ نگاهم کرد و گفت حالا برایت دارم.  پدرم مرد مهربان و آرامی بود که زیاد اعتراضی نداشت . نمی دانم شاید می گفت بچه است همین که برود و مشک آبی بیاورد کار مهمی  کرده است. وقتی به جایی که بافه ها را جمع کردیم و پِر درست کرده بودیم رسیدم.از روی الاغ پایین پریدم. الاغ را نزدیک پِر بردم و مشک را روی پِر پایین آوردم. یکی دو تا از بافه های گندم  را برداشتم و توی سایه پِرپهن کردم و مشک را با زحمت از روی پِر پایین آوردم و چند بافه هم رویش گذاشتم. اینجوری آبش هم خنکتر می شد. تا ظهر پدرم مشغول دروکردن گندم با داس بود. کمرش راست نمی شد. تلاش داشت هر چه زودتر این تکه یک هکتاری را درو کند تا به سراغ تکه دیگر برود.وقت ظهر که شد پدرم کار را تعطیل کرد و آمد در سایه پِر نشست. بغچه غذا که مادر صبح آماده کرده و با خودمان آورده بودیم، بازکردیم . مقداری نان ، ماست و خرما بود. وقتی مشغول خوردن غذا بودیم ازروی کنجکاوی به پدرم گفتم. بابا این جا بلدرچین زیاده میشه این بلدرچین را من بگیرم و با تخم هایش به خانه ببرم. آخه خیلی دوست دارم ، یک بدرچین داشته باشم. پدرم در حالی که نان را لوله کرده بود و فرو برده بود توی ماست دست نگه داشت و گفت : نه بابا خوبه یکی هم بیاد خونه ما را خراب کنه . این پرنده ها هم موجود خداهستند. دل دارند غمگین می شوند . خوب نیست اذیتشون کنیم. گفتم بابا چرا گندم های دور لانه را درو نکرده بودید. گفت : ببین بابا بلدرچین ها همین روزها توی گندم زارها لانه درست می کنند. اگه من دور لانه شان را درو میکردم ممکن بود روزها شاهین و شبها روباه لانشون را پیدا کنه برای همین گندم انجا را درو نکردم. آن مقدار گندم صدقه برای پرنده ها باشه اشکال نداره.

 بیچاره پدرم چقدر زحمت می کشید .کمرش همیشه درد میکرد . تمام انگشتانش پر از خار شده بود. ظهر ها و غروب که درو را تعطیل میکرد کلاه دوگوشش را از سر برمی داشت و یکی از گوشهای کلاه را پایین می کشید و سوزن خیاطی را که همیشه انجا در بین جنس پشمی کلاه فرو برده بود در می آورد و مشغول در آوردن خارهای دستش می شد. و بعد راهمان را می گرفتیم و به سوی چادر راه می افتادیم. غروب همان روز  که به خانه بر می گشتیم کاظم و من سوار الاغ بودیم و پدرم جلوتر ما حرکت میکرد. وقتی به تخته چمن که در انتهایش چادر زده بودیم رسیدیم ، الاغ تشنه  تلاش میکرد راه خود را منحرف و ازیکی از گودالهای آب  تخته چمن آب بخورد. آبچلیک کوچکی در کنار گودال در حال گشت وگزار بود که با آمدن ما کمی از گودال فاصله گرفت. در همین زمان پرنده شاهینی که در آسمان  دور می زد شیرجه رفت که آبچلیک را شکار کند. آبچلیک با توسل به پاهای بلندی که داشت به سرعت جابجا شد و از دست شاهین فرار کرد. شاهین دوباره از زمین بلند شد و در آسمان دوری زد. ابچلیک به اطرف خود  نگاهی انداخت و به امید پیدا کردن سرپناهی  پرواز کرد. اما شاهین دست بردار نبود.اراده کرده بود آبچلیک را شکار کند. توی آسمان هم به طرف آبچلیک حمله کرد. آبچلیک درمانده شده بود. هیچ پناه گاهی در تخته چمن که به آن پناه ببرد نداشت. نه درختی به تخته سنگی و نه بوته ای ، هیچ نبود. یک دفعه تصمیم عجیبی گرفت. برای فرار از دست شاهین یک راست رفت روی شانه پدرم که جلو تر ازما حرکت میکرد نشست. حس عجیبی بود.  متعجب شده بودیم. اما از روی بچگی با سر و صدا از الاغ پایین پریدیم و به طرف پدر دویدیم. اما پدر خیلی خونسرد و آرام راه می رفت وگاهی سر بر می گرداند و آبچلیک را نگاه میکرد. آبچلیک هم آنگار پناهگاه مطمئنی یافته باشد، آرام روی شانه پدرم نشسته بود.ما از پدر با اسرار و سر وصدا خواستیم که آبچلیک را بگیرد و به ما بدهد. اما پدر گفت: نه این کار درست نیست این پرنده به ما پناه آورده است باید او را در امان نگه داریم تا شاهین از اینجا برود . وقتی پدر این را گفت  ما هم آرام گرفتیم.  دیگر الاغ را فراموش کرده بودیم. همه نگاهمان به آبچلیک بود که روی شانه پدر جا خوش کرده بود. البته تا شاهین در آسمان دور می زد و منتظر آبچلیک بود ، بیچاره هراسان بود وقلبش تند و تند می زد. مسافت زیادی ، تا نزدیکی  چادر، آبچلیگ روی شانه پدر نشسته بود. به نظر می رسید، ابچلیک در انتخاب شانه پدر چیزی را دیده بود که ما ها نمی دیدیم.  هر کس یک شعاع تاثیری دارد. اگر ذات و فطرت پاکی داشته باشد ، شعاع تاثیرش مثبت است . بقول بعضی ها  نور دارد . منبع خیر و خوبی است . و اگر ذات ودرون پلیدی داشته باشد شعاع تاثیرش منفی و منبع شر و فساد است. آبچلیک شاید همین شعاع تاثیر پدرم را دیده بود. درون پدر یک روح پاک نهفته بود طوری که پردنگان هم در کنارش احساس امنیت میکردند. وقتی شاهین از شکار آبچلیک مایوس شد از ما دور شد. نمی دانم شاید شاهین هم درکی از این موضع داشت و به همین خاطر از آنجا رفت. آبچلیک با رفتن شاهین از شانه پدر پرواز کرد . اطرف ما دوری زد. کارش به طواف می مانست. بعد در نزدیک ما روی چمن ها نشست . با پاهای بلندی که داشت همراه ما با سرعت می دوید و آواز می خواند. من زبان حیوانات را نمی دانم اما  به  نظرم دعا ، نیایش و شاید داشت به واسطه امنیتی که نصیبش شده بود تشکر می کرد. ما هم متعجب مانده بودیم. پدر در طول زندگی کسی را نرنجاند. دروغ نگفت ، حق کسی را نخورد و با این فلسفه که اگر قرار به بدهکاری است بگذار دیگران به ما بدهکار باشند  زندگی میکرد. خیلی ساده نماز میخواند. اما در عمل بنده خوب خدا بود. به همین خاطر همه مردم او را دوست داشتند و ایمان و انسانیتش گواهی میدادند. می گویند رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون . شاید برای ما کمی طول بکشد تا به راز درون افراد پی ببریم اما پرندگان ، درختان ، آب و خاک آنها را خوب می فهمند برای همین است که مولانا می سراید.

جمله اجرا زمین و آسمان

با تو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم 

با شما نامحرمان ما خاموشیم

خاموشیم و نعره تکرارمان

می رود تا پایتخت جانمان


برچسب ها: قشقایی- خاطرات - دانوشته - کلاه قشقایی- روح اله اژدری ، ابچلیک ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر