پژوهش نامه ایل قشقایی
معرفی فرهنگ و تمدن ایل قشقایی میراث کهن ایرانی
 
 

مقاله از خانم گیتی قشقایی با اندگی تلخیص

کارنامه نمایندگان و سران ایل قشقایی برای مردم ایل

برای این که یک طرفه به قاضی نرفته باشیم و نظر شخصی را بر واقعیت آن چه وجود دارد ترجیج نداده باشیم. تلاش کردیم که اسنادی در این زمینه به دست آوریم و بی راهه نرفته باشیم. بخش های زیرین را از یکی از نویسندگان مردم قشقایی که تا کنون کتابهای در مورد ایل قشقایی نوشته اند برگزیده ایم که آن ها درج می کنیم و سپس به نقد آن ها می پردازیم:« از سوی دیگر، برادران قشقایی با حضور در مجلس شورای ملی و سنا توانستند ضمن افزایش نفوذ و اقتدار سیاسی خود، با نزدیکی به مراکز قدرت و با استفاده از موقعیت پیش آمده تلا ش های خود را به منظور بهبود اوضاع اجتماعی و اقتصادی ایل قشقایی و مناطق همجوار سرعت دهند. از جمله این اقدامات تلاش و پی گیری یک سلسله طرح های عمرانی در فیروزآباد بود که مقر اصلی قشقایی ها به شمار می آمد. آنان افزون بر جلب نظر دولت به منظور اختصاص بودجه برای طرح های عمرانی، خود نیز با سرمایه ی شخصی تأسیساتی را به راه انداختند نظیر  ساخت یک بیمارستان و یک دستگاه مدرسه در فیروزآباد.

طرح جاده شیراز- فیروز آباد- بوشهر

نخستین طرح پیشنهادی برادران قشقایی، طرح احداث جاده شیراز- فیروزآباد- بوشهر بود، که در دوره نخست وزیری علی منصور و سپس رزم آرا پی گیری شد)خسرو قشقایی و سایر نمایندگان به نخست وزیر، اسناد ریاست، 7/ 2/ 1329 ، ش 6349   ). این جاده که از املاک ایل قشقایی عبور می کرد، می توانست نقش زیادی در رونق اقتصادی آن مناطق داشته باشد. این طرح به طور مرتب از جانب برادران قشقایی پی گیری شد و اعتبار آن نیز در بودجه سال های 1329و 1330 ﻫ.ش پیش بینی گردید )همان،  31 / 5/ 1329 ) با وجود این که 35 کیلومتر از این جاده توسط مهندسان وزارت راه نقشه برداری شد، اما به دلیل کارش کنی هایی که از سوی برخی از مخالفان سیاسی  از جمله دربار صورت گرفت، این پروژه ناتمام ماند. دولت نیز به بهانه عدم اختصاص اعتبار از سوی سازمان برنامه دستور توقف این طرح را صادر کرد.

طرح کارخانه قند آباده

یکی از طرح های عمرانی پیش  نهادی قشقاییها، طرح کشت چغندرقند در فیروزآباد (همان، 17 / 5/ 1329 ) و ایجاد کارخانه قند در آباده بود. به زعم آنان به ثمر رسیدن این طرح ها موجب اشتغال عشایر، اسکان خودجوش و بالا بردن سطح کشاورزی در منطقه میشد  )همان، 27 / 9/ 1329 (، اما دولت رزم آرا با طرح کشت چغندرقند در فیروزآباد به دلیل بعد مسافت طولانی با کارخانه قندمرودشت آن ر ا غیراقتصادی دانست. اما با طرح احداث کارخانه قند و کشت چغندر در آباده موافقت و به سازمان برنامه به منظور پی گیری و اقدامات لازم ابلاغ شد)خسرو قشقایی به رزم آرا، (اسناد ریاست، 29 / 9/ 1329 ، 6349 (

طرح سد رودخانه قره آغاج

از جمله دیگر طرح های عمرانی در حوزه ی فیروزآباد که از جانب خسرو خان به رزم آرا پیشنهاد شد، طرح احداث سد بر روی رودخانه ی قره آغاج بود. وی در توجیه اقتصادی این طرح اظهار کرد از آنجا که اراضی ساحلی رودخانه در بخش قیروکارزین مراتع ایل قشقایی است، احداث این سد در ایجاد اشتغال برای قشقاییها و دیگر افراد ساکن در این مناطق و بالا بردن تولید محصولات  کشاورزی مثمر ثمر خواهد بود. افزون بر این، زمینه ای برای جذب مردم کوچ نشین به منظور اسکان و زراعت در این نواحی خواهد شد (همان،  1329/9/18  ) این طرح نیز پس از موافقت اولیه رزم آرا، بنا بر دستور وی  . رزم آرا اعلام کرد در حالی که طرح احداث این جاده تنها نیاز به 70 الی 100 میلیون ریال هزینه دارد اما سازمان برنامه چنین بودجه ای را تأمین نمی کند (همان،  12 / 6/ 1329 ) .   وزارت کشاورزی اعلام کرد که چون حوزه ی کار کارخانه قند مرودشت شعاع 90 کیلومتری می باشد، به دلیل فاصله ی 150 کیلومتری فیروز آباد با کارخانه، برای ظرفیت فعلی آن مقرون به صرفه نیست (مرکز اسناد ریاست جمهوری، 1329/6/11 ، 6642 (. تعدادی از مهندسان و کارشناسان وزرات کشاورزی برای مطالعه و بررسی طرح به منطقه اعزام شدند (همان، 27 / 9/ 1329 (.

 طرح دارالتربیه عشایری

در کنار طرح های عمرانی فوق، سران قشقایی به منظور ارتقای سطح فرهنگ و دانش فرزندان عشایر، طرح احداث سه باب دارالتربیه عشایری در شهرستان های شیراز، فسا و فیروزآباد را مطرح کردند (همان، 29 / 9/ 1329 ، 6642 ). این طرح که از جانب ناصرخان مطرح شده بود با موافقت رزم آرا دستورات لازم مبنی بر پرداخت اعتبار آن صادر شد (همان، 30 / 8/ 1329 ). به این ترتیب، وزارت فرهنگ تصویب کرد که به منظور ارائه ی خدمات آموزشی به فرزندان عشایر فارس سه دستگاه مدرسه ی شبانه روزی به نام دارالتربیه عشایری در شهرهای شیراز برای ایل بویراحمد، فیرزوآباد برای ایل قشقایی و فسا برای ایل عرب خمسه احداث شود (س  هرابی، 1373 ، 55 (. از این رو، ناصرخان با اهدای یک قطعه زمین از املاک خود واقع در خیابان ناصرآبادِ فیروزآباد به مساحت  یازده هزار متر مربع تلاش کرد که این طرح را عملی سازد )همان(. بنای ساختمان شروع شد، اما به رغم احداث قسمتی از ساختمان مدتی بعد به علت کسری بودجه دولت متوقف گردید و پس از حوادث سیاسی سال 1332 کاملاً به فراموشی سپرده شد.به این ترتیب، با وجود پی گیری ها و تلاش های زیاد سران قشقایی به منظور اجرای طرح های مختلف عمرانی به دلایلی از جمله مخالفت دربار و برخی از مخالفان محلی در فارس کارشکنی می شد. از آن گذشته، به دلیل تشنجات سیاسی دوران ملی شدن صنعت نفت و قطع درآمد نفت که بنیاد اصلی اقتصاد کشور به شمار می آمد، طرح های قشقایی ها هم زمان با دیگر طرح های عمرانی کشور با قطع بودجه به تعطیلی سپرده شد. با نگاهی به طرح های آموزش  ی و عمرانی ارائه ش  ده از س  وی سران قشقایی و بررسی اهداف آن  ان در هنگام ارائه طرح می توان دریافت  که به رغم برخی تبلیغات منفی و اظهارنظرها درباره ی بی توجهی آنان به معیشت و ارتقای سطح فرهنگی مردم عادی ایل، آنان اهمیت ویژه ای برای این مسائل قائل بوده اند.از سوی دیگر، چنین به نظر می رسد که سران قشقایی به دلیل ارتباطی که با جوامع مدرن داشتند، دریافته بودند که شیوه ی زندگی ایلی دیگر پاسخگوی نیازهای جهان آینده نیست. از این رو، در تلاش بودند که ضمن حفظ قالب سنتی و قومی ایل به تدریج تغییرات اصولی در شیوه ی معیشت و زیست مردم ایل به وجود آورند.__"





نوع مطلب : تاریخ ایل قشقایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نقد کارنامه نمایندگان و سران ایل قشقایی برای مردم ایل

این نوشته ها به منظور نشان دادن خدمات سران ایل قشقایی نگارش شده است. هر چند این فعالیت ها در جای خود نیکو ست اما سوالهای بی شماری است که پاسخ آن ها در دست نیست از جمله:

  1. این سروران ایل قشقایی از سال 1322 شمسی تا سال 1332 شمسی که از کشور رانده شدند در سمت نمایندگی و همچنین از سالهای 1304 شمسی رهبری ایل را بر عهده داشتند. این فعالیت ها که به آن اشاره شده است در آخر سال 1329 که کشور در اوج مشکلات سیاسی و کشمکش های ملی شدن نفت بود، و مشکلات اقتصادی و سیاسی کشور در اوج تاریخی بود. در مورد سی سال قبل از آن و یا لااقل از شش سال پیشین هیچ کوششی نداشته اند.؟؟؟
  2. هیچ یک از این برنامه های اصلاحی که برای رفاه مردم قشقایی در تصور نمایندگان و رهبرانشان بود با تمام کوشش و پی گیری مستمر آن ها به ثمر نرسید!! آن هم به دلیل این که سازمان برنامه بودجه نداشت؟
  3. مردم ایل قشقایی یکی از بزرگترین پرداخت کنندگان مالیاتی کشور بوده اند. عشایر هر سال به غیر از پرداخت ها و پیش کش های خاص که برای خان ها، عروسی دختران و پسران آن ها می دادند. از کل دارایی خود که همان احشام آن ها بود، سالیانه 4 درصد مالیات بر دارایی و نه درآمد می پرداختند. معمولا در همه دنیا رسم است که شما مالیات را بر مبنای «درآمد» پرداخت می کنید و نه دارایی. حال اگر درآمد عشایر را در کل موجودی احشام آنها هر سال 15 درصد فرض کنیم که در واقع امر کمتر از این است. مالیات آنان بر این اساس یعنی 100* 4 = 400 و تقسیم بر 15 می شود 26.6 درصد. و این مالیات ها تقدیم خوانین ایل می شد.
  4. این مالیات که با توجه به تعداد کثیر عشایر قشقایی در آن سالها سر به میلیون ها تومان می زد، برای چه کاری صرف می شد؟ آیا این گیرندگان مالیات حسابی از این درآمد به کسی گزارش کرده اند؟ و آیا معلوم است که آن را صرف چه کارهایی کرده اند؟ آیا این مبارزان نهضت ملی ایران که برای حقوق مردم ایران(!!) تلاش می کردند، مردم خود را بی نیاز از هر بهره ای می دانستند؟
  5. این ایلخان و برادران گرامیش حتی هزینه ساخت یک مدرسه دارالتربیه را نه از این محل و نه از آن همه دارایی که خود و خانواده هایشان داشتند، تامین نکردند و یا از خود مردم عشایر کمک نخواستند. چرا؟ آن ها که برای هر هزینه ای ماموران وصول خود را به در چادرهای عشایر می فرستادند چرا برای تحصیل فرزندان این مردم از آنان یاری نگرفتند؟؟ و چرا خود شان مانند سران بختیاری دست به جیب نشدند؟؟
  6. جاده شیراز – فیروزآباد بوشهر از میان زمین های خان باید می رفت که من دانم و تو دانی که یعنی چه در پی داشت؟ و آیا وی می خواست که عشایر را تخته قاپو کند که در این شهرها ساکن شوند؟ باورش کمی سنگین است؟
  7. آیا مردم عشایر چغندر قند می کاشتند که آن ها در صدد ساخت کارخانه قند آن هم در فیروزآباد بر آمدند؟؟
  8. و ........

کارنمای خوانین قشقایی در دوره نمایندگی مجلس شورای ملی و سنا که به مدت ده سال پی در پی ادامه داشت و آنان علاوه بر این سمت های نمایندگی، همچنان ایلخان و ایل بیگی مردم قشقایی را بر عهده داشتند، متاسفانه ثمر و اثری را برای مردم ایل قشقایی نشان نمی دهد. در این دوره که شاید یکی از پر تحرک ترین دوره تاریخ سیاسی و اجتماعی کشور باشد. در ایل قشقایی هیچ تحولی صورت نگرفت و آنان همچنان گذشته فارغ از هر گونه خدمات دولتی و ملی بودند. نه مدرسه ای در ایل بر پای گشت و نه پزشکی در میان راه یافت و نه کمکی به مردم که تولید کننده ای برجسته در مملکت بودند، صورت گرفت.

نمایندگی این خوانین به نام مردم ایل تنها برای ازدیاد قدرت سیاسی و اجتماعی و البته اقتصادی آنان بود. آنان در شیراز در قصر ارم جای می گرفتند در تهران در شمیران و بالای شهر ویلاهای قشنگ داشتند و در شهریار باغات پر نمر و در زنجان و حوالی زمین های کشت فراوان و به علاوه در فیروزآباد و سایر نواحی فارس نیز از امکانات فراوانی بر خوردار بودند. فرزندان اغلب آنان در مدارس تهران و خارج تحصیل می کردند بهترین بیمارستان ها و دکترها را در خدمت داشتند. بسبت به عزل و نصب وزیران در تهران و مدیران در استان فارس نفوذ کلام داشتند. اما با کمال تاسف باید گفت که « سواران از حال پیاده ها بی خبرند» این گروه که به نام مردم عشایر قشقایی زندگی مرفع و خوبی داشتند، هیچ کاری برای مردم ایل که در زندگی آنان تاثیری داشته باشد صورت ندادند. آنان حتی یک مدرسه برای این مردم تدارک ندیدند و در دوره آن ها یک پزشک در میان عشایر دیده نشده است.

