تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی - ملا بهرام- خاطره ای از استاد محمد بهمن بیگی

معرفی فرهنگ و تمدن ایل قشقایی میراث کهن ایرانی

ملا بهرام- خاطره ای از استاد محمد بهمن بیگی

تاریخ:یکشنبه 12 اردیبهشت 1389-02:20 ب.ظ | نویسنده :روح الله اژدری

ملا بهرام

روزی در اتاق کارم بودم. خبر دادند که یکی از کدخدایان طایفه کوهمره به نام ملابهرام تقاضای ملاقات دارد، پذیرفتم، وارد شد.

ملابهرام هیکل عظیمی داشت. از یاغیان معروف منطقه بود. نصف عمرش را در کوه و جنگل و نصف دیگر را در زندان به سرآورده بود. همیشه سر و وضعی ژولیده داشت ولی این بار ژولیده‏تر و درهم و برهم‏تر بود. موی سر و گردنش به یال شیر شباهت داشت. سبیلش با چندین پیچ و تاب فاصله بین دو گوشش را به راحتی پوشانده‏بود. از میان ابروهای پرپشت و شانه نکرده، چشم‏هایش وحشی‏تر و یاغی‏تر شده‏بودند. صدای سلامش رعدآسا بود.

احوالپرسی و گفت‏وگو شروع شد. گفت:

«آقا، من با یک گرگ گرسنه بیابان چه تفاوتی دارم؟» گفتم:«شما از مردان محترم عشایر و یکی از کدخدایان مشهور طوایف کوهمره هستید. این چه سوءالی است؟»

گفت:«اگر محترم بودم دولت شما هر روز به

بهانه تازه‏ای آواره و دربه‏درم نمی‏کرد.»

این را گفت و ناگهان دو دست را که به دو شاخه درخت بلوط شبیه بود بر زمین نهاد و روی قالیچه‏ای که وسط اتاق پهن بود به جست‏وخیز درآمد.

بی‏اختیار خنده‏ام گرفت و پرسیدم: «مقصودت چیست؟»

گفت: مگر نشنیده‏ای که دولت می‏خواهد خانه‏هامان را بر سرمان فرو ریزد؟ مگر نمی‏دانی که دولتی‏ها می‏خواهند ما را آواره بیابان کنند و به جایشان شیر و ببر و پلنگ و حیوانات درنده و چرنده و پرنده بیاورند؟»

از داستان تصمیم و طرح دولت و اوامر زمامداران برای ایجاد پارک طبیعی در مناطق کوهمره بی‏خبر نبودم ولی گمان نمی‏بردم که سازمان محیط زیست به این زودی دست به بکار شود.

اولیای سازمان زیست گناهی نداشتند. مأمور بودند و معذور. اولیای دولت هم بی‏گناه بودند. مگر می‏شد کشورشان پارک طبیعی حیوانات نداشته‏باشد؟ مگر می‏شد، چنان کشور توسعه‏یافته و متمدن از حمایت حیوانات غافل بماند؟

تمدن بزرگ، با جلال و شکوه، سوار بر بال خیال وارد مملکت شده‏بود. خاطر زمامداران جزیره ثبات از هر حیث جمع بود. هوس کرده‏بودند که کشورشان از نظر حمایت حیوانات و جلوگیری از انقراض نسل‏های جانوران نیز در شمار ممالک مترقی وبزرگ درآید.

پس از مشورت با مستشاران داخلی و خارجی، سرزمین کوهمره را در فارس، در فاصله بین دو دریاءه فامور و دشت ارژن، نقطه مطلوبی برای ایجاد پارک طبیعی دست‏چین کرده‏بودند. بودجه‏ای هنگفت برای خرید آبادی‏ها، مزارع، مراتع، باغ‏ها، خانه‏ها و همچنین برای انتقال و اسکان مردم منطقه به مناطق دیگر به تصویب رسانده بودند.

ملابهرام از من که مسئول آموزش عشایر بودم انتظار و توقع یاری و کمک داشت و می‏خواست که با این نیرنگ و گرگم به هوا وادارم کند تا شکایت او و مردمش را به گوش بزرگان برسانم و از اجرای طرح جلوگیری کنم.

از من چنین کمکی برنمی‏آید. لیکن برای آن که از کم و کیف قضیه بیشتر سردربیاورم و در ضمن اندکی همدردی و دلسوزی هم به ملا بهرام نشان دهم با رئیس سازمان محیطزیست تلفنی صحبت کردم و جریان شکایت و ناراحتی کدخدا را که در اتاقم بود و همراهانش را که در اتاق مجاور جمع شده‏بودند شرح دادم.

قرار براین شد که یکی از مهندسان خبره محیطزیست را برای دیدار من و مجاب‏کردن ملابهرام بفرستد.

اداره‏های ما دور ازیکدیگر نبود. پس از مدتی کوتاه، مهندس وارد شد. جوانی بود که سن وسالش به زحمت به بیست و پنج می‏رسید. کت و شلوار اسپرت دورنگ خوش‏دوختی بر تن داشت. کار فرنگ بود. خودش هم کار فرنگ بود. در کودکی رفته و درجوانی بازگشته بود. سرتاپایش ساخته و پرداخته خارج بود، شکل و شمایلش درست نقطه مقابل ملابهرام بود. بی‏اندازه شسته و رفته بود. پوست صورتش می‏درخشید. سبیلش نازک و نازنین بود. اصلا سبیل نبود. خط سیاه ظریفی بود که در فاصله‏ای مساوی بین دو لب و بینی رسم شده‏بود. یک مو کم و زیاد نداشت. ابروهایش نوازش دیده و چشم‏هایش شب‏زنده‏داری کشیده‏بود. انگشتان باریک و بلندش انسان را به یاد پیانو می‏انداخت. بر حلقه انگشترش، نگینی روشن برق‏می‏زد. ساعتش را به دست راست بسته بود. دست چپش را یک پلاک نقره با چند حرف لاتین آراسته بود. حرکات موزون، اطوارمتناسب و تکان‏های خفیف بدنش هنرمندان رقص وباله را به خاطر می‏آورد. از وجودش نورمی‏بارید.

همین که مهندس جوان، لبخند زنان و با لهجه‏ای شیرین و برون مرزی ازدیدار ملابهرام اظهارشادمانی کرد، ناگهان گویی انفجاری رخ داد! صدای مردانه وخشم آلود ملا بهرام درفضای محدود اتاق طنین انداخت:

«چرا می‏خواهید ما را آواره کنید؟ چرا از خدا بی‏خبرید؟سنگهای کوه و درخت‏های جنگل مرا می‏شناسند. خشت‏ها و آجرهای زندان کریم خانی شیراز مرا می‏شناسند. من تا حالا ملابهرام بودم. ملابهرام جروقی کوهمره بودم. ولی از حالا به بعد دیگر ملا بهرام نیستم. دیگر انسان نیستم. حیوانم.گرگ و گفتار بیابانم.

می‏خواهید ما را از خانه وکاشانه بیرون کنید و به جایمان حیوان بیاورید. چرا بیهوده زحمت می‏کشید. ما با حیوان چه تفاوتی داریم؟

من و همه کسانم التزام می‏دهیم که با چهار دست و پا راه برویم. ما حیوانیم پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود.»

کدخدای جان به لب رسیده کوهمره این را گفت وباردیگر، نعره زنان روی قالی پرید و بازبه جست وخیزپرداخت. با نعره‏های او، همراهانش نیز که گوش به زنگ شدند بی‏آن که اجازه بگیرند با همهمه و هیاهو وارد اتاق شدند وهمگی با هم دنبال پیشوای خود دست به زمین نهادند و به جست و خیز و قیل و قال پرداختند!

من با تلاش بسیار، ملابهرام و یارانش را قانع کردم که دست از حرکات عجیب و غریب خود بردارند و آرام بگیرند.جوانک کارشناس را هم که هاج و واج شده بود به صبر و حوصله دعوت کردم و از او خواهش کردم که جریان کار و راه حل مشکل را بگوید.

مهندس وحشت زده پس ازآن که اندکی به حال آمد، با نیم نگاهی به ورقه‏ای که به دست گرفته و با عبارات و کلماتی که به ترجمه متن یک نوشته غربی شبیه بود داد سخن داد:

«ملت ما به دلیل پیشرفت‏های غول آسای فیزیکی، درقلمرو اشتغالات فرهنگی و ذوقی اندکی عقب افتاده است. تمدن و ترقی را نمی‏توان فقط درفنومن‏های سودبخش اقتصادی جست وجو کرد.

آهنگ ترقیات مادی کشور به اندازه‏ای شتابنده بوده که برنامه‏ریزان ما را ازدیدار بخشی از حقایق معنوی بازداشته است.

ما با مقام والایی که درجهان متمدن داریم نمی‏توانیم ازحمایت حیوانات و حفظ نباتات کشورمان چشم بپوشیم.

تصمیم برگشت ناپذیر دولت این است که درمنطقه زیبای کوهمره، عالی‏ترین پارک طبیعی جهان را به وجود آورد.

اکولوژیست‏ها واندیشمندانی که از رابطه ارگانیسم و محیط نشو و نمای آن آگاهی دارند به این نتیجه رسیده‏اند که فاصله بین دو دریاچه فامور و دشت ارژن منطقه ایده‏آل برای پارک طبیعی است.

دراین خطه، شرایط بی‏نظیرآب، خاک، هوا، حرارت و روشنایی به ما اجازه می‏دهد که ازانقراض

نسل‏های کنونی جانوران ایران جلوگیری کنیم و شاید بتوانیم بسیاری ازمهاجران را نیز به آغوش میهن بازگردانیم!»

من دراین جا با چند جمله فاضلانه و با به کاربردن چند کلمه قلمبه خارجی که برای این قبیل آدم‏ها ذخیره کرده‏ام صحبت مهندس را بریدم و به او فهماندم که خودم اهل فضل و کمالم ولی برای ملابهرام و همراهانش ساده‏تر و خودمانی‏تر حرف بزند و به خصوص ازاستعمال لغات خارجی بپرهیزد.

کارشناس خبره محیط زیست ایرادم را پذیرفت و پس از آه و ناله‏ای جگرسوزگفتارش ادامه داد:

«آقایان عزیز! شیریک جوان ایرانی بوده است. امروز ازاو فقط تصویری برپرچم ما مانده است. از شاهین طلایی که فرنگی‏ها آن را (گلدان ایگل) می‏گویند تنها نامی درادبیات ما مانده است (در این جا از استعمال کلمه خارجی پوزش خواست).

شما تا دیروزدربیشه‏های دشت ارژن شیر ودرقله‏های کوهمره شاهین طلایی داشتید. ما باید این پادشاهان تبعید شده حیوانات و پرندگان را به لانه و آشیانه خود بازگردانیم.

کبک دری این ملکه زیبای کوهستان شما کجاست؟ آسمان شما جولانگاه درناها و ترلان‏ها بود. اکنون جز زاغ و زغن چه دارید؟

تپه‏های شما پر ازکبک و تیهو بود. نیزارهای شما پراز دراج بود. این نغمه سرایان دشت و کوه به کجا رفته‏اند؟ ازنرگس زار معطر ساحل فامور چه برجای مانده است؟(دوقطره اشک درچشم‏های نیم خفته مهندس درخشید).

چوپان‏های چادرنشین با چرای بی‏رویه، ریشه انواع بوته‏ها وگل وگیاه‏ها را کنده‏اند. شکارچیان خون آشام عشایر نسل غزال، آهو و گورخر را نیست و نابود کرده‏اند. قوچهای رشید وحشی شما راحتی کوه‏های آلپ وپیرنه و کلیمانجارو هم نداشت ولی حالا...»

بغض گلوی مهندس را گرفت. چیزی نمانده بود که حسابی گریه کند ولی پس از چند لحظه درنگ و نگاهی به قیافه غضبناک ملابهرام توانست براحساسات خود غلبه کند و با صدای مرتعش به نطقش ادامه دهد:

«ما به اندازه کافی کویر وبیابان داریم. اجازه نمی‏دهیم که کوهمره عزیز که نخل و لیمو و سیب وگردو را دردو قدمی هم می‏پرورد تبدیل به کویر دیگری شود. سرزمینی که می‏تواند انوع وحوش و طیور را با طبیعت‏های گوناگون درکنار یکدیگر نشو و نما دهد نباید ویران شود.

ما خیلی آهسته گام برداشته‏ایم. ازنظر بین‏المللی شرمنده‏ایم. باید غفلت پدران را جبران کنیم و اسباب روسفیدی وسرفرازی فرزندان شویم!

اهالی کوهمره باید همت ومساعدت کنند. بودجه هنگفت در اختیار ماست. این بودجه عظیم به ما توانایی داده است. که برای کلیه مردم وطن پرست کوهمره، درمناطق دیگر فارس و کشور مزارع، مراتع، خانه‏ها و باغ‏های دیگری تهیه کنیم.»

بیانات آقای مهندس برای ملابهرام جروقی که به هزار بدبختی آرام وساکت شده بود و دیگران را هم آرام و ساکت نگاه داشته بود غیرقابل درک بود. ملابهرام ومهندس دریک اتاق بودند. درکنار هم بودند. ولی خیلی دور از هم بودند. از دو قطب مخالف دنیا بودند. از دوسوی متضاد دنیا بودند. دردو انتهای یک خط فرضی بسیار طویل قرارداشتند. هر دو فارسی صحبت می‏کردند. لیکن مطلقاً زبان یکدیگر را نمی‏فهمیدند. ترجمه و تفسیرمطالب هریک برای دیگری دشوار و بلکه محال بود.

یکی می‏خواست که پادشاه حیوانات و ملکه پرندگان را به سرزمین باستانی بازگرداند و دیگری آرزو داشت که چرخ زندگی کوچک خود را بچرخاند.

یکی ازشکار شیرو گورخر داستان می‏سرود و دیگری برای نگهداری مزار مادر وگورپدرش تقلا می‏کرد.

یکی درویلای قشنگی درمیان باغ‏های شیراز می‏آسود و تازه آن را نمی‏پسندید و دیگری وحشت داشت که کلبه خرابش را بر سرش خراب‏تر کنند.

یکی درخیال پاسپورت، ویزا، پرواز، پارتی، فیلم و فستیوال بود و دیگری درفکرنان گندم و خرمای جهرم.

نوع حرکات، توقعات، آرزوها، خیال‏ها، نوع لباس، نوع سبیل، همه چیز و همه چیز این دو نفر و این دونفرها با هم نه تنها ناهماهنگ بلکه تضاد بود. با این حال هردو هموطن بودند. هردو ایرانی بودند.

دریای مازندران درشمال هر دو قرار داشت. خلیج فارس درجنوب هر دو بود. ارتفاع قله دماوند مایه فخر و مباهات هر دو بود.

دخالت و میانداری من برای حل و فصل مشکل به جایی نرسید و معلوم شد که گروه مجهز مهندسان و خبرگان با بودجه هنگفت و نقشه‏های خیالی و جهانی ناچار به اجرای طرح بلند پروازانه حکومت هستند و ناله‏ها و نعره‏های ملابهرام و یارانش سود و ثمری ندارد.

هنگام خداحافظی هنگامه و قشقرق دیگری برخاست. ملابهرام مثل شیر می‏غرید و روی قالی چهار چنگول می‏چرخید. همراهانش هم چرخ می‏زدند، به هوا می‏پریدند، به تقلید جانوران گوناگون زوزه می‏کشیدند و همه با همه فریاد می‏کردند.:«ما حیوانیم. پدران ما هم حیوان بوده‏اند. بچه‏های ما هم حیوان خواهند بود. تا عمر داریم با چهاردست و پا راه می‏رویم و از لانه‏هامان بیرون نمی‏رویم...»

مهندس کارشناس با لبخندی تلخ درحالی که با زنجیر ظریف طلای گردنش بازی می‏کرد اتاق را ترک گفت و همه را به خدا سپرد.

ملابهرام پس از چک و چانه بسیار مجاب شد که با کسانش به طایفه خود بازگردد ومنتظر اقدامات دولت بماند و به من اطمینان داد که تا سازمان محیط زیست دست به کار نشود نظم منطقه را بر هم نزند ولی سوگند یاد کرد که با آغاز عملیات طرح، هیچ کس حتی معلمان عشایر را، مگر آن که با چهاردست و پا راه بروند، اجازه اقامت درکوهمره نخواهد داد.

من همه این مطالب را با استاندار فارس درمیان نهادم. گوش شنوا داشت. به سرانجام کارها خوش بین نبود. توانست چند ماهی مهلت بگیرد و پیاده کردن برنامه را به تعویق بیندازد.

درهمین ماهها بود که زمزمه انقلاب به گوش‏ها رسید و تحقق این قبیل آرزوها و نقشه‏ها دچار اشکال گشت.

چند سالی است که من درتهرانم و به فارس نرفته‏ام. شنیده‏ام که مردم کوهمره درست مثل سابق روی دو پا راه می‏روند






داغ کن - کلوب دات کام
اله كریم عباس نیا
یکشنبه 31 شهریور 1392 11:30 ق.ظ
با اجازه شما من این مطلب را با ذكر منبع در وبلاگم گذاشتم.
سه شنبه 21 اردیبهشت 1389 01:11 ب.ظ
مهدی اسدی هستم من از شما تشکر میکنم که درباره ی ایل کهمره در وبلاگتان اشاره کردید .ما مردم کهمره می خواهیم همبستگی که بین عشایر از بین رفته :را با کمک ایل قشقایی وایل های دیگر دوباره باز سازی کنیم .می توانید از سایت ما دیدن کنید .www.kohmareh.com
b
دوشنبه 30 آذر 1388 05:29 ب.ظ
خوبودو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo