تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - اَوجیک بازی
سه شنبه 9 مرداد 1397

اَوجیک بازی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


دوران کودکی من در آن خانه ساده و بی آلایش پر بود از لحظه های ناب که از زندگی و آینده و آمید نشانه داشت. من و تو در کنار آب این دره و در سینه کش تپه روبه روی خانه که بسان کمربند سفیدی با حاشیه هایی از رگه های سنگی دور کمر تپه را بسته است دهکده ای کوچک داشتیم. از سنگ و گل و چوب ساخته بودیم.دهکده ای کودکانه که بدور از زندگی بزرگترها عالمی داشت. در دهکده کوچک ما حرص و حسد و طمع و چشم هم چشمی و دعوا و قهر و آشتی معنا نداشت. دزد و جانی و قاتل و کلاهبردار و معتاد و مفسد نداشت. اهالی این دهکده یا معلم یا دکتر یا مهندس بودند . آرزویی کودکانه که شاید برای بعضی ها محقق شده باشد. خانه ای می ساختیم با سنگ و گل که خانه عشق بود . جاده ای می ساختیم که عاشق را به معشوق می رساند. ما زندگی بزرگان را تمرین می کردیم. خانه داشتیم. زن داشتیم. بچه داشتیم. اسلحه برنو داشتیم. جیپ تویوتا یا لندرور داشتیم. در میان گل و خاک ساعتها مشغول بازی بودیم و چقدر لذت بخش بود. برای بچه هایمان عروسی می گرفتیم.با هم در عالم کودکی بر اساس اختلافات بزرگتر ها دعوا می کردیم . و باز با ریش سفیدی بزرگتر ها اختلافات را حل می کردیم.  اوجیک بازی عالمی داشت. در دوران ما خبری از اسباب بازی های کودکانه امروزی نبود. کمی خلاقیت داشتم. هر خودرو جدیدی که در زمان عروسی ها به دهکده ما می آمد  به بازدیدش می رفتم. لندرور – جیپ تویوتا – پیکان و حتی ژیان راهم با یکبار دیدن با گل درست می کردم و آن را برای 24 ساعت در ریز انبوهی از خاک پنهان می کردم تا بدون ترک خشک شود. بعد آن را در عالم بازی به هم بازیهایم در این دهکده کودکانه می فروختم. یادم می آید  در دوران کودکی وقتی یک ماشین رنو پلاستیکی بدون چرخ را بر اتراقگاه چادر عشایری که کوچ کرده بود دیدم ، تا مدتها آن را به کسی نشان ندادم چون می ترسیدم آن را از من بدزدند. در این دهکده کودکانه زندگی و عشق جاری بود. ما در این دهکده کودکانه زندگی بزرگان را تمرین می کردیم و در واقع زندگی را یاد می گرفتیم. من مفاهیم زندگی را در همان دهکده کودکانه آموخته ام . یادباد آن لحظه ای که مادر با سر و صدا و ترکه های بادام سر می رسید و ما را که ساعت ها در هوای اوجیک بازی غرق بودیم به خود می آورد. از ترس ضربت ترکه های دست مادر پا به فرار می نهادیم و باز با تکه چوبی و یک کش تنبان تیر و کمانی درست میکردیم و با آن مشغول می شدیم. بافتن سپان را فراموش نکنم که ابزار دست خودمان بود. با تعدادی نخ پشمی و یک تکه چوب کوچک همچون دار قالی در بین دوشست انگشتان پا می بافتیم و بعد آن چوب کوچک را بیرون می کشیدیم. سپان وسیله ای برای کار چوپانی بود تا گوسفندان هدایت و راهنمایی کند. اما برای ما وسیله بازی شیرینی بود. نشانه می نهادیم و بسویش سنگ پرتاب می کردیم. گاهی جمع می شدیم و بلا داش بازی می کردیم رقابتی شیرین و پرهیجان که دست ها و بازوان را قوی و نشانه گیری را دقیق و دلها را نزدیکتر می کرد.  در عالم کودکی آزاد بودیم. در طول روز های تعطیل کسی کاری به ما نداشت ساعت ها در دامن این طبیعت زیبا به گشت و گذار می گذراندیم. دست و پا ها زخم می شد ، خارها در آن می نشست. درقید لباس و کفش نبودیم. لباسمان در زانو و آرنج معمولا وصله داشت. کفش پلاستیکیمان را وقتی پاره می شد با دورجک داغ که در آتش می نهادیم وصله می کردیم. مزه میوه ها را در فصل خودش  تجربه می کردیم. به همین خاطر بود که آن مزه ها هرگز تکرار نمی شود. امروز میوه زمستان را تابستان داریم و میوه تابستان را زمستان. همه چیز بی مزه شده است. به نان  شکری و یا خاکه قندی راضی بودیم. خاکه قند را درون نان می نهادیم و می پیچاندیم و از خانه بیرون می زدیم. وقتی پیله وری می آمد چقدر خوشحال می شدیم. الاغ پیله ورها خیلی بوی خوشی داشت چون حامل انواع ادویه جات بود. حلوا و آدامس داشت که عاشقش بودیم. آدامس هایی گرد و رنگارنگ که مزه اش هنوز در زبان احساس می شود. دوردور الاغ پیله ور جمع می شدیم تا از آدامس ها و مقداری حلوا نصیبی ببریم. با همه این ها هرگز احساس کمبود نمی کردیم. مناعت طبع داشتیم. دل  سیر بودیم. 


برچسب ها: قشقایی-خاطرات - دانوشته- روح اله اژدری ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر