تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی
سه شنبه 29 اسفند 1396

عید نوروز مبارک

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


سه شنبه 29 اسفند 1396

عید نوروز مبارک

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی3

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،فرهنگ ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت سوم
روح اله اژدری
به یاد پدران  و مادران  
بیاد دارم پدر و مادرم را که درانتهای همین دره سیاه چادرمان را بپا کرده بودند و با طبیعت و مثل طبیعت زندگی می کردند. پیر زن و پیر مردی  با موهایی سفید با چهره ای پرچین که گردش زمانه خلل در آرامش انها بوجود آورده بود، دیده به سوی افق دوخته و منتظرم بودند. این درختهای ارجن و کیکم ، شاهد تنهایی آنهاست . از آه و ناله و گریه آنها غمگین می شود و با شادی انها شاد می گردد. این زمین ناهموار می داند که پیرمرد چشمانش بینایی سابق و زانوانش استحکام جوانی  را ندارد  برای همین خود را برای حرکت این پیرمرد هموار ساخته است. بیاد دارم مادرم را که چگونه مهر مادری بر پیمانه دل ما می ریخت. چگونه وقتی به خاطر بازیهای کودکانه خاری بر پای ما می نشست با مهر عطوفت خار از پای بیرون می کشید و بر آن مرحم می گذاشت. بیاد دارم پدرم را که چگونه صبحگاهان همراه  گله به کوهستان می رفت و عصر باز می گشت. پدرم مرد سختی بود اما قلبی مهربان داشت. یاد باد صبحگاهان را که مادر با دست های پینه بسته اش خمیر ورز می کرد  و بر روی ساج می انداخت و ما در کنار اجاق بر روی گبه قدیمی مادر می نشستیم و مادر مشتک می پخت و ما گرما گرم با ماست و کره می خوردیم. سالهاست که دیگر مشتک مادر را نخورده ایم . دیگر در هوای صبحگاهی شهر خدا بر کنار اجاق نشستن و هیزم بر اجاق نهادن و در میان دود و آتش ،آجاق را فوت کردن و تیر نان پزی از دست مادر خوردن آرزو شده است. آن نان های برشته و با مزه آمیخته با جوهر محبت مادر و زحمت دست پدر بود و تا کنون هیچ نانی در دهان من مزه ان نانها را نداشته است. آن چوب که می سوخت  و نان می پخت دل مادرم بود که می سوخت تا ما را نیرو و توان دهد و بنگرید که سالیان سوختن ، چگونه دستهایش را ناتوان و سیمایش را خسته و چروکیده  ساخته است. آن اجاق را من باستان زندگی خود می دانم و او خود شاهد سوختن پدر و مادر برای نیرو و توان گرفتن ما بوده است و به وقت خود شهادت خواهد داد. من بر آن اجاق بوسه خواهم زد و خاکستر آن را سرمه دیده ام خواهم کرد که سرمه محبت و عشق است. من دستهای زمخت و چروکیده پدرم را به نشانه سالها عشق ورزیدن و سوختن می بوسم. ان کس که از ویژگیهای انسانی بهره ای برده باشد نجیب زاده واقعی است. احترام نجیب زادگان با خزیدن زمان به گذشته تغییر نمی کند.


سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی2

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت دوم
روح اله اژدری
صدای ستایش  
همچنان که در زیبایی های درختان و سخره ها و شر شر آبشارها غرق شده ام نسیم فرحبخش کوهستان با هماهنگی برکهای درختان موسیقی دلنوازی می نوازد و فضای روانی ما را می تکاند و موجب تموجات روحی لطیفی می شود که هیچ نوازنده  ماهری توان چنین تغییری در سطوح روانی ما را ندارد. هیچ دستگاه موسیقی که از پیشرفته ترین فنون بهره مند باشد توان تولید چنین آهنگی ندارد. آهنگ عظمت خالق و هماهنگی و ترکیب مخلوق است . صدای ستایش است. باید گوش سپرد و خود و روان خود را بر موجهای این نسیم ستایش سوار کرد و تا فراسوی رهایی از بند بندگی خود رفت و در اوج رهایی فریاد بندگی خالق را لبیک گفت. من صدای ستایش جاندار و بیجان را در این فضای کوهستان بیشتر می شنوم.  
ذکر تسبیحات اجزاء نهان  
غلغلی افکنده در این جهان  
جمله اجزاء زمین و آسمان  
با تو می گویند روزان و شبان  
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم  
با شما نا محرمان ما خاموشیم
خاموشیم و نعره فریادمان  
می رود تا پای تخت جانمان  
دیدار این دره های زیبا  و این دشت های پر بوته و قله هایی که به خدا نزدیکترند و چشمه سارهای شیرین و خنک ، نسیم فرحبخش صبحگاهی و بوی مطبوع  خاک و آب و علف خاطرات شیرین گذشته را همچون کوپه های یک قطار سریع السیر در ریل ذهنم به حرکت در می آورد. چهار فصل اینجا نماد حیات است. پاییز چون سر می رسد رنگ قرمز و زرد و سبز شکوه و عظمت آن را دو چندان می کند. اما کوچ ایل فضای غم انگیزی را بوجود می آورد و احساس تنهایی برای آنان که می مانند شاید نتیجه کوچ ایل یاشد. زمستان فصل خواب است. درختان لخت و سوسویی  که از انعکاس نور آفتاب از سفیدی برف حاصل می شود در همجواری آسمان آبی انسان را در رویای هستی  خالق این تکه از مجموعه هستی فرو می برد. بهار و تابستان فصل امید و حرکت است . علف ها از زیر خروارها خاک و از قلب سخت سنگ ها با همان لطافت خاص و با اراده ای مستحکم به حرکت در می آیند و دیری نمی گذرد که در سراسر این دره ها و دشت ها حیات گسترش می یابد . این دره ها و دشت ها سبز می شوند . سبز رنگ فرحبخشی که حس درونی انسان را به زیبا بینی تحریک می کند. در این دره  و آب و علف و خاک و سنگ و درخت با من و تو آشنا هستند. وفتی بر آن قدم می گذارم زمین های نا هموار هموار می شود. سنگها خود را از جلوی پایم کنار می کشند. چمن ها خود را در زیر پایم پهن می کنند. هر درختی که از کنارش می گذرم شاخه هایش را به نشانه سلام و خوش آمد گویی خم و راست می کنند. در این دره هر گیاهی که با وزش نسیم می لرزد و هر شاخه درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد ، هر صدایی که شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند و هر فصلی که برای سبز شدن و پا پژمردن جنگلها و چمن زارها فرا می رسد با من به زبان خود سخن می گویند. قرص درخشان ماه که به آهستگی از  پشت پرده ای از ابر نهان می شود، ستارگان فروزانی که شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند ، گله گوسفندانی که با رسیدن فصل خزان چراگاههای خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گویند، بوته خارتنگس که گلی کوچک بر فراز آن می شکفد ، شاخه سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد ، توده خرم گیاهی که با وزش نسیم بهاری به هر سو خم می شود ، همه با زبانی با ما سخن می گویند. زبانی که آهنگهای آن از زمزمه جویبار و از ناله باد ترکیب یافته است.


برچسب ها: ایل قشقایی- دلنوشته- روح اله اژدری- اژدهاکش- اژدری-بلوردی- کشکولی - گردانی ،

سه شنبه 25 مهر 1396

دل نوشته های یک قشقایی1

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

آسمان شهر خدا
 قسمت اول
روح اله اژدری
دلمان سبز بود و هر شب سر بر بالین ارامش می نهادیم و ستارگان اقبال خویش را در آسمان پر ستاره شهر خدا می شمردیم. هر شب با موسیقی دلنواز قورقور قورباغه ها و جیرجیر جیرجیرکها که سکوت معنادار شبانه را می شکست به خواب می رفتیم وهر صبح با جیک جیک کنجشکهایی که در همان نزدیکی خانه ساخته بودند بیدار می شدیم.. ما در آن خانه آسمانی جمعیتی پر مهر محبت بودیم. به هم عشق می ورزیدیم. علی رغم مشاجرات کودکانه هرگز قهر نمی کردیم. قلب خود را به گرمی محبت نزدیکان عادت داده بودیم. اما افسوس که زمان دست تقدیر را بر تفرقه ما فرود آورد و هر کدام را به جایی فرستاد. از زمانی که  آن زندگی  آرامبخش را رها کردیم و به دامن این جوامع شهری پناه آوردیم رنگ سبز زندگیمان به زردی گرایید. امروز حال و هوای دیگری دارم و یک احساس درونی مرا به سوی آسمان شهر خدا می کشاند . دوست دارم خود را از هوای آلوده شهرخاکی خلاص کنم و بسوی شهر خدا بروم. در شهر خدا پنجره ها بسته نیست . شهر ما شهر خداست ما متعلق به شهر خاکی نیستیم. عیبی ندارد در شهر خاکی زندگی کنیم اما نباید خاکی بمانیم. باید گاهی به شهر خدا مسافرت بکنیم و پنجره شهر خدا بگشائیم و به تماشای خاطره های خدایی بنشینیم.  
روحم به پرواز درآمده است و به یکباره خود را در آوج آسمان پر از گرد و غبار شهری می بینم. هر قدر که به کوهستان  نزدیکتر می شوم اوج می گیرم و از فضای دود آلود و مسموم این شهر خاکی خارج می شوم. هوای فرحبخش کوهستان و طبیعت پاک و مصفا جان دود گرفته ام را می شوید و آیینه دل گرد و غبار گرفته ام را  غبار روبی می کند. اکنون که از فضای کوه می گذرم و بر پهنه سبز و سنگی آن قدم نهاده ام شاید هرگز عظمت آن را به مانند امروز درک نکرده باشم. از این بالا چقدر زیبا و پر شکوه است. در شکوه آن عظمتی بر قلبت می نشیند و احساس می کنی در پس این همه زیبایی و شکوه حکمتی است. آخر این همه زیبایی که بدون دلیل نمی شود. بزرگی خالق این طبیعت زیبا را فقط در شکوه آن می توان یافت. قله های رفیع  و دره های عمیق ذهن را متوجه عظمت خالق از ازلیت به ابدیت می نماید. اکنون تجلیات الهی را می توان در این کوهستان دید. جمال خداوندی در این کوهستان بیشتر برما متجلی می شود زیرا که هر قدر انسان از این شهر  خاکی پر جمعیت دورتر شود و به قلل کوهستانهایی که خالی از غوغای عالم  است پناه ببرد، بیشتر آرامش و روشنی و صفای روح را احساس می کند. آنچنان مشغول دیدن این زیبایی ها هستم که خود را فراموش کرده ام. در میان زیبایی ها آن چیزی از همه زیباتر است که بیشتر در حجاب باشد. گویی خداوند روی آنچه لطیف و زیبا آفریده  سایه ای افکنده است تا کنجکاوی ما را تحریک کند. این دره ها اسرا طبیعت هستند . هر قدر این دره ها اسرار آمیز تر باشند انسان به گردش در آنها راغبتر است. هر قدر در این دره ها بیشتر پیش برویم بیشتر به اسرار بر می خوریم. دیدن این مناظر زیبا و این دره های مرموز احساسی عمیق در وجود آدمی بوجود می آورد. حسی که عظمت خالق این هماهنگی و ترکیب را می ستاید.


برچسب ها: ایل قشقایی- دل نوشته- خاطره- روح اله اژدری ، بلوردی- کشکولی- گردانی -اژدری- اژدهاکش ،

چهارشنبه 11 مرداد 1396

داستان اصلی و كرم

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :داستانهای ایل قشقایی ،

داستان اصلی و كرم از افسانه هایی است كه ریشه در سرزمین آذربایجان دارد و در ایل قشقایی نیز به طور ناقص به صورت شفاهی و عامیانه نقل شده است. در ایل قشقایی از دیر باز عاشقان داستان عشق كرم به  اصلی كه دختر یك كشیش ارمنی است را روایت كرده اند . اما چون متون مكتوبی در این رابطه نبوده این داستان بصورت ناقص وبیشتر به صورت نظم بیان میشده است.توجه عزیزان را به  این داستان جلب میكنم .

در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم" زیاد خان" بود كه فرزندی نداشت. او بارعیت از هر كیش و مذهبی كه بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام " قارا كشیش" كه چون دوچشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت.

 

روزی دومرد سفره‌ای دل می‌گشایند و عهد می‌بندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندی شوند و یكی دختر باشد و دیگری پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هركدام صاحب فرزندی می‌شوند. زیاد خان صاحب پسری به نام " محمود " می‌گردد و قارا كشیش صاحب دختری به اسم مریم.

 

آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مكتب می‌رود و مریم پیش پدرش به در س و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و برای یكبار هم شده همدیگر را نمی‌بینند.

 

روزی محمود هوس شكار كرده و با لله اش"  صوفی " از كوچه باغی می‌گذشت كه شاهین از شانه اش پر می‌گیرد و در هوای صید پرنده ای سوی باغی می‌رود و محمود هم به دنبال اش كه ببیند كجا رفت.

 

محمود خود را به باغ می‌رساند و وقتی شاهین را رو شانه ی دختری می‌بیند و نگاهشان درهم گره می‌خورَد ، محمود از اصل اش می‌پرسد و او می‌گوید :

 

" اصل ام از تبار زیبایان و قبله ام قبله ی نور و یك عالم از قبیله ی شما جدا. مریم هستم دختر قارا كشیش." كَرَم "كن و بیا شاهین خود ببر !"

 

محمود می‌گوید : « از این به بعد تو ا" اصلی " باش و من " كَرَم ".» 

 

كرَم انگشتری اش را به اصلی و اصلی  هم دستمال ابریشمی‌اش را به كَرَم می‌دهد.

 

كرم تا باشاهین اش از باغ بیرون می‌آید ، مدهوش و بی طاقت از از پا می‌افتد و " صوفی " می‌شتابد تا ببیند چه خبر است كه می‌فهمد درد عشق به جان اش افتاده است.

 

كَرَم به صوفی می‌گوید :

 

" چشمانش در روشنی، ستاره های آسمان بود و شرر های نگاهش شعله ی آتش داشت.آتش عشقش در جانم گرفت و این تب مرا خواهد كشت."

 

كَرَم در بستر بیماری می‌افتد و هر حكیمی‌كه به بالین اش می‌آید چاره ی دردمندی اش را دوایی نمی‌یابد.

 

طبیبان در درمان اش عاجزمی‌شوند و اما پیرزنی عارف ، از درد عشق می‌گوید. صوفی هم كه تا حالا مُهرِ سكوت برلب زده بود به ناچار، پرده از راز عشق او برمی‌دارد.

 

زیاد خان ، قارا كشیش را فرا می‌خواند و می‌گوید :

 

" بی آنكه ما درفكرش باشیم ، تقدیر كار خودرا كرده است. عشق مریم ، آرام و قراراز محمود گرفته و حالا وقتش است كه به عهد و پیمان خود عمل كنیم."

 

قارا كشیش از این حرف برآشفته شده و می‌گوید

 

" میدانی كه كار محالی است ! شما مسلمانید و ما ارمنی. دین و آیین ما فرق می‌كند."

 

زیادخان از این حرف یكّه خورد و گفت :

 

" ارمنی و مسلمان كدامه ؟ همه بنده ی خداییم و هر كاری راهی دارد. مرد است و عهدش !"

 

قارا كشیش مهلتی سه ماهه خواست كه سورو سات عروسی را جور كند و مژده به كَرَم بردند كارها روبه راه است."

 

سرِسه ماه ، كرم از كابوسی شبانه برخاست و افتاد به گریه و زاری و تا پدر ومادرش آمدند گفت :

 

" خوابی دیدم كه بد جوری مرا ترساند. دیدم طوفان شده و اصلی اسیر گرد و غبار ، مرتب ازمن دور می‌شود. در جایی بودم كه درختان شكسته بودند و باغها همه ویران. هیچ جا و مكانی برایم آشنا نبود."

 

صبح كه شد رفت اصلی را ببیند وداخل ِباغ ، دختری دید كه فكر كرد اصلی است و شعری برایش خواند. اما دختره كه روبرگرداند دید اصلی نیست و وقتی از زبان اوشنید كه شبانه از اینجا گریخته اند طنین ساز و نوایش

 

گوش فلك را پر كرد :

 

" برف كوها آب و آبها سیل شود و زمین را در خودببلعد كه در چشمانم ، عالَم همه تیره است.  می‌تقدیر و ساقیِ فلك در گردش و بزمند و این باده بر ما نوش باد. غمخوارم باشید و برایم دعا كنید كه شاهین نازنینم را از آشیان دزدیده اند. من دنبالش می‌روم و اما این سفررا آیا برگشتی نیز خواهد بود ؟ "

 

پدر هرچه اصرار و التماس كرد از سفر بازنمانْد وو رفت كه ازمادرش " قمر بانو " حلالیت بخواهد.

 

لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستان اند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پركرده و می‌رفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز ونوا از شورعشق اش با آنها سخن ها گفت.

 

به گرجستان كه رسیدند خبر كشیش را از " تفلیس " گرفتند. نزدیكی های تفلیس بودند كه كنار رود" كور چای " به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز كرم دادند نشانی كشیش را از او دریغ نداشتند.

 

كشیش كه از دیدن كرم جا خورده بود گفت :

 

" از كاری كه كرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو دررنج است كه لحظه ای آرام نمی‌گیرد."

 

اصلی و كرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند كرم گفت :

 

" فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"

 

كرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز كشیش ، اصلی را  زوركی با خود می‌برد.

 

سحرگاهان كه كرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند كه شاید خبری ازآنها بگیرند. كرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا كه می‌رسید ساز و نوایش را كوك كرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.

 

صوفی و كرم ردپای آانها را از شهرهای " قارص "و " وان " می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند كه تازه راه افتاده اند.

 

اما بشنویم از كشیش كه به " قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد كه نشانی او وخانواده اش ، مخفی بمانَد.

 

كرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرهاهستند و هیچ خبری از اصلی ندارند كه روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران كم مانده بود آنها را از بین ببرد كه ناگهان ،  یك مرد نورانی می‌بینند كه از مِه در آمد ه وبه آنها می‌گوید :

 

" غم نخورید و چشمانتان را یك لحظه ببندید."

 

آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی  نمی‌یابند. در این هنگام یك آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به كَرَم می‌رسانَد و كرم اورا پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌كند  و باز به همراه صوفی راه می‌افتند. بین راه به قبرستانی می‌رسند و كرم ، كله ی خشكیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید. همانطور كه با دشتها ، كوهها ، و چشمه ها درد دل می‌كرد. می‌رسند به " ارزروم " و می‌فهمند كه كشیش و خانواده اش در قیصریه اند.

 

دشت و دمن سر سبز بود و نوعروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. كرم كه غبار و خستگیِ راه به تن اش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در كوچه باغهای قیصریه بودند كه بگو بخند نازنینان اورا متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی " را دید. در نگاه اول اصلی اورا نشناخت و اما به یكباره فهمید كه اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود كه از در باغ راندیمش. "

 

كرم كه سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل كشیش و با این بهانه كه درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر كشیدنی است بكشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان كند. اصلی هم بی آن كه به رویش بیاورد چنین كرد و اما از احوال آنان حالی اش شد كه این باید كَرَم باشد. مادر اصلی گفت :

 

" تو دردت چیزدیگری است و دندان را بهانه كرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "

 

مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت كلیسا كه  قاراكشیش را خبر كند.  اصلی و كرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند كه زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :

 

" حكم است كه سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی كه داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است  و شاید كه عشق را بفهمد. "

 

اصلی نامه اش را تازه تمام كرده بود كه فرّاش های پاشا سر رسیده و اورا كت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا كه به قارا كشیش قول داده بود كرم رابخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات كند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی كرد و گفت :" ماجرا را ازاوّل بگو كه من خوب بفهمم."

 

 كرم كه همه را گفت پاشا خواست امتحان اش كند و پرسید :

 

" مگر قحطی دختر بود كه زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"

 

كرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :

 

" ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده كه من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"

 

پاشا خواهری داشت " ساناز" نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست كه به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید.

 

او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یكسان و لباسهای همسان آماده كرد وبه قصر آوردكه اصلی نیز بین آنها بود. چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان كرم بسته و یك به یك از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یك به یك می‌گفت و نوبت اصلی كه شد اورا هم شناخت. همه احسن و بارك الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند كه مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از كرم خواستند كه نماز میّت را تو بخوان. كرم به نماز ایستاده و گفت :

 

" حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ "

 

سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یكصدا آفرین گفتند. كرم فهمیده بود مرده ای در كار نیست و آن مرد كفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند.

 

ساناز از پاشا خواست كه هر چه زودتر ترتیب عروسی اصلی و كرم را بدهد كه این همه جور و ظلم بر عاشقان روا نیست. پاشا به كشیش گفت این عروسی باید سر بگیرد و كشیش نیز باروی خوش پذیرفت و اما مهلتی سه روزه خواست. او باز شبانه گریخت و كرم از نو ، آواره ای غریب كه به دنبال اش تا شهر حلب رفت. كشیش كه می‌دانست كرم دست بردار نیست و باز خواهد آمد این بار تصمیم گرفت كه تار سیدن كرم ، اصلی را شوهر دهد و خیال اش تخت شود كه او هم از این گریزها و سفرها ، تا بخواهی خسته و آزرده بود.

 

كرم در حلب می‌گشت و با ساز خود در قهوه خانه ها و میدان ها می‌نواخت و می‌خواند كه روزی " گولخان " یكی از سردارهای پاشا از ساز و آواز او خوش اش آمد و او را چند روزی در خانه مهمان كرد. از شنیدن سرنوشت اش حالی به حالی شد و سوگند خورد كه اگر سوگلی اش اینجا باشد حتما اورا به دلداده اش خواهد رسانید. از پیرزنی مكّار خواست كه از زنده و مرده ی اصلی خبر بیاورد وهزار درهم طلا بگیرد. تا كه روزی پیرزن خبر آورد و گفت :

 

" اگر دیربجنبید كار از كار گذشته و  اصلی را شوهر خواهند داد. "

 

گولخان پیش پاشا ی حلب رفت و حكایت اصلی و كرم كه گفت یك دیوان عدالت تشكیل گردید و بعد از شور و مشورت  ، رأی به وصال عاشقان دادند. قارا كشیش اما مهلتی یكروزه خواست كه پاشا گفت :

 

" اصلی امشب را در قصر می‌ماند و تو نیز فقط فردا را فرصت داری كه سورو سات عروسی را جوركنی !"

 

قارا كشیش ، كه در آیین اش تعصب داشت به مكر و جادو ، یك لباس سرخ عروسی حاضر كرد  و فردا ، رفت به قصر و ضمن ابراز شادی ، از دخترش خواست كه لباس عروسی را به تن كند كه همین امشب عروس خواهد شد.

 

به امر پاشا عروسی سر گرفت و و وقتی اصلی و كرم به حجله می‌رفتند از خوشبختی و خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. عاشقان در حجله بودند كه اصلی گفت :

 

" پدرم سفارش كرده كه دگمه های لباسم راحتما  تو بازكنی !"

 

كرم اما هر چه كرد دگمه ها باز نشد كه نشد. با سِحرِ سازو نوایش التماس به درگاه حق برد و از دگمه ها یكی باز شد و اما تا دگمه ی بعدی راخواست باز كند دگمه ی فبلی چفت شد. ساعتها با دگمه ها ور رفت و فقط یك دگمه مانده بود بازش كند كه آتشی جست و به سینه ی كرم افتاد. كرم در شعله اش سوخت و با فغان اصلی ، مادرش به به اتاق زفاف آمد و دید كه از كرم جز خاكستری بر جا نمانده است و فوری ، خبر به كشیش برد.

 

چهل روز و چهل شب ، اصلی از كنار خاكسترها ی كرم جُم نخورد و فقط یكسر گریست. چهل و یكمین روز ، گیسوان اش را جارو كرد و خاكستر ها را داشت جمع می‌نمود كه آتش زیر خاكستر ، زلفانش را شعله وركرد و او هم به یكباره سوخت و خاكستر شد. خبر كه در شهر حلب پیچید دل ها همه محزون شد و به دستور پاشا ، قارا كشیش و زن اش را بخاطر طلسمی‌كه كرده بودند گردن زدند.

 

خاكسترهای اصلی و كرم را نیز در صندوقچه ای ریخته و در جایی مصفا به خاك سپردند.  گنبدی از طلا نیز بر مزارشان ساختند و زیارتگاه دلهای باصفا گردید.

 

روایت این است كه تا صوفی زنده بود ، مجاور آن آرامگاه بود. آرامگاه عاشقان


جمعه 23 مهر 1395

در شبکه های اجتماعی ((قشقایی ))چه می گذرد؟

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،دنیای روز ،

اسماعیل مردانلو
بی تردید حشر و نشر داشتن با انواع و اقسام شبکه های اجتماعی که امروزه در تلفن های همراه، جای ثابتی برای خود باز کرده اند عادات انسانی را از پشت رایانه نشینی به لم دادن روی مبل ها و سر فرو کوفتن (به جای سر فرو بردن) در گوشی های همراه! تغییر داده است. گاهی وقت ها این وابستگی به دستگاههای کوچک الکترونیکی آن چنان عجیب و غریب شده که با انبوهی از دیوانگان و کنج عزلت نشینان روبرو می شویم و خیلی خوب به یاد می آوریم که انشتین وقوع زمانی با عنوان عصر دیوانگان را پیشی بینی کرده بود و مبنای آن را بر وابستگی شدید انسان به صنعت گذاشته بود. حال، کاری به این مسئله ندارم اما آنچه در این گیرودار اهمیت دارد محتوای پیام ها و اطلاعاتی است که بدون پای بندی به هیچ یک از معیارهای عقلایی  رد و بدل می شود. به قولی
هر دم از این باغ بری میرسد ، تازه تر از تازه تری می رسد. در حوزه مطالب مربوط به قوم قشقایی، داستان این پیام ها و اطلاعات که نه، خزعبلات فرهنگی بسیار غم انگیزتر و دردناک تر است و اندوهناک تر اینکه پدیدآورندگان و مروجان این پدیده، گاهی فرزندان قوم قشقایی هستند!. از انتشار تصاویر خانوادگی گرفته تا لطیفه های مشمئز کننده و مطالب سطحی و غیر واقعی تا تعصبات کور و خنده دار. آنچه مشاهده نمی شود مطالبی است که درونمایه فرهنگی داشته و دربرگیرنده بخشی از وجوه ناشناخته پدیدارهای اجتماعی و فرهنگی این قوم شکوهمند باشد. از حق نمی گذرم که عده ای اندک از فرصت شبکه های چند رسانه ای و اجتماعی، استفاده بسیار مطلوبی می برند و گاهگاهی نوشته های زیبایی ، آدمی را غرق اشتیاق می کند. یکی از این موارد گروهی است که خود را( دوستداران استاد بهمن بیگی ) می نامند. وقتی چند روزی با گروه همراه میشوی، انبوهی از سخنان ناپایدار، مشوش، سطحی و گاهی آکنده از توهین و افترا به یادگار در خاک خفته قوم بزرگ قشقایی به سوی شما سرازیر می شود که وجود هر انسان دردمندی را از غم و اندوه لبریز می کند. گروه دیگر نام (تلاشگران فرهنگ قشقایی) بر خود نهاده اند و کارشان فقط به اشتراک گذاشتن تصاویر دخترانی است که در مراسم عروسی با لباس قشقایی عکسی انداخته اند تا در آلبوم شخصی خویش، یادگاری از نجابت مادری!! داشته باشند؛ اما همین تصاویر که دختر شدیدا شهری شده قشقایی فقط یک بار لباس اصالت خویش را می پوشد و به قاب دوربین می سپارد( که البته جای شکرش هم باقی است)، باز دستمایه کسانی از جنس «تلاشگران قوم قشقایی» می شود  تا فرهنگ قشقایی را فقط و فقط در لباس بانوان قشقایی آن هم در نوع خاص خود بیابند. داستان این دردها و رنج ها تمام ناشدنی است. بازار جوک ها و لطیفه ها لبریز از آدمهای ساده، نفهم و به دردنخور!! قوم ترک و لر هست که به جان هم افتاده اند تا بساط خنده فارسی زبان ها را فراهم کنند و خیلی جالب تر اینکه مروّجان این لطیفه ها من و ماهایی هستیم که به زبان ترکی و لری حرف می زنیم. پدران و مادران و جد اندر جد ما هم ترک یا لر بوده است. می گذرم از رنجهای بدتر از این که بسیاری از بچه های ما که پدر و مادری ترک زبان دارند، به فارسی تکلم می کنند تا شأن شان پایین نیاید. از یکی دوستانم که سنگ قشقایی را به سینه می زد و مسئولان دلسوز عشایر! هم بود سؤال کردم؛ توئی که خود و همسر گرامی ات به زبان ترکی حرف می زنی، چرا فرزندانت به زبان فارسی تکلم می کنند؟ گفت: این برای آینده آنها بهتر است. در جواب گفتم: به قول شاملو باید دست خالی را بر سر کوبید. حالا که به اینجا رسیدم و روایت این قصه تلخ همچنان مفصل است، عده ای مرا شوونیست، متعصب بدبخت، مرتجع، ندید پدید و از این حرفها قلمداد خواهند کرد. من کسی را تکفیر نمی کنم و در این دنیای آزاد! هر کسی را توتمی است و بر اساس باورهای شخصی و گروهی خویش، دستی به قلم می برد و چیزی می نویسد. یکی قوم قشقایی را از زمین بلند می کند و کمر خموده آن را نوازشی می دهد و دیگری هم آن را از داشته هایش به زیر می کشد و در گردابی از باورها و پنداشت های غلط دفن می کند. یکی در سایه نام آوران این قوم، شهرتی دست و پا می کند و یکی در گمنامی محض، از واگویه ها و رنجنامه ها سخن می راند. دست همه این دوستان را از هر قماشی که باشند می بوسم و خود در گروه کمترین اینها هستم. آنچه مرا می خواند تا از تعفّن اندیشه های ناصواب بگویم، رنجی است که قوم ما (توجه داشته باشیم نه ایل ما) به روزگار نافرجام آن گرفتار آمده است. روزی روزگاری استاد عزیزم، محسن رجائی پناه؛ خسته از رنج تمدن! نوشت که مرا به زادگاهم کوهستان برگردانید و دوست عزیزم امرالله یوسفی بر تازیانه های زمان تاخت و غبار از فراموشی یاد بهمن بیگی عزیز برگرفت و کسانی دیگر همچون منوچهر کیانی، استاد اسدالله مردانی و همه آن دیگران بزرگوار که یادشان همواره در جان و دل ماست، بر جنبه هایی از زندگی این قوم فرزانه، نوری از معرفت تابانیدند اما دیگر فرزندان قوم قشقایی،  باید قدم در قدمگاه فرهیختگانشان بگذارند و با آفرینش یا دامن زدن به امواج شدید غیرفرهنگی و نامتناسب با انگاره های اجتماعی قوم قشقایی، موجبات اضمحلال ارزشهای ناب نهفته در درونمایه های اصیل آن را فراهم نسازند. شبکه های اجتماعی و چند رسانه ای، می تواند فرصت مناسبی برای بررسی و تحلیل داشته ها و نداشته های ما باشد. در روزگار ما دیگر ارزش فرهنگی هر قومی به اندازه حرفهایی که برای نگفتن یا بد گفتن دارد نیست، بلکه به اندازه حرفهای بر خاسته از عادات، باور ها و ایستارهایی است که قشر جوان و تحصیل کرده آن به عنوان اصلی ترین شاخص توسعه انسانی، از خود به نمایش می گذارند. مبالغه نیست. نگاهی به جوامع خرد و کلان دنیای پیرامون بیاندازیم. آنهایی در بین دیگر جوامع بشری، خودی نشان داده اند که اوقات طلایی خویش را در پدیدآوردن هجوه ها و خزعبلات سپری نکرده اند و میراث معنوی و مادی قوم و جامعه خویش را به تاراج نگذاشته اند، بلکه با نوآوری و تنوع بخشی به جنبه های تأثیرگذار آن، همچون درّی گرانبها در مراقبت از آن کوشیده و در معرفی شایسته آن نیز در مسیری کاملاً عقلائی و روزآمد حرکت می کنند.  میراث معنوی و مادی قوم اصیل و بزرگ قشقایی دربرگیرنده ارزشهای فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی عمیقی است که  پرداختن به هریک از آنها، نیازمند برخورداری از اطلاعاتی عمیق و ریشه دار است و همه باید باور داشته باشیم که نسخه برداری تکراری از مطالب سایت ها و منابع دیگر و درج آن در شبکه ها و سایت، نمی تواند در گسترش مطالعات فرهنگی این قوم تأثیر آنچنانی داشته باشد؛ بلکه پدیدآوردن اثری دیگربا معیارهایی علمی و برخوردار از پشتوانه های استنادی، ما را در ادامه این راه موفق تر خواهد کرد.

به هر تقدیر اشاره اینجانب به الگوهای رفتاری رایج در شبکه های اجتماعی، سایت ها و وبلاگ ها به ویژه در حوزه رسانه های موجود در تلفن های همراه، اشارتی کوتاه به واقعیاتی بزرگ و رنج آور است و نباید برای افراد مختلف به ویژه علاقمندان چنین مطالبی، ناخوشایند باشد. حقیقت این است که احترام امامزاده با متولی است و اگر ما، میراث ماندگار خویش را به سخره بگیریم از بداندیشان و بدخواهان چه انتظاری می توان داشت؟


برچسب ها: شبکه های اجتماعی - ایل قشقایی - ،

تعداد کل صفحات: 11 1 2 3 4 5 6 7 ...