تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - گاو زرد - خاطره ای از استاد محمد بهمن بیگی
 
پژوهش نامه ایل قشقایی
معرفی فرهنگ و تمدن ایل قشقایی میراث کهن ایرانی
 
 

 

دوران درخشانی بود. مملکت بربال زرین تمدن بزرگ درپرواز بود.

نورجشن‏ها وچراغانی‏ها چشم‏ها را خیره می‏کرد. کاخ‏های بلورین به آسمان می‏رفت. تالارها، گالری‏ها، نگارخانه‏ها پر ازپرده‏ها و تصاویر دل‏انگیزبود.

سواحل سرسبز شمال را که پریچهرگان رنگین پوش آراسته بودند.

نسیم فرح بخش تمدن ازهرسو می‏وزید. نوای جانفزای ترقی ازهر گوشه‏ای به گوش می‏رسید.

میدانی نبود که مجسمه‏ای نداشت. مجسمه مردی تنها، شاید تنهاترین مرد دنیا که خودش را«ما» می‏گفت و ازبکاربردن ضمیر متکلم «من» پرهیز می‏کرد.

تهران، عروس خاورمیانه شده بود. هرصبح خرمنی از شکوفه‏های هلندی برسرش می‏ریخت.

شیراز، ساعت زیبای گل را داشت. ساعتی که عقربه‏هایش بر روی بنفشه‏ها، سنبل‏ها و قرنقل‏ها می‏چرخید. سالی نبود که نوازندگان جهان برآرامگاه الهام بخش حافظ و دربارگاه شکوهمند کورش گرد نیایند و آوای جاه وجلال ایران را با سازهای بادی، به گوش جهانیان نرسانند.

درچنان کشوری، حضور یک جمعیت بی‏سروپا و چادرنشین، آن هم دردو قدمی مهد فرهنگ و فضیلت نمی‏توانست شرم‏آور نباشد.

درچنان زمانی عبور و مرور یک مشت قبیله قرون وسطایی ازکنار جشن‏های افتخارآفرین هنری نمی‏توانست مایه ننگ وخفت نشود.

اگرچشم هنرمندان و هنرشناسان به این خانه بدوشان می‏افتاد آبروی مملکت برباد می‏رفت!

این دوره گردان حق‏شناس نه فقط باعث خجلت،بلکه اسباب زحمت هم بودند. با آن که راحت و آسوده علف بیابان را می‏چریدند و بی‏منت پا افزار کوهها را زیرپا می‏گذاشتند بازهم به هر دستاویزی،موی دماغ حکومت می‏شدند.

بیهوده نبود که صبر زمامداری به سر آمد و برآن شدند که این لکه‏های زشت را ازچهره دلارای میهن بزدایند:

عبورشان را ازمعابرعمومی ممنوع ساختند. مراتع نزدیک شهرها را به بهانه حمایت وحوش قرق کردند.

آمارگران حکومت وجود گروهی از آنها را انکار کردند و ازشمار جمعیت بقیه کاستند و به خصوص درفارس آن قدرکاستند که از ایلات قشقایی، خمسه و ممسنی چیزی برجای نماند.

به کاربردن کلمه «عشایر» درمکاتبات رسمی ودولتی موقوف شد. فرمان تغییر این کلمه صادرگشت. چنین نام و نشانی درخورشأن وشوکت کشور نبود. لغت پردازان ترکیب «دامداران متحرک» را ابداع کردند.

لیکن همه این تلاش‏ها و تقلاها بی‏ثمرماند. اختفای این همه آدم بیابان گرد ممکن نبود. وجود داشتند. پنهان نمی‏ماندند. خودشان دو پا وحیواناتشان چهارپا داشتند. حرکت می‏کردند. کوچ می‏کردند.

توله سگها، مرغ‏ها و بچه‏هایشان را کنار پاتیل وپیاله‏های مسی و غربال و هاون‏های چوبی، برروی خرو گاو می‏بستند و زندگی شرم‏آور خود را به تماشای بیگانگان می‏گذاشتند. چشم سیاحان و مسافران هوایی را نمی‏شد بست. از آن بالا می‏دیدند. دوربین‏های قوی داشتند. عکس برمی‏داشتند.

راه دیگری نماند. قتل عامشان امکان پذیر نبود. ناچار دست به تخته قاپو و اسکان آنان زدند. که از فارس که رسواتر ازهمه جا بود آغاز شد. ازسیل بودجه نهری پرآب به سوی این خطه سرازیرگشت.

اسکان قبایل قشقایی وارد برنامه‏های عمرانی کشور گردید.

گروهی از مدیران لشکری و کشوری با دستیاری پیمانکاران دلسوز به میدان آمدند. عرق ریختند. خون دل خوردند و خواب شب را برخود حرام کردند تا درمدتی نه چندان دراز درچهار گوشه فارس چهارشهرک نوساز برای اقامت و سکونت هزاران چادرنشین ایجاد کردند.

نخستین شهرک اسکان درمرکز یکی از طوایف بزرگ آماده بهره‏برداری و افتتاح شد. به دعوت تیمسار نامداری که فرماندهی اسکان را به عهده داشت، استانداروجمعی از دست‏اندرکاران برجسته فارس به سوی عشایر روان شدند.

موکب استاندار با کبکبه و دبدبه شیراز را پشت سرگذاشت. دو تن از تیمساران معظم با سردوشی‏های تاج دار و پرستاره دریمین و یسارش بودند. عده‏ای از مدیران کل وسرپرستان ادارات با چندین‏خبرنگار و عکاس در رکابش بودند. از خدمات شهری فراغت یافته می‏رفتند که خانه بدوشان را نیز در ظل عنایت خود بگیرند. همه‏شان غرق خدمت و فداکاری بودند. جز نجات هم‏میهنان هدفی نداشتند.

فرصتی به دستشان آمده بود که لباس‏های نفتالین‏زده سفر را از گنجه‏ها بیرون آورند. نیم تنه‏های جیر، بلوزهای چهارخانه، ژاکت‏های کشمیر، پیراهن‏های اسپرت، شلوارهای فلانل پوشیده بودند. بر آرنج کت‏های گرانبهای خوش‏نما وصله‏های چرمی زده بودند. عینک درشت بر چشم و کلاه سایه‏دار بر سر داشتند. از طرح و رنگ و دوخت و دوز لباس‏هایشان ذوق و سلیقه می‏بارید. رفتار و گفتارشان پیروزمندانه بود. آثار فتح و ظفر بر چهره‏هاشان می‏درخشید. نور افتخار و مباهات بر سیمایشان موج می‏زد. ایل گستاخ و مزاحم را به زانو درآورده بودند.

با انواع اتومبیل‏های رنگارنگ به حرکت درآمدند. راهشان تا شهرک اسکان دور بود. ناچار بودند که ظهر و شب را در میان راه به سر برند و به دوتن از خان‏های طوایف افتخارپذیرایی دهند. مهمانسرای دیگری نبود.

پس از چند ساعت طی طریق به طایفه اول رسیدند. خان طایفه در چند قدمی چادر بزرگ خود به استقبال آمد وخیرمقدم گفت. خیرمقدمش عبارات قلمبه و سلمبه نداشت. استقبالش ساده و بی‏پیرایه بود. بر دل مهمانان ننشست. خشمگین و ناشاد شدند. ناشادتر از همه شخص اول استان بود. چنین استقبالی در خور او نبود. استقبال یک انسان بود در مقابل یک انسان. استقبال یک عشیره‏ای در برابر یک استاندار نبود. آن هم استانداری که چنان شأن و شوکتی داشت و دو حضرت اجل و یک دوجین مدیرکل را یدک می‏کشید.

از پیشواز عشایری، از ساز و کرنا، از هلهله و شادمانی، از گاو و بره قربانی، از تار و تنبور، از زنده باد و مرده باد و از سوار و پیاده خبری نبود

 

مهمانان، رفتار میزبان را نشانه بی‏احترامی و بی‏پروایی پنداشتند ولی نتوانستند پس از آن همه خستگی از سفره خان در وسط بیابان چشم بپوشند. مصلحت سیاست هم اجازه قهر و غضب نداد و به ناچار با خاطری آزرده به چادرش فرود آمدند.

... بحث اسکان بر سر سفره درگرفت. خان، نمک تازه‏ای بر زخم رجال و بزرگان پاشید. او در بیان عقایدش بی‏باک و قاطع بود. از کسی هراسی نداشت. از آن آدم‏هایی بود که زیر ساطور جلاد هم دست از عقاید و بیان عقاید خود نمی‏کشند.

هنگامی که فرمانده عالی قدر نظرش را درباره شهرک‏های اسکان پرسید او با لحنی صریح گفت:

«این شهرک‏ها به درد نمی‏خورد. برنامه‏تان غیر عملی است. با سرنیزه هم نمی‏توان مردم را توی این شهرک‏ها نگاه داشت.»

استماع این سخنان از زبان یک خان، استاندار نازپرورده و متنعم را چنان بر سر خشم آورد که رنگ بر صورتش نماند. آماده پرخاش و ستیزه بود. لیکن فرمانده کهنه‏کار اسکان که با خلق و خوی خان آشنا بود و می‏دانست که جواب‏های را با هوی می‏دهد میانداری کرد و به زحمت، اجازه گرفت که مدعی را با دلایل دندان‏شکن مجاب کند.

به کارشناسان که با اضطراب تماشاگر صحنه بودند دستور داد که نقشه‏ها و ماکت‏های شهرک‏ها را بیاورند. به سرعت ماکت پاکیزه‏ای را آوردند و روی قالی قرمزی گستردند:

ماکت قشنگی بود. دو پیکان متقاطع تیز سیاه جهات چهارگانه شهر را نشان می‏داد. شهر پر از شکل‏های منظم هندسی بود. خیابان‏ها همه صاف و مستقیم بودند. یک خط کج و کوله در هیچ بعدی دیده نمی‏شد. از تقاطع خیابان‏ها چهارراه‏های زیبا و میدان‏های باصفا به وجود آمده بود. میدان مرکزی شهر به شکل دایره بود. چمنی شاد و فواره‏ای بلند داشت. در کنار فواره پایه شکیل یک مجسمه به چشم می‏خورد.

فرمانده اسکان و یارانش، با شور و حرارت دقایق طرح را برای حاضران بیان کردند و همه را انگشت به دهان ساختند. به جز خان همه‏شان مدهوش ابتکار و نبوغ مهندسان و پیمانکاران شدند. فقط خان خاموش بود و با لبخندی حاکی از ناباوری ماکت شهر زیبا را می‏نگریست. از سنگ صدا برمی‏خاست و از او برنمی‏خاست. مرغش فقط یک پاداشت و بار دیگر در پاسخ تیمسار که فاتحانه و طنزآلود نظرش را درباره برنامه اسکان پرسید با همان صراحت و جسارت به سخن آمد:

«شهرتان شهر قشنگی است. ولی به درد عشایر نمی‏خورد. شهرهای قشنگی ساخته‏اید ولی به درد عشایر نمی‏خورند. شمامسکن را با اسکان اشتباه کرده‏اید. هر دو کلمه یک ریشه دارند ولی با هم فرق می‏کنند. مسکن را درآمد و عایدی قابل سکونت می‏کند. وقتی که مسکن عایدات را قطع کند دیگر مسکن نیست. جهنم است.

مردم عشایر توریست و جهانگرد نیستند. برای تماشای کوه و جنگل و عکسبرداری از مناظر و مزایا به راه نیفتاده‏اند. آنها بیش از هرکس از زندگی پردردسر خود رنج می‏برند. هر صبح بارمی‏بندند. هر شام بار می‏گشایند. پای پیاده عرض و طول فارس را می‏پیمایند. شب و روز به دور خودشان می‏چرخند. این همه زحمت و مشقت فقط برای نان بخور و نمیر است.

مردم عشایر به دنبال آب و علف مفت کوه و صحرا هستند و جز این راهی برای نجات کس وکار خود از چنگ گرسنگی ندارند. اگر این راه را بر آنان ببندید بی‏آنکه راه معیشت دیگری نشانشان دهید، حکم اعدامشان را صادر کرده‏اید.

شما این شهر قشنگی را که می‏خواهید افتتاح کنید، دور از جنگل و درخت و در یک منطقه سردسیری ساخته‏اید. فردا که زمستان می‏رسد و برف همه جا را می‏گیرد و راه‏ها بند می‏آید بر سر ساکنان سعادتمند این خیابان‏ها چه خواهد آمد؟ سوخت و آذوقه شهر از کجا خواهد رسید؟ با گله‏هاشان چه باید بکنند؟ اگر این گله‏ها از میان رفت جز گدایی و نیستی چه راهی خواهند داشت؟

شما تنها در خیال مسکن بوده‏اید. به یادتان نبوده است که اسکان مسئله پیچیده و دشوار دیگری است. کار شما برای کسانی که همه‏چیز دارند و فقط مسکن ندارند سودمند است ولی برای عشایر که باید همه‏چیز خود را از دست بدهند تا صاحب مسکن شوند خطرناک است.

چاره‏ای جز این نماند که خان را، بدخواه و دیوانه و یاوه‏سرا بپندارند و به حال خودش واگذارند. با سردی و بی‏مهری، بی‏آنکه از پذیرایی‏هایش یک کلمه خوش بر زبان آرند او را به خدا سپردند و به سوی عشیره بعدی و خان بعدی عزیمت کردند.

این عشیره همان بود که می‏خواستند. خانش همان خانی بود که می‏طلبیدند. هنوز چند فرسنگی از راهی پرپیچ و خم و کوهستانی نپیموده بودند که طلایه پیشوازی سنگین و رنگین پدیدار گشت. سواران بسیار همه خوش‏پوش و خوش‏زین و یراق در چمنی خرم و دلکش چشم به راه مهمانان مکرم خود بودند. توپ نداشتند. با شلیک تفنگ ادای احترام کردند.

این همه شور و شادی را نمی‏شد بی‏پاسخ گذاشت. جمعیت به یک اشاره فرمان سکوت یافت. صولت و هیمنه ناطق چنان بو دکه اسب‏ها هم دم از شیهه فروبسند.

استاندار با نیم چکمه نرم و پاشنه بلند خود بر فراز سنگی که در کنار قربانگاه گاو و گوسفند بود ایستاد و آغاز سخن کرد:

مراحم اولیای امور را به قاطبه مردم غیور قشقایی ابلاغ می‏کنم. شما از اصیل‏ترین شاخه‏های نژاد آریا هستید.

این هممه حق‏شناسی و بزرگپرستی ما را تشویق می‏کند که بیش از پیش برای آسایش شما بکوشیم. ما لحظه‏ای آرام و قرار نخواهیم داشت تا شما آرام و قرار بگیرید.

ما برای دیدار یکی از این شهرها به دیار شما آمده‏ایم. امشب را در چادرهای کلانتران شما می‏مانیم و فردا شاهد خوشبختی و سکونت جمع کثیری از برادران شما در یکی از این شهرهای جدید خواهیم بود. یقین دارم که بزودی سکونت شما را هم در شهر دیگری جشن خواهیم گرفت.

شما باید خودتان را با کاروان سریع ترقیات کشور همقدم سازید. دنیا در انتظارظهور و طلوع تمدن بزرگ است.

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است در جریده عالم دوام ما

همین که استاندار از تریبون صحرایی خود فرود آمد فریاد احسنت و آفرین به هوا رفت. جمعیت شنوندگان بی آنکه به عمق مطالب ناطق پی ببرند فریاد شادی برآوردند. هورا کشیدند. کف زدند. شعارهای حماسی دادند و دشمنان داخلی و خارجی وطن را به وحشت انداختند.

هنوز مسافتی از راه مانده بود. از میدان استقبال تا چادرهای پذیرایی فاصله زیادی بود. تنی چند از خانزادگان، چماق به دست، صفوف متراکم مردم را به دشواری شکافتند و راهی برای اتومبیل‏ها باز کردند.

مهمانان با کمک پیشخدمت‏های ورزیده گردو غبار راه را ستردند و سر و صورت را صفا دادند و پس از اندک استراحتی در چادرهای خصوصی به شاه‏نشین پذیرایی آمدند و روی فرش‏های نرم و گرانبها آرمیدند.

بزمی شاهانه برپا شد. اسباب سرگرمی و طرب فراوان بود. چنگ و چغامه مترنم گشت. شراب‏های کهنه و غذاهای تازه سفره را رنگین کرده بود. میزبانان خوش سلیقه با مهربانی و ادب می‏چرخیدند. گیلاس‏ها به هم می‏خورد. با بزن‏ها دست به دست می‏گشت. مهمانان می‏چشیدند و به‏به می‏کردند. می‏نوشیدند و نوش‏جان می‏گفتند.

گفت‏وگوها شیرین و دلخواه بود. همه می‏دانستند که چه بگویند و چگونه از یکدیگر دل بربایند. درسشان از حفظشان بود یک عمر تمرین داشتند. پرورده مکتب ستایش و نیایش بودند. سخنان خود را با لطیفه‏ها و شوخی‏ها چاشنی می‏زدند. درباره ترقیات محیرالعقول مملکت داستان‏ها می‏سرودند.

عکاس جوانی از تیمسار پرسید که بنای چند شهر به پایان رسیده است. لقمه در دهان داشت. نتوانست پاسخ بگوید. چهار انگشت دستش را به علامت چهار شهر بالا گرفت!

شب از نیمه می‏گذشت. شبی بود فراموش نشدنی. ولی راهی دراز آمده بودند و راه درازی درپیش داشتند. ناچار به چادرهای خواب شدند.

فردا صبح، مدتی از طلوع آفتاب گذشته بود که همه از خواب برخاستند و کم‏کم آماده عزیمت شدند.

اتومبیل‏ها به کندی پیش می‏رفتند. سرعت بادی که از پشت سر می‏وزید بیش از سرعت ماشین‏ها بود. گرد و غبار درون ماشین‏ها می‏پیچید.

اتومبیل‏ها بالا و پایین می‏رفتند. توی دست‏اندازها و چاله‏ها می‏افتادند. سرنشینان دستگیره‏ها را گرفته به صندلی‏ها چسبیده بودند.

سفر دشوار پررنجی بود. ولی تحملش آسان بود. چون در انتظار پایان خوشی بودند.

لیکن هنگامی که به چشمه‏سار دلگشا رسیدند و از پیشواز باشکوه و سواران ایل اثری ندیدند درد و رنجشان صدچندان شد. درد و رنج روحی چنان بود که کوفتگی و خستگی جسمی را از یاد بردند.

بی‏شک، اتفاق ناگواری رخ داده بود. مدتی در کنار چشمه آب ماندند. لباس‏هایشان را تکاندند. گرد به هوا خاست. درحالتی شبیه به ماتم فرو رفتند.

چاره دیگری نبود. با نومیدی و تردید به سوی شهرک راندند. فقط یک فرسنگ مانده بود. نزدیک شدند. نزدیک‏تر شدند. خبری نبود. از جشن و شادمانی خبری نبود. از ایل و تبار، از انسان و حیوان خبری نبود. از دست‏افشانی و پایکوبی خبری نبود.

به شهر رسیدند. شهر سرجایش بود. با دیوارها، خیابان‏ها، چهارراه‏ها، میدان‏ها، با خانه‏های نو و درهای بسته.

ایل رفته بود. ایل شبانه فرار کرده بود. به کوه و بیابان زده بود. از بیم گرسنگی، از بیم برهنگی، از بیم سرما و گرما گریخته بود.

تنها موجود زنده ایلی که در شهرک اسکان بر جای مانده بود گاو زرد لاغری بود که نای تکان خوردن نداشت و در سایه دیواری افتاده، آخرین نفس‏هایش را می‏کشید.

شهرک اسکان متروک ماند. شهرک‏های اسکان متروک ماندند و اکنون پس از بیست‏وچند سال به شکل چهار ویرانه در گوشه و کنار فارس برجای مانده‏اند.

سرزمین فارس، سرزمین ویرانه‏هاست. ویرانه‏های قدیمش شهرت تاریخی دارند. ویرانه‏های جدیدش هنوز گمنام و ناشناخته هستند و شاید روزی برسد که باستان‏شناسان برای کشف آثار تاریخی بیل و کلنگ بردارند و این تپه‏ها و خاکریزها را نیز زیرو رو کنند





نوع مطلب : تاریخ ایل قشقایی، داستانهای ایل قشقایی، 
برچسب ها : گاوزرد، محمد بهمن بیگی، ایل قشقایی، خاطره ای از ایل قشقایی، اسکان عشایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 خرداد 1390 08:13 ب.ظ
سلام اگه بازم داستان های آقای بهمن بیگی را داشتی واسم بفرست ممنون
یکشنبه 16 آبان 1389 03:00 ب.ظ
خوب
یکشنبه 16 آبان 1389 02:54 ب.ظ
ععععععععععععععععععععالی
یکشنبه 16 آبان 1389 02:52 ب.ظ
بد نبود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


این وبلاگ بزرگترین وبلاگ در زمینه شناسایی فرهنگ وتمدن ایل بزرگ قشقایی است .. ایل قشقایی زادگاه مردان بزرگی بوده است که در هر مقطع از تاریخ ایران زمین با درک ضرورتها حافظ دین ومیهن بوده اند.افتخار مردم ایل قشقایی این است كه اول مسلمان، دوم ایرانی ،و سوم قشقایی هستند.پاسداری از مرزهای ملی و اعتقادی جزء مرام و مسلک مردم قشقایی است . تمدن و فرهنگ اصیل قشقایی چون دژی مستحکم در مقابل تهاجم فرهنگ بیگانه خواهد بود. هشیار باشیم که فرهنگ انسانی وایرانی خویش به فرهنگ پوچ بیگانه نفروشیم.

مدیر وبلاگ : روح الله اژدری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :