تبلیغات
پژوهش نامه ایل قشقایی
سه شنبه 9 مرداد 1397

آبچلیک

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

صبح زود در هوای سرد صبحگاهی قره چمن هنوز آفتاب تیغ نزده با صدای مادر از خواب بلند شدم. پدر و مادر قبل از همه ما برخواسته بودند ومادر خمیر کرده بود و مشغول نان پختن بود. مشتک تازه را از روی ساج بر داشت ومقداری روغن حیوانی روی آن مالید و کمی شیره خرما روی آن ریخت ، پیچاند و دستم داد. در حالی که صبحانه را در بین راه می خوردم سوار بر الاغ همراه پدر و برادرم به طرف مزرعه گندم رفتیم. من مسئول بودم هر روز مشک آب راهم از چشمه ملا برزو پرکنم و برای خوردن به مزرعه بیاورم. الاغ پیر و تنبلی هم داشتیم سوارش  شدم و برای آوردن آب به طرف چشمه  رفتم. الاغ پیر راه نمی رفت. باید دائم هش و هش می کردم وپاهایم را به شکمش می زدم  و چوب نوک تیزی را در کنار دمش فرو می کردم تا کمی تندترقدم بردارد.در بین راه چشمم به بلدرچینی افتاد که از کنار مسیری که می رفتم بال زنان پرواز کرد و رفت. با دیدن بلدرچین بازی گوشی من هم گل کرد. فوری از الاغ پیاده شدم و برای جستجو بطرف مکانی رفتم که بلدرچین از آنجا پرواز کرده بود. درست وسط کشتزار خودمان بود. اما متعجبانه دیدم تکه ای از گندم های همان جا درو نشده است. آهسته گندمها را کنار زدم چشمم به لانه بلدرچین افتاد که 6تا تخم داشت.خیلی خوشحال شدم . هیجان زده یکی دو تا از تخم ها را برداشتم و با صدای بلند پدرم را صدا زدم .می خواستم بگویم من لانه بلدرچین پیدا کرده ام.  پدرم  کمر راست کرد و بطرف من برگشت . وقتی من را نزدیک لانه دید با صدای بلند گفت : بچه چه کار به لانه بلدرچین داری ؟  تخم ها را سر جاشون بگذار و برو آب بیار. با خودم گفتم عجب بابایی ما داریم.حالا بعد از سالها یک لانه بلدرچین هم ما دیدیم بابامون شده محیط بان . راستش را بخواهید کمی توی ذوقم خورد . تخم ها را آهسته درون لانه گذاشتم و به طرف آلاغ  رفتم . الاغ تنبل  هم هر وقت من دور می شدم همانجا درجا میزدو تکان نمی خورد. وقتی به چشمه ملا برزو رسیدم مشک را پراز آب  کردم. توانایی نداشتم آن را روی الاغ بگذارم به همین خاطر گاهی نگاه به چادر ملا برزو میکردم شاید یکی کمک کند و مشک را برایم روی الاغ بگذارد.هر روز هم همین اتفاق می افتاد . آن روز هم دختر ملا برزو به کمک  آمد . اول سوار الاغ شدم و بعد دختر ملا برزو مشک پر آب را توی بغلم  گذاشت.  وقتی به مزرعه گندم رسیدم طوری الاغ را راهنمایی کردم که از کنار لانه بلدرچین رد بشوم. آهسته نگاهی به میان گندم هایی انداختم که مثل جزیره ای وسط مزرعه بود. بلدرچین هم آرام روی تخم هایش خوابیده بود. مثل هر روز وقتی به محل درو رسیدم مورد بازخواست کاظم برادرم قرار گرفتم که می گفت : برای اینکه از زیر کار دربروم اینقدر وقت تلف می کنم.من هم شانه ام را بالا انداختم و برای اینکه جرش را در بیاورم گفتم خوب کردم . بتو ربطی ندارد. کاظم هم با غیظ نگاهم کرد و گفت حالا برایت دارم.  پدرم مرد مهربان و آرامی بود که زیاد اعتراضی نداشت . نمی دانم شاید می گفت بچه است همین که برود و مشک آبی بیاورد کار مهمی  کرده است. وقتی به جایی که بافه ها را جمع کردیم و پِر درست کرده بودیم رسیدم.از روی الاغ پایین پریدم. الاغ را نزدیک پِر بردم و مشک را روی پِر پایین آوردم. یکی دو تا از بافه های گندم  را برداشتم و توی سایه پِرپهن کردم و مشک را با زحمت از روی پِر پایین آوردم و چند بافه هم رویش گذاشتم. اینجوری آبش هم خنکتر می شد. تا ظهر پدرم مشغول دروکردن گندم با داس بود. کمرش راست نمی شد. تلاش داشت هر چه زودتر این تکه یک هکتاری را درو کند تا به سراغ تکه دیگر برود.وقت ظهر که شد پدرم کار را تعطیل کرد و آمد در سایه پِر نشست. بغچه غذا که مادر صبح آماده کرده و با خودمان آورده بودیم، بازکردیم . مقداری نان ، ماست و خرما بود. وقتی مشغول خوردن غذا بودیم ازروی کنجکاوی به پدرم گفتم. بابا این جا بلدرچین زیاده میشه این بلدرچین را من بگیرم و با تخم هایش به خانه ببرم. آخه خیلی دوست دارم ، یک بدرچین داشته باشم. پدرم در حالی که نان را لوله کرده بود و فرو برده بود توی ماست دست نگه داشت و گفت : نه بابا خوبه یکی هم بیاد خونه ما را خراب کنه . این پرنده ها هم موجود خداهستند. دل دارند غمگین می شوند . خوب نیست اذیتشون کنیم. گفتم بابا چرا گندم های دور لانه را درو نکرده بودید. گفت : ببین بابا بلدرچین ها همین روزها توی گندم زارها لانه درست می کنند. اگه من دور لانه شان را درو میکردم ممکن بود روزها شاهین و شبها روباه لانشون را پیدا کنه برای همین گندم انجا را درو نکردم. آن مقدار گندم صدقه برای پرنده ها باشه اشکال نداره.

 بیچاره پدرم چقدر زحمت می کشید .کمرش همیشه درد میکرد . تمام انگشتانش پر از خار شده بود. ظهر ها و غروب که درو را تعطیل میکرد کلاه دوگوشش را از سر برمی داشت و یکی از گوشهای کلاه را پایین می کشید و سوزن خیاطی را که همیشه انجا در بین جنس پشمی کلاه فرو برده بود در می آورد و مشغول در آوردن خارهای دستش می شد. و بعد راهمان را می گرفتیم و به سوی چادر راه می افتادیم. غروب همان روز  که به خانه بر می گشتیم کاظم و من سوار الاغ بودیم و پدرم جلوتر ما حرکت میکرد. وقتی به تخته چمن که در انتهایش چادر زده بودیم رسیدیم ، الاغ تشنه  تلاش میکرد راه خود را منحرف و ازیکی از گودالهای آب  تخته چمن آب بخورد. آبچلیک کوچکی در کنار گودال در حال گشت وگزار بود که با آمدن ما کمی از گودال فاصله گرفت. در همین زمان پرنده شاهینی که در آسمان  دور می زد شیرجه رفت که آبچلیک را شکار کند. آبچلیک با توسل به پاهای بلندی که داشت به سرعت جابجا شد و از دست شاهین فرار کرد. شاهین دوباره از زمین بلند شد و در آسمان دوری زد. ابچلیک به اطرف خود  نگاهی انداخت و به امید پیدا کردن سرپناهی  پرواز کرد. اما شاهین دست بردار نبود.اراده کرده بود آبچلیک را شکار کند. توی آسمان هم به طرف آبچلیک حمله کرد. آبچلیک درمانده شده بود. هیچ پناه گاهی در تخته چمن که به آن پناه ببرد نداشت. نه درختی به تخته سنگی و نه بوته ای ، هیچ نبود. یک دفعه تصمیم عجیبی گرفت. برای فرار از دست شاهین یک راست رفت روی شانه پدرم که جلو تر ازما حرکت میکرد نشست. حس عجیبی بود.  متعجب شده بودیم. اما از روی بچگی با سر و صدا از الاغ پایین پریدیم و به طرف پدر دویدیم. اما پدر خیلی خونسرد و آرام راه می رفت وگاهی سر بر می گرداند و آبچلیک را نگاه میکرد. آبچلیک هم آنگار پناهگاه مطمئنی یافته باشد، آرام روی شانه پدرم نشسته بود.ما از پدر با اسرار و سر وصدا خواستیم که آبچلیک را بگیرد و به ما بدهد. اما پدر گفت: نه این کار درست نیست این پرنده به ما پناه آورده است باید او را در امان نگه داریم تا شاهین از اینجا برود . وقتی پدر این را گفت  ما هم آرام گرفتیم.  دیگر الاغ را فراموش کرده بودیم. همه نگاهمان به آبچلیک بود که روی شانه پدر جا خوش کرده بود. البته تا شاهین در آسمان دور می زد و منتظر آبچلیک بود ، بیچاره هراسان بود وقلبش تند و تند می زد. مسافت زیادی ، تا نزدیکی  چادر، آبچلیگ روی شانه پدر نشسته بود. به نظر می رسید، ابچلیک در انتخاب شانه پدر چیزی را دیده بود که ما ها نمی دیدیم.  هر کس یک شعاع تاثیری دارد. اگر ذات و فطرت پاکی داشته باشد ، شعاع تاثیرش مثبت است . بقول بعضی ها  نور دارد . منبع خیر و خوبی است . و اگر ذات ودرون پلیدی داشته باشد شعاع تاثیرش منفی و منبع شر و فساد است. آبچلیک شاید همین شعاع تاثیر پدرم را دیده بود. درون پدر یک روح پاک نهفته بود طوری که پردنگان هم در کنارش احساس امنیت میکردند. وقتی شاهین از شکار آبچلیک مایوس شد از ما دور شد. نمی دانم شاید شاهین هم درکی از این موضع داشت و به همین خاطر از آنجا رفت. آبچلیک با رفتن شاهین از شانه پدر پرواز کرد . اطرف ما دوری زد. کارش به طواف می مانست. بعد در نزدیک ما روی چمن ها نشست . با پاهای بلندی که داشت همراه ما با سرعت می دوید و آواز می خواند. من زبان حیوانات را نمی دانم اما  به  نظرم دعا ، نیایش و شاید داشت به واسطه امنیتی که نصیبش شده بود تشکر می کرد. ما هم متعجب مانده بودیم. پدر در طول زندگی کسی را نرنجاند. دروغ نگفت ، حق کسی را نخورد و با این فلسفه که اگر قرار به بدهکاری است بگذار دیگران به ما بدهکار باشند  زندگی میکرد. خیلی ساده نماز میخواند. اما در عمل بنده خوب خدا بود. به همین خاطر همه مردم او را دوست داشتند و ایمان و انسانیتش گواهی میدادند. می گویند رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون . شاید برای ما کمی طول بکشد تا به راز درون افراد پی ببریم اما پرندگان ، درختان ، آب و خاک آنها را خوب می فهمند برای همین است که مولانا می سراید.

جمله اجرا زمین و آسمان

با تو می گویند روزان و شبان

ما سمیعیم و بصیریم و هشیم 

با شما نامحرمان ما خاموشیم

خاموشیم و نعره تکرارمان

می رود تا پایتخت جانمان


برچسب ها: قشقایی- خاطرات - دانوشته - کلاه قشقایی- روح اله اژدری ، ابچلیک ،

سه شنبه 9 مرداد 1397

چادری به وسعت شهر خدا

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    

گله  گوسفندان در هنگام غروب آفتاب از سراشیبی کوه سرازیر می شود. ومن همراه چوپان به راه می افتم . سیاه چادری در عمق دره دیده می شود که گله گوسفندان را بسوی خود می خواند. گوسفندان وقتی سیه چادر را می بینند سرازیر می شوند. و به نشانه خوشحالی به جست و خیز می پردازند.حرکت گله با آن احساسات پاک حیوانی همراه با بع بع گوسفندانی که برّه خود را در آغل دارند، منظره ای عجیب و با احساسی را بوجود آورده است. دیدن گوسفندانی که برّه های خود را در آغوش می گیرند و می بویند و می بوسند فطرت انسانی را که سرچشمه محبت است تحریک می کند و یکی از دلایل مهربانی و محبت مردمان عشایری نسبت به حیوانات و به همنوع خود ناشی از همین صحنه های پاکی است که روزها و ماهها و سالها بارها و بارها پیش چشمشان تکرار می شود. سیاه چادرعشایری نزدیک آبریز دره بپا شده است. طناب های آن  با میخ های چوبی به زمین بسته شده است. این چادر ساده ترین مسکن عصر تکنولوژی است که در مقایسه با آسمان خراشهای امروزی با ذات بشری هماهنگی زیادی دارد. خانه ای بسیار ساده که همه تا و پودش و طناب و ستونهایش از همین طبیعت و با تولید دست خود مردم بوجود آمده است. زندگی این مردمان با طبیعت پیوندی گسست ناپذیر دارد. خلل در ترکیب طبیعت به معنای خلل در زندگی این مردم با صفاست. پیوند با طبیعت است که این انسانها را انسانهایی صاف و صادق و ساده و بی آلایش بار آورده  و در عین حال مردمانی کوشا و مقاومند. صداقت دل و صفای باطن این مردمان از چشمه های زلال این کوهستان و از وزش نسیم صبحگاهی و از سبزی این درختان و درخچه های پرشکوه و مقاومت وا ستواریشان از این سخره های سر به فلک کشیده و از آن تک درخت بنی است که از قلب سخت صخره ها سبز می شود.

برتیرکی از سیاه چادر تکیه می زنم تا نظاره گر لختی از زندگی این مردمان باشم. در قسمت انتهایی چادر چند جوال پر از گندم و آرد و چند دست رختخواب و بالشت بر روی چند سنگ که به صورت منظمی  در کنار هم قرار گرفته اند ، چیده شده و بر روی آنها جاجیم زیبا و منقوشی از مناظر طبیعت و حیوانات با گمپل های رنگارنگ کشیده شده است . این جاجیم نشان فرهنگی و در واقع لوحی است که بخشی از فرهنگ این قوم برآن نقاشی شده است. مظهر هنر مادرانی است که هنرخویش را علی رغم زندگی سخت و خشن عشایری درقالب الواحی چون گلیم ، جاجیم ، گبه یا قالی با تارو پودی از پشم گوسفندان خلق می کنند.  بر کف چادر چند تخته نمد با نقش هایی ساده انداخته شده است. در قسمت انتهایی سمت چپ چادر نیز چنته و بلدان و نمکدان در تیرکی از چادر آویزانند. در کنار این چادر محقر گودال کوچکی کنده اند که اجاق نام دارد و در آن آتش روشن می می کنند و سه پایه سیاه و دود گرفته ای به همراه یک آفتابه مسی در کنار آن نهاده شده است. اجاق مظهر روشنایی یک خانواده قشقایی است . در سنت دیرینه قشقایی اهمیت اجاق چنان بوده است که مردم بر روی آن قسم یاد می کردند. دختری که به خانه بخت می رفت به نشانه قدر دانی و خوشبختی دوراجاق پدر می گشت. افسوس که اجاق دیگر آن حرمت گذشته را ندارند. اجاق خانه روشن است و قابلمه مسی برروی سه پایه گذاشته شده است. بوی مطبوع دمپخت بن سرخی هر انسانی را گرسنه می کند. گوسفندان به خانه رسیده اند و زنها دستمال ها را بر دهان بسته در حال دوشیدن گوسفندانند. سر وصدا فراوان است. بره ها در انتظار مادر بی صبرانه بع بع می کنند. مرد عشایری تک تک گوسفندان را می گیرد و نگه می دارد تا توسط زنان دوشیده شوند.همچنان که این صحنه ها را از مقابل چشمانم عبور می دهم نوعی احساس تعلق به این صحنه ها دارم. انگار نسیمی در دفتر زندگیم وزیده و صفحات دوران کودکی نوجوانیم ورق خورده است. این چادر و ساکنانش به من و گذشته ام تعلق دارد. فقط متعجبم از اینکه چگونه من در عالم واقعیت همه را فراموش کرده ام. من در این شهر خدا بزرگ شده ام. در اعماق وجودم همین شهر خدا را دوست دارم. شهرخدا پر جمعیت نیست. شهر خدا متراکم نیست. شهر خدا چند طبقه نیست . شاید خانه هایش با هم خیلی فاصله داشته باشد. اما در شهر خدا محبت جاری است. علی رغم فاصله ها دل ها به هم نزدیک است. من همین شهر خدا را دوست دارم که آدم هایش علی رغم فاصله ها بهم نزدیکند. منزوی نشده اند . با حیوانات زندگی میکنند اما در زندگی جایگاه انسان و حیوان را حفظ کرده اند. اما در شهر خاکی انسانها علی رغم تراکم جمعیت و زندگی در یک شهر و یا یک مجتمع مسکونی ، از همدیگر فاصله های بسیار دارند. منزوی شده اند و برای تسکین تنهایی خود حیوانات را جایگزین هم نوع خود کرده اند.   


برچسب ها: قشقایی- خاطرات - دانوشته - کلاه قشقایی- روح اله اژدری ،

سه شنبه 9 مرداد 1397

تاج انسانیت

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


صدای آواز بلبل کوهی که در سخره های اطراف منعکس می شود و سکوت معنا دار کوهستان را می شکند، مرا به خود می آورد و بی اختیار سر خود را بر میگردانم تا این پرنده زیبا و آبی رنگ را بیابم. بلبل کوهی بر بالای سخره لانه ای از گل و سقز ساخته است. چون مرا می بیند در اطراف لانه اش به پرواز در می آید و از شاخه ای به شاخه ای دیگر و از سخره ای به تخته سنگی می نشیند و دمش را بالا پایین می کند و آواز سر می دهد. انگار از بازگشتم به کوهستان مسرور گشته است. نگاهی حسرت باز به کوهستان می اندازم. شاید گذشت زمان قدرت جسمانیم بازستاند و دیگر نتوانم بر بلندای قله هایش قدم بگذارم.

این سخره ها و این درختان کیکم و ارژن و این بوته های خوشبوی آویشن و این درختچه های پت و پهن چاپله با آن شهد های شیرین جا پای ما را هنوز بیاد دارند. و صدای کودکانه ما را ضبط کرده اند. شاید این درختان بادام آشناتر باشند. چون در ایام کودکی از بادامهایشان چیده ایم تا با فروش آن برای خود کفشی بخریم.  چقدر پر احساس و هیجان انگیز بود زمانی که در عصر کودکی با دست رنج خود چیزی می خریدیم. ما همه این مسرت ها را مدیون همین کوهستانیم. همچنان که از دامنه کوهستان صعود می کنم در بوته زارهای نزدیک قله گله گوسفندی در حال چریدن دیده می شود. چوپان گله در زیر درخت کیکم خود را از اشعه گرما بخش خورشید مصون داشته است. کلاه نمدی تاج مانندی به سر نهاده است.گیوه کهنه و وصله پینه سفیدی برپای دارد و بر زانوان شلوارش ته پارچه ای با وصله های درشت پیوند زده شده است. درحالی که  دراز کشیده و بر آرنج دست راستش تکیه داده است، چوب زرد ارجنی خود را بر سنگ ریزه های اطرافش می کوبد. سگ سیاه گردن سفیدش که بیون آغ نام دارد در چند قدمیش دراز کشیده است. کنار می نشینم و نظاره گر احوالاتش می شوم. بره سفید رنگی با هیکلی کشیده و سری با پشمهای سیاه که شاخهای کوچک اطراف پیشانیش زیبائیش را دو چندان کرده است به چوپان نزدیک می شود و افکارش را پاره می کند. چوپان بقچه اش را باز می کند و حبه قندی را در دهان بره می گذارد و در حالی که او را نوازش می کند چنین سخن می گوید: ای بره عزیز نمی دانم این چه حسی است که در درون من وجود دارد . من در وجود خود محبتی نسبت به سایر مخلوقات و مخصوصا به حیوانات احساس می کنم . این محبت من با محبت هایم به نزدیکانم و سایر هم نوعانم یکسان است. چرا که احساس می کنم آنها نیز مخلوقاتی هستند که کنار ما و روی زمین زندگی می کنند. من وفا و عطوفت و مهر این حیوانات و به ویژه این سگ گله، بیون آغ را بیشتر از بعضی انسانها می دانم. بیون آغ چنان باوفاست، که هرگز حاضر نیست صاحب خود را به طمع طعمه بیشتر ترک کند.  فقط به مقدار کمی دوغ و نان در یالاغ روزانه اش قانع است. ای بره معصوم ، من مهر و عطوفت شما را می ستایم که در هنگام عصر موقع بازگشت به خانه به سر و صدا می پردازید و مراجعتمان را به خانه جشن می گیرید. در این هنگام بره سفید سرش را به آرامی و با کمال اطمینان بر روی سینه چوپان گذاشت و لختی به استراخت پرداخت. در اینجا امواج عشق و دریای مهر و عطوفت حیوانی و انسانی با هم تلاقی نموده بود. از همین جاست که انسان در عین سادگی به بارگاه ربوبی پرواز می کند و شراره های محبت الهی را که در وجود او به ودیعت نهاده شده است به مخلوقات الهی تقدیم می کند. این فاصله ای که این چوپان با گوسفندان دارد همان فاصله ای است که با خداوند کریم پیدا کرده است . هرچقدر انسان مهر و عطوفت نثار مخلوقات بویژه حیوانات علی الخصوص انسان بکند به همان اندازه فاصله اش را با خداوند کمتر کرده است. من آن کلاه تاج مانند را تاج انسانیت می دانم که بر سر این انسانهای مانوس با طبیعت و حیوانات است. اینها انسانیت و حیوانیت را می فهمند. حتما دیده اید زنان و مردان عشایری را که در هنگام ، کوچ غولهای چهار چرخ  تکنولوژی سگی یا الاغی را زیر می گیرند چگونه شیون می کنند. در چنین مواقعی ممکن است خندیده باشید ویا تمسخر کرده باشید. اما مشکل از شماست. شما با مهر و عطوفت فاصله گرفته اید. روح تکنیک شما راهم تسخیرکرده است. به همین خاطر سرچشمه های محبت در وجود شما تضعیف شده است. محبت نسبت به حیوانات و خشنود ساختن آنان حماقت نیست بلکه دوستداری حیوانات و طبیعت قویتر از اختیار این انسانهاست. آری این انسانهای ساده و بی آلایش و فقیر تنها به محبت کردن به انسانها و حیوانات قانع نیستند بلکه به درختان و درختچه ها و بوته ها و این خزه های سبز شده بر روی تخته سنگها ، به این اویشن ها و ریواسها و چویلها و به این غازاندالانهای پرگل و به این پروانه ها و سنجاقکها و کفش دوزکهای کوچکی که بر روی علف ها زندگی می کنند عشق می ورزند. به نظر من این انسانها پادشاه انسانیتند.


سه شنبه 9 مرداد 1397

چشمه سار

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


در انتهای این دره پر شکوه چشمه سارهایی روانند که حیات را در کالبد این دهکده می دمند و بسان خون در رگ های جسم بشری در جویبارهای حیاتی دهکده حرکت می کنند. سالهاست ما با این چشمه ها زندگی کرده ایم و از سبزه زارهایش لذت برده ایم. صدای شر شر آب این چشمه ها موسیقی است که روان ماها با آن خود را بارها از گرد و غبار خستگی و مرارت شسته است. آن چشمه زلال گوارای سینه کش کوهستان بسان قلبی است که حیات را در رگهای این دهکده به جریان می اندازد. چون پای برکنار این جویبارها می گذارم نیرویی مرا را به سرچشمه حیات این دهکده می کشاند و چیزی نمی گذرد که بی اختیار بر لب چشمه نشسته ام و سیمای خود را در زلالی آن می بینم . این چشمه ها آیینه هایی هستند که می توانم گذشته خود را در آن ببینم . برلب آن بنشینم و لحظه های زمان را که بی اختیار از دست داده ام در آن نظاره کنم . بی اختیار به یاد این شعر می افتم که :

تشنه به کنار جوی چندان خفتم

کز جوی من آب زندگانی بگذشت

فوراه های  آب این چشمه صحنه هایی از دقایق مستی  و خرمی است که سالهای گذشته فرشته محبت و عشق بدور از غوغای عالم امروز به کام ما عصاره سعادت فرو می ریخت. اما افسوس که نتوانستیم از این ایام پر سعادت اثری در نزد خود نگه داریم. خدایا این روزگار خوشی برای همیشه ناپدید می گردد و این دوران شادمانی برای ابد نابود می شود. آیا آن زمانه ای که روزی این همه را بما داد و روزی دیگر پس گرفت دیگر بار آنها را به ما عطا خواهد کرد. ای لحظه های بی پایان آیا این لذت های بی مانند را که بدین بی رحمی از برما می ربائید روزی دیگر به ما پس خواهید داد؟

ای چشمه زلال یادت می اید چقدر دست های کودکانه ام را درون آب گوارایت فرو برده ام چقدر زانو بر کناره ات زده ام و تعظیم کنان با لبهایم از آبهای شیرینت خورده ام. چقدر از پونه های روئیده در آبت چیده ام . چقدر از بولاغ اوته هایت خورده ام. چقدر ساعت ها دنبال سنجاقک های رنگارنگت دویده ام. سنجاقک هایی که همچون بالگرد به هر جا پرواز میکردند و من دنبالشان می دویدم تا یکی را از آن خود کنم. قورباغه هایت مطرب موسیقی شبانگاهی ما بودند. ای چشمه زلال و خنک بگذار در بستر مداوم و آرامت و بر روی امواج خروشانت این خاطرات محبوب باقی بماند. اما افسوس که می بینم رمقی برایت باقی نمانده است. خواهش می کنم التماس می کنم خشک نشو. تو که خشک شوی من و دهکده ام و ایل و تبارم و سرزمین نیاکانم خشک خواهند شد. دیگر پونه ها نخواهند روئید. دیگر سنجاقک ها برنخواهند گشت. دیگر بولاغ اوته ها یت نخواهند روئید. دیگر قورباغه هایت نخواهند خواند. ای جوشنده حیات بخش با خود این خاطرات را به جان کودکان این دهکده تزریق کن تا لحظه های ناب کودکی را قدر بدانند .


برچسب ها: قشقایی- دلنوشته - خاطرات - روح اله اژدری ،

سه شنبه 9 مرداد 1397

اَوجیک بازی

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    


دوران کودکی من در آن خانه ساده و بی آلایش پر بود از لحظه های ناب که از زندگی و آینده و آمید نشانه داشت. من و تو در کنار آب این دره و در سینه کش تپه روبه روی خانه که بسان کمربند سفیدی با حاشیه هایی از رگه های سنگی دور کمر تپه را بسته است دهکده ای کوچک داشتیم. از سنگ و گل و چوب ساخته بودیم.دهکده ای کودکانه که بدور از زندگی بزرگترها عالمی داشت. در دهکده کوچک ما حرص و حسد و طمع و چشم هم چشمی و دعوا و قهر و آشتی معنا نداشت. دزد و جانی و قاتل و کلاهبردار و معتاد و مفسد نداشت. اهالی این دهکده یا معلم یا دکتر یا مهندس بودند . آرزویی کودکانه که شاید برای بعضی ها محقق شده باشد. خانه ای می ساختیم با سنگ و گل که خانه عشق بود . جاده ای می ساختیم که عاشق را به معشوق می رساند. ما زندگی بزرگان را تمرین می کردیم. خانه داشتیم. زن داشتیم. بچه داشتیم. اسلحه برنو داشتیم. جیپ تویوتا یا لندرور داشتیم. در میان گل و خاک ساعتها مشغول بازی بودیم و چقدر لذت بخش بود. برای بچه هایمان عروسی می گرفتیم.با هم در عالم کودکی بر اساس اختلافات بزرگتر ها دعوا می کردیم . و باز با ریش سفیدی بزرگتر ها اختلافات را حل می کردیم.  اوجیک بازی عالمی داشت. در دوران ما خبری از اسباب بازی های کودکانه امروزی نبود. کمی خلاقیت داشتم. هر خودرو جدیدی که در زمان عروسی ها به دهکده ما می آمد  به بازدیدش می رفتم. لندرور – جیپ تویوتا – پیکان و حتی ژیان راهم با یکبار دیدن با گل درست می کردم و آن را برای 24 ساعت در ریز انبوهی از خاک پنهان می کردم تا بدون ترک خشک شود. بعد آن را در عالم بازی به هم بازیهایم در این دهکده کودکانه می فروختم. یادم می آید  در دوران کودکی وقتی یک ماشین رنو پلاستیکی بدون چرخ را بر اتراقگاه چادر عشایری که کوچ کرده بود دیدم ، تا مدتها آن را به کسی نشان ندادم چون می ترسیدم آن را از من بدزدند. در این دهکده کودکانه زندگی و عشق جاری بود. ما در این دهکده کودکانه زندگی بزرگان را تمرین می کردیم و در واقع زندگی را یاد می گرفتیم. من مفاهیم زندگی را در همان دهکده کودکانه آموخته ام . یادباد آن لحظه ای که مادر با سر و صدا و ترکه های بادام سر می رسید و ما را که ساعت ها در هوای اوجیک بازی غرق بودیم به خود می آورد. از ترس ضربت ترکه های دست مادر پا به فرار می نهادیم و باز با تکه چوبی و یک کش تنبان تیر و کمانی درست میکردیم و با آن مشغول می شدیم. بافتن سپان را فراموش نکنم که ابزار دست خودمان بود. با تعدادی نخ پشمی و یک تکه چوب کوچک همچون دار قالی در بین دوشست انگشتان پا می بافتیم و بعد آن چوب کوچک را بیرون می کشیدیم. سپان وسیله ای برای کار چوپانی بود تا گوسفندان هدایت و راهنمایی کند. اما برای ما وسیله بازی شیرینی بود. نشانه می نهادیم و بسویش سنگ پرتاب می کردیم. گاهی جمع می شدیم و بلا داش بازی می کردیم رقابتی شیرین و پرهیجان که دست ها و بازوان را قوی و نشانه گیری را دقیق و دلها را نزدیکتر می کرد.  در عالم کودکی آزاد بودیم. در طول روز های تعطیل کسی کاری به ما نداشت ساعت ها در دامن این طبیعت زیبا به گشت و گذار می گذراندیم. دست و پا ها زخم می شد ، خارها در آن می نشست. درقید لباس و کفش نبودیم. لباسمان در زانو و آرنج معمولا وصله داشت. کفش پلاستیکیمان را وقتی پاره می شد با دورجک داغ که در آتش می نهادیم وصله می کردیم. مزه میوه ها را در فصل خودش  تجربه می کردیم. به همین خاطر بود که آن مزه ها هرگز تکرار نمی شود. امروز میوه زمستان را تابستان داریم و میوه تابستان را زمستان. همه چیز بی مزه شده است. به نان  شکری و یا خاکه قندی راضی بودیم. خاکه قند را درون نان می نهادیم و می پیچاندیم و از خانه بیرون می زدیم. وقتی پیله وری می آمد چقدر خوشحال می شدیم. الاغ پیله ورها خیلی بوی خوشی داشت چون حامل انواع ادویه جات بود. حلوا و آدامس داشت که عاشقش بودیم. آدامس هایی گرد و رنگارنگ که مزه اش هنوز در زبان احساس می شود. دوردور الاغ پیله ور جمع می شدیم تا از آدامس ها و مقداری حلوا نصیبی ببریم. با همه این ها هرگز احساس کمبود نمی کردیم. مناعت طبع داشتیم. دل  سیر بودیم. 


برچسب ها: قشقایی-خاطرات - دانوشته- روح اله اژدری ،

سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی3

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،فرهنگ ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت سوم
روح اله اژدری
به یاد پدران  و مادران  
بیاد دارم پدر و مادرم را که درانتهای همین دره سیاه چادرمان را بپا کرده بودند و با طبیعت و مثل طبیعت زندگی می کردند. پیر زن و پیر مردی  با موهایی سفید با چهره ای پرچین که گردش زمانه خلل در آرامش انها بوجود آورده بود، دیده به سوی افق دوخته و منتظرم بودند. این درختهای ارجن و کیکم ، شاهد تنهایی آنهاست . از آه و ناله و گریه آنها غمگین می شود و با شادی انها شاد می گردد. این زمین ناهموار می داند که پیرمرد چشمانش بینایی سابق و زانوانش استحکام جوانی  را ندارد  برای همین خود را برای حرکت این پیرمرد هموار ساخته است. بیاد دارم مادرم را که چگونه مهر مادری بر پیمانه دل ما می ریخت. چگونه وقتی به خاطر بازیهای کودکانه خاری بر پای ما می نشست با مهر عطوفت خار از پای بیرون می کشید و بر آن مرحم می گذاشت. بیاد دارم پدرم را که چگونه صبحگاهان همراه  گله به کوهستان می رفت و عصر باز می گشت. پدرم مرد سختی بود اما قلبی مهربان داشت. یاد باد صبحگاهان را که مادر با دست های پینه بسته اش خمیر ورز می کرد  و بر روی ساج می انداخت و ما در کنار اجاق بر روی گبه قدیمی مادر می نشستیم و مادر مشتک می پخت و ما گرما گرم با ماست و کره می خوردیم. سالهاست که دیگر مشتک مادر را نخورده ایم . دیگر در هوای صبحگاهی شهر خدا بر کنار اجاق نشستن و هیزم بر اجاق نهادن و در میان دود و آتش ،آجاق را فوت کردن و تیر نان پزی از دست مادر خوردن آرزو شده است. آن نان های برشته و با مزه آمیخته با جوهر محبت مادر و زحمت دست پدر بود و تا کنون هیچ نانی در دهان من مزه ان نانها را نداشته است. آن چوب که می سوخت  و نان می پخت دل مادرم بود که می سوخت تا ما را نیرو و توان دهد و بنگرید که سالیان سوختن ، چگونه دستهایش را ناتوان و سیمایش را خسته و چروکیده  ساخته است. آن اجاق را من باستان زندگی خود می دانم و او خود شاهد سوختن پدر و مادر برای نیرو و توان گرفتن ما بوده است و به وقت خود شهادت خواهد داد. من بر آن اجاق بوسه خواهم زد و خاکستر آن را سرمه دیده ام خواهم کرد که سرمه محبت و عشق است. من دستهای زمخت و چروکیده پدرم را به نشانه سالها عشق ورزیدن و سوختن می بوسم. ان کس که از ویژگیهای انسانی بهره ای برده باشد نجیب زاده واقعی است. احترام نجیب زادگان با خزیدن زمان به گذشته تغییر نمی کند.


سه شنبه 25 مهر 1396

دانوشته های یک قشقایی2

   نوشته شده توسط: روح الله اژدری    نوع مطلب :فرهنگ ایل قشقایی ،داستانهای ایل قشقایی ،ایل قشقایی ،

آسمان شهر خدا
 قسمت دوم
روح اله اژدری
صدای ستایش  
همچنان که در زیبایی های درختان و سخره ها و شر شر آبشارها غرق شده ام نسیم فرحبخش کوهستان با هماهنگی برکهای درختان موسیقی دلنوازی می نوازد و فضای روانی ما را می تکاند و موجب تموجات روحی لطیفی می شود که هیچ نوازنده  ماهری توان چنین تغییری در سطوح روانی ما را ندارد. هیچ دستگاه موسیقی که از پیشرفته ترین فنون بهره مند باشد توان تولید چنین آهنگی ندارد. آهنگ عظمت خالق و هماهنگی و ترکیب مخلوق است . صدای ستایش است. باید گوش سپرد و خود و روان خود را بر موجهای این نسیم ستایش سوار کرد و تا فراسوی رهایی از بند بندگی خود رفت و در اوج رهایی فریاد بندگی خالق را لبیک گفت. من صدای ستایش جاندار و بیجان را در این فضای کوهستان بیشتر می شنوم.  
ذکر تسبیحات اجزاء نهان  
غلغلی افکنده در این جهان  
جمله اجزاء زمین و آسمان  
با تو می گویند روزان و شبان  
ما سمیعیم و بصیریم و هشیم  
با شما نا محرمان ما خاموشیم
خاموشیم و نعره فریادمان  
می رود تا پای تخت جانمان  
دیدار این دره های زیبا  و این دشت های پر بوته و قله هایی که به خدا نزدیکترند و چشمه سارهای شیرین و خنک ، نسیم فرحبخش صبحگاهی و بوی مطبوع  خاک و آب و علف خاطرات شیرین گذشته را همچون کوپه های یک قطار سریع السیر در ریل ذهنم به حرکت در می آورد. چهار فصل اینجا نماد حیات است. پاییز چون سر می رسد رنگ قرمز و زرد و سبز شکوه و عظمت آن را دو چندان می کند. اما کوچ ایل فضای غم انگیزی را بوجود می آورد و احساس تنهایی برای آنان که می مانند شاید نتیجه کوچ ایل یاشد. زمستان فصل خواب است. درختان لخت و سوسویی  که از انعکاس نور آفتاب از سفیدی برف حاصل می شود در همجواری آسمان آبی انسان را در رویای هستی  خالق این تکه از مجموعه هستی فرو می برد. بهار و تابستان فصل امید و حرکت است . علف ها از زیر خروارها خاک و از قلب سخت سنگ ها با همان لطافت خاص و با اراده ای مستحکم به حرکت در می آیند و دیری نمی گذرد که در سراسر این دره ها و دشت ها حیات گسترش می یابد . این دره ها و دشت ها سبز می شوند . سبز رنگ فرحبخشی که حس درونی انسان را به زیبا بینی تحریک می کند. در این دره  و آب و علف و خاک و سنگ و درخت با من و تو آشنا هستند. وفتی بر آن قدم می گذارم زمین های نا هموار هموار می شود. سنگها خود را از جلوی پایم کنار می کشند. چمن ها خود را در زیر پایم پهن می کنند. هر درختی که از کنارش می گذرم شاخه هایش را به نشانه سلام و خوش آمد گویی خم و راست می کنند. در این دره هر گیاهی که با وزش نسیم می لرزد و هر شاخه درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد ، هر صدایی که شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند و هر فصلی که برای سبز شدن و پا پژمردن جنگلها و چمن زارها فرا می رسد با من به زبان خود سخن می گویند. قرص درخشان ماه که به آهستگی از  پشت پرده ای از ابر نهان می شود، ستارگان فروزانی که شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند ، گله گوسفندانی که با رسیدن فصل خزان چراگاههای خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گویند، بوته خارتنگس که گلی کوچک بر فراز آن می شکفد ، شاخه سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد ، توده خرم گیاهی که با وزش نسیم بهاری به هر سو خم می شود ، همه با زبانی با ما سخن می گویند. زبانی که آهنگهای آن از زمزمه جویبار و از ناله باد ترکیب یافته است.


برچسب ها: ایل قشقایی- دلنوشته- روح اله اژدری- اژدهاکش- اژدری-بلوردی- کشکولی - گردانی ،

تعداد کل صفحات: 12 1 2 3 4 5 6 7 ...