ما مردم ایران و همین طور قشقاییان شیفته اسطوره ها هستیم. قهرمانان را دوست داریم و ستایش می کنیم. دلمان به رستم در شاهنامه برای جنگ با تورانیان و به صولت الدوله برای جنگ با استمارگران انگلیس ارزش قایل هستیم. و این خاص ما نیست همه ملت های جهان یک پهلوانان خیالی یا راستین دارند که دل را به آن خوش کرده اند. ناتوانی خود را در توانایی آن ها پنهان می کنند. آیا رستم برای رهایی مردم ایران از زیر ظلم شاهان علم مبارزه برتافته بود یا برای حفظ جایگاه شاهان؟

و آیا صولت الدوله برای نجات مردم قشقایی با انگلیسی ها و بعد از آن با شاه و ارتش ایران می جنگید؟ مردم قشقایی جز عزا دار شدن و از دست دادن عزیزانشان در این جنگ ها چه نصیبی برده اند؟  چه تعداد از مردم قشقایی و خانواده ارتشی ها ایران در جنگ های جنوب از دست رفته اند و نتیجه آن برای مردم ما چه بوده است؟چرا ما اصل را رها کرده و به فرع چسبیده ایم؟

ما به کارهای سیاسی برادران قشقایی در مبارزات ملی شدن نفت ارج می نهمیم و شاید آن ها در این زمینه کارنامه قابل قبولی داشته باشند و آن ها برای این فعالیت ها بهای سنگینی به اجبار پرداختند. اما کاش اینان بخشی از این بهای ناخواسته را که به آنان تحمیل شد، خود خواسته در راستای خدمت به مردم قشقایی هزینه می کردند و این چنین کارنامه بی کاری را از خود به جای نمی گذاشتند.

ما در قضاوت باید به حاصل کار و دستاوردهای آن اندیشه کنیم و از آن به نحوی تحلیل کنیم که مردم و کشور ما بتوانند از این آگاهی ها برای پیش گیری حوادث مشابه در آینده جلوگیری کنیم و گر نه تاریخ می شود، تکرار حوادث مشابه و درد آور همچنان که تاریخ کشور ما چنین نشان می دهد.

 



[1] )روزنامه مجلس، 1328 ، ش 31 ،

[2] نقش قشقایی ها در تاریخ و فرهنگ ایران/منصور نصیری طیبی.

 





نوع مطلب : تاریخ ایل قشقایی، 
برچسب ها : ایل قشقایی - نمایندگان قشقایی - خوانین قشقایی - ناصر خان قشقایی - خسرو خان قشقایی -صولت الدوله،
لینک های مرتبط :


نویسنده :خانم گیتی قشقایی
کتاب خاطرات ملک منصورخان قشقایی پسر دوم صولت الدوله سردار عشایر  که خود نیز یکی از ایلخانان قشقایی بود، به کوشش کاوه بیات و منصور نصیری طیبی در اسفند 1391 به طبع رسیده است. هر دو کوشش کنندگان سابقه تاریخ نویسی در ایلات و وابستگی ایلی و سببی به خان در گذشته  دارند. بنا بر نوشته این کوششگران نوشته های خان چندین دفتر 100-200-300 برگی بوده و آن ها از میان این دست نوشته ها تعدادی را گلچین کرده و کتاب اول را  به دست ناشر سپرده و وعده کتاب های بعدی را هم به خوانندگان داده اند.

منصور نصیری طیبی یکی از این کوششگران است که نوشته هایی در باره ایل قشقایی دارد که در آن ها بیشتر به  قهرمان سازی و حماسه آفرینی های خاندان ایلخان قشقایی  پرداخته است. احتمالا ایشان در انتخاب اسناد به جای مانده از پسر صولت الدوله نیز همین تفکر را به کار گرفته و نوشته ها را به سوی همین هدف هدایت کرده است چو ن که: محتوی کتاب خان  درگذشته را می توان به سه بخش تقسیم کرد. .1معرفی ثروت و دارایی خانواده خان( توانمندی مالی)  .2 جنگ نامه های خانواده صولت الدوله (توانمندی رزمی) .3 زندگی شخصی خان و خانواده (توانمندی خصوصی)


نوشته ها  از نظر اطلاع رسانی به ترک زبانان به ویژه قشقایی ها حائز اهمیت است زیرا که حداقل نسل جدید با زندگی درباریان ایل در گذشته آشنا می شوند و می توانند تا حدوی پی ببرند که چرا مردم عشایر قشقایی در گذشته  همواره درگیر جنگ و کشمکش بوده اند و چرا این همه رنج و عذاب بی حاصل کشیده است و استفاده کنندگان و بهره گیران از این کشمکش های  ایلی چه کسانی بوده اند.؟؟

 در این نوشته من تلاش دارم که تنها به معلول ها نپردازم بلکه به علت ها و بن مایه های اصلی این ثروت و قدرت اندوزی هم پرداخته شده و نگفته های این کتاب را با استفاده از منابع معتبر و مستقل برای علاقمندان روشن کنم. به علاوه سعی می کنم که از اظهار نظر شخصی ( چه در رد و چه در تایید) نوشته ها در حد ممکن خود داری کنم.

در اولین قسمت به ثروت اندوزی صولت الدوله توجه خواهیم کرد.  دارایی های صولت الدوله که ملک منصورخان نقل کرده است می توان  به   سه قسمت جدا گانه  تقسیم  کرد. نقدینه گی ها – ملک و املاک - درآمده های حاصله از آن ها:

الف نقدینه گی ها:

.1 صولت الدوله  جنگ هاب فراوان داشت از جمله جنگی درخان زنیان . وی در این جنگ( که با برادرانش- خان های ایلی - حاکم فارس – و انگلیسی ها) داشت شکست خورد. بعد از شکستش در این جنگ به فیروزآباد که پایتخت وی محسوب می شد عقب نشینی می کند. ملک منصور خان در صفحه 103 کتاب چنین نوشته است:" تمام انبار و ذخایر پدرم در ساختمان کلاه فرنگی فیروزآباد و باغ اندرونی بود. خوب به خاطر دارم که مادرم صندوق ها را باز کرد. مقدار طلا و جواهر و در حدود هشت هزار پوند طلا و مقدار هنگفتی اشرفی ایرانی در ترکبند گذاشته و پنجاه شصت سوار و نوکر باب آن ها را به ترک اسب هایشان بستند»

.2. در صفحه 173 کتاب می خوانیم که:«من و پدرم به حضور احمد شاه شرفیاب شدیم. یک سینی پر از اشرفی (پوند انگلیسی) که خیلی سنگین بود هم در دست رییس پیشخدمت های پدرم بود. وقتی که به نزدیکی چادر پوش رسیدیم پدرم سینی اشرفی را گرفت و به پیشخدمت گفت که بیرون بایستد. احمد شاه وسط چادر پوش ایستاده بود.من و پدرم تعظیم کردیم. او با خوشرویی احوالپرسی می کرد. پدرم عرض کرد ملاحظه می فرمایید چقدر جمعیت از شیراز و سایر شهرهای فارس برای زیارت اعلیحضرت آمده اند. لذا وقت نشد که تنها چند کلمه به حضورتان عرض کنم. سپس سینی اشرفی را روی میز گذاشت و گفت قابل اعلیحضرت که نیست، ولی این رسم ایلات خودمان بوده و امیدوارم که آخر دوام پیدا کند. احمد شاه تشکر کرد.»

ب: املاک و دارایی ها: املاک، مراتع، و احشام خانواده خان در صفحات 85-74 کتاب به طور مشروح شرح داده شده اند. در این جا به اختصار به آن ها پرداخته می شود

.3 صولت الدوله دارای زمین – باغ – مرتع فراوانی در بیست و دو بلوک بودند. بلوک  عبارت بود از یک ناحیه که در آن در  چندین ده و روستا قرار داشت

. در ص80  کتاب مذکور در مورد بلوک  ونک چنین نوشته شده است.« ونک بلوکی است در غرب سمیرم و چندین ده در آن قرار دارد. منطقه نخودان و چالقفا در بلوک ونک است.یا در ص79  در مورد کامفیروز اشاره می کند« پدرم چندین ده درجه یک در آن جا داشت که عبارت بودند از ملک آباد، مهجن آباد، خواجه ای، قسمتی از مشهد بیلو، قریه چم شیر، تل خسرو، تنگ نور و غیره»

  به این ترتیب اگر هر بلوک را سه یا چهار ده به شمار آوریم. مرحوم صولت الدوله دارای  66-88 روستای پر برکت را صاحب بوده باشند.

ملک منصورخان از ملک و املاک فراوان خانواده در شهرها تنها به باغ کلاه فرنگی و باغ 5 دری در چالغفا و در صفحه 59 -  - و از خانه عالی که باغ ایلخان در شیراز نامیده می شود نام می برد.و از دیگراملاک خانواده در شیراز( باغ ارم و ... ) در تهران -  باغ وسیع شهریار کرج و خراسان  و آمریکا و اروپا نامی نبرده اند.

.4در دامداری و کشاورزی زمین مرتع و آب نقش اصلی را دارند.بر اساس نوشته ص 81 کتاب مراتع ایل قشقایی از خلیج فارس شروع می شد و تا جنوب اصفهان و مرز ایل بختیاری ادامه داشت.

مراتع قشقایی فوق العاده سر سبز و خوب و چشمه ها و رود خانه های زیادی در آن جاری بودند.گفته می شد حدود نود در صد آب فارس در خاک قشقایی است. سرچشمه رودهای کارون، کر، قره قاج یا مند، رودخانه تنگاب فیروزآباد، رودخانه شاپور کازرون و رودخانه گره(چره) در آن واقع شده بود.» ایلخان صاحب اختیار این مراتع و زمین ها و آب ها بود. هر کس که می خواست از آن ها استفاده کند باید به ایلخان« اجاره » بدهد.

.5 دارایی احشام ایلخان. شرح این دارایی ها نیز در صفحات 85-81درج شده اند. به طور اجمال به پاره ای از آن ها اشاره می شود:

  • ·       اسب. در ص 82 کتاب نوشته شده « رمه ایلخانی قشقایی را مادیان های نیمه وحشی تشکیل می داد که صدها خوانوار معروف به مهتر خانه نگهبان آن ها بودند. در بهار یک سال رمه بان به پدرم اطلاع داد که سه هزار مادیان رمه امسال زاییده اند.»
  • ·       شتر: در همان صفحه می خوانیم که«... خوانین، کلانتران و ثروتمندان ایل نیز گله های شتر داشتند. ایلخانی هزاران شتر داشت. نگهبانان شتر را دارغا می گفتند» و در صفحه 40 می نویسند که«دارغاها که بیش از یکصد خانوار بودند، همه با هم کوچ می کردند و به نگهداری شترهای پدرم مشغول بودند.»
  • ·       گوسفند: در همان صفحه در مورد گوسفند داری نیز  نوشته اند:« پدرم هزاران گوسفند داشت. ولی هر بر یا دسته گوسفند از سیصد ارس تجاوز نمی کرد و یک چوپان علی حده داشت تا چرای آن آسان تر شود.» با این حساب ایلخان ده ها و شاید صدها چوپان نیاز داشته اند.
  • ·       گاو و گاو میش، الاغ و قاطر نیز از جمله داشته های ایلخان بود که شمارش آن ها را  در کتاب قید نکرده اند.ولی در ص 83 از یک رقم  800-1000 تایی گاو  در دست انگلیسی ها یاد می کنند بخشی از آن به دست قشقایی ها افتاد!!

.6 خان در ص  ;100کتاب  از دیگر تمولات خانواده از جمله زین اسب خود یا د می کند و می نویسد« ... زین من ایرانی بود و غرق طلا بود. گوی های طلا گردن اسب بود. و لگام آن مرصع بود. اگر الان آن طلاها بود خدا می داند چقدر قیمت می داشت»؟؟

ج: درآمد ها حاصل از دارایی ها و املاک و باغها:جمع آوری اجاره ها و عایدات املاک در صفحات 46-73  اشاره شده است. کوچ و اطراق ایل آن چنان برنامه ریزی می شد که در آخر بهار از حوالی املاک ایلخان عبور نماید تا به عایدات  و جمع آوری آن ها پرداخته شود. نمونه هایی از این نوشته ها را مرور می کنیم:

  • Ø    ص 46 ... آن جا هم سه الی چهار روز توقف  کرده پدرم به حساب و کتاب املاک مکویه، آب گرم و افرز رسیدگی می کرد.
  • Ø    همان صفحه ...« در این منطقه حد اقل یک هفته در آن جا توقف می شد که کلانتران کارزین، قیر و مبارک آباد بیایند و با پدرم تسویه حساب سالانه املاک را بنمایند. به هر یک کره های اسب حواله داده می شد(به عنوان جایزه-م) که از مهترهای رمه تحویل بگیرند. به خاطر دارم در یک سال به خواجه غلامرضا چهار،پنج کره اسب حواله داده شد.»
  • Ø    در صفحه 47 «بدین ترتیب در چاه کپرک چند روز توقف کرده و پس از اتمام تسویه حساب بلوکات به بابانجم کوچ کرده و از آن جا به پای کوه آیقر(آغار) می رفتیم.
  • Ø    در صفحات 49 به بعد نیز مشابه این تسویه حساب ها نوشته شده اند.

.7 در آمد از فروش محصولات باغ ها و مزارع: در دهات و باغ های ایلخان، کشاورزی رونق داشت و محصولاتی مانند گندم، جو، برنج، ماش و عدس و میوه های سیب و زردآلو و پرتقال و ... کاشت و بر داشت می شد. که در همین صفحات از آنان نامبرده شده است که خان علاوه بر انبار کردن و نگهداری این محصولات از فروش آنان نیز درآمد کلانی داشتند. یک مورد مشخص آن نوشته ملک منصورخان در صفحه177 است. « خان ضمن بر شمردن مشکلاتی که نظامیان بر ایل به وجود آورده اند به غارت محصولات قشقایی ها هم پرداخته است. وی به خسارتی که آن ها به ایلخان وارد کرده اند نوشته است« در فصل برداشت محصول شاید حدود چهار صد من تریاک (هر من در فارس معادل هفت کیلو است.م) از عایدات پدرم و اهالی سمیرم، ونک و خسرو شیرین گرفتند.»

.8 درآمد تیول داری یا مالیات گیری از مردم قشقایی یکی دیگر از درآمد های ایلخان به شمار می رفت.ملک منصورخان در این باره در ص 53کتاب چنین آورده اند:« در یورد بایرام بیگی پس از شکار و تفریح همان طور که نوشتم همه کلانتران برای تجدید حکم کلانتری به خدمت پدرم می آمدند. امکان داشت در اثر بد رفتاری  و عدم شایستگی، کلانتری از مقام خود عزل و فرد دیگری که برادر یا از بستگان باشد به کلانتری برگزیده شود. ........ به هر حال کلانتران با کدخدایان خود حاضر می شدند، منشی های پدرم هم می آمدند و پس از صدور حکم کلانتری، از کلانترها سند مالیات گرفته می شد. ایلخانی هم خلعت کلانتری به آن ها می داد. که عبارت بود از تفنگ شکاری، شال، عبا و غیره. متقابلا آن ها است درجه یک پیش کشی می آوردند به ویژه دره شوری ها که اسب های خوبی داشتند.».

در این بخش باید اشاره شود که منظور از سند مالیات گرفته می شد، این است که ایلخان بهای تیولداری هر ایل را برای کلانتران تعیین میکرد و از آن ها سندی می گرفت که باید این رقم را بپردازند. نظام تیول‌داری در ایران شامل واگذاری حق موقت یا دایمی بهره‌برداری از زمین و یا حق جمع‌آوری مالیات بود. در دوره‌های ضعف قدرت مرکزی، تیول‌داران خود به گروه‌های قدرت‌مند محلی تبدیل می‌شدند. این وضعیت در اواخر عصر قاجار به اوج خود رسید. (م)

و در ص57 در همین زمینه می نویسند:« لازم به ذکر است که در آغاز حرکت ایل به قشلاق صدها سوار به سرکردگی یکی از خوانین کوچک و نوکر باب جلوتر از عبور ایل از شیراز به بیضا رفته تا مالیات ایلات را تسویه نمایند. همه ایلات می دانستند که در صورت عدم تادیه مالیاتی از میان بند، یعنی از اردکان تا شیراز نباید عبور کنند. در ضمن این عده کار انتظامات را انجام می دادند تا به زراعت بلوکات خسارت نرسد و اگر تیره ای مالیات نپرداخته  و بخواهد قاچاقی عبور کند جلو گیری می نمودند.»

در این زمینه برا ی اطلاع علاقمندان اشاره می شود که در سال 1300.  شمسی مالیات ایل قشقایی 12.000  تومان بود.  در همین کتاب خاطرات نیز نوشته شده و سندی به چاپ رسیده است که در  سال 1308 که ملک منصورخان ایلخان قشقایی بودند، رقم مالیات کل عشایر تحت اداره ایلخان قشقایی که شامل ایلات قشقایی ، سرخی و بسیاری دیگر برای پرداخت به دولت  مبلغی معادل 45,993  تومان بود. اگر این مبلغ را بین 90,000جمعیت این ایلات تقسیم  کینم سهم هر یک نفر 5 قران(ریال) و اگر بین خانواده های ایلی یعنی(18000) نفر این حوزه بخش شود مبلغی معادل دو نیم تومان (25) قران می شود.

در حالی که کلانتران و ایلخان از داشته های ایلی برای گوسفندان صدی سه مالیات می گرفتند و هر اسب  و شتر را ده گوسفند و هر الاغ و گاو و قاطر را پنج گوسفند محاسیه می کردند.حال با این ارقام مالیات خود ایلخان چقدر می شد؟؟

مالیاتی که کلانتران و ایلخان از مردم عشایر می گرفتند چندین برابر این رقم دولتی بود. یکی از دلایلی درگیری ایلخان با دولت عدم پرداخت این مالیات ها بود .

صولت الدوله دستیابیش به  قدرت و ثروت

کسانی که از میان خاندان شاهی لو(اجداد صولت الدوله) در سده های گذشته بر ایل  قشقایی حکم روایی داشتند عبارت بودند از:

.1سلطان محمد خان که از سال 1246  تا  - 1270 اسما سمت ایلخانی گری داشت به دلیل قحطی سال های (1262-1250  هـ ش) ایل قشقایی را بسیار آشفته و پریشان ساخت، تا حدی که ایلخان وقت سلطان محمد خان از سمت خود استعفا داد.

در سال های 1246-1270 ش سلطان محمد خان ایلخان قشقایی بود.سلطان محمد خان پسر محمد قلی خان برادر مصطفی قلی خان بود. مصطفی قلی خان پدر بزرگ صولت الدوله بود. وی  در درگیری ارگ کرمان  هنگام مهاجرت قشقایی ها به کرمان کشته شد ، او  دو پسر داشت.سهراب خان و دیگری داراب خان بود.

داراب  خان با نوش آفرین بی بی، ختر حاج فضل علی بیگ کشکولی ازدواج کرد و از این همسر خود دارای فرزندانی به نام: عبدالله خان(ضرغام الدوله) اسماعیل خان  سردار عشایر(صولت الدوله)، امیر عطاخان(صولت السلطنه)، طلعت بی بی، شاه شرف بی بی، جیران بی بی بود. وی بعدا با شاه نساء بی بی دختر مراد بیگ بهلولی ازدواج نمود و از این همسر خویش نیز، فرزندانی به نام؛ احمدخان(سردار احتشام) علی خان(سالار حشمت) . نگار بی بی و رخسار بی بی داشت.[1]

داراب خان چندین سال قبل از مرگ خود، به سبب بیماری اختیارات خود را به پسر ارشدش عبدالله خان (ضرغام الدوله)که شانزده سال داشت واگذار کرده بود. داراب خان به مدت 16 سال عملا بدون این که حکم رسمی از دولت در دست داشته باشد، ایل بیگی عشایر قشقایی بود.و در ایل کسی به نام در این موقع داراب خان ایل بیگی قشقایی بود  و ایل  قشقایی سال ها بدون ایلخانی توسط وی اداره می شد.

.2 حاج نصرالله خان از سال 1270-1275 شمسی

.3  سلطان ایراهیم خان از سال1275- 1277

.4 عبدالله خان برادر صولت الدوله 1277-1279  شمسی

در این دوره همه اختیارت و ثروت های خاندان شاهی لو (اجداد صولت الدوله) در تصاحب این گروه چند فامیل بود. داراب خان پدر صولت الدوله، هنگام فوت در سال  1270ش یک ارثیه ناچیزی از خود برای پنج پسر و چند دختر خویش باقی گذاشت.

صولت الدوله موقعی که لقب ایل بیگی را به دست آورد، داراییش از مال دنیا محدود بود به:« شش شتر، دو قاطر و یک ده. این ده آب گرم در منطقه قیر و کارزین بود. در این هنگام وی بدهی هایی داشت که برای  تسویه بدهی هایش ناگزیر شد که اجاره ده را به مبلغ 700 تومان پیش فروش نماید. از محل این پیش فروش، اسبی به بهای یک صد تومان خرید. و به سوی کوچ تابستانی همراه ایل راه افتاد.[2]

در سال 1900 م(1279ش) اسماعیل خان از طرف والی فارس به عنوان ایل بیگی انتخاب و لقب صولت الدوله به وی اعطاء شد. در سال 1299 ش ، ایلخان قشقایی، عبدالله خان، از صعود قدرت اسماعیل خان، ناراضی بود. تا این  که حاکم تازه ایالت فارس برای این که اسماعیل خان صولت الدوله را از مرکز قدرت دور نماید وی را از سمت  ایل بیگی گری قشقایی  برکنار نموده و او را به حکومت بهبهان منصوب کرد.حکومت بهبهان شامل تمام مناطق کوهگیلویه هم بود.[3]

همایون قشقایی پسر محمد حسین خان در مصاحبه خود با خانم دکتر لویس بک می گوید:« با وجودی که منشی والی از صدور حکم رسمی برای  صولت الدوله خودداری نمود، وی به اتفاق یک صد سوار به سوی بهبهان راه افتاد.در سر راه خود، ساکنین «زیدون»[4] را با لاف و گزاف و تهدید[5] وادار به پرداخت مالیات کرد.این درآمد و نقدینگی وسیله ای برای سامان دهی امور سیاسی او شد. [6]

دارایی و ثروت صولت الدوله از دو طریق جمع آوری و اضافه شد. یکی مصادره اموال مردم  و دیگری تصاحب زمین.

-           در این ایام عشایر  به دلیل قدرت و توانایی هایی که در برابر دولت به دست آورده بودند دست بازی برای اشغال زمین ها و چرا گاه ها داشتند. و از این طریق برخی از مردم عشایر و سران ایل سرمایه های کلانی از راه تصاحب زمین ها  به دست آوردند.[7]

-           در سال 1281 ش والی فارس از عبدالله خان ناراضی بود و برای مدت کوتاهی وی را از سمت ایلخانی برکنار نموده و اسماعیل خان را به جای وی برگماشت. در سال 1283 ش، اسماعیل خان که سخت شیفته گرفتن مقام بود، در ابتدا با قوام الملک و پسرش  بر علیه حاکم فارس متحد شد، و سپس از برادرش عبدالله خان خواست که با آنان شریک شود. در مرحله بعدی خود وی راز این طرح بر اندازی را  نزد حاکم فارس فاش ساخت. حاکم دستور قتل قوام الملک را صادر نمود.و ایلخانی( ضرغام الدوله) را به زنجیر کشید و زندانی نموده و بعد وی را مسموم نمود.و صولت الدوله مجددا  و رسما به سمت ایل بیگی مفتخر شد.و در دوران حاکم بعدی به ریاست ایل در مقام ایلخانی دست یافت. وی در این مقام،تمام دارای و املاک ایلخان پیشین (برادرش عبدالله خان)، را مصادر و تصاحب نمود.  دهات و روستاهایی در مناطق فیروزآباد، سمیروم، قیر و کارزین  از جمله این مصادره ها بود.[8]

-           عبدالله خان برادر صولت الدوله در مورد مالیات گیری و اداره ایل های مختلف قشقایی کم توجه و سهل انگار و با گذشت بود.به همین سبب بسیاری از خوانین طوایف قشقایی به صورت خود مختاری و تاحدودی مستقل از فرماندهی ایلخانی بر ابواب الجمعی خود فرمان می راندند. اما برخلاف ایلخانان گذشته، صولت الدوله یکی از مقتدرترین ایلخانان قشقایی بود.  [9]

-            اسماعیل خان، بر پرداخت کامل مالیات  عشایر، تاکید فراوان داشت. در راستای همین هدف وی خان هایی را که در این زمینه با وی همکار و همیار نبودند، از ریاست طایفه ها برکنار نمود و کسانی را که به وی سر سپرده بودند، جای نشین آنان نمود. به علاوه بسیاری از طایفه های مستقل  و خارج از ایل را در فارس را وارد کنفدراسیون ایل قشقایی نمود . به این وسیله تعداد عشایر تحت نظر ایل قشقایی را افزایش و چراگاه ها و حوزه های آن را گسترش داد.به علاوه وی ثروت و دارایی خود را نیز به وسیله خرید و مصادر املاک عشایر زیاد تر کرد. او یک نیروی نظامی در حوزه کار خود از طایفه عمله شکل داد که نیروهای آن وابسته و آماده خدمت به وی بودند.[10]

-           صولت الدوله از طریق نیروی نظامی که در ایلخانی خود ایجاد کرده بود. مالیات های عشایر را جمع آوری می کرد. اما مالیاتی به دولت نمی داد.«بین سال های 1906-1921برابر با 1285- 1300ش دولت مرکزی ایران و حکام ایالتی هیچ قدرتی در برابر عشایر ایران نداشتند و برقراری نظم و جمع آوری مالیات ها بر عهده ایلخان قشقایی بود. بر اساس گزارش فرهنگ جغرافیای ایران در سالهای 1286-1290 ش اسماعیل خان قشقایی (صولت الدوله) هیچ مالیاتی به دولت نپرداخته است. گفته می شود که مبلغ این مالیات ها به میزان 250.000تومان بوده است.در سال 1291 ش  وی مبلغ 71.000تومان بدهی مالیاتی سالیانه داشته است.»[11]

-           در کتاب ملک منصور خان یک مورد از ترفند های پدربزرگش داراب خان برای خرید زمین های مردم گزارش شده است. وی در ص 65 می نویسد: هنگامی که خان به شکار رفته بوده است چشمه آبی را کشف می کنند و « داراب خان می گوید این را به کسی بروز ندهید. سپس آب گرم(ده آب گرم سمیرم –م) را از صاحب آن که از ایل بولوردی بود خریداری می کند. بدین ترتیب داراب خان و اطرافیانش از جمله گرگین بیک آب را به جریان انداخته و جلو آن دو آسیاب درست می کنند و چندین باغ احداث می کنند. در زمان پدرم چندین باغ در آن جا داشتیم.»

به این ترتیب بخش اول نوشته ما در مورد کتاب خاطرات ملک منصور خان در مورد ثروت اندوزی صولت الدوله به پایان می رسد. شاید که این اسناد گوشه کوچکی از راه و روش ایلخانان و سران قشقایی در ثروت اندوزی فراوان آن ها را نشان داده باشد.


[1]قهرمانی ابیوردی مظفر -  از باورد تا  ابیورد خراسان تا ابیورد یا ابلورد فارس – چاپ خیام شیراز 1335  

[2]Chiristian Apitan A.J. A report on the Tribes of Fars Who is who The Government Monotype Press 1919 p 45 ((Lois Beck  The Qashai’a of Iran P-100-101 )

[3] Chiristian Capitan A.a report of tribes  of Fars Simla The Government Monotype Press 1919 -  p 54

[4] در مورد سابقه مالیات گیری صولت الدوله در زیدون مصاحبه ای با پسر یکی از شیخ های عرب آن ناحیه دارم که در آینده شرح خواهم داد

[5] Bluffed

[6] مصاحبه با هومان قشقایی در پنجم سپتامبر 1979 15) شهریور 1357 (در تهران به نقل از لویز بک کتاب قشقایی ص 101

[7] Wilson Sir Arnold Talbot Report of Fars - 1916 p-51

[8] Chiristian Apitan p 135-136

[9] Chick Herbert George – Past history of Qashais and Their Khans – In Arnold Talbot Wilson Report on Fars. Simla: The Government Monotype Press p 33-34 (Lois Beg the Qashqai of  Iran- 102-103)

[10] Gazetter of Persian Part 3 Includes Fars,Lurestan, Khuzistan and Yazd Simla, General Staff of India -1918 P-801-804(Lois Beg the Qashqai of  Iran- 102-103) خانم دکتر لویز بک استاد رشته انسان شناسی در دانشگاه شیکاگو است.خانم لویز بک در سالهای 1341-1342 در دانشگاه پهلوی شیراز به تحصیل و آموزش زبان فارسی پرداخت و جندین سال در میان ایل بزرگ قشقایی زندگی و تحقیق می کرد او به زبان ترکی نیز سخن می گفت. وی مجددا در سال های 1373-1375 نیز در فارس بود و  در میان ایل بزرگ قشقایی  میان طایفه قرمزی ها زندگی می کرد. وی کتاب هایی در مورد ایل بزرگ قشقایی نوشته است

[11] Gaazetteer of Persian 1918 –ص 812-



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 بهمن 1393 :: نویسنده : روح الله اژدری

داستان اصلی و كرم از افسانه هایی است كه ریشه در سرزمین آذربایجان دارد و در ایل قشقایی نیز به طور ناقص به صورت شفاهی و عامیانه نقل شده است. در ایل قشقایی از دیر باز عاشقان داستان عشق كرم به  اصلی كه دختر یك كشیش ارمنی است را روایت كرده اند . اما چون متون مكتوبی در این رابطه نبوده این داستان بصورت ناقص وبیشتر به صورت نظم بیان میشده است.توجه عزیزان را به  این داستان جلب میكنم .

در شهر گنجه كه سبز و كهنسال بود اربابی عادل و باخدا به اسم" زیاد خان" بود كه فرزندی نداشت. او بارعیت از هر كیش و مذهبی كه بودند مهربان بود و حتی خزانه‌داری داشت مسیحی به نام " قارا كشیش" كه چون دوچشم خویش از او مطمئن بود. ازبختِ بد ِروزگار او نیز فرزندی نداشت.

 

روزی دومرد سفره‌ای دل می‌گشایند و عهد می‌بندند كه اگر خدا آنان را به آرزوهاشان برساند و صاحب فرزندی شوند و یكی دختر باشد و دیگری پسر آنها را به عقد هم در آوَرَند. دعاهاشان مستجاب می‌گردد و بعد از نه ماه و نه روز هركدام صاحب فرزندی می‌شوند. زیاد خان صاحب پسری به نام " محمود " می‌گردد و قارا كشیش صاحب دختری به اسم مریم.

 

آنان دور ازچشم هم بزرگ می‌شوند و محمود به مكتب می‌رود و مریم پیش پدرش به در س و مشق می‌پردازد. پانزده سالشان می‌شود و برای یكبار هم شده همدیگر را نمی‌بینند.

 

روزی محمود هوس شكار كرده و با لله اش"  صوفی " از كوچه باغی می‌گذشت كه شاهین از شانه اش پر می‌گیرد و در هوای صید پرنده ای سوی باغی می‌رود و محمود هم به دنبال اش كه ببیند كجا رفت.

 

محمود خود را به باغ می‌رساند و وقتی شاهین را رو شانه ی دختری می‌بیند و نگاهشان درهم گره می‌خورَد ، محمود از اصل اش می‌پرسد و او می‌گوید :

 

" اصل ام از تبار زیبایان و قبله ام قبله ی نور و یك عالم از قبیله ی شما جدا. مریم هستم دختر قارا كشیش." كَرَم "كن و بیا شاهین خود ببر !"

 

محمود می‌گوید : « از این به بعد تو ا" اصلی " باش و من " كَرَم ".» 

 

كرَم انگشتری اش را به اصلی و اصلی  هم دستمال ابریشمی‌اش را به كَرَم می‌دهد.

 

كرم تا باشاهین اش از باغ بیرون می‌آید ، مدهوش و بی طاقت از از پا می‌افتد و " صوفی " می‌شتابد تا ببیند چه خبر است كه می‌فهمد درد عشق به جان اش افتاده است.

 

كَرَم به صوفی می‌گوید :

 

" چشمانش در روشنی، ستاره های آسمان بود و شرر های نگاهش شعله ی آتش داشت.آتش عشقش در جانم گرفت و این تب مرا خواهد كشت."

 

كَرَم در بستر بیماری می‌افتد و هر حكیمی‌كه به بالین اش می‌آید چاره ی دردمندی اش را دوایی نمی‌یابد.

 

طبیبان در درمان اش عاجزمی‌شوند و اما پیرزنی عارف ، از درد عشق می‌گوید. صوفی هم كه تا حالا مُهرِ سكوت برلب زده بود به ناچار، پرده از راز عشق او برمی‌دارد.

 

زیاد خان ، قارا كشیش را فرا می‌خواند و می‌گوید :

 

" بی آنكه ما درفكرش باشیم ، تقدیر كار خودرا كرده است. عشق مریم ، آرام و قراراز محمود گرفته و حالا وقتش است كه به عهد و پیمان خود عمل كنیم."

 

قارا كشیش از این حرف برآشفته شده و می‌گوید

 

" میدانی كه كار محالی است ! شما مسلمانید و ما ارمنی. دین و آیین ما فرق می‌كند."

 

زیادخان از این حرف یكّه خورد و گفت :

 

" ارمنی و مسلمان كدامه ؟ همه بنده ی خداییم و هر كاری راهی دارد. مرد است و عهدش !"

 

قارا كشیش مهلتی سه ماهه خواست كه سورو سات عروسی را جور كند و مژده به كَرَم بردند كارها روبه راه است."

 

سرِسه ماه ، كرم از كابوسی شبانه برخاست و افتاد به گریه و زاری و تا پدر ومادرش آمدند گفت :

 

" خوابی دیدم كه بد جوری مرا ترساند. دیدم طوفان شده و اصلی اسیر گرد و غبار ، مرتب ازمن دور می‌شود. در جایی بودم كه درختان شكسته بودند و باغها همه ویران. هیچ جا و مكانی برایم آشنا نبود."

 

صبح كه شد رفت اصلی را ببیند وداخل ِباغ ، دختری دید كه فكر كرد اصلی است و شعری برایش خواند. اما دختره كه روبرگرداند دید اصلی نیست و وقتی از زبان اوشنید كه شبانه از اینجا گریخته اند طنین ساز و نوایش

 

گوش فلك را پر كرد :

 

" برف كوها آب و آبها سیل شود و زمین را در خودببلعد كه در چشمانم ، عالَم همه تیره است.  می‌تقدیر و ساقیِ فلك در گردش و بزمند و این باده بر ما نوش باد. غمخوارم باشید و برایم دعا كنید كه شاهین نازنینم را از آشیان دزدیده اند. من دنبالش می‌روم و اما این سفررا آیا برگشتی نیز خواهد بود ؟ "

 

پدر هرچه اصرار و التماس كرد از سفر بازنمانْد وو رفت كه ازمادرش " قمر بانو " حلالیت بخواهد.

 

لحظه ی وداع بود و صوفی و كرم آماده ی راه. آنها گاهی تند و گاهی آرام می‌رفتند و نه شب حالیشان بود و نه روز كه كه روزی از كاروانی سراغ گرفته و فهمیدند كه قارا كشیش و عائله اش در گرجستان اند. در راه به دسته ای درنا برخوردند كه دل آسمان را پركرده و می‌رفتند طرف " گنجه " كه كَرَم با ساز ونوا از شورعشق اش با آنها سخن ها گفت.

 

به گرجستان كه رسیدند خبر كشیش را از " تفلیس " گرفتند. نزدیكی های تفلیس بودند كه كنار رود" كور چای " به عده ای جوان برخورده و آنها وقتی گوش به ساز و آواز كرم دادند نشانی كشیش را از او دریغ نداشتند.

 

كشیش كه از دیدن كرم جا خورده بود گفت :

 

" از كاری كه كرده ام پشیمانم. اصلی آنقدر ازدوری تو دررنج است كه لحظه ای آرام نمی‌گیرد."

 

اصلی و كرم همدیگر را دیدند و و قتی شرح عشق و فراق گفتند كرم گفت :

 

" فردا به عقد هم درخواهیم آمد و چقدر مسرورم فقط خدا می‌داند !"

 

كرم و صوفی شب را آرام و مطمئن می‌خوابند و اما شبانه ، باز كشیش ، اصلی را  زوركی با خود می‌برد.

 

سحرگاهان كه كرم می‌فهمد باز رودست خورده است از راه و بیراه می‌روند كه شاید خبری ازآنها بگیرند. كرم لباس خنیاگری به تن داشت به هر جا كه می‌رسید ساز و نوایش را كوك كرده و از دلداده ی دلبندش می‌پرسید.

 

صوفی و كرم ردپای آانها را از شهرهای " قارص "و " وان " می‌گیرند و تا می‌پرسند می‌گویند كه تازه راه افتاده اند.

 

اما بشنویم از كشیش كه به " قیصریه " می‌رسد و از پاشای آنجا امان می‌خواهد و از او قول می‌گیرد كه نشانی او وخانواده اش ، مخفی بمانَد.

 

كرم و صوفی سرگشته و آواره ی شهرهاهستند و هیچ خبری از اصلی ندارند كه روزی در گردنه ای گیر افتاده و مرگ را درجلوی چشمان خود می‌بینند. برف و بوران كم مانده بود آنها را از بین ببرد كه ناگهان ،  یك مرد نورانی می‌بینند كه از مِه در آمد ه وبه آنها می‌گوید :

 

" غم نخورید و چشمانتان را یك لحظه ببندید."

 

آنها تا چشم بر هم می‌زنند خود را در محلی باصفا دیده و هر چقدر می‌جویند خبری از آن مرد نورانی  نمی‌یابند. در این هنگام یك آهوی زخمی‌، هراسان و گریزان خود را به كَرَم می‌رسانَد و كرم اورا پناه داده و از تیر رس صیاد دورش می‌كند  و باز به همراه صوفی راه می‌افتند. بین راه به قبرستانی می‌رسند و كرم ، كله ی خشكیده ای می‌بیند و با او راز دل می‌گوید. همانطور كه با دشتها ، كوهها ، و چشمه ها درد دل می‌كرد. می‌رسند به " ارزروم " و می‌فهمند كه كشیش و خانواده اش در قیصریه اند.

 

دشت و دمن سر سبز بود و نوعروسان و دختران در گشت و گذار و خنده هاشان با غمزه و عشوه آمیخته. كرم كه غبار و خستگیِ راه به تن اش بود و لباسهای مندرس و زلفان بلندش با ریش و پشم صورتش قاطی شده بود ، به همراه صوفی در كوچه باغهای قیصریه بودند كه بگو بخند نازنینان اورا متوجه آنها نمود و ناگاه در میان آنان "اصلی " را دید. در نگاه اول اصلی اورا نشناخت و اما به یكباره فهمید كه اوست و مدهوش بر زمین افتاد. وقتی به خود آمد و از آن خنیاگر خبر گرفت گفتند : " ژنده پوشی بود كه از در باغ راندیمش. "

 

كرم كه سوگلی اش را باز یافته بود رو به حمام و بازار قیصریه نهاد و با ظاهری آراسته و لباسهایی فاخر ، برگشت منزل كشیش و با این بهانه كه درد دندان دارد مادر اصلی او را به خانه راه داد و از دخترش خواست سرِ او را بر زانوان اش بگیرد تا دندان او را اگر كشیدنی است بكشد و اگر مرهمی‌می‌خواهد دوا و درمان كند. اصلی هم بی آن كه به رویش بیاورد چنین كرد و اما از احوال آنان حالی اش شد كه این باید كَرَم باشد. مادر اصلی گفت :

 

" تو دردت چیزدیگری است و دندان را بهانه كرده ای. اما نوشداروی تو پیش من است و همین حالا بر می‌گردم. "

 

مادر اصلی سراسیمه از خانه بیرون زد و رفت كلیسا كه  قاراكشیش را خبر كند.  اصلی و كرم تنها ماندند و از عشق و دلدادگی آنقدر گفتند و گفتند كه زار گریستند و آخر سر " اصلی " گفت :

 

" حكم است كه سر از گردنت بزنند و اما من نامه ای به سلیمان پاشا می‌نویسم و در آن از عشق سوزان خود و سرنوشت تلخی كه داشتیم سخن می‌گویم. او شاعر است  و شاید كه عشق را بفهمد. "

 

اصلی نامه اش را تازه تمام كرده بود كه فرّاش های پاشا سر رسیده و اورا كت بسته بردند به قصر قیصریه. سلیمان پاشا كه به قارا كشیش قول داده بود كرم رابخاطر مزاحمت به ناموش او مجازات كند تا نامه ی اصلی را دید و خواند ، درنگی كرد و گفت :" ماجرا را ازاوّل بگو كه من خوب بفهمم."

 

 كرم كه همه را گفت پاشا خواست امتحان اش كند و پرسید :

 

" مگر قحطی دختر بود كه زمین و زمان را به دنبالش تا اینجا آمده ای ؟"

 

كرم هم در پاسخ ، بانغمه ی ساز و نوای سحر انگیزش چنین گفت :

 

" ای سروران ، ای حضرات من از راه عشق ، خود هزاران بار برگشته ام و اما دل ، برنمی‌گردد. آتش شوری در دلم افتاده كه من از بیم آن می‌گریزم و اما دل با لهیب شعله هایش می‌آمیزد و هیچ ترسی ندارد. گناه من نیست ، گناه دل است !"

 

پاشا خواهری داشت " ساناز" نام و خیلی باتدبیر. از پاشا خواست كه به او نیز فرصتی دهد تا این خنیاگر عاشق را بیازماید.

 

او دسته ای دختر و نوعروس با قد و قواره ی یكسان و لباسهای همسان آماده كرد وبه قصر آوردكه اصلی نیز بین آنها بود. چهره ی دختران همه پوشیده بود و چشمان كرم بسته و یك به یك از جلو او می‌گذشتند و او در میان تعجب همگان، بانغمه و نوا و الهام غیبی ، نام و رسمشان را یك به یك می‌گفت و نوبت اصلی كه شد اورا هم شناخت. همه احسن و بارك الله گفتند و نوبت رسید به امتحانی دیگر. اورا به گورستانی بردند كه مردم پشت میّت به نماز ایستاده بودند و از كرم خواستند كه نماز میّت را تو بخوان. كرم به نماز ایستاده و گفت :

 

" حالا من نماز زنده ها را بخوانم یانماز مُرده را ؟ "

 

سلیمان پاشا و وزیر و اعیان همه یكصدا آفرین گفتند. كرم فهمیده بود مرده ای در كار نیست و آن مرد كفن شده زنده ای بیش نیست و سوگواری ها همه ساختگی اند.

 

ساناز از پاشا خواست كه هر چه زودتر ترتیب عروسی اصلی و كرم را بدهد كه این همه جور و ظلم بر عاشقان روا نیست. پاشا به كشیش گفت این عروسی باید سر بگیرد و كشیش نیز باروی خوش پذیرفت و اما مهلتی سه روزه خواست. او باز شبانه گریخت و كرم از نو ، آواره ای غریب كه به دنبال اش تا شهر حلب رفت. كشیش كه می‌دانست كرم دست بردار نیست و باز خواهد آمد این بار تصمیم گرفت كه تار سیدن كرم ، اصلی را شوهر دهد و خیال اش تخت شود كه او هم از این گریزها و سفرها ، تا بخواهی خسته و آزرده بود.

 

كرم در حلب می‌گشت و با ساز خود در قهوه خانه ها و میدان ها می‌نواخت و می‌خواند كه روزی " گولخان " یكی از سردارهای پاشا از ساز و آواز او خوش اش آمد و او را چند روزی در خانه مهمان كرد. از شنیدن سرنوشت اش حالی به حالی شد و سوگند خورد كه اگر سوگلی اش اینجا باشد حتما اورا به دلداده اش خواهد رسانید. از پیرزنی مكّار خواست كه از زنده و مرده ی اصلی خبر بیاورد وهزار درهم طلا بگیرد. تا كه روزی پیرزن خبر آورد و گفت :

 

" اگر دیربجنبید كار از كار گذشته و  اصلی را شوهر خواهند داد. "

 

گولخان پیش پاشا ی حلب رفت و حكایت اصلی و كرم كه گفت یك دیوان عدالت تشكیل گردید و بعد از شور و مشورت  ، رأی به وصال عاشقان دادند. قارا كشیش اما مهلتی یكروزه خواست كه پاشا گفت :

 

" اصلی امشب را در قصر می‌ماند و تو نیز فقط فردا را فرصت داری كه سورو سات عروسی را جوركنی !"

 

قارا كشیش ، كه در آیین اش تعصب داشت به مكر و جادو ، یك لباس سرخ عروسی حاضر كرد  و فردا ، رفت به قصر و ضمن ابراز شادی ، از دخترش خواست كه لباس عروسی را به تن كند كه همین امشب عروس خواهد شد.

 

به امر پاشا عروسی سر گرفت و و وقتی اصلی و كرم به حجله می‌رفتند از خوشبختی و خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. عاشقان در حجله بودند كه اصلی گفت :

 

" پدرم سفارش كرده كه دگمه های لباسم راحتما  تو بازكنی !"

 

كرم اما هر چه كرد دگمه ها باز نشد كه نشد. با سِحرِ سازو نوایش التماس به درگاه حق برد و از دگمه ها یكی باز شد و اما تا دگمه ی بعدی راخواست باز كند دگمه ی فبلی چفت شد. ساعتها با دگمه ها ور رفت و فقط یك دگمه مانده بود بازش كند كه آتشی جست و به سینه ی كرم افتاد. كرم در شعله اش سوخت و با فغان اصلی ، مادرش به به اتاق زفاف آمد و دید كه از كرم جز خاكستری بر جا نمانده است و فوری ، خبر به كشیش برد.

 

چهل روز و چهل شب ، اصلی از كنار خاكسترها ی كرم جُم نخورد و فقط یكسر گریست. چهل و یكمین روز ، گیسوان اش را جارو كرد و خاكستر ها را داشت جمع می‌نمود كه آتش زیر خاكستر ، زلفانش را شعله وركرد و او هم به یكباره سوخت و خاكستر شد. خبر كه در شهر حلب پیچید دل ها همه محزون شد و به دستور پاشا ، قارا كشیش و زن اش را بخاطر طلسمی‌كه كرده بودند گردن زدند.

 

خاكسترهای اصلی و كرم را نیز در صندوقچه ای ریخته و در جایی مصفا به خاك سپردند.  گنبدی از طلا نیز بر مزارشان ساختند و زیارتگاه دلهای باصفا گردید.

 

روایت این است كه تا صوفی زنده بود ، مجاور آن آرامگاه بود. آرامگاه عاشقان



نوع مطلب : داستانهای ایل قشقایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 بهمن 1393 :: نویسنده : روح الله اژدری

ادبیات مكتوب فارسی به داشتن منظومه‌های عاشقانه و عارفانه‌ای چون «لیلی و مجنون»، «خسرو و شیرین»، «وامق و عذرا» و «ویس و رامین» پربارتر و شاخه‌اش سنگین‌تر است و اگر به آغاز سرایش هر كدام از این عشقنامه‌ها توجه كنیم، درمی‌یابیم داستان و نقل عاشقانه‌ای بر سر زبان‌ها بوده و پس از آن شاعر و ادیبی دلبسته به آن، داستان را سوار كلمه‌ها كرده و آن را به میدان ادبیات رانده است.
ادبیات شفاهی در كنار ادبیات كلاسیك قرار نمی‌گیرد كه در بسیاری اوقات، عشق‌ها و حرف‌ها و سخن‌ها از حالت غیررسمی به رسمیت رسیده‌اند. در میان عشقنامه‌‌های ادبیات شفاهی نیز كم نیستند داستان‌هایی كه در گوشه و كنار این مرز پرگهر زبانزد عام و خاص است و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل شده است. چنان كه عزیز و نگار در میان البرزنشینان زمزمه می‌شود و عزیز و كبری در میان كردها و اصلی و كرم در میان مردم ترك‌زبان و آذری.بیشتر این عشقنامه‌ها كه از دوره صفویه به این طرف رواج پیدا كرده‌اند، به شكل «نثر رباعی» روایت می‌شوند و عاشق و معشوق، شاعرند و این‌گونه احساس خود را منتقل می‌كنند. اصلی و كرم، نقل همیشه و همچنان مردم آذربایجان و عاشیق‌های ایران است و آنچه می‌خوانید به این داستان عامیانه و شفاهی نظر دارد.
یكی از شاخه‌های ادبیات شفاهی آذربایجان، ادبیات عاشیقی است. ادبیات عاشیقی دارای مفاهیم عالی اجتماعی، فلسفی، تاریخی، هنری و ادبی است.
این ادبیات آنقدر پیچیده و اسرارآمیز است كه ریشه‌های اسطوره‌ای دارد. پیوند ادبیات عاشیقی با اسطوره‌ها و چگونگی تولد قهرمانان این داستان‌ها با آفرینش انسان نخستین  و گاه‌ها گره خورده است.
داستان‌های عاشیقی نسل به نسل و سینه به سینه از دوره‌ای به دوره دیگر قدم نهاده و با آداب و سنن و حوادث تاریخی آن دوره دگرگون شده، اما ریشه و اصل خود را حفظ كرده است. از این قبیل داستان‌ها می‌توان به داستان «اصلی و‌ كرم» اشاره كرد.
 داستان اصلی و كرم را می‌توان از چند منظر به كاوش نشست. چگونگی آفرینش، مرگ كرم و واریانت‌های گوناگون از آن به اسطوره‌ای بودن این داستان اشاره دارد.
 داستان اصلی و كرم علاوه بر ساز عاشیق‌ها (اوزان‌لار) در میان مردم نیز روایت می‌شود. شاید از منطقه‌ای به منطقه دیگر، از منظر جغرافیایی و بومیگری تفاوت‌هایی در این روایت‌ها وجود داشته باشد.
آفرینش كرم، تداعی‌كننده آفرینش انسان نخستین است. در این باره 2 نوع تعبیر وجود دارد كه هر یك از آنها را می‌توان از زاویه خاصی بررسی كرد.
الف: تولد كرم از سیب سرخ (قیرمیز آلما): گفته‌اند پدر و مادر كرم بچه‌دار نمی‌شدند. شخصی به زیادخان بیگلر بیگی به پدر كرم سیبی می‌دهد و به وی می‌گوید: نصف آن را خودش و نصف دیگر را زنش بخورند، تا بچه‌دار شوند.
سیب سرخ در بیشتر افسانه‌ها و قصه‌های آذربایجان منشأ تولد و آفرینش است. شاید این داستان‌ها از یكدیگر نشأت گرفته باشند و ریشه آنها هم به آفرینش انسان نخستین باز گردد. 
در باور مردم آذربایجان سیب هنوز نماد آفرینش است. در این باور اگر اولین سیبی كه داماد بر سر عروس پرتاب می‌كند به زن نازا بدهند، بچه‌دار می‌شود.
اما روایت دیگری كه درباره تولد كرم وجود دارد، چنین است: عده‌ای از بیگ‌ها به خاطر كور اوجاق بودن زیادخان بیگلربیگی از وی اطاعت نمی‌كنند. زیادخان ضیافتی ترتیب می‌دهد و همه بیگ‌ها و خان‌های تحت امر و اطراف را  دعوت می‌كند. برای این‌كه آنها فكر كنند زیادخان فرزندی دارد، چوبی را قنداق كرده و به گهواره (بئشیك) می‌گذارند و پارچه‌ای روی آن می‌كشند. در حین میهمانی از بئشیك گریه‌ای  بلند می‌شود. وقتی پارچه روی بئشیك را كنار می‌زنند، به جای چوب بچه‌ای را در بئشیك می‌بینند.
آفرینش عاشیق له‌له  نیز شبیه آفرینش كرم از چوب است. مادر عاشیق له‌له بچه‌دار نمی‌شده و به اطرافیان وانمود می‌كرده كه باردار است. روزی وی سنگی را در گهواره قرار می‌دهد. وقتی شوهرش پارچه روی گهواره را كنار می‌زند، می‌بینند بچه‌ای در گهواره خوابیده است.
آفرینش كرم از چوب و عاشیق له‌له خیلی شبیه به هم است. از طرفی در داستان اصلی و‌ كرم، كرم ندیمی دارد كه به له‌له معروف است. در زبان  تركی به ندیم بچه‌های بزرگان له‌‌له می‌گفتند. به احتمال زیاد این دو داستان از یك باور نشأت گرفته است كه عاشیق له‌له همان كرم است كه بعدا هر كدام به داستان جداگانه‌ای تبدیل شده است.
قهرمان داستان اصلی و‌ كرم در زندگی پرتلاطم خود حوادث گوناگونی را پشت‌سر می‌گذارد. وقتی وی در شكار، باز شكاری (ترلان قوشو) خود را دنبال كبك رها می‌كند، آن باز  به باغی می‌رود كه كرم نیز به دنبال آن وارد باغ می‌شود و می‌بیند ترلان قوشو روی دست دختر نشسته است. پس از این دیدار كرم و اصلی عاشق هم می‌شوند. در این داستان خانواده كرم مسلمان و خانواده اصلی ارمنی هستند. پس از نامزدی این دو عاشق و معشوق به خاطر وسوسه‌های بعضی افراد حسود پدر اصلی نمی‌تواند به خان بزرگ، زیادخان بگوید دخترم را به پسر شما نمی‌دهم. وی شبانه خانواده خود را برمی‌دارد از دیاری  به دیار دیگر كوچ می‌كند. كرم نیز دنبال آنها راه می‌افتد و در هر جایی كه به آنها می‌رسد، پدر اصلی با نقشه‌ای وی را جا می‌گذارد و فرار می‌كند، كرم نیز دوباره به دنبال آنها می‌رود. كرم در سفر عشق با ناملایمات زیادی روبه‌رو می‌شود، با حوادث می‌جنگد و سختی‌‌ها را به جان می‌خرد. وی در كولاك گیر می‌كند. و در گدوك ارزولوم زیر برف مدفون می‌شود و پس از 6 ماه كاروان او را از زیر برف بیرون می‌كشند. در جای دیگر به رود خانه می‌افتد و سیل او را می‌برد، اما از این حادثه نیز جان سالم به در می‌برد. 3 سال در سایه سنگی به انتظار می‌نشیند تا اصلی برایش آب بیاورد. وقتی اصلی بعد از 3 سال  برمی گردد، كرم به وی می‌گوید: «گئجیك‌دین/ دیر كردی». این صبر و انتظار نماد عشق اصیل انسان نخستین به اصلش است. له‌له آن رفیق شفیق و آن دوست دیرین كرم در این سفر می‌میرد و وی تنهای تنها می‌ماند. كرم 36 سال به دنبال اصلی از شهری به شهری، از كشوری به كشوری می‌رود و سرانجام پدر اصلی مجبور می‌شود با ازدواج آن دو موافقت كند.اما پدر اصلی (قارا ملیك) به كرم خیانت می‌كند. دراین باره نیز 2 روایت وجود دارد. وی پیراهنی برای شب زفاف دختر خود تهیه می‌كند و دكمه‌های آن ‌را طلسم می‌كند. كرم با خواندن ویردی دكمه‌های پیراهن اصلی را باز می‌كند، دوباره دكمه‌‌ها بسته می‌شود. چندین مرتبه این كار را تكرار می‌كند؛ اما موفق نمی‌شود. در نهایت آتش می‌گیرد و در پیش چشم معشوق خود می‌سوزد و به خاكستر تبدیل می‌شود.
تعبیری دیگر نیز وجود دارد كه پدر اصلی گردنبند زیبا و سحرآمیزی را در شب عروسی به گردن دخترش می‌اندازد و كرم با دست زدن به آن آتش گرفته و می‌سوزد.
شبیه این گردنبند در داستان امیر ارسلان رومی نیز وجود دارد. پترس‌شاه پدر فرخ‌لقا به شمس وزیر دستور می‌دهد گردنبند طلسم شده‌ای برای فرخ لقا تهیه كند تا  او را از دست افراد بد چشم مصون نگه دارد. شمس وزیر آن گردنبند را به اسم ارسلان طلسم بند می‌كند و هر‌كسی غیر از ارسلان  به آن دست می‌زد، می‌سوخت.
سوختن و مرگ كرم، مرگ انسان نخستین پیش از اصلش را تداعی می‌كند. این نمادی از سوختن برای معشوق ابدی است كه انسان عاشق همیشه در پی رسیدن به اوست.
سوختن كرم همراه با آواز بوده است كه به این خاطر آهنگ هاوا «یانیق‌كرمی»، در رثای كرم و در ساز عاشیق‌ها صدای ناكام كرم را به همه شنوندگان تداعی می‌كند.هنوز این باور در میان مردم وجود دارد كه اصلی و كرم زنده هستند. كرم در كوهی و اصلی در كوهی دیگر با خواندن اشعار و آوازی همدیگر را صدا می‌زنند

 





نوع مطلب : داستانهای ایل قشقایی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پست مطلب ذیل فقط برای آشنایی با بعضی وقایع تاریخی اتفاق افتاده در ایل قشقایی است تا روشن نماید  در پشت بعضی وقایع تاریخی چه انگیزه ای بوده است. بنا براین قصد تمجید ویا تایید کسی در میان نیست. وطن پرستی و پشتیبانی  ایل قشقایی از انقلاب و امام خمینی (ره)چنان مستحکم بوده است که  چهره های معلوم الحالی همچون ایرج کشکولی و خسرو قشقایی و بهمن قشقایی هرگز نتوانستند با وجود داشتن پایگاه مقتدر خوانین از ایل قشقایی به نفع خود وبیگانگان استفاده نمایند.

 

عبدالحسین آذرنگ، مترجم و پژوهشگر

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران *

عنوان سه کتاب که تا این تاریخ (زمستان ١٣٨١) انتشار یافته است.

١)گفت‌وگو با مهدی خانبابا تهرانی (تهران، شرکت سهامی انتشار، با مقدمه سرهنگ غلامرضا نجاتی،

٥۰٤ ص، قطع وزیری)

٢) گفت‌وگو با ایرج کشکولی (تهران، اختران، ١٣٨٠، ٤١١ص، رقعی)

۳) گفت‌وگو با کورش لاشایی (تهران، اختران ، ١٣٨١، ٤٦٤ص، رقعی)

 

هر سه کتاب، پرسش و پاسخ و پرسش‌ها از حمید شوکت است و از پرسش‌های دقیق و حساب‌شده‌ی او به نظر می‌رسد که به زیر و بم ماجراهای این سه تن و آن جریان چپ‌گرایی که می‌خواهد پیشینه و تاریخ آن را آشکار سازد، آگاه است. پاسخ دهندگان به پرسش‌های او، ظاهراً قصد همکاری دارند و گفت‌وگوها مجموعاً گر اطلاع و روشنگرانه است. البته پیداست که سخن ناگفته در هر سه کتاب، بسیار است، و هر کسی که اندکی سرش در حساب و کتاب باشد می‌داند که این‌گونه ماجراهای سیاسی مثل کوه یخ است، و در بهترین حالت فقط بخشی از کوه نمایان، و بخش عمده‌تر پنهان است. نام‌ها، حادثه‌ها، مناسبات و بسیاری از چیزهای دیگر هست که نمی‌توان بر زبان آورد تا تاریخ بگذرد، امکان هرگونه خطر احتمالی برطرف شود، تهدیدی متوجه هیچ کس نباشد، یادداشت‌ها، اسناد و اوراق دیگری از همه کسانی که در ماجراها درگیر بوده‌اند منتشر شود، و سرانجام ابعاد حقیقت از زاویه‌های مختلف آشکار گردد، و تا رسیدن به چنان مرحله‌ای راهی دراز در پیش است. هم‌اکنون کسانی هستند که در این کتاب‌ها از آن‌ها به مناسبت‌هایی نام برده شده است، اما روایت‌هایی که از ماجرا دارند با روایت نقل شده در این کتاب‌ها متفاوت. داوری درباره این تفاوت‌ها زمانی ممکن خواهد بود که امکان مقایسه‌ی روایت‌های مختلف و داوری درباره‌ی همه جوانب قضیه میسر باشد، و تا رسیدن به چنین مرحله‌ای راه بسیار درازی در پیش است.

این سه کتاب از دیدگاه‌های مختلف، به ویژه از لحاظ سیاسی، اجتماعی، تاریخی، فرهنگی، تشکیلاتی و نیز شروع ادبیات جدیدی در تاریخ ایران، که به یقین مطالب مختلف دیگری از منظرهای مختلف به دنبال خواهد داشت، شایسته‌ی بررسی است. شاید بتوان گفت نوع جدیدی از رویکرد به گذشته‌ی سیاسی در انتشارات سال‌های اخیر ایران آغاز شده است که همانند آن را در گذشته به ندرت سراغ داریم. این‌ها همه به سهم خود باارزش است. اما برای نسلی که من هم به آن متعلق هستم، یعنی نسلی که نوجوانی و جوانی خود را در دهه‌های ١٣٤٠و ١۳٥۰گذرانده‌اند، محیط‌ها و فضاهای دانش‌آموزی و دانشجویی آن سال‌ها را احساس کرده‌اند و گاه به طور روزمره رویدادهای سیاسی و خبرهای سیاسی روزمره را به ولع دنبال نموده‌اند، در ذهن خود اسطوره‌ها و افسانه‌ها پرداختند و چه بسا با همان‌ها نیز زندگی کرده‌اند، کتاب خوانده‌اند، شعر سروده‌اند، داستان نوشته‌اند، نظریه‌ی سیاسی پرداخته‌اند، به عمل سیاسی دست زده‌اند و حتا جهان و رویدادها را تبیین کرده‌اند، این کتاب‌ها بار احساسی- عاطفی دیگری دارد. انگار که برگردی به گذشته‌ات بنگری، آن را بکاوی، رویدادهای پیرامون‌ات را با رویدادهایی که در این کتاب وصف شده است مقایسه کنی و به خود و در خود بنگری.

به یاد دارم چند سال پس از کشته شدن بهمن قشقایی، جوان آرمان‌گرای شورشی، که به همراه عده‌ای مناظره‌ای از اصطهبانات و حوالی نیریز را بازدید می‌کردیم، فضای حاکم بر جمع ما به گونه‌ای بود که انگار همه جا ردپایی، اثری و بویی از او حس می‌شد. تاثیر اسطوره‌ی بهمن به حدی در نسل ما عمیق بود که بعضی از اعضای جمع پنداری در آن منطقه به ارض موعودی پای نهاده بودند که محل وقوع معجزات بوده است. هر تکه سنگ و خاربنی معنا و راز و رمزی داشت، و این فضایی بود که در آن زمان بر ذهن ما حاکم بود و حالا در این سه کتاب گاه از رخ افسانه‌ها نقاب برداشته می‌شود و جنبه‌ی دیگری از واقعیت یا روایت دیگری از آن - نمی‌خواهم بگویم درست یا غلط- جلوه‌گری می‌کند، جنبه‌هایی که لاجرم اسطوره‌ها و افسانه‌ها را به چالش می‌خواند، و این خود آغاز اندیشگری و بازاندیشی است، و فرصت مغتنمی در اختیار خوانندگان جوینده حقیقت گذارده شده است.

خانبابا تهرانی و ایرج کشکولی هر دو از اعضای گروهی چپ با اندیشه های تندروانه بودند که در عصر حکومت پهلوی دوم و به دنبال واکنش‌های سیاسی پس از کودتای ٢٨مرداد ١۳۳٢به مبارزه بر ضد آن رژیم  سیاسی دست زدند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ١۳٥٧سعی کردند مشی سیاسی خود را در شرایط فعالیت علنی سیاسی دنبال کنند، اما پس از فراز و فرودهایی با نظام تازه تاسیس جمهوی اسلامی رودرو شدند و به ناگریز، و با تحمل تلفات و خسارت‌های بسیار سنگین، و در واقع کاملاً جبران‌ناپذیر، کشور را ترک کردند، به خارج گریختند و ظاهراً ناگریز شدند از فعالیت سیاسی سازمان یافته چشم‌پوشی کنند.

.

کتاب  دوم سلسله گفت‌وگوهایی با ایرج کشکولی است که در ١٣٧٦در خارج از کشور انجام گرفته است. ایرج کشکولی، از ایل قشقایی، چریکی بود حرفه‌ای که عمر سیاسی خود را به زندگی چریکی، زندگی سنگری، گریز و اختفا و در عمل صرف سیاسی گذراند؛ مردی کمتر اهل حرف و نظر و بیشتر اهل ماجرا و حرکت. زندگی سیاسی او در این کتاب چنان پرحادثه و ماجرا توصیف شده است که شاید اگر به قلمی دیگر و به شیوه‌ای دیگر نگاشته می‌شد، یکی از خواندنی‌ترین ماجراهای جهانی و در سطح جهانی از کار درمی‌آمد، و از همین روایت کنونی هم اهل سینما شاید بتوانند چندین فیلمنامه پر"اکشن" بپردازند.

این کتاب رویهمرفته از پنج گفت‌وگوی مفصل تشکیل شده است: گفت‌وگوی یکم درباره آغاز فعالیت کشکولی در خارج از کشور، شورش فارس و شرکت مسلحانه در آن و دستگیری و اعدام بهمن قشقایی در ١٣٤٣(ماجرایی که نقل و قول در آن بسیار است و خانواده و نزدیکان وی حرف‌های زیادی در این‌باره دارند که هنوز منتشر نکرده‌اند؛ در ضمن ماجرای شورش فارس در آن سال با ابعاد تازه‌ای در این گفت‌وگو مطرح می‌شود). گفت‌وگوی دوم درباره فعالیت‌های سیاسی کشکولی در خارج از کشور، سفر به چین و عراق، آموزش عملی چریکی در کوبا، شرکت در مبارزه‌های مسلحانه کردستان عراق و نیز در جنبش فلسطین است. گفت‌وگوی سوم در خصوص ماجراهای پس از ورود به ایران بعد از انقلاب، تاسیس حزب رنجبران، دیدارها با سران کرد، همکاری با دفتر نخستین رئیس جمهور ایران و سفری دیگر به چین و ملاقات با مقامات سیاسی چین است. گفت‌وگوی چهارم درباره سیاست مقابله با نظام جمهوری اسلامی، برخوردهای مسلحانه با این نظام، شرکت در مبارزه چریکی مسلحانه در جنگل‌های شمال و در میان عشایر فارس و ماجرای شکست این مقابله‌ها و دستگیری و اعدام خسروخان قشقایی است. و آخرین گفت‌وگوی کتاب که حاوی اطلاعات تکان‌دهنده‌ و تازه‌ای است، درباره خروج از ایران، شرکت در اردوهای کرد و مبارزات کردان عراق، مذاکره با سازمان جاسوسی عراق برای گرفتن کمک از خارجیان، و جدایی از حزب رنجبران و بازگشتن به اروپا و آغاز زندگی جدیدی، احتمالاً بی‌ماجرا، کم ماجرا یا به دور از سیاست عملی است، که از کم و کیف آن فعلاً اطلاع نداریم.

صفحه‌ای از گفت‌و گوهای کشکولی در این کتاب نیست که خواننده علاقه‌مند به ماجراهای سیاسی را تکان ندهد. شیوه برخورد او با رویدادهای گذشته به گونه‌ای است که صراحت و بی‌پردگی بیان در آن، خواننده بی‌طرف را، حتا خواننده‌ای که از گذشته‌ی او را نشناسد، تحت تاثیر قرار می‌دهد. البته ماجراها و افراد و ملاقات‌های بسیاری هست که یا به اشاره از آن‌ها می‌گذرد یا فقط به نام از آن‌ها یاد می‌کند. کشکولی سیاسی کارکشته‌ای است که با حواس جمع کاملاً توجه دارد چه چیزی را بگوید و چه چیزی را نگوید. این خودهشیاری او از نظر پنهان نمی‌ماند، اما در عین حال هم حس نمی‌شود که بخواهد خواننده را به بی‌راهه ببرد یا او را از حقیقت دور کند، لفاظی کند و ادبیات ببافد و حرف و نقل‌ها را در پس تحلیل‌های "تئوریک" پنهان سازد. در واقع به رویداد، فرد یا ماجرایی که نمی‌خواهد از آن صحبت کند نزدیک نمی‌شود، یا به ترفندی از کنار آن رد می‌شود، و خواننده هوشیار هم متوجه می‌شود که ماجرا از چه قرار است. گفت‌وگوها در هر حال به قدری برانگیزاننده است که هر کسی را که در ماجراها دست یا به گونه‌ای از آن‌ها اطلاع مستقیم و دست اول داشته است، بی‌تفاوت باقی نخواهد گذارد. به راستی خصلت نزدیک شدن به واقعیت همین است. این گفت‌وگوها به این دلیل افراد درگیر در ماجراها را بی‌تفاوت نمی‌گذارد که آرمان‌ها، اندیشه‌ها، سرشت سیاسی و گاه حتا معنای هستی و زندگی آن‌ها را به چالش می‌خواند. شماری از فعالان سیاسی، قطع‌نظر از نوع اندیشه‌هایشان، آرمان‌گرایان جان برکف پاکباخته‌ای بوده‌اند که زندگی‌شان را سودا نمی‌کرده‌اند، و نمی‌توانند ساکت یا بی‌تفاوت بمانند! آرمان‌گرایانی که لابد گمان می‌کردند در جریان عمل سیاسی همان‌قدر اطلاعی که از مبانی نظری دارند، برای تحلیل و عمل آن‌ها کفایت می‌کند و اگر کم و کسری یا انحراف‌هایی از اصول باشد، تکمیل یا اصلاح خواهد شد. این تکه را که آخرین گفت‌وگو میان سه چریک بر سر راهی است که پس از مبارزه‌ی مسلحانه سخت و سنگینی باید انتخاب کنند، ببینید:

در خستگی او [بهمن قشقایی] و این که مستاصل شده بود تردید نداشتیم [یعنی ایرج و عطا کشکولی تردید نداشتند]... بهمن تصور می‌کرد شاه او را خواهد بخشید... همه جا اعلامیه پخش کرده بودند که هر کس دست از اقدام مسلحانه بردارد بخشوده خواهد شد... امید داشت که [اسداله] علم به خاطر دوستی با قشقایی‌ها موفق شود مساله را به نحوی فیصله دهد ... شب آخر دیگر کارمان به مشاجره کشید. عطا می‌گفت: «برای من مثل روز روشن است که عباسقلی [کسی که بهمن به او پناه برد] ما را تحویل رژیم خواهد داد... شکی ندارم که تو را خواهند کشت» ... عطا از عصبانیت تفنگش را به سمت بهمن نشانه گرفت و گلنگدنش را کشید و گفت: «اگر بروی شلیک خواهم کرد.» ... اما بهمن راهش را کشید و رفت ... ما هم بلافاصله از آن منطقه دور شدیم ... از بالای کوه، چادرها و دهات زیرپایمان را می‌دیدیم ... (ص ٦٤و ٦٥)

انگیزه‌های بهمن قشقایی را برای شرکت در مبارزات چریکی به درستی و فعلا نمی‌شناسیم. برخی از کسانی که او و خانواده‌اش را از نزدیک می‌شناخته‌اند، در گرایش‌های انقلابی وی تردید دارند. داوری در این باره به لحاظ فقدان مدارک کافی، فعلا ممکن نیست. قدر مسلم آن که مرگی دردناک داشت و بخشی از زندگی خود را بی‌باکانه جنگید؛ گرچه در نیمه راه از دوستان خود جدا شد. پس از او ایرج و عطا خود را به جهرم و لار و بندرعباس رساندند و پس از سرکوب شدن شورش شماری از عشایر فارس و قتل بهمن قشقایی به دست ماموران رژیم شاه، موفق شدند از ایران خارج شوند. این ماجرا از خواندنی‌ترین قسمت‌های کتاب است.

ماجرای دیگری که به همین اندازه خواندنی است، دیدار اوست با ماموران امنیتی عراقی، وقتی که پس از ماجراهای ١٣٦٠از ایران به عراق پناه برده‌اند و دنبال پشتیبان می‌گردند و کمک مالی و تسلیحاتی می‌خواهند. دولت چین صراحتاً دست رد به سینه آن‌ها زده و گفته است علیه دولت مرکزی مستقر، آن هم دولتی که نه شرقی است و نه غربی، به هیچ قیمتی نمی‌ایستد. مطلب را بخوانید:

پس از رسیدن به کرکوک ... ماموران استخبارات [سازمان امنیت عراق] آمدند و ما را با اتومبیل به محلی ... بردند. ساختمان خیلی مجللی بود که در اتاق پذیرایی آن با مرد شیک و مودبی، که خود را ابواحسان معرفی کرد، روبه‌رو شدیم ... انگار مدت‌هاست با هم دوست هستیم (ص ٣٢٥) پرسید چه برنامه‌ای داریم و چه کمکی از دست دولت عراق برمی‌آید؟ گفتیم تصمیم داریم با جمهوری اسلامی مسلحانه مبارزه کنیم و خواستیم که اسلحه در اختیارمان بگذارد (ص ٣٢٦) ... ملاقات کوتاه ما در این‌جا [بغداد] به پایان رسید. پیش از خداحافظی هم پاکتی به دست من دادند و هر دو، ما را تا دم در بدرقه کردند.

کنار در که رسیدیم یکی از آن‌ها به من گفت: «ما به همه گروه‌های ایرانی کمک می‌کنیم ...» پاکت را باز کردم. ٢٠هزار دلار امریکایی در پاکت بود. نکته ظریف آن که دلارها در باندرول بانک ملی عربستان پیچیده شده بود (ص ٣٣٧) ... قرار شد برای دریافت کمک مالی و وسایل دیگر من رابط حزب رنجبران با ابواحسان در کرکوک باشم (ص ٣٢٨) گرفتن این تصمیم به هر حال دشوار بود، اما عامل اجرای آن بودن دشواری بزرگتری بود ... می‌دانستم که برای گرفتن کمک باید با استخبارات عراق صحبت کنم. این رابطه، رابطه میان دو حزب برادر نبود. استخبارت عراق یعنی سازمان جاسوسی عراق، یعنی نشست و برخاست با یک مشت پلیس حکومتی چون عراق، اما چنان که اشاره کردم، چاره دیگری نمی‌دیدم (ص ٣٣٩).

انفعال و شرمساری مبارز‌ی سیاسی که به بن‌بست رسیده است، به خوبی پیداست ،اما نخست باید شجاعت و صراحت مردی را در گفتار ستود که نمی‌خواهد خوانندگانش را فریب دهد، و البته بهای تلاش در راه حقیقت را هم با قیمت بسیار سنگینی می‌پردازد، قیمتی که سنگینی آن را خوب می‌توان حس کرد.

نگاهی از درون به جنبش چپ ایران. گفتگو با ایرج کشکولی بی‌تردید بر وجدان خواننده علاقه‌مند به مسائل سیاسی تاریخ معاصر ایران ضربه‌های هولناکی وارد می‌کند. ضربه‌هایی که درد و رنج و اندوه و تاسف و دریغ و خشم و هشیاری را با هم به دنبال دارد. این گفت‌وگوها از چهره‌ی آرمان‌گرایی نقاب برمی‌گیرد که از آرزوهای بلند و دور و دراز آغاز کردند، به امید آزادی و رهایی ملتی، پای در راه مبارزه‌ای بی‌امان نهادند، اما سرانجام به همکاری با یکی از پلیدترین، شریرترین، تبهکارترین، و از این‌ها هم مهم‌تر، به همکاری با دشمن قدر و قهار وطن خود کشیده شدند. آیا این، تراژیک‌ترین پایان زندگی سیاسی برای آرمان‌گرایان انسان دوست نیست؟

کتاب سوم، سلسله‌ی پنج گفت‌وگو با کورش لاشایی است که در سال‌های 2001 و 2002،و این‌ها هم در خارج از کشور صورت گرفته است. این کتاب، مانند دو کتاب دیگر، بسیار با اهمیت و از جهاتی از کتاب گفتگو با کشکولی هم غم‌انگیزتر است؛ سرنوشت بدانجامی که کورش لاشایی، پزشک‌ آرمانگرا، مردی بسیار با استعداد، سخنور و ظاهرا آماده‌ی فداکاری در راه دیگران و جامعه به آن دچار شد. یکی از بزرگ‌ترین تراژدی‌های انسانی درجامعه‌های استبدادی با حکومت‌های خودکامه است.

ماجراهای این کتاب می‌تواند مضمون تراژیک  آثاری هنری قرار گیرد. یکی از فرجام‌های سیاه بیدادی که نظام شاهنشاهی در حق مخالفان دربندش روا می‌داشت، در حق لاشایی هم روا شده است. انسانی در هم شکسته و فرو ریخته، هدر رفته، نابود شده، تنها، منزوی، بدنام شده، سیاه کام، با آمالی بربادرفته که گویی مدام از ته چاه فریاد می‌کشد و پای‌بندی‌ و وفاداری‌اش را به آرمان‌های انسانی، به خدمت به میهنش، به مردم محروم و زحمتکش، به استقلال و آزادی و هر آنچه نزد انسانی آزاد نکو و زیباست، بیان می‌کند، اما گویی که خود به خوبی آگاه است کسی گفته‌های او را باور ندارد، و پنداری که او فقط تاریخ و آینده یا وجدان بی‌طرف بشری را در روزگاری دیگر مخاطب گفته‌های خود قرار داده است. گمان می‌کنم خواندن این کتاب برای همه نویسندگان و علاقمندان به نویسندگی، شاعران، فعالان سیاسی و پژوهشگران سیاسی و اجتماعی  تاریخ معاصر ایران، و حتا کسانی که در گفته‌های لاشایی از هر حیث شک کنند، بسیار سودمند باشد. این کتاب از چند جهت دیگر هم دارای ارزش است که اجمالاً به آن‌ها اشاره می‌کنم.

کورش لاشایی، همان‌طور که یاد شد، پس از ورود مخفیانه‌ به ایران و مدتی زندگی پنهانی در تهران، ظاهراً نتوانست با هیچ بخشی از جامعه ارتباط سیاسی و تشکیلاتی برقرار سازد. حمید شوکت در سوالی از او می‌پرسد: «وقتت را چگونه می‌گذراندی؟» (ص ١٨٢) و او در پاسخ می‌گوید: «بیشتر وقتم در گفت‌وگو و بحث سیاسی با واعظ‌زاده و نهاوندی می‌گذشت. با مریم دختر صاحباخانه نیز جلسات بحث سیاسی می‌گذاشتم... و برای اوایل کار قرار بود با مطالعه تاریخ مشروطه کسروی شروع کنیم» (ص ١٨۳). شوکت سپس می‌پرسد: «تمام این برنامه‌ریزی‌ها و مخاطرات، سرانجام صرف این شده بود که با هزار و یک بدبختی به ایران بروی و با یکی از هواداران ... تاریخ مشروطه بخوانی؟» و لاشایی در پاسخ می‌گوید: «کار دیگری به عقل ما نمی‌رسید» (همان ص). در هر حال ابعاد کوشش او را برای فراهم ساختن زمینه به قصد بازگشتن کسانی که خود را یا رهبر جنبش چپ می‌دانستند یا درصدد احیای آن رهبری بودند، می‌توان از نوع فعالیت او تخمین زد. در ضمن، تحلیل و تفسیرش از اوضاع، با دیدگاه‌های همرزمش پرویز واعظ‌زاده، که او هم در تهران مخفیانه زندگی می‌کرد و بعدها در زد و خورد با نیروهای امنیتی کشته شد، متفاوت بود و واعظ‌زاده در نامه‌ای تشکیلاتی به خارج به این اختلاف دیدگاه‌ها اشاره کرده است (پیوست کتاب، ص ٤۳٩تا ٤٤١).

کورش لاشایی پس از مدتی دستگیر و هویتش فاش شد، اما پس از زمانی کوتاه در رسانه‌های همگانی ظاهر گردید و از گذشته، اعمال، اقدامات و مشی سیاسی- فکری خود اظهار ندامت کرد و دیری نپایید که در سلک همکاران نظام شاهنشاهی، تفسیرگران سیاسی و مشاورانی از سران همان نظام قرار گرفت. و این ماجرا حدود شش سال ادامه یافت تا پس از پیروزی انقلاب، دوستش پرویز نیک‌خواه اعدام شد و او احساس خطر کرد و مخفیانه از ایران گریخت و تا پایان عمر و دور از غوغای سیاست و در تلاش معاش و گذران سختی‌های زندگی روزمره در خارج از کشور به سر برد.

لاشایی مدعی است ابتدا هویت او را کشف نکرده بودند و برای کشف هویت، او را کتک می‌زده‌اند یا شکنجه می‌داده‌اند. ماجرای بازجویی او در ساواک و این‌که چه کسانی و چگونه از او بازجویی کرده‌اند و در گفت‌وگوها یا احیانا توافق‌ با مقامات امنیتی شاه چه گذشته است که او ظرف مدت کوتاهی ناگهان به مدافع "نظام شاهنشاهی"، مبلغ "انقلاب سفید" و طرفدار "واقعیت و وضعیت موجود" تبدیل شده است، از پاسخ‌های لاشایی به پرسش‌های زاویه‌کاویانه‌ی حمید شوکت آشکار نمی‌شود، و هر کس اکنون بخواهد در این‌باره بی‌سند اظهار نظر کند، فقط حدس و تخیل را در کار گرفته است. آن‌چه از پاسخ‌های لاشایی استنباط می‌شود، این است که توضیحات و توجیهات او، خواننده‌ی شکاک، سخت‌گیر یا علاقه‌مند به کشف حقیقت را متقاعد نمی‌کند، به ویژه سیر بعدی زندگی لاشاِیی، گویی روش تکروانه‌ی انقلابی راه عوض کرده‌ای است که مستقلا با نظامی قاهر پیمان عدم تخاصم و بعد هم صلح و سازش بسته، و به گمان خود خواسته است یک تنه جناح "اپوزیسیون" نظام را به واقعیت‌ها متوجه کند و از خطرها و زیان‌ها دور سازد، و چه و چه. اگر هیچ صفت و نسبت دیگری به نگرش و برآورد او از ترفندهای حریف داده نشود، انتساب ساده‌لوحی، خیالبافی، خودفریبی، وهم اندیشی ،خوش‌خیالی و امثال این‌ها از سوی دیگران به او شاید دقیق‌ترین نسبت‌ها باشد. اگر روزی حتا ثابت شود که او با حسن نیت تمام و پاکی درونی دست به این کارها زده است، و زندگی منزه و ناآلوده‌ای داشته، و عمر را به راستی، درستی و شرافت گذرانده است، فرجام زندگی غم‌انگیز او باز هم آیینه‌ای در برابر آرمان‌گرایان تندرو و تک‌رویی است که با خود می‌پندارند واقعیت‌ها را پیش‌روی و قوه‌ی تاریخ و زمان را پس خود دارند و مشعلی به دست گرفته‌اند که فرا راه دیگران است، اما همان مشعل، یا آن‌چه مشعل پنداشته‌اند، راه‌پله‌هایی را به آن‌ها نشان می‌دهد که به اعماق و سردابه‌ها و سیاه‌چال‌های تباهی می‌انجامند. قدرت قاهر نیرنگ‌باز و خشونت سازمان یافته‌ی تبه اندیشی که برای آرمان‌گرایی‌های ساده‌انگارانه نقشه‌ها در آستین دارد و از این تجربه‌ی مکرر به خوبی آگاه است که از اعماق درون ساده انگاران، دیوهای پلیدی خفته را چگونه بیدار کند و در وهله نخست چه سان به جان خود آن‌ها، و سپس به جان هم‌اندیشان و همتایان آن‌ها بیندازد، از هیچ دام و خدعه و ترفند غیرانسانی برای حفظ و بقای خود فروگذار نیست. شاید گفت‌وگو با لاشایی به همین دلیل پیش از آنکه اثری سیاسی باشد، اثری روانشناختی و جامعه‌شناختی، و متن مناسبی است برای دقت بیش‌تر در روانشناسی سرخوردگی، روانشناسی قدرت و خشونت، جامعه‌شناسی سیاسی عصر اختناق و مباحث دیگری از این دست. شاید اگر این کتاب و کتاب‌های همانند آن، به زبان‌های دیگر ترجمه و با توضیحات روشنگر در خصوص اوضاع سیاسی – اجتماعی آن روز ایران همراه شود، توجه پژوهش‌گران و تحلیل‌گرانی را برانگیزد که بخواهند در برخوردهای سیاسی رژیمی خودکامه بیش‌تر دقیق شوند، و ببینند چنین رژیمی برای درهم شکستن فرد به چه قیمتی، و تایید و توجیه خود به چه بهایی، به کدام شیوه‌ها متوسل می‌شود. حفظ قدرت، هزار و هزاران اسرار دارد و این هم نمایی است از سری از آن اسرار.

گفت‌وگو با کورش لاشایی، سوای این‌ها، از جنبه‌های دیگری نیز شایسته توجه است. برای مثال، او مدتی در میان کردان عراقی بود و در کنار چریک‌های کرد جنگید. اطلاعاتی که درباره وضعیت آن روز کردستان عراق به دست می‌دهد، برخوردهای میان کردان بارزانی و طالبانی، رویارویی آن‌ها در نیمه دوم دهه ١٣٤٠ش، سیاستی که رژیم شاه در قبال آنان در پیش گرفته بود و پیچیدگی سیاست گروه‌های مختلف در قبال نیروهای مؤثر بر اوضاع منطقه، قابل مطالعه و تأمل است. جلال طالبانی، سیاستمدار کهنه‌کار کرد، در گفت‌وگوهای او بسیار زنده و از منظر دیگری تصویر شده است. لاشایی با فلسطینی‌ها هم مرتبط بوده و مدتی نیز در چند کشور عربی زندگی و کار بدنی کرده، و وصف همه خواندنی است. ماجرای سفر او به چین زمان مائو و گذراندن دوره‌های سیاسی و چریکی در آن کشور، در این گفت‌وگوها حاوی اطلاع چندان تازه‌ای نیست و بر اطلاعاتی که قبلا دیگران، به ویژه‌ خانبابا تهرانی، به خوانندگان داده‌اند، احتمالا نکته‌های بیش‌تری اضافه نمی‌کند. توضیحات او درباره مدرسه عشایری قشقایی‌ها و مدیریت بهمن بیگی شنیدنی است و از ارزش‌های کتاب است.

اطلاعاتی که درباره ساز و کار لژیون خدمتگزاران بشر به دست می‌دهد ،از زمره اطلاعات دست اول درباره این نهاد تزیینی قلمداد می‌شود. وصف او از اوضاع سیاسی حکومت ایران، به ویژه در سال‌های پایانی نظام شاهنشاهی و منتهی به انقلاب، از برخی رجال سیاسی راس حکومت، از آشفتگی و از هم‌پاشیدگی امور در بخش رهبری و اتاق فرمان نظام، البته در آن حدی که لاشایی دیده و احساس کرده است، وجه دیگری از امتیازهای کتاب است. به هر حال روایت او، روایت کسی است که سال‌ها مخالف آن نظام بوده، بعد به موافق و مدافع آن تبدیل شده، به شماری از بالاترین مقام‌های کشور دسترسی داشته، برای حفظ نظام تقلا کرده، اما در عین حال در داوری منصفانه، بر کژی‌ها و کاستی‌های آن چشم حقیقت‌بین را نبسته، و زوال و تباهی و مرگ آن را از دیدگاه خود گزارش داده است، و چنین گزارشی از این منظر، پیداست که ارزش خاص خود را دارد. برای مثال، حمید شوکت از او می‌پرسد(ص٢٦٢ ) از زمانی که تو (لاشایی) به ایران بازگشتی تا آستانه انقلاب، خشونت، فشار و استبداد در افزایش بود و تو «مقوله اصلاحات و کوشش در جهت دموکراتیک کردن جامعه را چگونه توجیه می‌کنی؟» (همان‌جا) لاشایی این پاسخ را می‌دهد که مهم است:

«... هرچه فشار ساواک بیش‌تر می‌شد، گرایش اپوزیسیون به راه حل‌های قهرآمیز و پناه بردن به اسلحه برای دستیابی به هدف ‌های سیاسی فزونی می‌گرفت. بر این روال هرچه اپوزیسیون در ادامه‌ی مشی خود مصمم‌تر می‌شد، اعمال فشار هم خشونت‌بارتر و خونین‌تر می‌شد. گویی دایره‌ی منحوسی بود که گردشی بی‌پایان داشت.  و این همه در موقعیتی که ایران در حال رساندن خود به دنیای صنعتی، متجدد، و متمدن بود» (ص ٢٦٢).

کورش لاشایی به راس هرم نظامی راه یافته بود که در "دایره منحوس"، گرفتار "گردش بی‌پایان" شده بود، و او نخواست یا نتوانست- شاید معما این است- از آن دایره خود را بیرون بکشد. اگر پاسخ‌های لاشایی را بر اساس حسن نیت کامل تعبیر کنیم و نخواهیم بگوییم که او سازش کار، خودفروخته، قدرت‌طلب، فرصت‌جو و نظیر این‌ها بوده است، پس هدف بلند او به ادعای خودش، حفظ و اصلاح رژیم شاهنشاهی و هدایت کردن جبهه‌ی چپ‌گرایان مخالف آن رژیم به راه راست بوده است. انگار که لاشایی می‌خواسته است یک تنه، یا به کمک چند تن دوست و همکاری که در راس، یا در میان آن رژیم داشته است، آن هدف بلند را عملی سازد. آیا چنین هدفی، با هر محاسبه‌ای، عملی بود؟ عمل لاشایی به حدی از واقع‌بینی دور است که به دشمنان و مخالفانش جواز می‌دهد هر نسبتی به او بدهند. اما نکته قابل تامل این‌که این نسبت‌ها چیزی را حل نمی‌کند، زیرا تراژدی زندگی لاشایی عمیق‌تر از آن است که نسبت و نسبت‌ها به ژرفا یا به سرشت نهان آن برسد. شاید لاشایی مظهر بارز یکی از آرمان‌گرایانی باشد که پاِیی بر ابرها نهادند و پای دیگر را پایاب واقعیت برداشتند، به ویژگی‌های زمان خود دست نیافتند و در رویارویی با آن، همه چیز خود را از دست دادند، حتا خویشتن خویش را. دستانی تهی، روزگار تباه و شهرتی شوم، اما مدعایی انسان گرایانه و نشانه‌هایی بیرونی از رنج و عذاب درونی جانکاه. آیا این‌ می‌تواند چیزی جز نشانه‌های تراژدی باشد؟

 





نوع مطلب : مشاهیر ایل قشقایی، تاریخ ایل قشقایی، 
برچسب ها : ایل قشقایی، ایرج کشکولی، عطا حسن آقایی، خسرو قشقایی، کورش لاشایی، جنبش چپ، مهدی خان باباتهرانی،
لینک های مرتبط :


مطلب ذیل بنا به درخواست یکی از بازدیدکنندگان وبلاگ درخصوص وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری نوشته شده است. درضمن مطلب ، زادگاه نگارنده نیز معرفی شده است.

دره مارون نام روستای خوش آب و هوایی است در ۳۵ کیلومتری شیراز که محل اسکان جمعی از عشایر قشقایی از طایفه کشکولی بزرگ و تیره بولوردی می‌باشد. در میان خود بولوردی‌ها مردمان دره مارون به گردانی‌ها معروفند.این روستا درغرب شیراز واقع شده وبه دلیل اینکه دربین دره خوش آب وهوایی واقع شده واز قدیم محل زندگی خزندگانی همچون مار بوده به آن دره مارون گفته اند.این دره چشم انداز بسیار زیبایی دارد وچشمه سارهای زیادی دارد که زندگی را در این دره جاری ساخته است. درگذشته دور شغل مردم این روستا دامداری بوده و این منطقه به عنوان چراگاه ییلاقی مورد استفاده قرار میگرفته است. مردم این روستا بنا به تقسیم بندی سنتی ایلیاتی یک بنگو محسوب میشدند که نام آن بنکوی گردانی است. در بنکوی گردانی چند خاندان که نام آنهامنصوب به اجداد آنان میباشدمثل قنبرلو - بهزادلو- عسکرلو- کهزادلو و جرکانلوزندگی میکنند. گردانی ها مردمانی آزاده و شجاع بوده و در دلاوری و وطن پرستی شهره بوده اند.

وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری

ریشه اژدها و (ضحاک) یکی است و صورت‌هایی دیگر چون «اژدر»، «اژدرها» و «اژدهات» دارد، به معنی «ماری است افسانه‌ای و بزرگ، با دهان فراخ و گشاد.» در داستان‌های پهلوانی و اساطیری ایران از گرشاسپ و رستم به عنوان پهلوانان اژدهاکش نام برده شده است. شهرت مردم این روستا مثل بیشتر بلوردیها اژدهاکش واژدری است. وجه تسمیه این فامیل به پدر جد این طایفه باز میگردد. در زمانهای کهن مردم که از قشلاق به ییلاق وبرعکس کوچ میکردند. به دلیل وجود منطقه جنگلی در مسیر راه کوچ هرسال در نقطه ای از مسیر اژدهایی بزرگ ( مار بوآ) به کمین می نشست و تعدادی از دامها و یا حتی آدمی زاد را شکار میکرد و میکشت و میخورد.. حسین پدر جد مردم طایفه بلوردی که مرد شجاع و دلیری بوده از این وضع ناراحت شده وتصمیم میگیرد که هر طور شده این اژدها را از بین ببرد. حسین علی رغم هشدار اقوام در وقت کوچ ایل یک عدد تبر ویک تخته نمد با خود برمیدارد و به محل احتمالی دیدار اژدها میرود. نمد را بدور خود پیچانده و خود را به خواب میزند . اژدها که بوی آدمیزاد به مشامش میخورد پیدایش میشود و با ولع تمام از یک طرف نمد شروع به بلعیدن میکند .مقداری که طول میکشد نمد در دهان اژدها گیر میکند و حسین از طرف دیگر خارج میشود وبا تبر خود اژدها را قطعه قطعه میکند و مردم را از کشتن اژدها مطلع میکند. مردم هم که کشته شدن اژدها را میبینند او را تحسین کرده وبه او لقب حسین قره تبراژدهاکش میدهند. قصه حسین قره تبر اژدهاکش زبان به زبان از قدیم نقل شده است. در زمان صدور شناسنامه برای این مردم شهرت اژدهاکش و اژدری برگزیده شده است. متاسفانه عده ای از بلوردی ها به دلیل عدم آگاهی از وجه تسمیه این شهرت زیبا وبا معنی نسبت به تغییر شهرت خود اقدام کرده اند که جای تاسف دارد. این شهرت نشانه دلاوری و جرات وقهرمانی وایثار برای نجات ایل است.بلوردی ها با داشتن چنین روحیه ای دروطن دوستی ودینداری شهره اند و همین روستای دره مارون شهدایی را تقدیم وطن نموده است.

اسامی شهدای روستای دره مارون

شهید محمد گردانی فرزند قنبر افسر نیروی زمینی ارتش شهید محمد رادفر(اژدهاکش) فرزند رستم خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی

 شهید داراب جرکانی  فرزند درویش  سرباز 

شهید علیرضا اژدهاکش فرزند عبدالله درجه دار ژاندارمری شهید مرتضی افتخاری مقدم (اژدهاکش) فرزند لهراسب پاسدار شهید احمد ( امیر) اژدری فرزند فرهاد بسیجی

گردانی ها و خوانین

بلوردیها بویژه گردانی ها از قدیم مردمانی آزاده بوده و هرگز زیربار زور خوانین نرفته و خود را دور از خوانین نگه میداشته اند. برای خوانین فرمانبری نکرده و از افرادی که اطراف خوانین به نوکری و چاکری پرداخته اند نفرت داشته اند. با آنان ازدواج نکرده و دختران خود را هم به این افراد نمیداده اند.

گردانی ها و علم آموزی

گردانی ها سابقا بیشتر به گله داری و دامپروری مشغول بوده اند ولی با ایجاد مدارس عشایری و افزایش سواد تغییر زیادی در گزینش مشاغل انجام پذیرفته و هم اکنون جوانان گردانی با تحصیلات عالیه در مشاغل دولتی وخصوصی مشغول شده اند. همین امر موجب فراموشی بسیاری از شیوه زندگی سنتی این مردم شده است.


طبیعت دره مارون

منطقه ییلاقی درمارون چشم انداز طبیعی زیبایی دارد و چشمه سارهای زیادی از آن جاری است. این منطقه از انبوهی از درختان سرسبز پوشیده بود که در چند سال اخیر به دلیل کم شده چرای دام در منطقه دوباره چهره زیبای خود را احیاء کرده است. درسالهای قبل به دلیل جریان آب چشمه های پر آب در جوی های سنتی یک نوع اکو سیستم زیبا و متنوع در این دره درجریان بود ولی به دلیل گسترش باغات سیب و استفاده از سموم دفع افات نباتی و همچنین لوله کشی باغات از چشمه اصلی این اکوسیستم به هم خورده وتا حدودی نابود شده است. با این حال این منطقه یک منطقه ییلاقی در نزدیکی شیراز است که ایرانگردان زیادی را برای دیدن این روستا به اینجا میکشاند

زبان و دین

گردانی ها به زبان ترکی قشقایی صحبت میکنند و دارای لهجه مخصوص به خود هستند. ودین آنان اسلام و دارای مذهب شیعه 12 امامی میباشند.

 





نوع مطلب : فرهنگ ایل قشقایی، ایل قشقایی، 
برچسب ها : وجه تسمیه شهرت اژدهاکش و اژدری، دره مارون، روستای دره مارون، بلوردی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


این وبلاگ بزرگترین وبلاگ در زمینه شناسایی فرهنگ وتمدن ایل بزرگ قشقایی است .. ایل قشقایی زادگاه مردان بزرگی بوده است که در هر مقطع از تاریخ ایران زمین با درک ضرورتها حافظ دین ومیهن بوده اند.افتخار مردم ایل قشقایی این است كه اول مسلمان، دوم ایرانی ،و سوم قشقایی هستند.پاسداری از مرزهای ملی و اعتقادی جزء مرام و مسلک مردم قشقایی است . تمدن و فرهنگ اصیل قشقایی چون دژی مستحکم در مقابل تهاجم فرهنگ بیگانه خواهد بود. هشیار باشیم که فرهنگ انسانی وایرانی خویش به فرهنگ پوچ بیگانه نفروشیم.

مدیر وبلاگ : روح الله اژدری
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :