تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - چشمه سار
سه شنبه 9 مرداد 1397

چشمه سار

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


در انتهای این دره پر شکوه چشمه سارهایی روانند که حیات را در کالبد این دهکده می دمند و بسان خون در رگ های جسم بشری در جویبارهای حیاتی دهکده حرکت می کنند. سالهاست ما با این چشمه ها زندگی کرده ایم و از سبزه زارهایش لذت برده ایم. صدای شر شر آب این چشمه ها موسیقی است که روان ماها با آن خود را بارها از گرد و غبار خستگی و مرارت شسته است. آن چشمه زلال گوارای سینه کش کوهستان بسان قلبی است که حیات را در رگهای این دهکده به جریان می اندازد. چون پای برکنار این جویبارها می گذارم نیرویی مرا را به سرچشمه حیات این دهکده می کشاند و چیزی نمی گذرد که بی اختیار بر لب چشمه نشسته ام و سیمای خود را در زلالی آن می بینم . این چشمه ها آیینه هایی هستند که می توانم گذشته خود را در آن ببینم . برلب آن بنشینم و لحظه های زمان را که بی اختیار از دست داده ام در آن نظاره کنم . بی اختیار به یاد این شعر می افتم که :

تشنه به کنار جوی چندان خفتم

کز جوی من آب زندگانی بگذشت

فوراه های  آب این چشمه صحنه هایی از دقایق مستی  و خرمی است که سالهای گذشته فرشته محبت و عشق بدور از غوغای عالم امروز به کام ما عصاره سعادت فرو می ریخت. اما افسوس که نتوانستیم از این ایام پر سعادت اثری در نزد خود نگه داریم. خدایا این روزگار خوشی برای همیشه ناپدید می گردد و این دوران شادمانی برای ابد نابود می شود. آیا آن زمانه ای که روزی این همه را بما داد و روزی دیگر پس گرفت دیگر بار آنها را به ما عطا خواهد کرد. ای لحظه های بی پایان آیا این لذت های بی مانند را که بدین بی رحمی از برما می ربائید روزی دیگر به ما پس خواهید داد؟

ای چشمه زلال یادت می اید چقدر دست های کودکانه ام را درون آب گوارایت فرو برده ام چقدر زانو بر کناره ات زده ام و تعظیم کنان با لبهایم از آبهای شیرینت خورده ام. چقدر از پونه های روئیده در آبت چیده ام . چقدر از بولاغ اوته هایت خورده ام. چقدر ساعت ها دنبال سنجاقک های رنگارنگت دویده ام. سنجاقک هایی که همچون بالگرد به هر جا پرواز میکردند و من دنبالشان می دویدم تا یکی را از آن خود کنم. قورباغه هایت مطرب موسیقی شبانگاهی ما بودند. ای چشمه زلال و خنک بگذار در بستر مداوم و آرامت و بر روی امواج خروشانت این خاطرات محبوب باقی بماند. اما افسوس که می بینم رمقی برایت باقی نمانده است. خواهش می کنم التماس می کنم خشک نشو. تو که خشک شوی من و دهکده ام و ایل و تبارم و سرزمین نیاکانم خشک خواهند شد. دیگر پونه ها نخواهند روئید. دیگر سنجاقک ها برنخواهند گشت. دیگر بولاغ اوته ها یت نخواهند روئید. دیگر قورباغه هایت نخواهند خواند. ای جوشنده حیات بخش با خود این خاطرات را به جان کودکان این دهکده تزریق کن تا لحظه های ناب کودکی را قدر بدانند .


برچسب ها: قشقایی- دلنوشته - خاطرات - روح اله اژدری ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر